تبليغاتX
روستای فطرت آباد
گاه نوشتهای ادبی، فرهنگی و اجتماعی محسن حسام مظاهری

 

 

 

چو پرده­دار به شمشير مي­زند همه را

کسي مقيمِ حريمِ حرم نخواهد ماند ...

 

 

توضيح ضروري:

اين شعر هيچ ربطي به وقايع اخير ندارد!

اين, تنها, شعري است که اين روزها مدام زيرلب مي­خوانم­ش

و به افسوس سر تکان مي­دهم.

هم­اين و بس.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388   توسط محسن حسام مظاهری  | 

 

به بهانه­ي فاجعه‌ي اخير حمله به کوي دانش‌گاه تهران 24 خرداد 88 و ديگر غايله‌هاي اين روزها  

 

 

بعد از اين‌همه‌سال, تازه حالا فهميده‌ام که «آژانس», داستان زندگي توست حاج‌رسول!

فقط هنوز شک دارم که «حاج‌کاظم»ي يا «عباس؟» يا هردو؟ تازه حالا فهميده‌ام... تازه حالا که به پيش‌نهاد فاطمه, آژانس را براي چندم‌ين بار ـ ديديم.

و چه مرهم خوبي بود! در اين روزها و اين شب‌ها!

*

اول‌بار توي مسجد الجواد ديدم‌ت. جلسه‌ي هيأت امنا. چند جوان تصميم گرفته بودند آن مسجد متروک را زنده کنند. و تو پيرترين عضو جلسه بودي (و شايد هم جوان‌ترين).

يادت آمد؟ من هماني بودم که کنار ماجد نشسته بودم. حق داري اگر به‌جا نمي‌آوري. مگر چند وقت بود که با هم آشنا شده بوديم؟ همه‌ش روي هم شد يک هفته. از آن‌روز که توي حياط مسجد, ماجد ما را به هم معرفي کرد و تو خنديدي که: «خوش اومدي جوون!» و بعد دست کردي و از جيب‌ت آن کتاب‌چه‌ي دعا را درآوردي و به من هديه دادي؛ تا آن‌روز که ماجد زنگ زد و خبر را گفت. همه‌ش يک هفته شد. نه بيش‌تر؛ نه کم‌تر.

آشنايي‌مان يک هفته بيش‌تر نبود. ولي اين دليل نمي‌شود که دل‌م هواي‌ت را نکند. که دل‌م نخواهد سر بگذارم به سينه‌ي ستبرت. و بگريم. زار زار. همان سينه که ده‌ يازده‌بار شکافتندش, ولي بي‌فايده بود. کسي دردت را نمي‌فهميد. حالا مي‌فهمم چه‌قدر بد است که درد بکشي و کسي حال‌ت را نفهمد!

خوب شد. رفتي و راحت شدي. اگر بودي سينه‌ات تاب نمي‌آورد. خس‌خس امان‌ت را مي‌بريد. سرفه کلافه‌ات مي‌کرد. خيلي بيش‌تر از آن روزها. تو خيبري بودي! سوز داشتي, ولي دود نه.

اين روزها هواي شهر خيلي آلوده است حاجي! هم گرد و خاک است و هم دود. از همه نوع. هيچ ماسکي هم افاقه نمي‌کند. توي غبار, توي دود, هيچي‌چيز خودش نيست. برادر, برادر را نمي‌شناسد. مادر, فرزند را گم مي‌کند. دوست, دوست را وامي‌نهد. توي غبار, توي دود, مجال راستي نيست. مجال صداقت نيست. همه چيز دودي است. همه چيز بوي دود مي‌دهد. حرف‌ها, نگاه‌ها, دردها, داروها, گريه‌ها, خنده‌ها, دوستي‌ها, دشمني‌ها. همه. توي دود, باورکردن سخت است. ايمان‌آوردن سخت است. اعتمادکردن سخت است.  

زندگي با اين‌همه دود خيلي سخت است حاج‌رسول! حالا تازه دارم مي‌فهمم که تو چه مي‌کشيدي. که اين دودها با ريه‌ات چه مي‌کرد. تازه مي‌فهمم که خفه‌گي يعني چي. سرفه يعني چي. دروغ چرا؟ تازه همين پري‌شب بود که فهميدم. توي کوي, با رضا بودم. قدم مي‌زديم. يک‌هو همه دويدند. کسی داد زد «اشک‌‌آور! اشک‌آور زدن.». يک‌هو هواي روبه‌رو ـ درست کنار همان رديف سروها ـ دودي شد. دود سفيد. برگشتم. پشت سرم هم پر شده بود. راه فرار نداشتم. رضا دويد. فرياد زد: «محسن بدو! فقط بدو! ازين‌طرف!» نديدم کدام طرف را مي‌گفت. چشم‌هام مي‌سوختند. خيلي. عينک‌م را برداشتم. سرم گُر گرفته بود. دويدم. با چشم‌هاي بسته. تلوتلوخوران. بي‌هدف. دويدم. بوي تند فلفل هوا را پُر کرده بود. داشتم خفه مي‌شدم. سرفه پشت سرفه. اشک پشت اشک. دوباره زدند. از پشت سر. رسيدم کنار ساختمان. هنوز چيزي نمي‌ديدم. از پنجره يکي دوتا از بچه‌هاي بسيج دانش‌کده سرشان را آورده بودند بيرون و داد مي‌زدند «محسن بيا تو! بدو!» هرکس يک‌طرف مي‌گريخت. حمزه يک روزنامه را آتش زد و دودش را هدايت کرد طرف صورت‌م. کسي پرسيد «سيگار داري؟ چاره‌ش سيگاره؟ يه وقت آب نزني که بدتر بشه!» رفتم بيرون. يکي آتش کردم. راست مي‌گفت. چاره‌ش بود.

ماجد مي‌گفت تو هم از آن سيگاريهای تير بودي! البته قبل از والفجر. بعد از جلسه آقاعبدالله خواست سيگاري دود کند. به بهانه‌اي رفتي آن‌طرف‌تر. نفهميدم آقاعبدالله حواس‌ش نبود يا اصلا خبر نداشت شيميايي‌بودن‌ت را. من خبر داشتم. ماجد گفته بود. براي همين زيرچشمي که نگاه کردم فهميدم داري سرفه‌ات را مي‌خوري. ولي آن شب نمي‌شد خورد. سرفه امان‌م را گرفته بود. دست‌م را گرفتم به ديوار. داشتم مي‌افتادم که آن يکي دست‌م را يکي از بچه‌ها در دست گرفت. چه‌قدر دست‌هات مردانه بود حاج‌رسول! وقتي کتاب‌چه را دادي و دست‌م را گرفتي, لمس کردم‌شان. زبر و خشک و خشن! انگار که عمري است کشاورزي مي‌کني! من که قِصِر دررفتم. حبيب مي‌گفت. مي‌گفت خيلي دست‌هاشان خشن بود. مي‌گفت يکي که مي‌زدندت يک متر پرت مي‌شدي آن‌طرف. مي‌گفت سنگين بود کشيده‌هاشان. و سنگين‌تر از آن‌ها, فحش‌هاشان بود. داغ مي‌شد گوش‌هات وقتي مي‌شنيدي. جليقه‌ي پلنگي تن‌شان بود. از جنس همان‌ها که توي عکس بالاي قبرت پوشيده‌اي. نه؛ ببخش مرا. نه از آن جنس. هم‌رنگ آن. بدل آن. کپي نامرغوب و تقلبي آن. درِ اتاق را که با لگد شکاند, يک لحظه به ذهن‌م آمد که لباس‌ش آشناست. اما آن‌قدر ترسيده بودم که ذهن‌م طرف تو نيامد. زار مي‌زد که دزدي است. به تن‌ش گريه مي‌کرد. هيکل مردانه‌ي تو کجا و آن هيبت پنبه‌اي پُرباد کجا! حتا خواستم به حبيب هم که زير تخت قايم شده بود بگويم اين لباس دزدي است. اما زبان‌م بند آمده بود. نمي‌دانم حالا چرا بين اين‌همه لباس آمده بود سراغ لباس تو؟ شايد به خاطر مُد! شايد به خاطر چشم و هم‌چشمي! نمي‌دانم. آن‌وقت که فرصت اين‌جور حساب و کتاب‌ها نبود. ولي يعني حساب نکرده بود که ممکن است از بخت بد کسي که مثل من تو را ديده, ببيندش و رسوا شود؟ مثلا خواسته بود خودش را شبيه تو کند تا کسي شک نکند. ولي دم خروس بدجوري بيرون زده بود! آخر آن بازوهاي خال‌کوبي‌شده کجا و دست مردانه‌ي تو کجا؟ آن چهره‌ي کريه و زشت و عصبي او کجا و صورت پُرخنده و شاد و مهربان تو کجا؟ آن فحش‌هاي رکيک و بددهني‌هاي او کجا و آن طنين صداي آرام‌بخش تو کجا؟ دزد ناشي که مي‌گويند اين است ديگر.

ماجد گفته بود يکي دوبار خانه‌تان را دزد زده. و خنديده بوديم که آخر مگر توي خانه‌ي کلنگي اجاره‌اي حاج‌رسولِ کارمند بانک چيزي هم براي دزديدن پيدا مي‌شود؟ حالا بعد اين‌همه سال فهميده‌ام که بله. گويا پيدا مي‌شده و ما بي‌خبر بوديم. گفتم بانک. يادم آمد. همين دو سه هفته‌ي پيش اتفاقي گذرم افتاد به محل کارت. بانک صادرات اصفهان؛ شعبه‌ي پاچنار. رفته بودم چکي را نقد کنم که قاب عکس‌ت را ديدم. زده بودند زير عکس امام و آقا. علي‌رضا مي‌گفت حتا به عکس امام روي ديوار هم رحم نکردند. همه چيز را خرد کردند و شکستند و پاره کردند. نه فقط شيشه‌ها و تخت‌ها و کتاب‌ها را. خيلي چيزهاي ديگر را هم خرد کردند و شکستند و پاره کردند. خيلي چيزهاي ديگر را. من که فرار کردم. اما علي‌رضا و ابوالفضل و جواد و حامد گير افتادند. زده بودندشان. نمي‌داني چه جور. هيچ‌وقت نشد خاطرات اسارت‌ت را براي‌م تعريف کني. يک هفته که ديگر کفاف اين‌همه کار را نمي‌داد! مي‌زدند. با باتوم. با چوب. با هرچه که دم دست‌شان بود. حامد سرش سه تا بخيه خورد. چشم راست علي‌رضا کور شد. امروز توي دانش‌کده دوره‌اش کرده بودند. بعضي به طعنه مي‌گفتند: «چشم‌ت کور! بازم برو ازين نظام دفاع کن!» چشم‌ش کور شده است واقعا! البته به قول عباس: «يک دانه‌اش! يکي‌ش هنوز مي‌بينه!» پشت حامد را بايد مي‌ديدي! يک‌جاي سالم نگذاشته بودند برا‌ش. کبود شده بود. سياه سياه. چشم‌م داشت از خسته‌گي سياهي مي‌رفت. نخوابيده بودم شب قبل‌ش. امتحان داشتيم آن روز. به اصرار ماجد بود که آمده بودم. جلسه که تمام شد بلند خنديدي و گفتي يازهرا. وردزبان‌ت بود هميشه. يازهراهات هميشه طعم خوبي داشت. پُر بود از اميد و ساختن. پُر بود از شادي و سرزنده‌گي. آدم انرژي مي‌گرفت ازشان. سفيد بود. خوش‌بو بود. ياس بود. آن‌ها ولي يازهراشان بوي نفرت مي‌داد. سياهي مي‌باريد ازش. مي‌گفتند و مي‌شکستند. هم درِ اتاق‌ها و هم دل ساکنان‌شان را. مي‌گفتند و سياهي مي‌پراکندند. يازهراشان خشن بود. زمخت بود. زشت بود. عين عربده‌هاشان که گوش‌خراش بود. عين قيافه‌هاشان که يک ذره از آن نور چهره‌ي تو را نداشت. عين مغزهاشان که کهنه بود. پوسيده بود. خفه بود. تنگ بود. و چه تصادف جالبي که درست روز ولادت حضرت زهرا را براي شب حمله انتخاب کرده بودند. پشت جليقه‌هاشان نوشته بود: پاي‌گاه مقداد, پاي‌گاه مالک. تو مخالف بودي. خوب يادم است. از ما اصرار بود و از تو انکار. مي‌گفتيم «پاي‌گاه رونق مي‌دهد به مسجد. جذاب است براي نوجوان‌ها. عضو مي‌گيريم, کارت صادر مي‌کنيم». مي‌گفتي «بسيجيِ مَشتي کارت مي‌خواد چي کار؟! مگه من کارت داشتم؟ مگه علي‌اکبر کارت داشت؟ يا صادق؟» مي‌گفتيم «حاج‌رسول! حالا دوره زمونه عوض شده. اين چيزا مهمه.» مي‌گفتي «هرچي عوض بشه, قانون خدا که عوض نمي‌شه. غيرِ خدا شِرکه. مي‌خواد کارت عضويت باشه, مي‌خواد سابقه فعاليت, مي‌خواد هرچي ديگه. بسيجيِ پفکي و کارتي که حساب نيس. بسيجيِ مشتي رو عشقه!» به هم نگاه مي‌کرديم. زيرچشمي. من و ديگر بچه‌ها. مي‌دانستيم فايده‌اي ندارد. حريف تو نمي‌شديم. فهميدي که دل‌خوريم. خنديدي که «حالا به‌جاي غم‌بادزدن, پاشين اون طبقه بالا رو آب و جارو کنين. اون‌جا رو مي‌کنيم کتاب‌خونه. اگه جعفرآقا هم اگه قبول کنه يه دوره کلاس قرآن مي‌ذاريم واسه بچه‌ها. خوبه؟» جعفرآقا معلم قرآن‌مان بود. دوم خرداد که شد از مدرسه اخراج‌ش کردند. به جرم حزب‌اللهي‌بودن. اين بود که جلسه‌هامان منتقل شده بود مرکز. تو عجله کردي. منتظر نماندي که ببيني. همان که مي‌خواستي شد. آن بالا را کرديم کتاب‌خانه. جعفرآقا هم با حفظ سمت هم امام‌جماعت شد و هم معلم کلاس قرآن. ولي ما هنوز قانع نشده بوديم. مي‌گفتيم «آخه اگه پاي‌گاه نزنيم چه جوري آموزش نظامي بديم؟ لباس فرم از کجا بياريم؟» باز خنديدي: «حالا کي گفته بسيج کلاس نظامي و فرم مي‌خواد؟ بسيجي باس به جاي اين حرفا مراقب باشه نمازشب‌ش ترک نشه!» حق با تو بود. مگر خانواده و دوست‌ها و آشناها سرِجمع چندنفر مي‌شدند؟ فوقِ فوقِ‌ش سي‌نفر. بازهم ده نفر مومن کم مي‌آمد. اين بود که نوبت مي‌رسيد به جوان‌هاي محل. حتا به سيا که هرچي زور زديم يک‌بار هم پاش را نگذاشت تو مسجد. (البته اگر مراسم سال‌گرد تو را حساب نکنيم). حتا به اکبرآقا مغازه‌ي بغلي که صداي اذان را مي‌شنيد و نمي‌آمد نماز. (و چه‌قدر از دست‌ش کفري مي‌شديم.) حتا به دخترهاي آن خانه‌ي ديوار آجرسه‌سانتي که بدحجاب‌‌هاي محله بودند. يادمان داده بودي که دوست داشته باشيم مردم را. دادمان داده بودي که بسيجي يعني اين. روم سياه! حالا ديگر خيلي وقت است که نمازشب‌خواندن يادمان رفته است! نمونه‌اش همين پري‌شب. نيم‌ساعتي بيش‌تر به اذان نمانده بود. خواب بوديم. معلوم نبود اگر با آن سروصداها از خواب نمي‌پريديم نماز صبح‌مان هم قضا نشود! آن‌ها هم يادشان رفته بود بخوانند. نمي‌دانم؛ شايد هم قبل از حمله خوانده بودند! ولي نه. اگر خوانده بودند, اگر هرکدام‌شان فقط ده تا مومن هم اضافه آورده بودند, دانش‌جوها که هيچ, حتا نوبت به نگه‌بان‌ها و مستخدم‌هاي کوي هم مي‌رسيد! تو که نديدي. خيلي زياد بودند. (تازه من آن صدتا موتوري گارد ويژه را هم حساب نکردم). نمي‌شود که يکي را توي نماز وترت دعا کني و يک ساعت بعد با باتوم بزني فرق سرش! بماند که فضيلت نمازشب هرچه به اذان نزديک‌تر باشد بيش‌تر است. يعني درست همان ساعتي که آمدند. سه و نيم بود. تا پنج و نيم, ساختمان به ساختمان, اتاق به اتاق رفتند. راستي! پنج و نيم که آفتاب زده است! نکند ... به من چه! به قول تو بسيجي رو چه به سرک‌کشيدن تو زندگي خلق‌الله! ولي ببين چه بود که من, من که همه ميدانند خواب‌م چه‌قدر سنگين است, هم از خواب پريدم.

فرش‌ها سنگين بودند. ولي چاره نبود. بعد از آن‌همه سال بايد شسته مي‌شدند. خاک گرفته بودند. تو پيش‌نهاد کردي خودمان بشوييم‌شان. توي همان حياط مسجد. پاي حوض. به چه والذارياتي کشيديم‌شان توي حياط. زورمان نمي‌رسيد. تو يک‌سرشان را مي‌گرفتي و ما همه سرِ ديگر را. بلند يازهرا مي‌گفتي و بلند مي‌کرديم. سخت بود, ولي شيرين. بعد از آن‌همه مکافات بايد هم آن موکت پادري را مي‌گذاشتيم تا کسي با کفش نيايد روي فرش. مسجد کوي هم موکت پادري دارد, ولي شايد چون نيمه‌شب بود نديده بودند. با کفش رفته بودند توي مسجد. حتا به هادي که خواب بود هم رحم نکرده بودند. بلندش کردند, زدندش, با همان لباس راحتي, با همان پاي پياده, بردندش. درست همان‌طور که فرداشب‌ش آزادش کردند. هيچ فرقي نکرده بود. جز آن لکه‌هاي خوني که روي پيراهن‌ش خشکيده بود و آن باندي که دور سرش بسته بود و پاش که سياه شده بود. هيچ فرقي نکرده بود. خنده‌اش همان خنده بود. به همان تلخي. حالا گيرم يک رد قرمز از کنار لب‌ش جاري باشد. و مثل قبل وقتي مي‌خنديد گونه‌هاش گود مي‌انداخت. درست مثل خنده‌ي تو توي آن قاب عکس بالاي قبرت. اهواز بودم که ماجد زنگ زد. تعطيلات عيد را رفته بوديم جنوب. همان روز خبرم نکرد. به حساب خودش نخواسته بود سفر به کام‌م تلخ شود. سوم‌ت را هم گرفته بودند که زنگ زد. صداش مي‌لرزيد. نشنيدم چه مي‌گويد. توي مهماني بودم و سروصدا زياد بود. گفتم بلندتر بگو. بازهم بلندتر. ديگر داشت داد مي‌زد. کلماتي که لازم بود بالاخره توانستند از لابه‌لاي آن سروصدا راهي پيدا کنند. باورم نمي‌شد.

ـ چي مي‌گي ماجد! حاج‌رسول که سرِپا بود!

به هق‌هق افتاد:

ـ نه. از تو داشت مي‌سوخت. ما نمي‌فهميديم. دکترا مي‌گفتن خيلي طاقت‌ش زياد بوده!

دقيقا روز اول سال. دقيقا دم سال تحويل. قبلي که آن چشم‌هاي ميشي‌ات پنجاه و سوم‌ين بهار را هم ببينند.

چه شد که امشب يادت افتاده‌ام؟ چه شد که آمده‌اي سراغ‌م بعد از اين‌همه سال؟ اصلا چرا بايد امشب ـ درست همين امشب ـ فاطمه بگويد هوس کرده‌ام باهم آژانس ببينيم. و من بگويم «دس وردار دختر! چه وقت آژانس ديدنه!» و او با اصرار و خنده بنشاندم پاي فيلمي که چندين‌بار ديده بودم‌ش ولي حتا يک‌بار به ذهن‌م نخورده بود که اين داستان توست. نگو که اين‌ها همه اتفاق است.

دل‌م گرفته حاج‌رسول! من که مثل تو نمي‌توانم ببينم و ساکت باشم. درد بکشم و به رو نياورم. از درون بسوزم و باز بخندم. به من اين‌همه طاقت نداده‌اند. اين‌همه صبر نياموخته‌اند. نيستي حاج‌رسول! نيستي ببيني! و خوش به حال‌ت! نيستي ببيني دود آن موتوري‌ها, چه‌گونه دارد نه فقط عباس‌ها و کاظم‌ها که سلمان‌ها و ابوذرها را هم خفه مي‌کند. نيستي ببيني خيل دزدان ناشي را! رفيقان نارفيق را! جماعت نقاب‌دار را! دوستان نادان را! و دشمنان بسي دانا را! رفتي و نديدي روزگار نابرادري‌ها را. نديدي روزگار ارزان‌شدن آبرو و حرمت را. نديدي روزگار لطيفه‌شدن اخلاص و تقوا را. نديدي روزگار ابتذال معنا و حقيقت و ارزش را. روزگار تهي‌شدن مفاهيم و واژه‌ها را. روزگار تقليد تعقل را. روزگار آتش‌بودن ايمان در کف دست ار. روزگار «کابن اللبون»بودن را. روزگار آتشفشان فتنه و درد را.

حاج‌رسول! گيج‌م! منگ‌م! آشفته‌ام!

تو بگو! بگو چه کنم با اين‌همه تناقض؟ با اين‌همه تضاد؟ با اين‌همه جاي خالي؟ با اين‌همه علامت سوآل؟

کاش مي‌شد آسان گذشت. کاش مي‌شد از دست اين بندها راحت شد. کاش مي‌شد آزاد بود!

دل‌گيرم از دست‌ت حاج‌رسول! دليگريم از دست ‌تو و رفقات که اين‌قدر کار را بر من دشوار کرده‌ايد! که اگر تو نبودي, که اگر دايي‌جواد و آقاشمس و جوهرچي نبودند, که اگر محمدتقي طاهرزاده و حسين خرازي و محمدعلي مطيع و علي نيک‌عهد و اکبر آقابابايي و مصطفا رداني‌پور و خيلي‌هاي ديگر نبودند, که اگر روح‌الله خميني نبود, چه‌قدر حالا تصميم براي من, براي ما آسان بود!

دل‌گيرم از دست همه‌تان!

چه‌قدر اين روزها سوآل دارم! چه‌قدر اين روزها چنته‌م از پاسخ خالي‌تر است از هميشه. چه‌قدر اين روزها زبان‌م لکنت دارد. دلم مضطرب است. فکرم آشفته است. و دست و پام مي‌لرزد. 

کاش مي‌شد کاري‌ش کرد! کاش قصه به همين آساني بود. کاش گوش‌هاي نامحرم مي‌گذاشتند خيلي حرف‌هاي ديگر را هم اين‌جا بنويسم. کاش...

*

کتاب‌چه‌ي دعاي‌ت را هنوز دارم. اين‌روزها خيلي به کارم مي‌آيد.

اللهم انا نشکوا اليک فقد نبينا, صلواتک عليه و آله, و غيبه ولينا, و کثره عدونا, و قله عددنا, و شده الفتن بنا و تظاهر الزمان علينا فصل علي محمد و آله.

ياد ماه رمضانهاي مسجد الجواد به خير.

بخوان حاج‌رسول! بخوان! با آن نواي خوش‌ت! بخوان که اين دل گرفته را بل‌که افتتاح‌خواندن تو بگشايد.

 

پی‌نوشت:

جان‌باز شيميايي, شهيد حاج عبدالرسول فولادي. تاريخ شهادت: ۱/۱/۱۳۷۸. اصفهان. شادی روح‌ش صلوات!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388   توسط محسن حسام مظاهری  | 

 

به ميرحسين رأي مي­دهم

چراکه به عدالت ايمان دارم. و مي­دانم که «عدل», قرارگرفتن هر چيز است سر جاي خود. و مي­بينم که در اين سال­ها بسا چيزها که سر جاي خود نيستند؛ و بسا کسان که بر جايي که از آن­شان نيست سکنا گرفته­اند.

به ميرحسين رأي مي­دهم

چراکه جامعه­ي مطلوب انقلاب اسلامي پس از 30سال را جامعه­اي مي­دانم که در آن عقل و فضيلت و دانش و معرفت ارزش باشد؛ نه افشاگري و هياهوهاي فردي و باندي.

به ميرحسين رأي مي­دهم

چراکه به اصول گرايش دارم و نيز اصلاحاتي را طالب­م. و گمان مي­کنم اين چهارسال نشان داد جريان موسوم به حزب­الله هنوز به بلوغ و رشد و پختگي لازم براي اداره­ي کشور نرسيده است. و مي­دانم که نمي­شود غنچه­اي را وقتي زمان­ش نيست, با کشيدن گل­برگ­هاش شکوفا کرد.

به ميرحسين رأي مي­دهم

چراکه دولت فعلي را نماينده­ي نمايا و شايسته­اي براي جريان باورمند به انقلاب نمي­دانم. و معتقدم که در فرهنگ و مديريت و اقتصاد اين بضاعت ما نيست. و بسيارند شايستگان و ذي­حقان که خانه­نشين­اند.

به ميرحسين رأي مي­دهم

چراکه خوانده­ام که معصوم فرموده است هرکس مسئوليتي را عهده­دار شود و بداند که شايسته­تر از او کس يا کساني هستند, در خون تمام اوليا و انبيا شريک است. و مي­شناسم بسا مسئولين­ بي­کفايت و نالايقي را به بهانه­ي قحط­الرجال و با انواع توجيهات جعلي و احساس تکليف­هاي بي­پايه در اين سال­ها به مقام و مسئوليتي رسيده­اند که به حکم انصاف حق­شان نيست.

به ميرحسين رأي مي­دهم

چراکه بيم­ناک­م از ذبح شرعي اخلاق و حريت و خرد, در مسلخ جمود و تعصب و جهل؛ به نام عدالت!

به ميرحسين رأي مي­دهم

چراکه بيم­ناک­م از شيوع بيش­تر دين­داري عوامانه و خرافي و انزواي بيش­تر دين­داري معرفتي و اخلاقي.

به ميرحسين رأي مي­دهم

چراکه واهمه دارم از مترادف­شدن آرمان­گرايي با بي­خردي؛ و عدالت­طلبي با گداپروري؛ و انقلابي­گري با عوام­زدگي.

به ميرحسين رأي مي­دهم

چراکه معتقدم ولايت فقيه تعطيلي عقل نيست. و جامعه­ي آرماني اسلام به عاقلان بصير و مختار نيازمند است؛ نه جاهلان متعصب.

به ميرحسين رأي مي­دهم

چراکه اخلاق و متانت و ادب هنوز براي­م ارزش است و دشمن مي­دارم پرده­دري و هتاکي و تزوير را.

به ميرحسين رأي مي­دهم

چراکه مي­بينم جوانان آرمان­خواه و انقلابي هم­نسل خود را که در اين سال­ها تا چه ميزان از طريق برادري و صداقت و بردباري دور افتاده­اند و تا چه اندازه به پرخاش­گري و نابردباري و پرده­دري خو گرفته­اند. و افسوس مي­خورم!

به ميرحسين رأي مي­دهم

چراکه معتقدم منطق اسلام به ما اجازه نمي­دهد ولو براي کسب اهداف والا و متعالي, به هر وسيله­اي توسل جوييم و براي نيل به مقصود هر راهي را مشروع دانيم. و باور دارم که با دست­مال کثيف نمي­توان شيشه را پاک کرد. و «خون به خون شستن محال آمد محال».

به ميرحسين رأي مي­دهم

چراکه تنفر دارم از اين مصلحت­انديشي­هاي ناصواب و اين تلون­مزاجي و بي­مبنايي برخي جماعت انقلابي که حاضرند هر حقيقتي را به اسم مصلحت قرباني کنند. و بيزارم از اين انواع توجيهات احساسي و سطحي براي بي­اعتنايي به حکم صريح عقل!

به ميرحسين رأي مي­دهم

چراکه باور دارم شهوت حرام, از هر نوع­ش مذموم است. چه شهوت شکم و شهوت ثروت باشد؛ و چه شهوت قدرت. هم­چنان­که تازه­به­دوران رسيدگي آفت­زاست. حال چه در مال و منال باشد, چه در مقام و قدرت.

به ميرحسين رأي مي­دهم

چراکه باور دارم رياست­جمهوري يک منصب عرفي است, نه قدسي. و رداي آن بر قامت مديران توانا و کارآزموده و اهل مشورت و تدبير راست است, نه روشن­فکران و متفکران و فيلسوفان, و نيز نه واعظان و خطيبان و مداحان.

به ميرحسين رأي مي­دهم

چراکه گمان مي­کنم براي اداره­ي کشور به جاي سوپرمن و ابرمرد و منجي بايد به دنبال يک مدير بود. و مديريت قواعد و قوانيني دارد که حاکمان فعلي اگر نه به تمامي در موارد بسيار فاقد آن­اند.

به ميرحسين رأي مي­دهم

چراکه مي­بينم در اين سال­ها چه اندازه دروغ و تهمت و ريا و پرده­دري متاع ارزاني شده است و مي­بينم که آبروي افراد چه­سان بر سر بازار به حراج مي­رود.

به ميرحسين رأي مي­دهم

چراکه معتقدم ريا و نفاق به­مراتب خطرناک­تر است از کفر و شرک. و مي­بينم صف طويل رياکاران و فرصت­طلبان و منافقان را.

به ميرحسين رأي مي­دهم

چراکه مي­بينم ضرباتي که به دين وارد مي­آيد به نام دين چه ميزان کاري­تر است از ضرباتي که به نام مبارزه با دين بر آن فرود مي­آيد. و دفاع بد از انقلاب, براي انقلاب, چه اندازه مهلک­تر است از ضدانقلابي.

به ميرحسين رأي مي­دهم

چراکه مي­بينم در انزواي عالمان آگاه و بيدار, چه اندازه حمله­ي تعصب و عمله­ي جهل مبلغ دين خرافي و قشري و سطحي شده­اند. و شاهدم که تريبون سخن از دين به جاي عالمان مجتهد به دست مداحان بي­سواد افتاده است. و مي­ترسم.

به ميرحسين رأي مي­دهم

چراکه مي­بينم چه­گونه نهادهاي مردمي و رسمي دين و دين­داري و جمع­هاي خودجوش و دغدغه­مند چه­سان روزبه­روز به سوداگري و مال­اندوزي دچار شده­اند و آفت دولتي­شدن و جيره­خور دولت­شدن چه­گونه به جان­شان افتاده است. و تجربه کرده­ام که وقتي از دري انواع امکانات و تسهيلات و اعتبارات وارد شد, از در ديگر به چه سرعت اخلاص و تقوا و نفوذکلام خارج مي­شود.

به ميرحسين رأي مي­دهم

چراکه ديده­ام در آن هشت­سال اصلاحات با همه­ي اتهامات به­حق و به­ناحقي که بدان متصف­ش کنيم, نسل من بسي بيش از اين چندسال کتاب خواند و فکر کرد و بحث کرد و دغدغه داشت. ديده­ام که در آن هشت­سال چه ميزان درد داشت و اين سال­ها چه بي­درد شده است. و راست­ش دل­م براي صداقت و پاکي و صفا و خلوص آن سال­ها تنگ شده است!

به ميرحسين رأي مي­دهم

چراکه دل­م مي­سوزد وقتي نسل پيش­تر آرمان­خواه من اين روزها چون دهان باز مي­کند بوي بد خودمحوري و تنگ­نظري و پرخاش­گري و قدرت­طلبي از آن بيرون مي­زند. و مي­بينم که پشت­ميزنشيني چه بلايي سر آن آورده است.

به ميرحسين رأي مي­دهم

چراکه مي­بينم در اين چندسال نسل من چه­سان غوره­نشده سوداي مويزي به سر انداخته است. و چه ولعي دارد براي طي ره صدساله به يک شب و به ناحق!

به ميرحسين رأي مي­دهم

چراکه همان ميزان که دوري از مردم و اشرافي­گري و تجمل­گرايي را براي حاکمان بد مي­دانم, معتقدم خودمحوري و خودمطلق­بيني و استغناي از مشورت و تدبير و عجولي هم ناصواب است.

به ميرحسين رأي مي­دهم

چراکه ديده­ام دوستان نادان چه بلايي سر انقلاب آورده­اند. و مي­بينم که چه­سان چنته­مان از دوستان دانا خالي است!

به ميرحسين رأي مي­دهم

چراکه ديده­ام در اين سال­ها خودشيفتگي و چاپلوسي و چرب­زباني از قلمرو صاحبان قدرت نه تنها زايل نشده که گاه در نمونه­ي اسلامي و انقلابي­اش! بازتوليد شده است. و مي­بينم لشگر عظيم مگسان را دور شيريني.

به ميرحسين رأي مي­دهم

چراکه ديگر براي­م ثابت شده است که مصلحان جامعه بايد خود صالح باشند. و مي­بينم که چه ميزان به ساختن خود نيازمنديم. و با همه­ي وجود حس مي­کنم که نسل من چه اندازه به يک استاد اخلاق محتاج است!

و بالاخره

با اعتقاد عميق به ارزش­هايي که انقلاب اسلامي به دنبال­شان بود

و آرمان­هايي که امام منادي­شان بود

و حقيقتي که شهدا به جست­وجوي­ش شتافتند

بنا به تکليف انقلابي و انساني و اسلامي­ام

به احترام صداقت و راستي

به احترام اخلاق و فضيلت

و به احترام عقل و تدبير

به ميرحسين رأي مي­دهم

قربه الي الله!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388   توسط محسن حسام مظاهری  | 

 

یادداشت‌های سفر حج ـ 24

جمعه 20 شهریور 1383

مکه‌ی مکرمه

 

نیم‌شب حدود ساعت 2 می‌رسیم مکه. یک‌راست می‌رویم به هتل؛ «مودة الحسنین»، طبقه‌ی دوم. با سیدعلی و محسن و علی‌رضا هم‌اتاق‌م؛ اتاق 208. فرصت چندانی نداریم. سریع به نوبت می‌رویم حمام. آب خیلی سرد است؛ ولی چاره‌ای نیست. سریع غسل می‌کنیم و با سرویس‌های هتل و در حال احرام عازم مسجد الحرام می‌شویم.

شش هفت دقیقه بیش‌تر راه نیست با ماشین. نمای بیرونی حرم زیباتر و باشکوه‌تر از آنی است که خیال می‌کردم. و البته در محاصره‌ی خفه‌کننده‌ی انواع هتل‌های بزرگ و برج‌های تجاری است. هنوز پیاده نشده دست‌فروش‌ها و گداها دوره‌مان می‌کنند. به‌مراتب تعدادشان از گداهای اطراف مسجد النبی بیش‌تر است و از نظر سرووضع هم کثیف‌تر از آن‌هایند. بیش‌ترشان می‌خورد که هندی و پاکستانی باشند. محوطه‌ی میدان‌گاه بیرونی حرم هم نسبتاً کثیف است و هم بسیار شلوغ. شاید این به خاطر شبانه‌روزی‌بودن مسجد است. به‌خلاف مسجدالنبی که درهاش ساعت 11 شب تا 3 نیم‌شب بسته می‌ماند این‌جا همیشه باز است.

کاروان همه رسیده‌اند و دور حاجی نقویان حلقه زده‌اند. همه یک‌دست سفید. حاج‌آقا کمی توضیح می‌دهد که آن‌جا که ایستاده‌ایم «باب ملک فهد» است و استحباب دارد که از «باب السلام» وارد شویم. یادم می‌آید که در کتاب «صهبای حج» آیت‌الله جوادی آملی خوانده‌ام باب السلام در محل باب بنی‌شیبه‌ی سابق واقع شده و محل دفن بت هبل است که در فتح مکه توسط حضرت امیر شکسته شد. برای رسیدن به باب السلام باید یک ربع‌ دایره محوطه‌ی بیرونی را دور بزنیم. وارد می‌شویم. سر به زیر انداخته‌ام و جز قدم‌های نفر جلویی چیزی نمی‌بینم. نمی‌خواهم در این اولین زیارت زرق و برق آن‌همه چراغ‌ و ساخت‌مان مشغول‌م کند. گوش می‌سپارم به صدای همهمه‌ای که هر لحظه بیش‌تر می‌شود. حس این‌که تا چند لحظه‌ی دیگر با بیت عتیق مواجه خواهم شد بر وجودم سنگینی می‌کند. و راست‌ش ‌ترسی بی‌دلیل هم به جان‌م ریخته. یک رعب غریب. یک هراس ناآشنا ولی بزرگ و سنگین. زیرلب زمزمه می‌کنم: ای خدای آدم! ای خدای نوح! ای خدای ابراهیم! ای خدای موسا! ای خدای عیسا! ای خدای محمد! ...

کاروان می‌ایستد یک‌هو. همه می‌نشینند. حاج‌سعید شروع می‌کند به خواندن. به صدای بلند. و الحق هم که سوزناک می‌خواند و دل‌ها آب می‌شوند. همه‌ی اسباب جمع‌اند؛ شب جمعه است و شب شهادت امام کاظم و آخرین روزهای ماه رجب و پشت دیوارهای خانه‌ی خدا! دیگر روضه‌خواندن نمی‌خواهد!

روضه که تمام می‌شود، حاجی نقویان می‌گوید همه سربه‌زیر حرکت کنند تا وقتی که او بگوید. هرچه جلوتر می‌رویم، قدم‌ها آهسته‌تر می‌شود و ضربان قلب‌ها تندتر. فریاد ناگهانی و صدای گریه‌ی چندنفر از بچه‌ها می‌فهماندم که دیگر باید سر بلند کرد. سرم را آرام بالا می‌آورم.

«الله اکبر!»

این اولین کلامی است که ناخودآگاه در اولین مواجهه با آن خانه‌ی سنگی سیاه، در اولین نگاه به خانه‌ی خدا از زبان‌م جاری می‌شود. این را می‌گویم و به سجده می‌افتم. به سجده نمی‌رویم؛ به سجده می‌افتیم. اغراق نیست اگر بگویم بی‌اختیار. و گریه است که امان‌ها را می‌برد. پیش از این حاجی گفته بود که در این سجده‌ی اول سه دعای زایر مستجاب است. و حالا من در برزخ انتخاب آن سه خواسته و اضطراب و هیجان بالای ناشی از اولین مواجهه نمی‌فهمم چه می‌گویم! تن‌م می‌لرزد. گریه هم نمی‌توانم بکنم. چند دقیقه‌ای به همان حال سجده می‌مانم. مات و مبهوت. و بعد راه می‌افتم و از پله‌ها پایین می‌روم. پله‌هایی که به تعبیر شریعتی در «حج‌»ش به پایین می‌روند اما به اوج می‌برند. صحنه‌ای که می‌بینم در فهم‌م نمی‌گنجد. هیچ به آن‌همه عکسی که تا به حال از آن دیده‌ام نمی‌ماند. مکعب سیاه، حتا کمی کوچک‌تر از آنی که تصور می‌کردم است. گردش انبوه خلق زن و مرد و سیاه و سفید و پیر و جوان. از هر قوم، از هر زبان، از هر نژاد، همه در چرخش‌اند.

گوشه‌ای بر سنگ‌فرش زیبای صحن، به نماز می‌ایستم؛ به نیابت از حضرت صاحب. گیج‌تر از آنی‌ام که بفهمم دارم چه می‌کنم. حال خودم را نمی‌فهمم. مثل خواب‌نماها تلوتلو می‌خورم و طواف‌کنندگان تنه‌ام می‌زنند. یکی پس از دیگری. به زور تعادل خودم را نگه می‌دارم که زمین نخورم. سروصدای لبیک‌گویان در گوش‌م موج می‌زند. چشم‌هام روی چهره‌ها می‌لغزد؛ می‌دود. در همان حال خودم را می‌رسانم پشت سنگ قرمزی که به زاویه‌ی حجرالاسود منتهی می‌شود. و طواف می‌آغازم:

الله اکبر!   

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388   توسط محسن حسام مظاهری  | 

براي برادر عزيز آقاي محسن كاظمي، به بهانه‌ي رونمايي سايت «تاريخ شفاهي»

  1

قاب يك

يادم نيست دقيقاً سال‌ش را. اين اندازه خاطرم هست كه سال‌هاي اول دانش‌گاه‌م بود. با جمعي از دوستان، يك روز عزم كرديم برويم ملاقات؛ خيابان كمال‌اسماعيل اصفهان، آسايش‌گاه جان‌بازان. (بماند كه چه‌قدر اذيت شديم و شماتت از جانب مسئولين آن‌جا كه: به چه حقي بدون هم‌آهنگي و سرِ خود راه‌مان را كشيده‌ايم و رفته‌ايم آن‌جا!) دقايق خوشي بود الحق! آن بنده‌گان خدا چه‌قدر شاد بودند و چه‌قدر اميدوار. در اثناي آن تورق كتاب ذهن، بخش جنگ، يكي از دوستان كه ما را معرفي مي‌كرد، درباره‌ي من گفت كه ذوق نوشتني دارم و دستي بر قلم. گفتند و شنيديم. خنديدند و شنيديم. گريستند و شنيديم. ساعتي گذشت. ملاقات تمام شد و ما هنوز سير نشده بوديم از آن بيان‌هاي خوش و خاطرات شيرين و چهره‌هاي گشاده. وقت رفتن بود. خداحافظي كردم و راهي بيرون شدم؛ كه كسي، يك‌هو، مچ دست‌م را گرفت. ايستادم. برگشتم طرف‌ش. همان‌طور كه روي تخت خوابيده بود، با لهجه‌ي شيرين اصفهاني، گفت: «شماها كه دست به قلم‌يد، چرا نمي‌آييد اين خاطرات ما رو ضبط كنيد و بنويسيد؟! ما خيلي حرف‌ داريم‌ها!» اين را گفت و دست‌م را رها كرد. آرام آمدم بيرون. چه بايد مي‌‌گفتم؟ چه مي‌توانستم بگويم؟ توي ماشين، بچه‌ها داشتند حساب سرانگشتي مي‌كردند كه حداكثر مگر چندسال ديگر درد با اين جماعت مدارا خواهد كرد؟

 قاب دو

شب جمعه بود و طبق سنت مألوف خانواده رفته بوديم منزل آقاجان، پدربزرگ هم‌سرم. تلويزيون داشت برنامه‌اي درباره‌ي رضاخان پخش مي‌كرد. آقاجان، كه هميشه از هر بحثي راهي به سياست مي‌گشايد و نقبي به تاريخ مي‌زند، اين‌بار و به اين بهانه دفتر رضاشاه را گشود. و من هم، باز مثل هميشه، شدم مخاطب‌ش. جايي از سخن گفت: «رضاشاه از كلاغ بدش مي‌اومد. واسه خاطر همين بردندش يه جايي كه از قضا پُر كلاغ بود! تبعيدش كردن به موريس.»

فرداشب‌ش، شام جمعه بود و اين‌بار، باز طبق سنت مألوف خانواده رفتيم منزل باباجان، پدربزرگ خودم. تلويزيون داشت قسمت بعدي همان برنامه‌ي دي‌شبي را در مورد رضاخان پخش مي‌كرد. باباجان، كه پيري ذره‌اي از علاقه‌اش به سياست كم نكرده، طبق معمول شروع كرد به تحليل و بررسي مسايل سياسي. و از جمله گريزي زد به رضاخان و همان‌طور كه آن عصاي قهوه‌اي سوخته‌اش را به زمين مي‌كوبيد، گفت: «رضاقلدر از قورباغه بدش مي‌اومد. اتفاقاً اين ناكس‌ها، انگليسيا، بردندش تو يه جزيره‌اي ولش كردن كه اصلاً مشهوره به جزيره‌ي قورباغه‌ها! بس‌كه قورباغه داره!» داشتم در ذهن‌م به شباهت‌هاي قورباغه و كلاغ فكر مي‌كردم كه صداي فاطمه، هم‌سرم، از خيال درم آورد: «مي‌بيني روايت چه جور شكل مي‌گيره؟»

 قاب سه

مادر نوشته بود. و من مي‌دانستم. نوشته بود كه بماند. كه ثبت شود. براي من؛ براي هم‌سن و سال‌هاي من. خودش اين را مي‌گفت. و وقتي در آن آگهي ديده بود كه يك نهاد دولتي و رسمي عزم اين نگه‌داري و امانت‌داري را كرده، خوش‌حال شد و فرستاد. روز مراسم تقدير از برگزيده‌گان نيامد. نتوانست بيايد. (آخر معلم‌ها، «تعهد خدمت» دارند. نمي‌توانند همين‌طوري، روز اول هفته‌اي، كلاس و درس و مشق را رها كنند و بيايند پاي‌تخت!) بماند كه اصلاً خبر نداشت قرار است برگزيده‌اي هم در كار باشد. اين بود كه مرا فرستاد. و چه‌قدر تلفني سفارش كرد كه «به‌شان سلام برسان و بگو آن خاطره‌اي كه نوشتم مال سال 52 بوده، من اشتباهي تايپ كرده بودم 56. حتماً بگو اصلاح‌ش كنند. يادت نره!» و باز براي اطمينان از عروس‌ش خواست كه اگر من فراموش‌م شد، او بگويد.

نام ده‌نفر برگزيده را خواندند. شما بالا رفتي، و دو سه تا بعد، حميدآقاي داودآبادي، و بعد هم من، به نماينده‌گي از مادر.

مراسم تمام شد، اما من هنوز يك كار ناتمام داشتم. گشتم و يكي از مسئولان مراسم را يافتم و پيغام مادر را به او رساندم. خوش‌حال بودم از انجام مأموريت. اما ... خنده بر لب‌م خشكيد. آن خانم مسئول، نگاهي به قاب تقديري كه در دست‌م بود انداخت و گفت: بي‌خيال! شما كه ديگه برنده شدين و جايزه‌تونو گرفتين! ديگه چي مي‌خواين؟!

چيزي نگفتم. سرم را انداختم پايين. چيزي در درون‌م شكست.

 

 2

آقاي كاظمي عزيز!

من نگران‌م!

نگران اين‌كه زمان مي‌گذرد و عقربه‌هاي ساعت‌، بي‌لحظه‌اي مرخصي، به دنبال هم مي‌دوند. حتا آن ساعاتي كه ما همه خوابيم هم.

من نگران‌م!

نگران همه‌ي آن چيزهايي كه حقيقت نام دارند و در تقابل پشت‌صحنه و روي صحنه‌ي مراسم‌ها و هم‌آيش‌ها و كنفرانس‌ها و كنگره‌ها، در لابه‌لاي سكه‌ها، و نيم‌ها و ربع‌ها، در لابه‌لاي لوح‌هاي تقدير و قاب خاتم‌هاي تشكر و امتنان، در لابه‌لاي تعارف و استدعا مي‌كنم و استفاده كرديم، در بي‌خيالي مسئولان و مديراني كه به پُركردن بيلان كاري‌شان در سال نوآوري و شكوفايي مي‌انديشند و كم‌كردن روي مديران رقيب و افزودن به نمودارهاي رنگي دايره‌اي و ميله‌اي گزارش خدمت، و بي‌مسئوليتي كارمنداني كه همه‌ي فكر و ذكرشان قدمي از پاداش و مزايا و حقوق آن‌سوتر نمي‌رود، و ازدحام اين‌همه كاغذ و پوستر و بيلبورد و تبليغات و تراكت و بنر و بالون‌هاي بزرگ و بادكنك‌هاي رنگي و ايست‌گاه‌هاي صلواتي و ويژه‌نامه‌هاي دهه‌ي فجر (به مناسبت انتخابات سال بعد) و ... هزار چيز ديگر؛ گم مي‌شود، فراموش مي‌شود، نفس‌تنگي مي‌گيرد، به زانو در‌مي‌آيد، مي‌ميرد، ذبح مي‌شود، له مي‌شود، خرد مي‌شود و...!

من نگران‌م!

چون مي‌بينم يكي يكي موهاي سر پدرم و مادرم و هم‌نسلان‌‌شان دارد سفيد مي‌شود، يكي يكي اعلاميه‌ي ترحيم نسل پيشين‌شان دارد در روزنامه‌ها چاپ مي‌شود، و همه جز صدور آگهي تسليت كاري نمي‌كنند. من نگران نوش‌دارهاي پس از مرگ سهراب‌م!

من نگران آن‌م كه ما از انقلاب جز خاطرات زندان، و خاطرات دوران مسئوليت، و خاطرات مدرسه‌ي علوي و نوفل‌لوشاتو و...، چيزي از دل تظاهرات، از دل كوچه‌ها و بن‌بست‌ها، از پشت دخل مغازه‌ها، از حياط مسجدها و انباري خانه‌ها، نمي‌دانيم و نمي‌شنويم. نگران آن‌م كه از جنگ جز خاطرات قرارگاه‌ و سنگر فرمان‌دهي، چيزي از از داخل سنگرها، از دل سربازخانه‌ها، از پشت كاميون‌ها نمي‌دانيم و نمي‌شنويم.

انگار هنوز هم در عصر اينترنت و ماه‌واره و تلويزيون، در عصر مردم‌سالاري و دموكراسي و شهروندي، قرار نيست تاريخ ما چيزي فراتر از «تذكرة الملوك» و «تاريخ سلاطين و بزرگان» باشد! گويا هنوز قرار نيست مردم هم ديده شوند. مردمي كه اگر نبودند هيچ‌كدام آن ره‌بران راه به جايي نمي‌برند. سربازاني كه اگر نبودند بر سينه‌ي هيچ‌كدام از فرمان‌دهان مدال افتخار نصب نمي‌شد.

 آقاي كاظمي عزيز!

گاهي، ‌در خيال، فكر مي‌كنم كه بايد يك ضبط‌صوت در دست بگيرم و در شهر راه بيفتم و به هر كس مي‌رسم ضبط را بگذارم جلو‌ي‌ش و روشن‌ش كنم و آزادش بگذارم تا هرچه دل‌ش مي‌خواهد تعريف كند. آزادش بگذارم كه خاطره‌هاش را پر و بال دهد. خيال‌ش را راحت كنم كه هيچ كاري ندارم جز شنيدن حرف‌هاي او. نگويم‌ش كه: پدرجان! لطفاً كمي خلاصه‌تر! چون باتري ضبط دارد تمام مي‌شود. نگويم‌ش كه: مادرجان! لطفاً برويد سر خاطره‌ي بعدي، چون ما محدوديت فضا داريم. بگذارم خودش باشد. اگر آذري است، حرف‌هاش را ترجمه نكنم. اگر اصفهاني است، سين‌هاي آخر كلمات‌ش را حذف نكنم. اگر داش‌مشدي است فحش‌هاي ركيك‌ش را قلم نگيرم. اگر بي‌سواد است غلط‌هاش را تصحيح نكنم. اگر زبانش لكنت دارد، شيرين‌زباني نكنم. اگر روستايي است كت و شلوار بدريخت شهري را به زور بر تن‌ش نكنم. واژه را آزاد بگذارم كه لهجه داشته باشد. كه ساده باشد. خاكي باشد. خسته باشد. بوي عرق بدهد. بوي سيگار بدهد. زمخت باشد. زخم‌دار باشد. واژه را بگذارم خودش باشد. واژه باشد.

آن‌وقت هفتاد ميليون نوار كاست خواهم داشت. نوارهايي كه وقت براي پياده‌كردن‌شان هست، اما براي ضبط‌كردن‌شان هر لحظه دارد دير مي‌شود. و حالا كه شما اين نامه را مي‌خوانيد از حالا كه من دارم مي‌نويسم‌ش ديرتر است!

فكرش را بكنيد ...

*

راستي!

شده است كسي مچ دست‌تان را گرفته باشد؟ همان‌طور كه روي تخت خوابيده.

 

با احترام

محسن حسام مظاهري

22 بهمن 1387

 

***

جانا سخن از زبان ما می‌گویی

دوست عزیز جناب آقای محسن حسام مظاهری

من نیز بسیار نگرانم؛ و بدین سبب در هر کجا و در هر زمانی این نگرانی را بروز می‌دهم. به دنبال گوشهایی می‌گردم تا در آن حدیثی را که شما باز گفتید نجوا کنم. دوست دارم به هر که دستم می‌رسد مچش را بگیرم و ترغیبش کنم به نوشتن خاطرات زندگی و یادداشتهای روزانه‌اش؛ از کودکی، از والدین، از تحصیل، از محله‌هایی که در آن بزرگ شده‌اند، از محلها، از دانشگاه، از اردوها، از «تعطیلات تابستان خود را چگونه گذراندید؟»، از «علم بهتر است یا ثروت؟»، از «چه پیامی برای مردم ایران دارید؟»، از هوای آفتابی گرفته تا ابری و مه‌آلود، از قناتها، از صدای کوبش مسگرها بر ظروف مسی، از بوی دود سرب و نیکل سپیدگران، از  شانه‌های به‌هم‌خورده تاروپود عبابافان، از کشت سیب‌زمینی، از پرورش دام و طیور, از سفر, از زیارت، از انقلاب، از جنگ و از ... هرچه که به فکرشان می‌رسد, هر جه ...

از روی این نگرانی است که به هر وسیله‌ای که می‌توانم با نوشتن مقاله، شرکت در جشنواره‌ها و همایشها، با نوشتن کتاب، در مصاحبه با مطبوعات و ... و این آخری با راه‌اندازی سایت می‌خواهم خطر فراموشی را یادآوری کنم؛که وامصیبتا اگر ذهن تاریخی ملتی دچار فراموشی شود و یا آنکه اشاره کرده‌اید دچار انحراف و تحریف شود.

برای مقابله با مخدوش شدن هویت و ماهیت تاریخی‌مان باید بنویسیم و بنویسیم و ذهن خود را از خاطرات سبک کنیم.

در فریاد نگرانی شما من نیز همنوا هستم. واقعا بزرگترین هدف ما از راه انداختن سایت تاریخ شفاهی, دادن تریبون به دست همگان است تا از طریق آن نهضتی از خاطره‌نگاری و خاطره‌گویی در کشور راه بیفتد. حدود پانزده سال است که مچ‌دست‌ِ من گیر چنین فضایی است و تلاش می‌کنم قفلهایی از درهای بسته ذهن کسانی که دستم بهشان می‌رسد باز کنم. ما واقعاً در مقوله خاطره‌نویسی و یادداشت روزانه‌نویسی از غربی‌ها عقب هستیم, آنها شب سر بر بالین نمی‌گذارند مگر آنکه وقایع روزشان را ثبت کرده باشند.

خیلی از ماها می‌ترسیم، از نوشتن، از روشدن گذشته‌امان، از خطاهای  زندگی‌مان و از ملاحظات امروزمان، باید تربیت شویم که هرچیز را در جای خود ببینیم در داوریمان روی افراد و موضوعات باید شرایط و اقتضائات زمان را در نظربگیریم. آدمها را با ظرفیتهای وجودی و زمانی خاص خود آنها نگاه کنیم اگر این طور شود ترسمان می‌ریزد. گاهی هم خود را به حساب نمی‌آوریم، وقایع زندگی‌مان را عادی و ناچیز می‌شماریم. در جشنواره ملی خاطره‌ها، خاطره‌ای نوشتم از زمانه پیروزی انقلاب که من یازده سال بیشتر نداشتم. می‌خواستم در آن خاطره نوشته بگویم قاب‌بندیهای زندگی در هر دوره زیبائی‌های خود را دارد. به حاشیه شهر تهران پرداختم و نقش حاشیه‌نشین‌ها را که هیج به حساب نمی‌آیند بازگو کردم، دیدم که شد، دیدم که حاشیه می‌تواند به اندازه متن مهم باشد.می توان گردوغبار را از این نقوش با ظرافت گرفت تا به تصویر اصلی خدشه‌ای وارد نشود. باید در میان بناها و بقایای ذهن دقیق و با ظرافت خاک‌روبی کرد تا چینی عمر آن ترک نخورد که سال 52 آن بشود 56!

ما خیلی ساده و راحت از آدمها و حوادث پیرامون خود می‌گذریم، اگر کمی در آن درنگ کنیم خواهیم دید که ناگفته‌ها و حرفها و درس‌هایی در آنها است که می‌تواند حواس‌ها را معطوف خود کند.

این سایت خانه شماست خانه ماست، خانه همه ایرانی‌هاست، آرزو داریم بتوانیم در این قاب آئینه خاطرات زندگی همه را منعکس کنیم. نمایشگاهی راه بیاندازیم و همه را به دیدن آن دعوت کنیم، بی هیچ محدودیتی، با همه لهجه‌ها و گویشها، با همه بوها و مزه‌ها، با همه خستگی‌ها و سرزندگی‌ها. ورود به این نمایشگاه دعوت‌نامه نمی‌خواهد، همگی خود صاحب مجلس‌ایم.

 مظاهری عزیز نوشته‌ات ما را به راهی که در پیش‌رو داریم امیدوارمان کرد. منتظر تلاش‌های دلسوزانه‌ات در این راه هستیم.

30بهمن 1387

محسن کاظمی

 

لینک مطلب:

http://www.oral-history.ir/show.php?page=article&id=95

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387   توسط محسن حسام مظاهری  | 

یادداشت های سفر حج ـ شهریور ۸۳ ـ ۲۳

پاسي از شب گذشته است كه مي‌رسيم به «شجره». الحق چه مسجد باشكوه و زيبايي‌ست! ساك احرامم را برمي‌دارم و با سيدعلي و محسن پا مي‌‌گذاريم به آن راه‌روي طول و دراز كه مي‌رسد به اتاقك‌ها. مي‌روم داخل يكي از آن اتاقك‌ها. رخت از تن مي‌كَنم. حوله‌هاي سفيد را از ساك بيرون مي‌آورم. يكي را به كمر مي‌بندم و آن‌ديگري را بر دوش گره مي‌زنم. چه احساس غريبي‌ست! زير اين حوله‌هاي سفيد، زير اين توده‌ي برف، يك تن عريان است. برهنه‌ي برهنه! چنان‌كه از مادر زاده‌اي!‌ برف كه بر تن همه نشست، جمع مي‌شويم در حياط مسجد. چند نخلِ سر به آسمانِ شب كشيده‌ي استوار در باغ‌چه‌ي مياني حياط اند. مي‌ايستم و مست تماشاشان مي‌شوم.

«والنخل باسقات! لها طلع نضيد!» (ق: 10)

سبك‌ام. خيلي سبك! انگار كه اسرافيل در صور دميده و ما جماعت رستاخيزشده‌گان‌ايم! برخاسته از قبر، با كفن‌هامان. مي‌انديشم كاش آن‌گاه كه زمان خيزش رسد هم چنين شاداب و سرزنده باشم!

پراكنده مي‌شويم در مسجد. و هر كس گوشه‌اي مي‌ايستد به خواندن نماز مستحبي و دعا و قرآن. خودمانيم، چه سخت است با اين لباس جديد نمازخواندن! آن‌قدر حواس‌م به اين است كه حوله كنار نرود و سنگ به بلور آبروي‌م نخورد كه اصلاً نمي‌فهمم چه مي‌گويم در نماز! موقع تشهد، دو سه بار چك مي‌كنم كه حوله خوب پاي‌م را پوشانده باشد. هولكي سلام مي‌دهم. سر مي‌چرخانم ببينم ديگران در چه حالي‌اند. از خودم خجالت مي‌كشم. بعضي بچه‌ها با يك شور و حالي قامت بسته‌اند و به دعا مشغول‌اند كه آدم حظ مي‌كند. چه برسد به خدا!

چند دقيقه‌ي بعد ندا مي‌دهند كه: جمع شويد لطفا! همه‌ي سفيدپوشان حلقه مي‌زنيم. دور حاجي‌نقويان. لحظه‌ي احرام‌بستن رسيده است. از خودم مي‌پرسم: آماده‌گي‌ش را داري؟ جوابي نمي‌آيد.

همه كه ساكت مي‌شوند، حاجي‌نقويان مي‌آغازد. نه به دعا، نه به سخن‌راني؛ كه به غزلي از خواجه. و چه به‌جا!

شاه شمشادقدان، خسرو شيرين‌دهنان

كه به مژگان شكند قلب همه صف‌شكنان

دوش بگذشت و نظر بر من مسكين انداخت

گفت اي چشم و چراغ همه شيرين‌سخنان!

تا كي از سيم و زرت كيسه تهي خواهد بود؟

بنده‌ي من شو و بر خور ز همه سيم‌تنان

صداش، آشكارا، مي‌لرزد. شانه‌هاي ما هم.

كم‌تر از ذره‌اي نه‌اي، پست مشو! مهر بورز!

تا به سرچشمه‌ي خورشيد رسي، چرخ‌زنان

ديگر تاب نمي‌آورد. صدا، مي‌شكند. و ما هم در خود مي‌شكنيم.

لبيك!

مي‌گريد و مي‌گرييم.

اللهم لبيك!

مي‌نالد و مي‌ناليم.

لبيك لا شريك لك لبيك!

زار مي‌زند و زار مي‌زنيم.

ان الحمد و النعمه لك و الملك!

به هق‌هق مي‌افتد و به هق‌هق مي‌افتيم.

لاشريك لك لبيك!

*

آسمان مي‌غرد.

رعد مي‌زند.

باران مي‌گيرد.

و ما مُحرِم مي‌شويم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387   توسط محسن حسام مظاهری  | 

بسم الله

 

 

معلم عزيزتر از جان

دكتر صدیق

سلام

 

چنان‌چه مي‌دانيد حقير از نخستين كساني است كه بر ملك جامعه‌شناسي زمينی سكنا گزيد. آن‌وقت كه هنوز تنها سايه‌ي تک درختي بود و جوي كم‌رمق اما دل‌شادكنِ آبي و مختصر چمني؛ نه حالا كه صيحه‌ي شهرت باغ در شهر پيچيده و مثل ييلاقات شمال تهران، شهري‌هاي دل‌خسته و ذهن‌خسته و چشم‌خسته و پاخسته آخر هفته‌اي مي‌کوبند مي‌آيند اين‌جا تا يك سروستانيِ اهل حال براي‌شان غزل بخواند و حرف دل بگويد و سرمستي كند و آن‌ها كه خود در پستوي نهان‌خانه‌شان هم جرأت مستي ندارند، اين‌جا، از رقصي چنين ميانه‌ي ميدان به وجد آيند و سر از پا نشناسند و جيغ و هورا و فرياد و بانگ و هاي و هوي و خروش! و بعد از كمي تفرج و احياناً گذاشتن ردپايي در قسمت «نظرات»، البته سر و ته كنند به سمت شهر و ديارشان.

خلاصه حقير از اهالي كمی تا قسمتي قديمي اين باغ‌ستان است و البته دل‌بسته‌ي آن؛ و خواهد ماند ان‌شاءالله.

اما...

گلايه فرموديد كه چرا در بين آن ردپاها ديگر ردي نمي‌گذارم. اين البته جاي بسي خوش‌وقتي است كه گرمي محفل انس، مشتريان قديمي را از خاطر ميزبان رند و صاحب‌نفس نرمانده است. سپاس!‌ اما در باب گلا‌يه‌ي مذكور آن‌چه مي‌توان به عرض رساند چنين است:

 

يك

حقير البته كه شهرزاده است و شهري؛ و البته كه ميراث كلاس‌هاي جامعه‌شناسي شهری شما را هميشه آويزه‌ي گوش دارد كه نبي‌مكرم فرموده‌اند: عليكم بالسواد الاعظم؛ اما اين را نيز نيك مي‌دانم ـ و بي‌گمان بهتر از من مي‌دانيد ـ كه شهر،‌ خوي و طبعي دارد و مي‌طلبد كه با طبع من سازگار نيست.

و چندي‌ست جامعه‌شناسي زميني، «شهر» شده است!

 

دو

سال‌ها پيش، وقتي اين كشور وسيع وبلاگ تازه بنيان گذاشته بود، در گوشه‌اي از آن، هيچستاني براي خودم ـ دل خودم ـ بنا كردم و «[...]»اش ناميدم. چند صباحي بعد به «روستاي فطرت‌آباد» كوچيدم و باز كنج آسايشی دور از مردمان شهر جستم. و وقتي به سرم زد كه شهريان را رصد كنم، دياري بيرون از آن روستا ساختم: «تاكسي‌نوشت». در اين مدت نه تاكسي را به روستا بردم، نه روستاييان را سوار تاكسي كردم. و اين دو هم‌زاد مي‌زيند در موازات هم. و من خوش‌ام.

شهر، اما مردماني دارد نه يك‌سره خوب و نه يك‌سره بد. آميزه‌اي از اين دو. ولي عوام‌شان مشترك‌اند در برخي صفات: ترسو و بزدل، منفعت‌طلب و فرصت‌شناس، اهل ريا و تزوير، بر قول‌شان اعتمادي نيست، مرافقت‌شان بي‌مبناست، مخالفت‌شان هم. و همه دل‌بسته‌ي راه‌هاي كوتاه و مقاصد دردست‌رس و آمال كوچك. و همه اسير و عبيد آینده‌های خودساخته‌ی مجهول و موهوم. شادی‌شان کوچک است و غم‌شان حقیر. و زخم‌هاشان را یک چسب‌زخم کفایت می‌کند.

جسارت مرا ببخشيد. كه شما خود در اين مباحث استاديد و من هنوز يك شاگرد اهل‌ تجربه.

 

سه

يكي دو هفته پيش ـ جاي‌تان خالي ـ سفري رفتيم به كاشان و ابيانه. ورودي ابيانه و آن مسيرهايی كه همه‌ي آن توریست‌ها و «گردش»گران ژاپنی و آلمانی و هم‌وطن‌های تهراني‌ و اصفهاني‌ و شهري‌هاي هندي‌كم به دست و دوربين ديجيتال در دست كه از هر تكه چوبي و هر رهگذري عكس مي‌گرفتند و براي پوشيدن يك ربع‌ساعت لباس محلي اهالي آن‌جا، دوهزار تومان مي‌دادند و در كنج امام‌زاده صداي قهقهه‌شان حرمت مي‌شكست و حريم مي‌دراند و... را رد كرديم. با خانواده رفتیم بيرون از غوغاها، آن پشت پرده‌اي كه پاي كم‌تر كسي از شهريان و گردش‌گران به آن‌جا باز شده و هنوز بكارت طبيعت با خشونت ايشان زايل نشده، رفتيم، رفتيم، رفتيم تا رسيديم به مزارع، به روستا، به آن دشت وسيع خدا! كه بهشت را مي‌مانست. به آن كوچه‌باغ‌هايي كه جز صداي باد و آب و خش‌خش برگ‌هاي باغ سيب چيزي نبود. و چه نماز زيبايي خوانديم به امامت طبيعت در آن دشت!‌

جاي‌تان خالي!

و چقدر مردمان روستا، آن‌ پايين رفتارشان با هم‌ولايتي‌هاشان آن بالا و در مسير گردش‌گران فرق داشت!

 

چهار

مي‌دانيد استاد عزيز!

سوءتفاهم نشود.

من اين‌گونه آموخته‌ام و به تجربه دريافته‌ام كه بايد با مردم بود، داخل‌شان رفت، باهاشان نشست و برخاست كرد، دردشان را فهيد و حس كرد، در عزاشان گریست و در عروسی‌شان رقصید. ولي به مذهب آنان درنيامد. و اين يعني سلوك نه در كنج غار دور از شهر و مردم و بر سجاده‌ي عافيت و آسايش كه مجالي براي رخنه‌ي ناس نيست، نه؛ در مردم، در ميانه‌ي شهر، در دل بازارهاي مركز شهر.

و چندي‌ست جامعه‌شناسي زميني، «شهر» شده است!

در كامنت‌ها و پيام‌هايي كه ديگران مي‌گذارند، گرچه بسیاري خلوص و تواضع و مهر به استاد هست، اما تزوير و دروغ و فريب و دورويي و نفاق و هزار آلوده‌گی شهري ديگر هم هست. آن‌قدر كه گاه دستم مي‌لرزد و دلم نمي‌آيد هم‌نشين و هم‌سخن ايشان شوم. راستش چاپلوسي مضحكانه و تمجيدهاي بي‌منطق و هم هواداري‌هاي بي‌ارزش بعضي‌شان ـ كه بي‌شك خود بدان‌ها واقف‌ايد ـ مي‌رماندم. چه، برخي حمايت‌ها و تعريف‌كردن‌ها همان‌قدر خالي‌اند از صداقت و دروغين و باژگونه‌اند كه برخي توهين‌ها و انتقادها.

من به همان گپ و گفت‌هاي دونفره و احياناً گاه ايميلي و پيامكي خرسندترم تا ابراز ارادت در ميانه‌ي شهري چنين شلوغ و پر از گوش‌هاي نامحرم و كينه‌ورزان نقاب‌دار.

 

پنج

اما در مورد پاسخ‌تان به دكتر كاظمي

باور كنيد دوبار آمدم، پنجره‌ي نظرات را بازكردم و حتا نوشتم، اما send نكردم. به همين دلايل فوق و نيز به يك دليل ديگر:

فرمود: كن في الفتنة كابن اللبون! و من در اين هفت‌سالي كه در دانشكده منزل گزيده‌ام، گرچه در متن وقايع و ناظر حاضر بوده‌ام اما كوشيده‌ام شتر دوساله باشم. نه سواري دهم، نه بستانم. كه مام حادثه آبستن فتنه‌هاي بسيار است.

محيط دانشكده‌ي ما كوچك است و محيط كوچك، لاجرم، آدم‌هاي كوچك مي‌سازد، و آدم‌هاي بزرگ را هم كوچك مي‌كند، دغدغه‌هاي كوچك، دعواهاي كوچك، مسأله‌هاي كوچك، دردهاي كوچك، حرف‌هاي كوچك، سئوال‌هاي كوچك و پاسخ‌هاي كوچك.

خدا مرا ببخشد اگر بخواهم اين حكم را تعميم دهم. نه؛ سخن از استثنا نيست. که حکم بر قاعده می‌رود. و شما بهتر مي‌دانيد قاعدين هم‌سايه‌ي من و شما، مع‌الاسف، بسياري‌شان مشمول اين قاعده اند.

و دلم مي‌گيرد آقاي دكتر!

در مقام درددل گفتن‌ام نه قضاوت.

مني كه حوزه را رها كردم و عطاي آقامهندس‌شدن را به لقايش فروختم و با حرف‌هاي شريعتي، نه؛ با دردهاي شريعتي، آمدم جامعه‌شناسي و گمان مي‌كردم حالا توي كريدورهاي دانشكده لابد همه ابوذرند و سلمان پاك! همه درد دين و اگر نه لااقل درد مردم دارند. همه از غصه‌ي خلق چشمان بي‌خواب دارند و دل‌هاي بي‌تاب، حالا، در «واقعيت» مي‌ديدم بزرگان و عقلای قوم، گاه چون كودكاني كه كودكي نكرده قباي بزرگي بر تن‌شان كرده باشند، سر مديرگروهي و سر رياست و سر دم‌دستي‌ترين منافع به روي هم چنگ مي‌كشند، پشت‌پرده‌ي هم را افشا مي‌كنند، پته‌ي هم را روي آب مي‌ريزند، اسرار مگو را فاش مي‌كنند، حساب آبروي خلق را نمي‌كنند، از آن‌طرف در مقام معلمي كم‌فروشي مي‌كنند و در شيرشان آب بسيار است!

چه قصه‌ی دلگیری‌ست! نه؟

سخت دلتنگم، دلتنگم، دلتنگ از شهر

بار کن تا بگریزیم به فرسنگ از شهر

 

 

شش

[...]

 

هفت

حالا بيايم چه بنويسم در مقام پاسخ؟! چه بنويسم كه مشمول حكم كلي آن ديگر استاد معترض عزيز در سايت‌شان نشوم كه جمعي احبا دور دكترصديق را گرفته‌اند و به تمجيد و تعريف اشتغال دارند! چه بنويسم كه پاي از دايره‌ي انصاف بيرون ننهم و به امري كه به همه‌ي جوانب‌ش وقوف ندارم تعريض نكنم و بر مسند قضاوتي كه شايسته‌اش نيستم تكيه نزنم؟

که فرمود: دو چيز طيره‌ي عقل است؛ دم فروبستن به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشي.

از حيثي وقت گفتن بود كه حريف، زبان به تعريض گشوده و پايش از دايره‌ي انصاف بيرون رفته بود. و از حيثي وقت خاموشي بود كه در شلوغي و دود و مه، تيغ‌هاي سرگردان بسيار تن بي‌گناهان را خراش مي‌دهد.

 

هشت

چنین بود که راه سکوت را گزیدم. تا آسوده مانم از سنگ‌پرانی کودکان شهری. کودکانی با دامن‌هایی پرسنگ. که هرچیزشان خوب نباشد، نشانه‌گیری‌شان خوب است.

و چنین بود که به دنیای صناعات ادبی کوچیدم. دنیای تلمیح، استعاره، کنایه، مجاز و... نماد.

و چنین بود که به زبان شعر را گزیدم. که هرچه پیچیده‌تر، کم‌فهم‌تر. زبان بیدل و خاقانی و عنصری و منوچهری و صائب. زبان سعدی و خواجو و خواجه و عطار.

تا چه پیش آید پس از این.

 

سخن به درازا کشید

امید که طایر مقصود را بر قله‌ی هدف نشانده باشم.

 

ارادت‌مند

محسن حسام مظاهری

آبان ماه 87  

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387   توسط محسن حسام مظاهری  |