X
تبلیغات
روستای فطرت آباد
گاه نوشتهای فرهنگی و اجتماعی محسن حسام مظاهری

درباره‌ی فیلم «رستاخیز»

 

 1

در پژوهش‌های اجتماعی، یکی از چالش‌ها و دغدغه‌های مهم پژوهشگران، کمی‌سازی پدیده‌های کیفی است. این‌که چطور و با چه روشی یک کیفیت را به دام عدد بیاندازند تا بشود محاسبه‌اش کرد. بشود این خصلت فرّاری و سیالی و بی‌شکلی و روح‌مانندی که بسیاری از پدیده‌های اجتماعی دارند را مهار کرد. فیلم‌ساختن درباره‌ی امر قدسی و شخصیت‌ها و وقایع و مفاهیم متعلق به حوزه‌ی دین و دین‌داری، از جنس همین کمی‌سازی امر کیفی است. تلاش برای مادی‌کردن (تصویرکردن) یک معنا، آن‌هم معنایی که در باور و اعتقاد و احساس دینی یک جامعه ریشه دارد. کاری به شدت دشوار اما ارزشمند اگر ماحصل آن رضایتخش باشد.

در سینمای ایران، تاکنون تلاش‌هایی چند با هدف ارایه‌ی روایت سینمایی از وقایع و شخصیت‌های مهم تاریخ اسلام و شیعه شده است که «رستاخیز» آخرین آن تلاش‌ها است و البته اگر نگوییم ناکام‌ترین، بی‌شک یکی از ناکام‌ترین آن‌ها. فیلمی پرهزینه و پرادعا و پر از غلط‌های تاریخی فراوان. اشتباهات و تحریفات تاریخی و روایی فیلم آن‌قدر زیاد و فاحش است که بسیاری درباره‌اش نوشته‌اند و بسیارتر خواهند نوشت. ضعف‌های تکنیکی و فنی آن، از انتخاب بازیگران گرفته تا انتخاب لوکیشن‌ها و موارد دیگر هم آن اندازه هست که زبان منتقدان سینمایی حالاحالاها بر سازندگان فیلم گشاده بماند.

اما آنچه مرا به نوشتن این یادداشت واداشت، نه برشمردن اغلاط تاریخی فیلم بود و نه نقد تکنیکی آن. بیش از هر چیز این پرسش بود که چرا فیلم‌ساز در نزدیک‌شدن به یک اسطوره‌ی تاریخی به‌شدت حساس و ظریف و قدسی، یعنی عاشورا، این اندازه بی‌پروا و گستاخ بوده است؟ چه چیزی سازندگان را آسوده‌خیال  کرده که به خود جرأت داده‌اند به آن واقعه‌ی عظیم این اندازه نزدیک شوند؟ تکنیکی که نداشته‌اند؟ غنای مضمونی که خبری از آن نیست؟ فیلم‌نامه‌ی فاخری که شاهدش نیستیم؟ اگر انگیزه‌ی این نزدیک‌شدن، کمک به تجلی یک حقیقت و نمایاندن آن و اثرگذاری بر مخاطب است که به نظر نمی‌رسد به این مقصود رسیده باشند.

رستاخیز، با وجود همه‌ی تلاشی که دارد، مخاطب را متأثر نمی‌کند و اشکش را جاری نمی‌سازد. آن‌هم وقتی اشاره‌ای کنایه‌آمیز به یکی از ماجراهایی که به صراحت در دقایق پایانی فیلم تصویر شده، کافی است تا همین مخاطب را به گریه وادارد. رستاخیز یک چیزی باید می‌داشت که ندارد. یک چیزی که به ضرب دکوپاژ سنگین و موسیقیِ محزون ساخت آهنگ‌ساز برنده‌ی اسکار و صرف دوازده سال زمان و هزینه‌های گزاف و نماهای چشم‌نواز و غیره به‌دست نمی‌آید. یک چیزی که «مختارنامه» تا حدی داشت و بیش از آن، یک چیزی که «روز واقعه» داشت و بیش از آن یک چیزی که همه‌ی تعزیه‌های کوچک و بزرگی که از دیرباز در گوشه و کنار شهرها و روستاها برگزار می‌شوند، در ساده‌ترین شکل نمایش و بدون این‌همه زرق و برق و هزینه، دارند؛ ولی رستاخیز آن را ندارد. و همه‌ی حرف همین‌جاست.

 

2

کاملاً قابل پیش‌بینی است که این فیلم حرف و حدیث‌هایی را خصوصاً در بین مراجع تقلید و روحانیان و اصنافی چون وعاظ و مداحان برخواهد انگیخت. و نیز قابل پیش‌بینی است که در نوک پیکان این انتقادها و اعتراض‌ها، نمایش‌دادن چهره‌ی اهل‌بیت سیدالشهدا(ع) ازجمله حضرت ابالفضل(ع) و حضرت علی‌اکبر(ع) و حضرت قاسم(ع) خواهد بود. دقت کنید که این علما و مراجع همانانی هستند که در مورد تعزیه ـ که در آن هم چهره‌ی اهل بیت نشان داده می‌شود، در زمانی به‌مراتب طولانی‌تر و با کیفیت اجرایی معمولاً پایین‌تر از یک فیلم ـ حکم به حلیت می‌دهند و خود نیز از جمله‌ی مروجان و حامیان تعزیه اند. اگر مشکل سر نشان‌دادن چهره‌ی اهل‌بیت است، چه تفاوتی میان تعزیه و فیلم، میان تئاتر و سینما است؟ نکته‌ی مهم همین است که مشکل چیز دیگری است.

تعزیه، تئاتر نیست؛ تعزیه، «آیین» است. تعزیه اجرا نمی‌شود برای مخاطبان، برگزار می‌شود با مشارکت آن‌ها. برای همین اولین کسی که در تعزیه بر شهادت امام می‌گرید، خودِ شمر است. با اینکه مخاطبان تعزیه، شبیه‌خوانان را در شخصیت‌ بیرون از آیین‌شان خوب می‌شناسند، و مثلاً می‌دانند این اکبرآقا که این‌جا شبیه‌خوان ابالفضل شده همان بقال سر محله است که چه بسا چندباری هم سر قیمت اجناس با او بحث‌شان شده، اما اینجا ودر این لباس، اکبرآقا بدون گریم‌های آن‌چنانی و سنگین، یک اکبرآقای دیگر است. و این فاصله را مخاطب معمولی، بدون هیچ آموزش رسانه‌ای، بین اکبرآقای قصاب و اکبرآقای شبیه‌خوان عباس می‌گذارد.

ولی سینما، آیین نیست. و برای همین بهنام تشکرِ رستاخیز، با وجود گریم، قبل از هر چیز «ساختمان پزشکان» را به ذهن مخاطب تداعی می‌کند و پوریا پورسرخ، همه‌ی تصاویر بازی‌های دیگرش را با خود به قالب پسر عمر سعد می‌آورد. 

در تعزیه، مخاطب معمولی به‌راحتی می‌پذیرد که یک طشت آب، نماد رود فرات است و اصلاً طشت را رود می‌بیند. اما همین مخاطب اشکالات تصویری فیلم به‌چشمش می‌آید و مانع برقراری احساسش می‌شود.

و همین است که تعزیه می‌گریاند، اما رستاخیز نه. و همین است که نشان‌دادن تصویر چهره‌ی اهل‌بیت در تعزیه رواست، اما در سینما برتابیده نمی‌شود. چون آنجا تشبّه است و اینجا تجسم.

 

3

سازنده‌ی رستاخیز، برای پرداختن به یک موضوع تاریخی از زن بهره‌ ‌گرفته است. برجسته‌سازی و بیش از آن تزریق و افزودن وجوه زنانه و عشقی به روایت تاریخ، سبکی است که در سینمای ایران می‌توان میرباقری را صاحب آن دانست. نوعی رویکرد «هزارویک‌شب»ی و «قصه‌های بغداد»ی متناسب با ذایقه‌ي عامه‌ی مردم که پرداختن به مضامین تاریخی را بدون مخلفات «جذاب» و «زرد» مثل داستان‌های عشقی با محوریت زنان، ممکن نمی‌داند. طرفه آن‌که این چاشنی‌ها که احتمالاً قرار است «حاشیه» باشند، گاه آن‌قدر پررنگ می‌شوند که جای متن را اشغال می‌کنند. همین می‌شود که سریال «امام‌علی(ع)» عملاً می‌شود سریال قطام با چاشنی نگاهی به زندگی امام‌علی(ع). گویی بدون قطام نمی‌شود درباره‌ی امام‌علی فیلم ساخت. بدون ناریه و ماریه نمی‌شود ماجرای مختار را روایت کرد. و حالا هم بدون ماجرای عشقی بکیر و خواهر سلیمان، نمی‌شود عاشورا ـ تراژیک‌ترین، داستانی‌ترین و پرکشش‌ترین واقعه‌ی تاریخ اسلام ـ را روایت کرد. بدون زنانگی، بدون تصاویر اغراق‌شده از دربارهای اعراب، بدون نمایش می‌گساری و عشوه‌فروشی کنیزکان، بدون ریخت‌وپاش و ولخرجی در طراحی لباس‌های رنگ‌ووارنگ و ساخت بناهای عظیم و جلوه‌های ویژه‌ی فلان و موسیقی بهمان نمی‌شود روایت تاریخی را به تصویر کشید. این البته تجربه‌ی کارگردان‌های وطنی ماست، نه تجربه‌ی دیگران. نیازی نیست از فیلم‌های تاریخی تأثیرگذار هالیوود نام ببریم. پیشنهاد می‌کنم برای مقایسه، سراغ همین دو سریال تاریخی اخیری برویم که با سرمایه‌ی شیخ‌نشین‌های خلیج فارس (و البته با مشارکت برخی از عوامل ایرانی) درباره‌ی تاریخ صدر اسلام ساخته شدند؛ با انبوهی از تحریفات تاریخی و البته با فرمی جذاب بدون استفاده از مثلث‌های عشقی و عشوه‌های زنانه و دختر پسرهای بزک‌کرده‌ی مثلاً‌ عربی که در فیلم‌های میرباقری و در رستاخیز درویش می‌بینیم. فارغ از نقدهای محتوایی و مضمونی، انصافاً‌ سریال «حسن و حسین» و «عمر خطاب» در رسیدن به هدف سازندگان و سرمایه‌گذاران‌شان موفق‌تر عمل کرده‌اند یا «رستاخیز» (و حتی «مختارنامه»)؟ کدام‌شان از تکنیک سینما برای انتقال روایت تاریخی خود به مخاطبان‌شان استفاده‌ی بهتری کرده‌اند؟ کاخ مجلل معاویه‌ای که در «حسین و حسین» نشان داده می‌شود باورپذیرتر است یا آن‌که در رستاخیز نشان می‌دهند؟ فضاآرایی و شخصیت‌پردازی و حتا طراحی لباس و صحنه‌ی «عمر خطاب» با آنچه از واقعیت آن زمان از تواریخ می‌توان استنباط کرد متناسب‌تر است یا رستاخیز؟

اتفاقاً اینجا خلأ اصلی تکنیک است، نه هزینه و امکانات. تکنیک است که «الرسالة» (یا همان «محمد رسول‌الله») را جاودانگی بخشیده. و کاش فیلم‌سازان ما آن اندازه که به مخلفات این سفره می‌اندیشیدند، به فکر خود غذا هم بودند. و می‌فهمیدند وقتی از نظر تکنیکی به آن اوج نرسیده‌اند که بتوانند حق نمایش چنین واقعه‌ی سترگی را ادا کنند، نباید دست به آزمون و خطا بزنند. کاش می‌فهمیدند اتفاقاً گاهی اوقات، تجلی در مستوری است. نمایش‌دادن در نشان‌ندادن است. در به کنایه برگزارکردن. در به‌میدان‌فرستادن استعاره‌ها. این فهم و هنر را سازندگان «روز واقعه» داشتند. هم بهرام بیضایی ـ که به خوبی هم تعزیه را می‌شناسد ـ این هنر را در فیلم‌نامه‌ی درخشان آن فیلم‌ به رخ کشانده و هم اسعدی در کارگردانی‌اش. روز واقعه به خود متن واقعه، فقط در چند نما از عصر آن روز بسنده می‌کند، اما همان چند نما کافی‌ست که فیلم اثرش را بر مخاطب ماندگار سازد. و همین است که روز واقعه بیشتر عاشورا را تصویر می‌کند تا رستاخیز.

 

4

رستاخیز یک فیلم سیاسی است. روایت فیلم از واقعه‌ی عاشورا، از میان همه‌ی روایت‌های موجود و ممکن، روایتی است نزدیک و وام‌دار رویکردها و تفاسیر سیاسی معاصر از عاشورا. بیش از همه ردپای رویکرد و ادبیات دکتر شریعتی در فیلمنامه مشهود است. تا جایی‌که تعابیر و اصطلاحات آشنایی نظیر سه‌گانه‌ی «زر و زور و تزویر» آن مرحوم هم بر زبان شخصیت‌های متعلق به هزار و چهارصد سال پیش جاری می‌شود! در فهرست منابعی که در تیتراژ پایانی ادعا شده که محل رجوع بوده‌اند هم نام سه کتاب از شریعتی ازجمله «حج» او آمده است. (می‌گویم ادعا شده، چون اگر واقعاً در تحقیق و نگارش فیلم‌نامه‌ به همین منابع مذکور در تیتراژ مراجعه‌ی دقیق ‌شده بود، با این حجم از تحریفات و اشکالات تاریخی مواجه نبودیم.) وجود منابع دیگری نظیر کتاب‌های مشهور «شهید جاوید» و «پس از پنجاه سال قیام حسین» هم در فهرست مذکور، مؤید رویکرد سیاسی فیلم است که در تکیه بر مفهوم «بیعت» و «جانشینی» و تکرار آن خود را نشان می‌دهد.

وجه دیگر سیاسی‌بودن فیلم، به دلالت‌هایی مربوط می‌شود که‌ به‌خوبی نشان می‌دهد فیلم در فضای بعد از سال 88 ساخته شده است. فقط کافی است به کاربردهای فراوان و خاص واژه‌ی «فتنه» در فیلم‌نامه توجه کنید. مواضع سیاسی سازنده‌ی فیلم را از بررسی دیالوگ‌های ردوبدل‌شده میان شخصیت‌های فیلم (خصوصاً‌ در تقابل‌ نقش‌های خیر و شر) می‌شود استخراج کرد و ندیده حدس زد که سازنده‌ی فیلم به کدام حزب و گرایش سیاسی کشور نزدیکی دارد.

 

5

یک حاشیه‌ی مهم‌تر از متن درباره‌ی رستاخیز، سرمایه‌گذاری و حمایت مالی یک نهاد دینی و حوزوی از آن است. آن‌گونه که در تیتراژ پایانی فیلم آمده، لااقل یکی از حامیان مالی این فیلم پرهزینه، «مؤسسه‌ی آل‌بیت» بوده است. آل‌البیت مؤسسه‌ی خوش‌نامی است که به بیت شریف یکی از مراجع معظم تقلید حضرت آیت‌الله‌ سیستانی انتساب دارد و تاکنون منشأ خیرات بسیاری در فضای تبلیغ دینی و ترویج فرهنگ شیعی بوده است. وجه ممیزه‌ی این مؤسسه، توجه به حوزه‌های مغفول تبلیغ دینی و تلاش برای هماهنگی با روند تحولات و نوآوری‌های روز بوده است. همین ورود به حوزه‌ی سرمایه‌گذاری برای تولید یک فیلم سینمایی با موضوعی دینی (فارغ از مصداق حاضر)‌ گواهی بر رویکرد مبتکرانه و پیشرو این مؤسسه دارد. به نظر من این اتفاق، از خود فیلم به‌مراتب مهم‌تر و ارزش‌مندتر است و می‌توان آن را طلیعه‌ی اتفاقات خوبی در آینده درجهت مستقل‌شدن فعالیت‌های تبلیغ دینی از دولت یک‌سو و ورود مستقیم حوزه‌ها و مراکز حوزوی به عرصه‌ی تولید محصول و آفرینش‌های هنری در حوزه‌ی دین از سوی دیگر دانست.

ولی باید توجه داشت که قدم‌نهادن در این مسیر، با چالش‌ها و مسایل بسیاری مواجه است و ظرافت‌ها و دقت‌های خاص خود را می‌طلبد؛ خصوصاً در‌ مقوله‌ی سینما. ظرافت‌ها و دقت‌هایی که اگر رعایت نشوند چه‌بسا نتیجه‌ای معکوس به‌دنبال داشته و به ضدتبلیغ تبدیل شوند. طبعاً‌ انتظار نمی‌رود که دست‌اندرکاران این مؤسسات فرهنگی و مذهبی، شخصاً ‌در همه‌ی حوزه‌‌های هنری سررشته و تخصص داشته باشند. آنها در بسیاری موارد ناگزیر از اعتماد به خبرگان و اهل فن هر عرصه اند. منتها می‌شود این اعتمادکردن‌ها را به کمک شوراهای تخصصی غنا بخشید. مثلاً‌ اگر مؤسسه‌ی مذکور یا دیگر مراکز مشابه برای ورود به حوزه‌ی تولید سینمایی عزم جدی دارند، لازم است جمعی از صاحبنظران و متخصصان سینمایی را به عنوان شورای مشورتی به کار گیرند و نباید صرفاً به برداشت‌های ذوقی خود بسنده کنند. همچنین انتظار می‌رود ورود این نهادها به عرصه‌هایی چون تولید فیلم به ارتقای غنای مضمونی و محتوایی این آثار کمک کند. این پذیرفته نیست که یک مؤسسه‌ی مذهبی در تولید فیلمی مشارکت کند که این اندازه از اشتباهات تاریخی رنج می‌برد. بهره‌گیری از مشورت شوراهای کارشناسی مختلف می‌توانست مانع از آن شود که یک مؤسسه‌ی فرهنگی خوش‌نام، جزو بانیان ساخت فیلمی قرار گیرد که مورد اعتراض لااقل برخی از علما و دین‌داران خواهد بود و اگر کارکرد مخرب نداشته باشد، [چندان] کارکرد مثبتی نخواهد داشت.


منتشرشده در پایگاه خبری دعبل


http://deabel.org/vdcdz90f.yt05z6a22y.html


بازنشرها:

الف

http://alef.ir/vdcawmnua49n601.k5k4.html?215708

فردا

http://www.fardanews.com/fa/news/323604/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%87%D8%B2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B9%D8%A7%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%86%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D9%85-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D9%87-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AE%DB%8C%D8%B2-%D9%86%D9%87

رویش نیوز

http://rooyeshnews.com/page/cultural/65779-3921124091829.html

مشرق نیوز

http://www.mashreghnews.ir/fa/news/285745/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B6%D8%B9%D9%81-%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%B6%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C-%D8%AC%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%DA%A9%D9%86%D8%AF

نامه نیوز

http://namehnews.ir/News/Item/110205/5/110205.html

 خبرگزاری دانشجو


Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

http://snn.ir/NSite/FullStory/News/?Serv=4&Id=293611&Sgr=112

سخن آنلاین


http://sokhanonline.ir/fa/news/9249/%D9%86%D9%87-%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D9%86%D9%87-%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%86%D9%87%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AE%DB%8C%D8%B2

عرش نیوز

http://arshnews.ir/vdchkknix23nz-d.tft2.html

بوریا. وب سایت تخصصی مداحان

http://www.borya.ir/news/978/%D9%86%D9%87-%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D9%86%D9%87-%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%86%D9%87-.html

صابرنیوز

http://sabernews.com/shownews.php?idnews=34760

به قلم محسن حسام مظاهری  | لینک  | 

چرا کتاب‌های خاطرات جنگ، به‌مرور زمان فربه و فربه‌تر می‌شوند؟

حافظه، این حافظه‌ی بیچاره، فقط می‌تواند بخش بسیار ناچیزی از گذشته را در خود نگه دارد و هیچ‌کس نمی‌داند چرا فقط این بخش و نه بخش دیگری را نگه داشته. این انتخاب در وجود هر یک از ما به‌گونه‌ای اسرارآمیز به دور از اراده یا علایق‌مان روی می‌دهد. ... واقعیت هرگز بدان‌گونه نیست که زمانی بوده است؛ دیگر نمی‌توان بازسازی‌اش کرد. حتا از بزرگ‌ترین بایگانی‌ها هم کمکی برنمی‌آید.
(بی‌خبری. میلان کوندرا. صص 106-107)
 
 
متن 1:
من محکم در سنگر خود به زمین چسبیده بودم و به هیچ چیز جز حمله و هجوم فکر نمی‌کردم. احساس می‌کردم که خون به‌شدت در رگ‌هایم جریان دارد و مغزم فقط آماده‌ی شنیدن حمله بود و بی‌صبرانه انتظار فرمان آتش را می‌کشیدم. در تعجب بودم که چرا فرمانده دستور آتش نمی‌دهد. سرم را بلند کردم و بی‌اختیار به جلو نگاه کردم تا موقعیت دشمن را بسنجم. ناگهان دستی از پشت، بلوزم را گرفت و به شدت به پایین سنگر کشید و در همین موقع گلوله‌ی توپ به لبه‌ی سنگر خورد و دنیایی از خاک و شن را به روی ما ریخت. اگر حرکت به‌موقع صادق همسنگرم نبود، قطعاً سرم را به باد داده بودم. یک لحظه به فکرم رسید من فقط به فکر جان خودم هستم و دوست همسنگرم به فکر حفظ جان من.
(حماسه‌آفرینان جبهه‌های جنگ. صص 6-8) 
 
متن 2:
بسم‌الله الرحمن الرحیم. پیش از ورود به بحث اصلی، بهتر است خودتان را بدون سانسور برای خوانندگان متن مکتوب‌شده‌ی این گفت‌وگوها معرفی کنید. خواننده حق دارد با پس‌زمینه‌های زندگی فردی، خانوادگی و اجتماعی شخصیتی که قرار است راوی تاریخ شفاهی معاصر او باشد، آشنا بشود. متوجه که هستید؟
بسم‌الله الرحمن الرحیم. با سلام و صلوات به ارواح طیبه‌ی شهیدان انقلاب و دفاع مقدس، صحبتم را شروع می‌کنم. اما معرفی بدون سانسور ... [می‌خندد] ... بسیارخوب آقاجان. من حسین همدانی هستم متولد 24 آذرماه سال 1329 در شهرستان آبادان. فرزند سوم خانواده‌ای هستم که عبارت بود از پنج سر عائله. ...
(مهتاب خین. ص 19)
 
*
 
این دو متن، بریده‌هایی‌اند از صفحه‌ی آغازین دو کتاب مربوط به خاطرات جنگ ایران و عراق؛ که یکی در سال دوم جنگ در 1360 نگاشته و منتشر شده است و دیگری سال‌ها بعد از پایان جنگ یعنی در 1389. حجم کتاب نخست، 104 صفحه است، آن‌هم در قطع کوچک و جیبی، و حجم کتاب دوم 992 صفحه در قطع بزرگ وزیری.
علی‌القاعده وقتی از یک رخداد هنوز چندان فاصله نگرفته‌ایم، جزییات بیش‌تری از آن در خاطرمان مانده است و انتظار می‌رود روایت‌مان در آن فاصله‌ی زمانی نزدیک، مفصل‌تر باشد از روایت چند سال بعدترمان. با این‌ اوصاف عجیب نیست کتابی که با فاصله‌ای کم‌ از مجموعه رخدادهایی و با موضوع روایت آن‌ها توسط شاهد عینی‌شان نوشته شده، حجمی کم‌تر از کتابی با موضوع مشابه دارد که سال‌ها بعد تألیف شده؟
در بدو امر، شاید این مقایسه بی‌ربط به نظر برسد و تفاوت حجم دو کتاب مذکور را بشود گذاشت به حساب تفاوت خلقیات شخصی نویسنده‌هاشان و اینکه مثلاً یکی پرحرف است و هنر آن را دارد که یک اتفاق کوچک را در چندین جمله برای دیگران تعریف کند و دیگری مجمل‌گوست و فاقد مهارت توصیف. اما اگر این تفاوت منحصر به دو کتاب مذکور نباشد و فرض کنیم به‌طور کلی هرچه از سال‌های جنگ فاصله گرفته‌ایم، بر حجم کتاب‌های خاطرات جنگ افزوده شده، آن‌وقت با صورت‌مسئله‌ی جدیدی روبه‌رو می‌شویم.
من برای بررسی این فرضیه، در بهمن 1391، فرم‌هایی تنظیم کردم و به سراغ «کتابخانه‌ی جنگ» (واقع در «دفتر ادبیات و هنر مقاومت») ـ جامع‌ترین منبع تخصصی موجود اطلاعات کتاب‌های جنگ ایران و عراق ـ رفتم. با استفاده از منابع آن‌جا، در چند روز مراجعه، اطلاعات همه‌ی کتاب‌های خاطرات خودنوشت و دیگرنوشت جنگ را به تفکیک سال انتشارشان در فرم‌های مجزای هر سال وارد کردم. چون در فرضیه‌ی من، شخص راوی مدخلیت داشت، خاطراتی که دیگران درباره‌ی فرد روایت کرده بودند (ازجمله خاطرات درباره‌ی شهدا) از فهرست بررسی‌هایم حذف شدند. همین‌طور با توجه به عاملیت تعداد صفحات و نسبت‌شان با فرد راوی، کتاب‌های خاطرات گروهی هم حذف شدند. در مجموع در بازه‌ی 31 ساله‌ی مورد بررسی (از سال 1360 تا پایان سال 1390) طبق آمار موجود در منبع مذکور، 359 عنوان کتاب، مرتبط با موضوع تحقیق من بودند که اطلاعات‌شان گردآوری و ثبت شد. نتیجه را در شش بازه‌ی زمانی پنج‌ساله تدوین کردم که در جدول شماره‌ی 1 می‌توانید ببینید. در این جدول تعداد عناوین کتاب‌های خاطرات خودنوشت و دیگرنوشت، مجموع تعداد صفحات‌شان، متوسط تعداد صفحه‌ی هر کتاب و نیز متوسط نمای تعداد صفحات (کتابی که بیش‌ترین حجم را در هر سال دارد) به تفکیک بازه‌های پنج‌ساله آمده است.
این جدول و نمودارهای بعد از آن، به‌خوبی نشان می‌دهند فرضیه‌ی ما صحیح بوده و در تمامی این سال‌ها، حجم کتاب‌های خاطرات جنگ رو به تزاید داشته‌اند. به استثنای مقطع 1366 تا 1370، که کاهشی نسبی را شاهدیم و می‌تواند متأثر از شرایط خاص سیاسی آن مقطع (افول جنگ، پذیرش قطعنامه و درگذشت امام‌خمینی) باشد. شاخص‌ترین متغیر برای مشاهده‌ی این روند، متوسط نمای کتاب‌های منتشرشده در این سال‌ها است: حرکت از 120 صفحه (در بازه‌ی 1365-1360) به 763 صفحه (در بازه‌ی 1390-1386)؛ یعنی بیش از 600 صفحه افزایش.
به‌عبارت دیگر هرچه از سال‌های جنگ فاصله گرفته‌ایم، اولاً تعداد افراد بیش‌تری به بیان خاطرات‌شان پرداخته‌اند؛ و ثانیاً افراد خاطرات‌شان را با تفصیل بیش‌تری گفته یا نوشته‌اند.
اما چه دلایلی را می‌توان برای این فربه‌گی مستمر برشمرد؟ در ادامه به چهار دلیل خواهم پرداخت و البته تأکید اصلی‌ام بر دلیل چهارم است.

 
دلیل اول ـ حرکت از «خاطرات نخستین» به «خاطرات زندگی»
در یک نگاه کلی، الگوی عمومی سیر کتاب‌های خاطرات جنگ را شامل سه مرحله می‌توان دانست:
مرحله‌ی یک: خاطرات یک جنگ
نخستین کتاب‌های خاطرات ـ که به‌جهت برخی ویژگی‌های منحصربه‌فردشان می‌توان آن‌ها را کتاب‌های «خاطرات نخستین» نامید ـ یعنی کتاب‌هایی که در زمان جنگ یا به فاصله‌ی کمی از پایان آن (سال‌های آغازین دهه‌ی هفتاد) منتشر شدند، معمولاً شامل خاطرات مربوط به یک بازه‌ی محدود از جنگ خصوصاً عملیات‌های بزرگ و مهم بودند؛ مانند «لحظه‌های یک پاسدار» (محمدی، 1366) که ناظر به مقطعی از جنگ در کردستان است؛ «سقوط در چهلمین پرواز» (شریفی‌راد، 1362) که خاطرات راوی در یک بازه‌ی سه چهار ماهه را شامل می‌شود؛ «تپه‌ی برهانی» (طالقانی، 1368) که خاطرات راوی از عملیات والفجر دو است؛ «نونی صفر» (شکری، 1370) که شامل خاطرات راوی از عملیات‌های والفجر هشت، کربلای یک و کربلای پنج است؛ «ستاره‌های شلمچه» (دهقان، 1370) که خاطرات راوی از عملیات کربلای پنج را شامل می‌شود؛ و یا حتا کتابی مثل «سومین روز محاصره» (هادی، 1370) که در آن راوی تنها خاطره‌ی سه روز محاصره در جریان عملیات کربلای پنج را نگاشته است.
مرحله‌ی دو: خاطرات همه‌ی جنگ
به مرور زمان و با فاصله‌گرفتن از پایان جنگ، راویان به بیان کل کارنامه‌ی حضورشان در جنگ مایل شده و کتاب‌های خاطرات جنگ، از خاطره‌ی یک عملیات یا یک بازه‌ی زمانی محدود، به خاطرات همه‌ی سال‌های جنگ تبدیل شدند؛ مانند: «حکایت سال‌های بارانی» (مرندی، 1376)، «جنگ دوست‌داشتنی» (تاجیک، 1378) و «جاده‌های سربی» (سوداگر، 1383).
مرحله‌ی سه: خاطرات زندگی
در سال‌های اخیر، متأثر از بالارفتن سن راویان ـ دارندگان تجربه‌ی حضور در جنگ ـ و نیز گسترده‌ترشدن دخالت و نقش‌آفرینی دیگران ـ پژوهش‌گران، تاریخ‌نگاران، نهادها و سازمان‌های مسئول در تدوین تاریخ جنگ ـ در مسیر تولید کتاب‌های خاطرات، راویان به بیان خاطرات کل زندگی‌شان تمایل یافته‌اند؛ زندگی‌ای که حضور در جنگ فصل مهم و شاخص آن بوده است. کتاب‌های خاطرات جنگ، در معنای متأخر، خاطرات زندگی جنگ‌رفتگان است؛ از بدو تولدشان تا حضورشان در جنگ. مانند: «کوچه‌ی نقاش‌ها» (کاظمی، 1389) و «ده‌متری چشمان کمین» (مظاهری، 1386).
مثال خوبی که برای این تغییر الگو می‌توان زد، خاطرات حمید داودآبادی است. داودآبادی، ابتدا خاطرات جنگ را در دو کتاب «یاد یاران» و «یاد ایام» (2 جلد)، به‌ترتیب در سال‌های 1370 و 1374 منتشر کرد. پانزده‌سال بعد، در سال 1389 کتاب «ازمعراج‌برگشتگان» از وی منتشر شد که همان خاطرات دو کتاب قبلی را شامل می‌شد، با این تفاوت که این بار خاطرات دوران کودکی و نوجوانی راوی هم بدان‌ها افزوده شده بود. نمونه‌ی دیگر خاطرات محسن مطلق است که در سال 1370، خاطرات جنگش را در کتاب «زنده‌باد کمیل» با 111 صفحه منتشر کرد. اما شانزده‌سال بعد، از او کتاب «جاده‌های خلوت جنگ» با 666 صفحه (درست شش برابر حجم کتاب قبلی) منتشر شد که علاوه بر خاطرات جنگ ـ که این‌بار با شرح و بسط بیش‌تری آورده شده بودند ـ خاطرات دوران کودکی و جوانی راوی را نیز شامل می‌شد.   
می‌توان تصور کرد هرکدام دیگر راویان کتاب‌های خاطرات در مقاطع گذشته هم اگر امروز بخواهند در اقدامی مشابه خاطرات‌شان را بازنویسی و منتشر کنند، به احتمال زیاد کتاب جدید افزوده‌هایی از مقاطع دیگر زندگی‌شان را هم شامل خواهد شد. بنابراین دلیل نخست فربه‌شدن کتاب‌های خاطرات جنگ، همین افزایش میل راویان به بیش‌ترگفتن از خود است.

 
دلیل دوم ـ تطور در معنای «منِ» راوی
دلیل دیگر که بی‌ارتباط با دلیل نخست نیست را باید در تطوری که مفهوم «من» از سال‌های جنگ تا امروز یافته و تغییر در «تصویر از خودِ» افراد یافت؛ در این‌جا: تفاوت منِ به‌جنگ‌رفتگان با منِ ازجنگ‌برگشتگان.
در فضای انقلابی و شورمندانه‌ی سال‌های جنگ، گفتمان غالب، گفتمان ایثار، ازخودگذشتن و بدهکاری بود. و از آن‌جا که شرکت در مبارزه و جنگ، برای عموم انقلابیان و رزمندگان، لااقل در مقاطع نخستین جنگ، کنشی دینی به‌حساب می‌آمد، باورهای دینی ناظر به مفهوم «اخلاص» هم گفتمان مذکور را تقویت می‌کرد و رنگ دینی می‌بخشید. در چنین فضایی، گفتن از خود و شرح و توصیف اقدامات و فعالیت‌های خود برای یک رزمنده‌ی باورمند، حکم «حدیث نفس» و «ریا» را داشت، که امری مذموم در منظومه‌ی اخلاق دینی است.
یکی از نتایج چنین باور و رویکردی، پرهیز از ذکر نام و آوردن امضا در آثار و اقدامات فرد بود1. قابل تصور است که بخشی از آمار کم نگارش کتاب‌های خاطرات در سال‌های جنگ و نیز کم‌حجم‌بودن کتاب‌های خاطرات نخستین، به‌جهت غلبه‌ی چنین رویکردی در بین رزمندگان باشد؛ رزمندگان خویشتن‌دار و شهرت‌گریزی (کمری، 1390: 61) که نمی‌خواستند با شرح اقدامات(«تکالیف»)شان، «اخلاص» خود را زیر سئوال برده و مرتکب «ریا» شوند. مضافاً که در آن سال‌ها اشتغال به جنگ، خصوصاً در رده‌های بالا و فرماندهان، اساساً مجال و فراغتی برای خاطره‌نگاری باقی نمی‌گذاشت (همان: 60).
در سال‌های پس از جنگ تا امروز و متأثر از مجموعه تغییرات اجتماعی، فرهنگی و سیاسی، هم آن گفتمان باورمندانه تحلیل رفته و هم فهم افراد از خود تغییر کرده و مفاهیمی چون اخلاص و ریا مصادیق دیگری یافته‌اند. برعکس فضای مذکور، امروزه در عرصه‌ی عمومی جامعه، رقابت‌های میان‌فردی اقتضا می‌کند افراد هرچه بیش‌تر و با تفصیل خود را بنمایانند و اصطلاحاً رزومه‌شان را پربار کنند. حتا در مواردی تفریط در ذکر نام خود، جایش را به افراط در خودنمایی و اغراق در میزان سهم خود در وقایع داده است. فارغ از این، نظام سیاسی، امروز از قضا ازجنگ‌برگشتگان ـ یا دقیق‌تر: اقشاری از ایشان2 ـ را به بیان و ثبت خاطرات‌شان ترغیب و تشویق می‌کند. مذمومِ دیروز، ممدوحِ امروز است. امری که روزی پنهان‌داشتنش ارزش بود، امروز برملاکردنش ارزش است. اگر آن‌روز تکلیف انقلابی حکم به مکتوم‌ماندن می‌کرد، امروز همو به بیان و فاش‌ساختن وظیفه می‌کند. بیان خاطرات، دیگر ریا و خودنمایی نیست؛ انتقال تجربه است؛ ثبت تاریخ است. و نتیجه‌ی طبیعی این تطورات، افزوده‌شدن بر تعداد و حجم کتاب‌های خاطرات جنگ بوده است.
 
 
دلیل سوم ـ حرکت از قالب «خودنگاری» به «دیگرنگاری»
سومین دلیلی که برای  فربه‌شدن کتاب‌های خاطرات جنگ می‌توان برشمرد، حرکت از قالب خودنگاری به دیگرنگاری در فرایند نگارش و تدوین این کتاب‌ها است. کتاب‌های خاطرات نخستین، عموماً کتاب‌هایی بودند که رزمنده، خود قلم به دست گرفته و خاطراتش را نوشته بود.
به مرور اما در پدیدآوردن کتاب‌های خاطرات، ردپای یک نفر دوم هم علاوه بر راویِ صاحب خاطره پیدا شد؛ نفر دومی که مصاحبه و پژوهش و تدوین و تنظیم و حتا نگارش خاطرات برعهده‌اش است. خاطرات دیگرنوشت، درحقیقت روایت تدوین‌شده‌ی آن نفر دوم است از خاطرات راوی. نوعی محصول فرآوری‌شده. از آن‌جا که بسیاری از صاحبان خاطره، مهارت یا فرصت آن را ندارند که شخصاً به نگارش خاطرات‌شان همت گمارند، این قالب به سرعت رواج یافت. خصوصاً که این دست کتاب‌ها توسط یک نویسنده که به نسبت راوی به ادبیات و تکنیک‌های نگارش و فنون زبان‌آرایی، مسلط‌تر و با ذایقه‌ی مخاطب آشناتر است، نگاشته می‌شوند و طبعاً مخاطب بیش‌تری هم می‌یابند. بسیاری از کتاب‌های خاطرات جنگ که در این سال‌ها منتشر شده و در بین مخاطبان با استقبال ویژه‌ای مواجه شده‌اند، مانند «دا» (حسینی، 1387)، «نورالدین پسر ایران» (عارفی، 1390) و «بابانظر» (نظرنژاد، 1388) ازین دسته‌اند.
گونه‌ی دیگری از کتاب‌های خاطرات دیگرنوشت که به‌ویژه در سال‌های اخیر رواج یافته‌، کتاب‌هایی اند که اصطلاحاً «تاریخ شفاهی» خوانده می‌شوند (گرچه عموماً از نظر معیارهای علمی، با تاریخ شفاهی تناسبی ندارند). یعنی کتاب‌هایی که متن گفت‌وگوی مصاحبه‌کننده یا تاریخ‌نگار شفاهی با راوی را شامل می‌شوند، با ذکر پرسش‌ها؛ مانند «سرباز سال‌های ابری» (بنادری، 1389) و «مهتاب خین» (همدانی، 1389). در این قالب، جریان روایت خاطرات فرد، با حضور و مداخله و هدایت یک مصاحبه‌کننده و پژوهش‌گر هدایت می‌شود. مصاحبه‌کننده و پژوهشگری که انتظار می‌رود به حوزه‌ی زندگی و فعالیت راوی اشراف کامل داشته باشد3.
به‌طورکلی کتاب‌های خاطرات دیگرنوشت، به‌جهت حضور و دخالت یک نفر دوم در روند تولید و تدوین اثر، قابلیت بیش‌تری برای فربه‌گی دارند. چراکه معمولاً پژوهشگر یا تدوین‌کننده یا مصاحبه‌گر، در تداعی خاطرات و بیان جزییاتِ بیش‌تر به کمک راوی می‌آید و می‌کوشد فواصل خالی روایت او را تکمیل کند. به‌ویژه در مواردی که نفر دوم، وظیفه‌ی بازنویسی خاطرات را برعهده می‌گیرد و طبعاً می‌کوشد با توصیفات مفصل‌تر و ذکر جزییات بیش‌تر ـ که لزوماً در متن اولیه‌ی روایت راوی وجود ندارند ـ، رنگ و جلای مضاعفی به خاطرات ببخشد و محصولی جذاب‌تر برای مخاطب فراهم آورد. 

 
دلیل چهارم ـ خلق خاطرات جدید محصول فاصله‌ی زمانی
اما به‌موازات دلایلی که ذکر شد، یک دلیل متفاوت دیگر را نیز می‌توان برای روند مستمر فربه‌گی خاطرات جنگ، برشمرد؛ دلیلی که کم‌تر محل توجه بوده است و مقصود اصلی این نوشتار هم بیان آن است؛ یعنی: خلق خاطرات جدید متأثر از گذر زمان.

 

فاصله‌ی زمانی و روایت
فاصله‌ی زمانی در روایت یک واقعه‌ی تاریخی عنصری مهم و تأثیرگذار است. روایتی که با فاصله‌ی زمانی کمی از رخداد یک واقعه توسط یکی از شاهدان آن بیان می‌شود، ارزش و اعتبارش بسیار متفاوت است با روایتی که فاصله‌ی زمانی زیادی با واقعه دارد. شاید در وهله‌ی اول به نظر برسد این تفاوت ارزش و اعتبار، به‌جهت آن است که وقتی از واقعه‌ای فاصله می‌گیریم، جزییات آن واقعه دیگر کم‌تر در ذهن می‌ماند و برای همین روایت نزدیک‌تر به واقعه به‌جهت برخورداری از جزییات بیش‌تر، ارزشمندتر است. این یک سویه‌ی قضیه و البته سویه‌ی ساده‌ی آن است.
سویه‌ی پیچیده‌تر آن است که از قضا به‌عکس وقتی راوی از واقعه فاصله می‌گیرد، گرچه برخی جزییات واقعه را به‌عنوان ماده‌خام‌های روایت از خاطر خواهد برد، ولی همین گذشت زمان، ماده‌خام‌های جدیدی را در اختیار وی قرار می‌دهد که می‌توانند دست‌مایه‌ی خلق خاطرات و روایات تازه‌ای شوند.
بگذارید مثالی بزنم. فرض کنید روزی هنگام عبور از خیابان، ناگهان در مقابل چشمتان تصادفی رخ دهد. احتمالاً چند دقیقه‌ای می‌ایستید و به صحنه‌ی تصادف می‌نگرید. منتظر می‌شوید ببینید در ادامه چه می‌شود و مصدومان چه حال و روزی پیدا می‌کنند. حتا ممکن است جلو بروید و کمک کنید. اگر در آن لحظات، که هنوز صحنه‌ی تصادف را ترک نکرده‌اید و از شوک واقعه بیرون نیامده‌اید، رهگذری از سر کنجکاوی یا افسر پلیسی که برای تحقیق به آن‌جا آمده از شما در مورد کیفیت وقوع تصادف بپرسند، طبعاً شما روایتی خواهید داشت. (ممکن است آن‌قدر غرق در رخداد باشید که حتا سر برنگردانید به طرف پرسنده. چشم‌تان به صحنه باشد و زبان‌تان پاسخ او را بدهد.) این روایت، به احتمال زیاد با روایتی که ساعتی بعد در محل کار برای همکاران‌تان، یا شب آن روز در خانه برای خانواده‌تان، یا روزهای بعد برای دیگران از آن تصادف تعریف خواهید کرد، متفاوت است. این تفاوت، طبیعی و قابل انتظار است. زیرا به هر نسبت که شما از صحنه‌ی تصادف فاصله می‌گیرید، آن مشاهده‌ی عینی به تصویری در ذهن شما بدل می‌شود که آرام‌آرام به بایگانی خاطرات شخصی‌تان افزوده خواهد شد. از یک مشاهده و تجربه می‌شود یک «خاطره»؛ می‌شود یکی از خاطرات‌ـِ شما.
حالا اگر به هر دلیل، روایت شما از آن واقعه، برای دیگران اهمیت ویژه‌ای داشته باشد؛ مثلاً در آن زمان ـ مکان، شما تنها شاهد تصادف بوده باشید؛ روشن است که در این حالت باز نسبت شما و آن تصاویر در ذهن‌تان، تفاوت می‌کند با وقتی که تصادف در خیابانی شلوغ و در ساعتی پرازدحام به وقوع پیوسته باشد. همین‌طور چنانچه شما نقشی هم در ماجرا ایفا کرده باشید، مثلاً به یاری مصدومان شتافته یا فقط در همین حد که به نیروهای امدادی گزارش داده باشید، نسبت شما و آن تصاویر متفاوت می‌شود. در آن‌صورت، آن تصاویر، بیش‌تر خاطره‌ی شما می‌شوند. نسبت‌شان با شما وثیق‌تر است. و دیگر آن خاطره، جزو مایملک شما محسوب می‌شود. به‌عبارت دیگر، حال شما ناخواسته مالک یک زمان ـ مکان شده‌اید و سرنوشت آن به دست شما افتاده است.
هرچه فرد از واقعه‌ای که شاهدش بوده و حالا خاطره‌ی شخصی‌اش است، فاصله می‌گیرد، فرصت بیش‌تری در اختیار دارد برای ارزیابی آن. خاطره می‌شود قاب عکس روی دیوار اتاق نشیمن فرد که می‌توان یک صندلی مقابلش گذاشت، و حین قهوه‌خوردن و سیگارکشیدن ساعت‌ها به آن خیره شد و اندیشید. فاصله‌ی زمانی، گرچه برای حقیقتِ رخدادی که روایتش برعهده‌ی فرد است، تهدید محسوب می‌شود، اما برای خودِ راوی از قضا یک فرصت ناب است. درست همین‌که بسیاری از جزییات از ذهن راوی بر اثر گذشت زمان فراموش می‌شوند، یک فرصت بی‌بدیل است که اگر خود فرد هم آگاهانه از آن استفاده نکند، ذهن خلاق او ناخودآگاه خواهد کرد. گرد زمان که بر تن تصویر می‌نشیند، آن تصاویر عریان و بی‌واهمه و شفاف، در هاله‌ای از مه فرو می‌روند. از برخی‌شان جز پرهیبی به‌جا نمی‌ماند. از برخی تنها قاب عکسی خالی به دیوار می‌ماند. از برخی تنها اسلوب اصلی واقعه می‌ماند و از عده‌ای دیگر همان‌ها هم حذف می‌شود؛ گرچه خودِ واقعه، اصل رخدادش، برجاست. و همین کافی‌ست. همین پرهیب، قاب خالی، اسلوب، اصل رخداد برای ذهن راوی کفایت می‌کند. و چه بسا مغتنم‌تر از خود واقعه است. چون قابلیت تفسیر و تشریح و تکثیر و تأویل بیش‌تری دارد.
 
کارگاه مرمت ذهن
در ذهن همه‌ی ما یک کارگاه مرمت است که آثار قدیمی و در گذر زمان فرسوده و آسیب‌دیده را به شکل کاملاً حرفه‌ای مرمت و بازسازی می‌کند. و این کار به‌اندازه‌ای حرفه‌ای رخ می‌دهد که خیلی وقت‌ها، نسخه‌ی بازسازی‌شده و مرمت‌شده‌ی یک خاطره، از نسخه‌ی اولیه و «ارجینال»اش به‌مراتب جذاب‌تر و پررنگ‌ولعاب‌تر می‌شود. البته اگر امکان مقایسه‌ی این دو نسخه برای کسی فراهم شود. (که نمی‌شود.)
این چندان عجیب نیست که خاطره‌ای مثلاً متعلق به دوران کودکی‌ را اگر امروز بخواهیم روایت کنیم، جذاب‌تر و حرفه‌ای‌تر روایت خواهیم کرد. قابل انتظار است چند سال بعد، روایت‌مان از همان خاطره، از امروز هم جذاب‌تر شده باشد.
نکته این‌جاست که فاصله‌گرفتن از زمان رخداد، به تحلیل و تحدید خاطره‌ی آن نمی‌انجامد؛ به‌عکس، چه بسا که آن خاطره را فربه‌تر و مفصل‌تر سازد.
 

«ذهن عامی»/«ذهن ماهر»
 
اما این فرایند چه‌گونه رخ می‌دهد؟ ماده‌خام‌های این بازسازی یا ابزارآلات و دست‌مایه‌های آن کارگاه مرمت واقع ذهن، از کجا و چه‌گونه تأمین می‌شود؟ شاید بتوان پاسخ این پرسش را از مقایسه‌ی دو مفهوم «ذهن عامی» و «ذهن ماهر» دریافت.
در گذر زمان، و بر اثر کسب تجربه‌های گوناگون، ذهن ما آموزش‌هایی می‌بیند و مهارت‌هایی کسب می‌کند. این فرایند، به‌شکل طبیعی رخ می‌دهد؛ گرچه لزوماً خودآگاه نیست. درست مثل مهارت در کاربرد زبان که به‌مرور زمان با بودن و زیست در جهان معنایی هر زبان حاصل می‌شود؛ طی فرایندهای معمول روزمره: خواندن، نوشتن، گفت‌وگوکردن، شنیدن و... . در همین فرایندها، ذهن هم مهارت‌های لازم را کسب می‌کند. طبعاً استعداد ذهن‌ها در این آموختن یک‌سان نیست؛ بعضی مهارت بیش‌تری کسب می‌کنند و برخی کم‌تر. درست مثل تفاوت یک شاعر یا نویسنده با یک فرد معمولی در مهارت استفاده از زبان و دایره‌ی واژگان. با این‌همه سطحی از مهارت و آموزش و تربیت برای عموم افراد ممکن است.
در گسترش کمی و کیفی این سطح عمومی مهارت‌یابی، رسانه‌های گروهی بیش از هر عامل دیگر مؤثر بوده و هستند. این رسانه‌ها، از جمله با شکستن انحصارهای اطلاعاتی و ارتباطی و زبانی و فرهنگی، فضایی را برای توده‌ی مخاطبان و مصرف‌کنندگان‌شان فراهم کرده‌اند که در تربیت و آموزش ذهن‌ها تأثیر بسیار دارد.
یک واقعه‌ی واحد را ذهنی که آموزش‌دیده باشد و یک ذهن عامی، دو جور متفاوت روایت می‌کنند. هرچه ذهن عامی، یک واقعه را برهنه و شفاف روایت می‌کند، ذهن آموزش‌دیده تمایل دارد واقعیت را در لفافه‌ای از انواع حجا‌ب‌ها عرضه کند؛ از حجاب‌های زبانی گرفته تا مضمونی. درست مانند تفاوت یک ماده‌ی خام با یک محصول فرآورده. ذهن عامی، یک واقعه را در کوتاه‌ترین زمان و حتی‌الامکان با مختصرترین جملات بیان می‌کند. جملاتی ساده، اما رسا و گویا. ذهن حرفه‌ای، ولی به این آسانی یک خاطره را ـ به‌اصطلاح ـ خرج نمی‌کند. او قدر و قیمت خاطره را می‌داند و برای همین میل دارد به تصویرسازی‌های پیچیده؛ به توصیفات مطول؛ به استفاده از صنایع ادبی و آرایه‌های زبانی. همچنین ذهن حرفه‌ای در فرایند تربیتش به جایگاه «مخاطب» آگاهی کامل یافته است. برای همین در پردازش و ارایه‌ی محصول، گوشه‌چشمی به ذایقه و سلیقه و خواست او دارد.
در قبال یک رخداد جدید، حتا ذهن آموخته هم در وهله‌ی اول ممکن است عامی عمل کند. تا وقتی هنوز شاهد یک واقعه از آن فاصله نگرفته، و هنوز در مقام شاهد است، ذهنش کمابیش عامی است. شوک واقعه، کم‌تر به او مجال بهره‌گیری از مهارت‌هایش را می‌دهد. راوی‌ای که هنوز از رخداد فاصله‌ی کمی دارد، به همان نسبت فرصت کمی هم برای بازاندیشی و هرگونه دست‌کاری در روایتش دارد. ذهن او، نسبت به واقعه، هنوز ذهنی عامی است. تصویرهاش از رخداد، هنوز دست‌نخورده و بکر اند. برش‌هایی ‌اند کمابیش خام و متشکل از تصاویری ساده. هنوز زبان روایت ابتدایی است. برای همین در این خاطرات با توصیفاتی بسیط روبه‌رو می‌شویم؛ با واژگانی محکم و کوبنده که واقعیت را برهنه و شفاف روایت می‌کنند4. هنوز واقعه، تا حد زیادی واقعه است؛ هنوز به خاطره‌ی شخصیِ راوی بدل نشده. (یک‌بار دیگر متن 1 در آغاز را مقاله بخوانید.) اما به‌محض آن‌که از آن شوک رها شد ـ در مثال تصادف: مثلاً وقتی صحنه‌ی تصادف را رها کرد و رفت ـ با هر یک قدم که از متن واقعه دور می‌شود، ذهنش تازه مجال می‌یابد برای استفاده از مهارت‌ها و کاربست تربیت‌هایش. بنابراین دو عامل مهم و مکمل در خلق خاطرات جدید، یکی فاصله‌ی زمانی است و دیگری مهارت ذهن راوی.
 

تفاوت رزمنده‌ی دیروز و راوی امروز
برگردیم به حوزه‌ی اصلی بحث‌مان؛ به خاطرات جنگ. اگر آنچه تا این‌جا گفته شد را بپذیریم، در این مقوله، تفاوت آشکاری وجود دارد بین خاطراتی که در همان دوران جنگ گفته و روایت شده‌اند با خاطراتی که سال‌ها پس از خاتمه‌ی جنگ و در روزگار ما گفته و تدوین می‌شوند یا بعدها گفته خواهند شد. راوی امروز و رزمنده‌ی دیروز، دو ذهن متفاوت دارند. ذهن راوی امروز، ناگزیر ذهنی تربیت‌شده است؛ حال‌آن‌که وقتی رزمنده‌ای درحال تجربه‌ی جنگ بود، ذهنی عامی داشت در مقام روایت جنگ. خصوصاً با توجه به میانگین سنی جوان رزمندگان و حجم بالای حضور نوجوانان و جوانان در جنگ، یعنی کسانی که هنوز ذهن‌شان مانند یک فرد پا به سن گذاشته، در خلال تجارب و وقایع، کسب مهارت نکرده است5.
بسیاری از صاحبان خاطرات جنگ، زمانی که به جنگ رفتند، نوجوانان یا جوانانی شورمند بودند و از نظر اقتصادی هم اکثراً به طبقات فرودست تعلق داشتند. اما امروز آنان راوی شده‌اند؛ راویانی ماهر. دیگر آن نوجوانِ انقلابیِ مستضعف و ساده نیست که از جنگ برای‌مان می‌گوید. یک راوی است که سال‌ها زمان و فرصت برای بازسازی خاطراتش داشته است و ذهنش در فرایندی لاینقطع همانند کارگردانی کوشا، تصاویر را به‌دقت گزینش، حذف، بازسازی، ترمیم و پردازش کرده است. آگاهانه یا ناآگاهانه. با قصد آشکار یا پنهان. این روند ذهنی آن‌قدر بطئی رخ می‌دهد که بسیاری اوقات خود فرد هم متوجه آن نمی‌شود و شاید تنها یک ناظر بیرونی و مسلط به تاریخ آن رخداد است که می‌تواند این تخالط و تأثر را ردیابی کند6.
به‌همین منوال، اعتبار خاطرات خودنوشت و دیگرنوشت هم یکسان نیست. خاطراتی که خود فرد به نگارش درمی‌آورد، باز احتمال خلوص‌شان بیش‌تر است از آن‌ها که کسی در مقام تدوین‌کننده به یاری راوی‌شان آمده7. چراکه در این کتاب‌های خاطرات، یک ذهن تربیت‌شده‌ی دیگر و حرفه‌ای‌تر ـ به‌جهت حرفه‌ی صاحبش:‌ نویسندگی و در این‌جا خاطره‌پردازی ـ هم به یاری ذهن مهارت‌یافته‌ی راوی می‌آید و آنچه در نهایت به‌عنوان کتاب خاطرات منتشر می‌شود محصول فرآوری‌شده‌ی دو ذهن ماهر است8.
 

خاطرات خاطره‌ساز و فرایند «شخصی‌سازی»
مشخصاً در موضوع خاطرات جنگ، یکی از منابعی که در فرایند تولید ماده‌خام‌های مرمت و تقویت ابزارهای تربیت و کسب مهارت ذهن راویان ایفای نقش می‌کند، خود مجموعه آثاری است که با عنوان «دفاع مقدس» تولید و منتشر می‌شوند؛ از فیلم‌های مستند و سینمایی جنگ گرفته تا کتاب‌های خاطرات و تا مجموعه‌های عکس و اسناد و حتا تا آثار ادبی و داستانی. راوی‌ِ مصرف‌کننده‌ی این آثار، موقعیت و شرایطی متفاوت با گذشته را تجربه می‌کند. حال، او ابزارهای جدیدی در اختیار داشته و چشم‌اندازهای بدیعی برای بیان خاطراتش پیش رو دارد که پیش‌تر ـ مثلاً زمان جنگ ـ از آن‌ها بی‌بهره بود.
کمکی که انتشار تصاویر، اسناد و فیلم‌های مستند به راوی می‌کند، روشن است؛ این منابع می‌توانند خلأهای روایت او را برطرف سازند و قسمت‌های خالی پازل خاطراتش، که بر اثر گذر زمان یا ناآگاهی از ابعاد دیگر واقعه پدید آمده، را تکمیل کنند. اما کمکی که مطالعه‌ی کتاب‌های خاطرات دیگر رزمندگان و تماشای فیلم‌های سینمایی و سریال‌های تلویزیونی جنگی به راوی امروز می‌کنند، از جنسی دیگر است. این آثار، نه فقط در تکمیل خاطرات ناقص و یا ترمیم خاطرات معیوب، بلکه بیش از آن حتا در تولید خاطرات جدید می‌توانند نقش‌آفرینی کنند. سخن از ظهور گونه‌‌ی جدیدی از خاطرات است که در بایگانی ذهن راوی، مسبوق سابقه‌ای نبوده‌اند. (گرچه بعداً سابقه‌دار می‌شوند.)
وقتی فرد خاطرات دیگران را می‌شنود یا می‌خواند یا فیلمی را می‌بیند، تصاویر جدیدی در ذهنش ساخته می‌شوند. تصاویری که گرچه جدید اند، اما غریبه نیستند. جنس‌شان آشنا است. چراکه راوی شرایطی مشابه را در زمان و مکانی مشابه آن تصاویر تجربه کرده است. این تصاویر، در ذهن او ثبت و ضبط می‌شوند. همین آشنایی سبب می‌شود، عامدانه یا غیرعامدانه، برخی از این تصاویر به مخزن تصاویر شخصی راوی راه یابند. خصوصاً مواردی که او در همان زمان ـ مکان وقوع روایت بوده یا می‌توانسته باشد. مثلاً خاطره‌ای از همرزمش می‌شنود و به‌یاد می‌آورد که او هم درست در زمان ـ مکان وقوع آن رخداد حاضر بوده و احتمالاً شاهد آن صحنه و واقعه که حالا روایتش را می‌خواند یا می‌بیند، بوده است. همین اندازه از اشتراکات کافی است که آن خاطره، در ذهن فرد بازسازی و به‌عبارت دیگر «شخصی‌سازی» شود. دیگر خاطره‌ی دیگری نباشد؛ خاطره‌ای بشود از آنِ خودِ فرد؛ بشود یکی از خاطراتِ او.
در مثال تصادف، فرض کنید وقتی مشغول تعریف آن رخداد برای دیگران هستید، کسی از مخاطبان‌تان باشد که او هم دقیقاً در همان زمان و از همان محل عبور کرده، اما متوجه تصادف نشده یا دیده ولی توجهی نکرده و گذشته است یا هنر تبدیل آن مشاهده به خاطره را نداشته است. شنیدنِ روایت شما به او این کمک را می‌کند که با مجوز داشتن حضوری مشابه شما در زمان ـ مکانی واحد، نسخه‌ای شخصی‌شده از خاطره‌ی شما را به نام خودش داشته باشد. از آن به بعد، احتمالاً شما دیگر تنها کسی نخواهید بود که از آن تصادف، خاطره دارد و خاطره‌اش را برای دیگران روایت می‌کند. حال خاطره‌ی شما تکثیر شده است. 
بعضی خاطرات هم هستند که از شدت فراوانی وقوع نمونه‌های مشابه‌شان، می‌توان گفت به کس خاصی تعلق ندارند؛ همه‌گانی اند و درعین‌حال هر به‌جنگ‌رفته‌ای می‌تواند آن‌ها را متعلق به خود بداند. خاطرات پربسامد و تکرارشونده‌ای که در گنجه‌ی ذهن هر صاحب‌خاطره‌ای نمونه‌ای مشابه آن یافت می‌شود یا می‌شود که یافت بشود. فرایند شخصی‌سازی در مورد این قبیل خاطرات هم مصداق می‌یابد.
بنابراین یکی از پیامدهای تولید و انتشار کتاب‌های خاطرات جنگ، جان‌بخشیدن به خاطرات مرده و زمینه‌‌سازی برای زایش و تکوین خاطرات جدید در ذهن دیگر رزمندگانی است که شرایطی مشابه یا مشترک با راوی خاطرات منتشرشده را تجربه کرده‌اند. با این اوصاف برخلاف آنچه معمولاً پنداشته می‌شود، خاطره، لوح سنگی رخ‌‌پنهان‌نموده زیر خاک زمان نیست که نیاز به کاوش و کشف و غبارزدایی داشته باشد؛ خاطره، تکه‌سنگی است که در لحظه‌ی وقوع، از فراز قله‌ی برفی زمان رها می‌شود و در دامنه‌ی کوه، حرکتی شتابنده را می‌آغازد و به تدریج به بهمنی بدل می‌گردد که مداوم بر حجمش افزوده شده و فربه و فربه‌تر می‌شود.
 
فربگی گفتمان
اما این فرایند زاد و تکثیر خاطرات در چه محیطی رخ می‌دهد؟ یا در همین مثال بهمن، کوه برفیِ خاطرات جنگ چیست؟ در شرایط حاضر، که نظام سیاسی، یگانه متولی «دفاع مقدس» است و اگر نگوییم همه، لااقل اکثریت قریب به اتفاق آثار و محصولات مرتبط با جنگ، مستقیم یا غیرمستقیم، با مدیریت، هدایت و عاملیت نهاد دولت تولید، منتشر و توزیع می‌شوند، محیط دیگری جز سپهر گفتمانی «دفاع مقدس دولتی» نمی‌توان متصور بود. بهمنِ خاطرات جنگ در دامنه‌ی دفاع‌مقدس دولتی مسیر فربگی را طی می‌کند. نتیجه آن می‌شود که همه‌ی کتاب‌های خاطرات، درحقیقت بازتولید روایت رسمی حاکمیت از جنگ اند. زیرا در فرایند مرمت و بازسازی و شخصی‌سازی خاطرات جنگ، ملاط و موادی جز همین روایت و گفتمان در اختیار راویان نیست و اساساً نمی‌تواند باشد؛ چنبره‌ی گفتمانی اجازه‌ی دیگری نمی‌دهد. هر کتاب خاطرات جنگی که نوشته و منتشر می‌شود، بسان کودکی است که در زهدان دفاع‌مقدس دولتی رشد و نمو یافته و گوشت و پوستی از آن مادر دارد و خون او در رگ‌هاش است. تولید و انتشار هر کتاب جدید خاطرات جنگ، گامی است در جهت تکثیر روایت رسمی. و بدین‌گونه گفتمان مذکور، مدام خود را بازتولید و تکثیر و تثبیت می‌کند. با فربه‌شدن کتاب‌های خاطرات جنگ، این دفاع‌مقدس دولتی است که فربه و فربه‌تر می‌شود.
با این اوصاف، حالا می‌توان از یک دلیل دیگر برای فربه‌شدن مستمر کتاب‌های خاطرات جنگ سخن گفت: اراده‌ی ـ مبتنی بر نیازِ ـ نهاد دولت.     
 

 
پی‌نوشت‌ها:
1.        ابراهیم حاتمی‌کیا چند سال پیش و در یک برنامه‌ی تلویزیونی که به نقد و بررسی فیلم‌هایش اختصاص داشت، با ذکر خاطره‌ای به خوبی این فضا را توصیف کرد. او گفت: ما آن اوایل وقتی فیلم می‌ساختیم، اصلاً خجالت می‌کشیدیم که آخرش اسم‌مان را بزنیم. می‌گفتیم ریا می‌شود. اما بعدها فهمیدیم برعکس باید امضایت را بزنی پای کار یعنی که مسئولیت آن را می‌پذیری (نقل به مضمون). آقای علی‌رضا کمری ـ پژوهش‌گر نامدار جنگ ـ در حاشیه‌ی ویراست نخست مقاله‌ی حاضر چنین مرقوم داشتند: «اگر دقت کرده باشید کتاب‌های چاپ سپاه یعنی انتشارات و تبلیغات، در روی جلد و حتا صفحه‌ی شناسنامه غالباً فاقد نام مؤلف بود. آن‌سال‌ها آوردن نام مؤلف روی کتاب در سپاه نوعی ریاکاری ضداخلاقی به‌حساب می‌آمد. یکی از کارهایی که امثال بنده در سال‌های اواخر جنگ انجام دادیم، توجه به لزوم وجود نام مؤلف روی کتاب و حفظ حقوق او بود». 
2.        آن‌ها که استعداد بازتولید روایت رسمی از جنگ را دارند.
3.        گرچه این انتظار، به‌دلیل «سفارشی»بودن اغلب این کتاب‌ها، بسیاری مواقع پاسخ درخوری نمی‌یابد. به‌عنوان مثال در کتاب «سرباز سال‌های ابری»، تدوین‌کننده‌ی کتاب ـ که نویسنده‌ی نام‌آشنا و فعالی در عرصه‌ی تدوین خاطرات جنگ است ـ به‌صراحت در مقدمه می‌نویسد: «هیچ تصویری از فردی که باید با او مصاحبه می‌کردم، نداشتم. حتا نامش را هم به‌درستی نمی‌دانستم!». جالب آن‌که خود در ادامه می‌نویسد: «سال‌ها پیش در کتب آموزشی اصول مصاحبه خوانده بودم که یک مصاحبه‌گر حرفه‌ای باید قبل از برخورد با سوژه‌ی موردنظرش، اطلاعات کاملی از پیشینه و سوابق کاری فردی که می‌خواهد با او مصاحبه کند به‌دست آورد. اما من تنها یک روز قبل مطلع شده بودم که باید به آبادان بروم و با یکی از فرماندهان جنگ مصاحبه کنم». و عجیب آن‌که با همه‌ی این اوصاف و با وجود اعتراف مذکور، این کتاب با برچسب «تاریخ شفاهی» منتشر شده است!
4.        «محیط جبهه و جنگ، میدان کارزار و عمل بوده است، نه وصف و نگارش. علاوه بر این بی‌اطلاعی از قواعد نگارش و ناآشنایی با اقسام نثر فارسی و افزون بر آن، عدم تقید به چنین شیوه‌هایی و پیروی صرف از زبان عاطفی و توان شخصی و انعکاس ساده و بی‌پیرایه‌ی وقایع به زبان متعارف، موجب شده است که خاطره‌نوشته‌ها عموماً با ملاک‌های شناخته‌شده‌ی نثرهای ادبی چندان هم‌خوان و متناسب نباشند» (کمری، 1390: 60-61).
5.        «در شیوه‌ی نثر و نگارش [خاطرات رزمندگان] نکته‌ی قابل توجه این است که هوش‌مندانه یعنی با تسلط عقل مصلحت‌گرایانه و محاسبه‌گر ـ دست به قلم نبرده‌اند، بلکه در نقل و نگارش این یادمان‌ها عموماً تا حدودی امی و عامی بوده‌اند. و این وجه البته در خاطراتی که با فاصله‌ی کم‌تری از زمان پایان جنگ نوشته شده‌اند، بیش‌تر قابل ملاحظه و مداقه است. آنان به همان راحتی که باور کردند می‌توانند بجنگند، دل‌یادشان را مکتوب کرده‌اند. زبان آن‌ها به فطرت‌شان بسیار نزدیک است و خوشبختانه آلوده به بایست‌ها و نبایست‌های نگارشی نشده است» (کمری، 1390: 110-111)
6.        این‌جاست که جایگاه و ارزش تاریخ شفاهی ـ در معنای دقیق و علمی آن ـ روشن می‌شود.    
7.        مگر مواردی که شخص دوم، مصاحبه‌گرِ تاریخ شفاهی باشد.
8.        البته از یک تبصره نباید غفلت کنیم:‌ به‌استثنای خاطراتی که در زمان وقوع‌شان به‌جهت محذوریات گفتمانی و سیاسی مجال طرح نیافته باشند. گرچه در مورد همان‌ها هم، فاصله‌ی زمانی در کاستن از ارزش و اعتبارشان بی‌تأثیر نیست.
 


کتاب‌نامه:
1.        بنادری، عبدالحسین (1389). سرباز سال‌های ابری. به‌اهتمام سیدقاسم یاحسینی. تهران: فاتحان.
2.        بیگلربیگی، محمد (1360). حماسه‌آفرینان جبهه‌های جنگ. تهران: [بی‌جا].
3.        تاجیک،‌ سعید (1378). جنگ دوست‌داشتنی. تهران: سوره مهر.
4.        حسینی، سیده‌زهرا (1387). دا. به‌اهتمام سیده‌اعظم حسینی. تهران: سوره مهر.
5.        داودآبادی، حمید (1370). یاد یاران. تهران: حوزه هنری.
6.        ــــــــــــــ (1374الف). یاد ایام. ج 1. تهران: حوزه هنری.
7.        ــــــــــــــ (1374ب). یاد ایام. ج 2. تهران: حوزه هنری.
8.        ــــــــــــــ (1389). ازمعراج‌برگشتگان. تهران: عماد.
9.        دهقان، احمد (1370). ستاره‌های شلمچه. تهران: حوزه هنری.
10.     ساسانی، فرهاد [به اهتمام] (1384). گفتمان جنگ در رسانه‌ها و زبان ادبیات. تهران: سوره مهر.
11.     ـــــــــــــــــــــــ (1387). خاطره و گفتمان جنگ. تهران: سوره مهر.
12.     سوداگر، احمد (1383). جاده‌های سربی. به‌کوشش محمدمهدی بهداروند. تهران: سوره مهر.
13.     شریفی‌راد،‌ یدالله (1362). سقوط در چهلمین پرواز. [تهران]: چاپ گل‌ها.
14.     شکری، سیدحسن (1370). نونی صفر. تهران: حوزه هنری.
15.     طالقانی، حمیدرضا (1368). تپه برهانی. تهران: سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، واحد تبلیغات و انتشارات.
16.     عارفی، سیدنورالدین (1390). نورالدین پسر ایران. نگارش معصومه سپهری. تهران: سوره مهر.
17.     کاظمی، سیدابوالفضل (1389). کوچه‌ی نقاش‌ها. گفت‌وگو و تدوین راحله صبوری. تهران: سوره مهر.
18.     کمری، علیرضا (1383). با یاد خاطره. ج 1. تهران: سوره مهر.
19.     ــــــــــــ (1386). «آناتومی خاطره‌پژوهی». ماهنامه‌ی زمانه. شماره‌ی 64.
20.     ـــــــــــــ (1390). یاد مانا. تهران: سوره مهر.
21.     کوندرا، میلان (1384). بی‌خبری. ترجمه‌ی فروغ پوریاوری. تهران: انتشارات روشنگران و مطالعات زنان.
22.     محمدی، محسن (1366). لحظه‌های یک پاسدار. تهران: سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، واحد تبلیغات و انتشارات.
23.     مرندی، مهدی (1376). حکایت سال‌های بارانی. بازنویسی محمد خسروی‌راد. تهران: بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس.
24.     مطلق، محسن (1370). زنده‌باد کمیل. تهران: حوزه هنری.
25.     ـــــــــــــ (1386). جاده‌های خلوت جنگ. تهران: سوره مهر.
26.     مظاهری، جعفر (1386). ده‌متری چشمان کمین. به‌کوشش محسن صیفی‌کار. تهران: بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس.
27.     نظرنژاد، محمدحسن (1388). بابانظر. مصاحبه حسین بیضایی. تدوین مصطفی رحیمی. تهران: سوره مهر.
28.     هادی، محمد (1370). سومین روز محاصره. تهران: حوزه هنری.
29.     هاینس، ساموئل (1384). «یادآوری و روایت‌های شخصی». گفتمان جنگ در رسانه‌ها و زبان ادبیات. به اهتمام فرهاد ساسانی. تهران: سوره مهر.
30.     همدانی، حسین (1389). مهتاب خین. به‌ا‌هتمام حسین بهزاد. تهران: فاتحان.


منتشرشده در نشریه هابیل. شماره 6 (مسلسل 11). پاییز 92
به قلم محسن حسام مظاهری  | لینک  | 

به بهانه‌ی انتشار کتاب «اعتراف سبز»


 

·         چه نسبتی بین امر اخلاقی و نشر مطلب در فضای مجازی وجود دارد؟

·         آیا بازنشر مطلبی که یک فرد در صفحه‌ی شخصی‌اش در نت منتشر کرده، آن‌هم برای مخاطبین محدود خودش، در یک رسانه‌ی رسمی (مثل روزنامه و کتاب) عملی «اخلاقی» است؟

·         مالکیت معنوی و مادی مطالب افراد روی نت متعلق به کیست؟

·         آیا انتشار مطلب در فضای نت، با این فرض که این فضا، محیطی آزاد و دردسترس همه‌گان است، سبب سلب مالکیت صاحب مطلب از ‌آن می‌شود؟

*

معمولاً وقتی چیزی برای‌مان مهم می‌شود که مبتلایش می‌شویم. این سئوال‌ها در این چند روز برای من مهم شده‌اند و به آن‌‌ها فکر می‌کنم. دلیلش هم دو اتفاق ـ شاید به ظاهر کوچک ـ است که برایم رخ داده؛ هر دو در همین چند روز گذشته. یکی بازنشر «پستِ» کوتاهی که در صفحه‌ی فیس‌بوکم و در پاسخ به کامنت یکی از دوستان گذاشته بودم، در یک سایت خبری1 به‌عنوان «یادداشتی از» من! و دومی و عجیب‌تر، بازنشر دو مطلبی که در جریان انتخابات 88 و حواشی آن روی وبلاگم گذاشته بودم، این‌بار در قامت یک کتاب2! آن‌هم به صورت مغلوط و ناقص و دستکاری‌شده.

طبعاً هیچ‌کدام این دو اتفاق خوش‌حالم نکرد و بعد از مواجهه با آن‌ها احساس توهین و تجاوز به حریم شخصی‌ام را داشتم (و دارم). فکر کردم چرا باید مسئولین آن سایت و تدوین‌کنندگان آن کتاب به خودشان اجازه‌ی این کار را بدهند؟ چرا بدون کسب اجازه از من که صاحب و علی‌القاعده مالک آن مطالب هستم این کار را کرده‌اند؛ کسب اجازه‌ای که با کمک همین فضای وب کار سختی نبود.

فرض دشمنی و عداوت شخصی مسببان این دو اقدام اهانت‌آمیز و غیراخلاقی هم موضوعیتی ندارد. مسئولین آن سایت خبری را گرچه مستقیماً نمی‌شناسم، اما از طریق همین فضای وب، با دیدگاه‌های مدیر سایت کمابیش آشنایی دارم و جزو گروه دوستان فیس‌بوکی‌ام است. کتاب مذکور هم در «دفتر مطالعات جبهه‌ی فرهنگی انقلاب اسلامی» تهیه و تدوین شده؛ بعضاً دوستانی که آن‌جا هستند را می‌شناسم و گرچه در مواردی با هم اختلاف نظرهای جدی داریم، ولی تا آن‌جا که من می‌شناسم‌شان افراد دغدغه‌مند و سالمی هستند. ناشر کتاب هم دوستان «نشر معارف» اند که آن‌ها را هم دورادور می‌شناسم و قضاوتی مشابه درباره‌شان دارم. اگر این شناخت را هم نداشتم، باز دلیلی برای فرض دشمنی و عامدانه‌بودن این «آزاررسانی» نبود. پس چه دلیلی آن‌ها را به چنین اقدامی کشانده؟‌ در پاسخ به این سئوال، به نظرم دو دلیل یا دو جنس دلیل می‌توان تصور کرد:

 

پاسخ اول

اول این‌که این اختلاف به تفاوت در فهم و تعریف و تفسیر فضای مجازی بر‌می‌گردد. یک تعریف این است که فضای وب2 با فضای رسمی و حتا دیگر رسانه‌ها تفاوت‌های مهمی دارند و ازجمله‌ی آن‌ تفاوت‌ها «غیررسمی»بودن‌شان است. این محیط‌ها خصوصاً شبکه‌های اجتماعی به‌گونه‌ای طراحی شده که کاربران در آن‌جا احساس آزادی بیشتری دارند و برای همین معمولاً‌ میان رفتار و زبان‌شان در این محیط‌ها با رفتار و زبان‌شان در فضای رسمی تفاوت می‌گذارند. و از آن‌جا که این تفاوت‌گذاری آگاهانه و عامدانه و بادرنظرگرفتن امکانات این محیط‌ها ازجمله امکان محدودسازی مخاطب و... صورت گرفته، کسی حق استفاده از مطالب و منشورات کاربران در این محیط‌ها را در محیط خارج و رسمی ندارد؛ به‌جز خود کاربر. تخطی از این قانون نانوشته، یعنی نادیده‌گرفتن حق شخصی کاربران در مدیریت محیطی خصوصی خود و پایمال‌کردن حقوق اشخاص و در مفهوم دینی‌اش ضایع‌کردن حق‌الناس.  

اما تعریف دیگری هم هست که معتقد است این احساس آزادی، اساساً کاذب و بی‌مورد است. فضای وب، یک فضای عمومیِ آزادِ همه‌گانی است که محدودیتی را برنمی‌تابد و وقتی کاربری چیزی را در آن منتشر کرد، عملاً از خود سلب حق مالکیت کرده. مثل مرغی که از قفس رهاشده و در طبیعت و طبق قاعده‌ی تنازع بقا، هر بلایی ممکن است سرش بیاید.  

این درهرحال اختلاف‌نظری است که با بحث و گفت‌وگو امکان حل‌شدنش هست.

 

پاسخ دوم

اما پاسخ دوم قابل تصور، اساساً رویکرد دیگری دارد و ناظر به اخلاق سیاسی جدیدی است که در سال‌های اخیر به‌ویژه در بین لایه‌هایی از جوانان دغدغه‌مند و انقلابی و البته تندرو، شیوع یافته است. و آن ترجیح امر سیاسی بر امر اخلاقی و حتا امر دینی است. طبق این رویکرد، مشابه آن‌که در احکام، برخی افراد خارج‌شده از دین (مرتدین) حکم «مهدور الدم» می‌یابند، در دنیای سیاست هم افراد خارج‌شده از صف انقلاب و نظام، «مهدور الآبرو» می‌شوند! به مجرد این‌که فرد از دایره‌ی خودی‌ها خارج شد و به صرف اینکه مخالف ما یا اصلاً مخالف نظام فکر کرد، پس آبرویش هم هدر است. پس دیگر حق استفاده از هیچ حقی را ندارد. و می‌توان با او بیرون از دایره‌ی اخلاق اسلامی و قواعدی مثل «آنچه برای خود نمی‌پسندی برای دیگران هم مپسند» و... برخورد کرد. هیچ مرزی هم نیست. حفظ نظام، گاه حکم می‌کند در اتاق خواب مخالفین هم شنود بگذاریم، هارد کامپیوتر شخصی‌شان را شخم بزنیم، تلفن‌های خصوصی‌شان را شنود کنیم، احیاناً در پرونده‌ی اطرافیان و بستگانش تجسس کنیم و خلاصه به هر دستاویزی متوسل شویم تا مخالف و منتقدمان را در روز مبادا بی‌حیثیت کنیم. این یعنی تعریف این جماعت از حفظ انقلاب و نظام.     

این آن لبه‌ی پرتگاه خطرناکی است که جریان حزب‌اللهی و انقلابی بر سر آن ایستاده: مرز اخلاق در فعالیت سیاسی. یکی از دغدغه‌های شخصی این چندساله‌ی من همین است که می‌بینم متأسفانه دوستانی از فرط غرق‌شدن در سیاست و افراط در کار سیاسی، عملاً‌ بسیاری از مرزهای اخلاقی و شرعی را زیر پا می‌گذارند تا به‌زعم خودشان دشمن را سرکوب کنند و به انقلاب خدمت برسانند. به‌کاربردن تعابیر زشت و رکیک ـ که بعضاً حتا مشمول حکم شرعی «قذف» هستند ـ درباره‌ی مخالفان خود یا آن‌ها که سلیقه‌ی سیاسی متفاوتی دارند حتا گیرم که برانداز و ضدانقلاب باشند، و افشاگری و پرده‌دری درباره‌ی آن‌ها و خانواده‌شان و موارد بسیار دیگر از جنس همین به دره‌افتادن‌هاست. حرف حالا هم نیست. چهار سال پیش در همین وبلاگ نوشتم:

«امروز جای حلقه‌های مطالعاتی و سخن‌رانی‌ها و مناظره های نظری و دوره‌ها و طرح‌های آموزشی و نشریات نظری و مؤسسات و نهادهای پژوهنده را جلسات و سخن‌رانی‌های حاد و تند و افشاگرانه‌ی سیاسی و فهرست رنگ‌ووارنگی از سایت‌های خبری و گروه‌های مجازی و تشکل‌های نوپدید یک‌شبه گرفته که از موضع قدرت و نه اقلیت، به هر دستاویزی برای مغلوب‌کردن حریف و رقیب و به‌لجن‌کشاندن‌اش متوسل می‌شوند و در این راه کم‌تر به قواعد اخلاقی، دینی و عرفی پابند می‌مانند. به‌جای اهل فکر و اندیشه، تریبون دانش‌گاه‌ها و حوزه‌ها اغلب دست جماعتی افتاده که اگر مُشتی اطلاعات پشت‌پرده‌ای بی‌ارزش را ازشان بگیری، دیگر حرفی برای گفتن ندارند. جماعتی که از اطلاعاتی‌بودن ارتزاق می‌کنند و نان‌شان در بی‌آبروکردن دیگران (مخالفان) به هر قیمتی و افشای اسرار پیدا و پنهان و اتهام‌زنی و صدور حکم در غیر دادگاه است.3»

و نوشتم:

«این وضعیت نامطلوبی است که من بسیار از آن احساس خطر می‌کنم و از فرجامش، بیش از همه برای جوانان همنسل خودم، برای بچه‌مذهبی‌ها و دین‌باوران، بیم‌ناکم؛ به همان اندازه که به اصلاح و تغییر در آن چندان امیدی ندارم.4»

و از قضا در همان پست فیس‌بوک مذکور هم همین‌ دغدغه‌ را نوشتم: «بی‌ادب شده‌ایم».

شخصاً ترجیح می‌دهم و دعا می‌کنم انگیزه‌ی دوستانی که کتاب مذکور را تهیه و منتشر کرده‌اند از جنس پاسخ اولی باشد نه دومی.

 


 

پاورقی:

1.       سایت خبری پارسینه.

2.       «اعتراف سبز؛ گزیده‏‌ای از نوشتار وبلاگ‏‌نویسان شورش سبز و مخالفان دکتر احمدی‌نژاد در رفع شبهه تقلب». تهیه‌شده در دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی. تهران: دفتر نشر معارف، 1392.

3 و 4. افشا می‌کنم، پس هستم:

‌http://mohsenhesam.blogfa.com/post-127.aspx


بازنشرها:

سایت الف:

http://alef.ir/vdccosqse2bqoo8.ala2.html?191996

سایت رویش:

http://rooyeshnews.com/public/15-notes/45696-3920415070914.html



به قلم محسن حسام مظاهری  | لینک  | 

 گفتگو با ویژه‏نامه‏ی دفاع مقدس روزنامه‏ی قدس (شهریور 1391)

 

·        ایده‏ی «دفاع مقدس دولتی، دفاع مقدس مردمی» از کجا آمد؟یعنی شما بر اساس چه مشاهدات و تجاربی این بحث را در نشریه هابیل مطرح کردید؟

این مفهوم ریشه در خود واقعیت دفاع مقدس دارد. در جنگ هشت‏ساله یا به تعبیری ده‏ساله وقتی که نگاه می‏کنیم می‏بینیم بدنه‏ی اصلی مردم بودند. یکی از ویژگی‏های برجسته‏ای که جنگ ایران و عراق داشت بعد مردمی آن بود. از اقشار و اصناف مختلف؛ دانشجو، طلبه، کاسب، کارمند، کارگر، کشاورز، همه اصناف سعی کردند که نقش‏آفرین باشند. این اتفاق در پرتو غلبه گفتمانی رخ داد که با رهبری حضرت امام شکل گرفته بود و جنگ را با رویکردی ایدئولوژیک و اعتقادی پیوند می‏زد با یک سرمایه‏‏ تاریخی غنی به نام فرهنگ عاشورا. این بود که توده‏های مختلف مردم داوطلبانه در جنگ شرکت کردند و جنگ هم که تمام شد برگشتند سر کار خودشان. طلبه برگشت به حوزه، دانش‏آموز برگشت به کلاس، کاسب پشت دخل مغازه و کشاورز سر زمین و کارگر به کارخانه و هرکدام سر جای خودشان قرار گرفتند. بخشی هم نیروهای نظامی بودند. اینها البته همه‏شان از اول نظامی نبودند. بسیاری‏شان مانند دیگر اقشار، به شکل داوطلب درگیر جنگ شدند و به اقتضای جنگ و نیازهای انقلاب لباس نظامی را بر تن کرده بودند. بعد از جنگ هم باز به همان دلایل، در نیروهای نظامی ماندگار شدند.

جنگ که تمام شد، آن نیروهای داوطلب به روال معمول زندگی‏شان برگشتند. و به طور طبیعی، روایت جنگ برعهده‏ی نظامیان افتاد. طبیعی هم بود که وقتی ‏گفته می‏شد جنگ، علی‏القاعده اذهان سراغ کسانی می‏رفت که هنوز درگیر مسئله جنگ هستند. درصورتیکه پدیده‏ی جنگ، ابعاد مختلفی داشت که بعضاً بیرون از حوزه‏ی دغدغه‏ها و آگاهی‏های نیروهای نظامی بود. این مسئله باعث ‏شد که روایت جنگ، روایتی یک‏سویه شود. بشود روایت نظامیان یا روایت فرماندهان و سرداران. که البته آن هم بخشی از روایت جنگ بود، ولی همه‏اش نبود. روایت عمده که ناظر به حضور و نقش‏آفرینی همان مردم معمولی حامی انقلاب بود، مغفول ماند. همینطور، باقی ابعاد فرهنگی و اجتماعی جنگ. درهرحال جنگ، ابعاد مختلف سیاسی، فرهنگی و اجتماعی داشت که همه‏ی جامعه‏ی ایران را درگیر کرد. حتی آن کسانی که به انقلاب باورمند نبودند. مثلاً ولی وقتی حمله به شهرها یا موشک‏باران آغاز ‏شد، آنها هم متاثر شدند. به تعبیری جامعه‏ی ایرانی، با همه‏ی اجزایش درگیر جنگ شد. مفهوم «دفاع مقدس مردمی» ناظر بر این است که همه‏ی این مردم که در این جنگ بودند، حتی‏الامکان باید در مورد جنگ حرف بزنند و هرکدام روایت خودشان را عرضه کنند. نباید در روایت چنین پدیده‏ی گسترده و بزرگی، انحصار ایجاد کرد. روایت کلان و کامل جنگ وقتی شکل می‏گیرد که تمام رزمندگان، تمام خانواده‏هایی که به هر نحو روند زندگی‏شان از جنگ متأثر شد، در مورد جنگ حرف بزنند. چه آن رزمنده‏ای که در ارگان‏های نظامی مانده است و چه رزمنده‏ای که به سر کار خودش برگشته و حالا مشغول زندگی روزمره‏ی خودش است. روایت سرباز باید کنار روایت سردار قرار بگیرد. روایت نیروهای داوطلب باید کنار روایت پرسنل نظامی قرار بگیرد. روایت اقشار و صنف‏های مختلف باید مجال طرح بیابند. وقتی چنین شد، آن زمان نگاه کامل‏تر و همه‏جانبه‏تری از جنگ خواهیم داشت. این اتفاقی است که هنوز نیفتاده و با آن فاصله‏ی زیادی داریم. همانطور که در جنگ توده‏ی مردم حامی انقلاب و نظام مجال یافتند تا بر اساس دغدغه‏های خود به شکل خودجوش ورود کرده و نقش‏آفرینی کنند، می‏شد در روایت جنگ هم از این ظرفیت عظیم مردمی بهره گرفت. ولی ما این کار را نکردیم. واقعیت این است وقتی ما یک‏سری نهاد و سازمان و بنیاد تأسیس می‏کنیم، که وظیفه‏ی سازمانی و قانونی و اداری‏شان اینست که در مورد جنگ اثر تولید و منتشر کنند، با امکانات و بودجه‏های فراوان، آن وقت دیگر عرصه برای حرکت‏های خودجوش و مستقل تنگ می‏شود. تبلیغ فرهنگ دفاع مقدس و روایت جنگ، می‏شود یک کار سازمانی و دولتی برای یک عده کارمند. ورود دولتی و حکومتی و از موضع بالا به این حوزه که از جنس فرهنگ است، انتقال این پیام به مخاطبان است که خودمان هستیم و هر کار لازم باشد می‏کنیم. پول و نیرو و سرمایه و امکاناتش را هم داریم. شما بفرمایید دنبال کار خودتان. این حوزه را به ما واگذار کنید! یعنی عملاً باعث شدیم آن حرکت‏های مستقل و خودجوش فرهنگی و انقلابی که خصوصاً در دوران جنگ خیلی نمود بارزی داشت به حاشیه برود. دغدغه‏ی فعالیت فرهنگی مستقل کم‏رنگ شود، و مردم این مسئولیت را به دولت واگذار کنند.

 

·        آیا می‏توان گفت که بخشی از دولتی‏بودن روایت جنگ تقصیر رسانه‏ها بوده که هر وقت می‏خواستند چیزی راجع ‏به جنگ منتشر کنند، سراغ سردارها و افراد مطرح می‏رفتند و نمی‏رفتند سراغ بدنه جنگ یا حتی به نظر شما می‏توان یک بخش آن را گردن سلیقه مخاطب انداخت؟ مثلاً گفت که سلیقه‏ی مخاطب این‏گونه می‏پسندد.

در مورد نقش رسانه با شما موافقم. قطعاً در دولتی‏شدن روایت جنگ، رسانه‏ها نقش‏آفرین بوده‏اند. به خاطر اینکه آنها هم با این موضوع سرسری برخورد کرده و اغلب سراغ راه‏های ساده‏تر و دردسترس رفتند. پرداخت رسانه‏ها به مقوله‏ی جنگ، یک پرداخت مناسبتی و موسمی است. رسانه‏ها، اغلب در چند مقطع مشخص از سال، به مناسبت‏های تقویمی و رسمی، با رویکرد و ادبیاتی شعاری و کلیشه‏ای سراغ جنگ می‏روند. به نوعی موضوع را سرهم‏بندی می‏کنند. گناهی هم ندارند. آنها هم مواجهه‏شان با این موضوع از جنس کارمندی و انجام وظیفه‏ی سازمانی است. در صورتی که جنگ آن‏قدر وجوه متکثر و متنوع دارد که می‏طلبد در تمام طول سال بدان پرداخته شود. از سوی دیگر، این پرداخت مناسبتی، خواسته و ناخواسته به تقلیل مسایل جنگ به برخی مسئله‏های خاص که ارزش رسانه‏ای و جذب مخاطب داشته باشند، انجامیده است. شما وقتی مثلاً به مناسبت آزادسازی خرم‏شهر می‏خواهید ویژه‏نامه‏ای برای فلان روزنامه بزنید، طبعاً جنس ورودتان باید متناسب آن مناسبت جنس جشن و پیروزی باشد. دیگر نمی‏توانی از برخی مباحث اجتماعی جنگ که آمیخته است با تلخی‏ها و ناکامی‏ها و سختی‏ها صحبت کنی. گو اینکه این با ذائقه‏ی عمومی جامعه هم نمی‏خواند. بنابراین پرداخت مناسبتی عملاً باعث شده است خیلی از ابعاد جنگ مغفول بمانند. خیلی از افراد دیده نشوند و خیلی از اقشاری که درگیر جنگ بودند مورد توجه قرار نگیرند.

در مورد سلیقه‏ی مخاطب بخشی از حرف‏تان درست است. ولی این را نباید فراموش کنیم که دستگاه‏های فرهنگی و تبلیغاتی و رسانه‏ها هستند که سلیقه مخاطب را شکل می‏دهند. به تعبیری ما خودمان مخاطب را بدعادت کردیم. خودمان این ذایقه را جوری پرورش داده‏ایم که در آثار مربوط به جنگ، دنبال یک رویکرد خاص باشد. و الا این مخاطب، مخاطبی است که جزو بدنه همین جامعه است که جنگ را با تمام وجود حس کرده است. 

 

·        این فقط در مورد جنگ نیست. کلاً مخاطبان رسانه در همه‏ی حوزه‏ها به دنبال چهره و ستاره هستند. همیشه به دنبال این هستند که در بین ستاره‏ها چه خبر است. یعنی در حوزه‏ی جنگ دنبال سردارها و در حوزه‏ی سینما دنبال سوپراستارها می‏گردند و برای همین ما همیشه به دنبال یک ستاره‏سازی و اسطوره‏سازی هستیم و مخاطب هم همیشه دوست دارد مسایل مربوط به ستاره‏ها را پیگیری کند.

این ستاره‏ها را هم رسانه است که می‏سازد و برجسته می‏کند. به علاوه که اگر با همین نگاه برجسته‏کردن و قهرمان‏سازی هم به سراغ شخصیت‏های مؤثر در دوران جنگ می‏رفتیم، الزاماً شاید فلان سردار قهرمان جنگ نمی‏شد و مهمتر از او فلان رزمنده معمولی یا فلان کارگر یا کشاورز یا فلان زن که در پشت جبهه و در گمنامی فعالیت می‏کرده، اینها قهرمان جنگ ما می‏شدند. البته در چند سال اخیر این روند کمی بهتر شده و برخی اسامی جدید را هم می‏شنویم و می‏بینیم در کتاب‏های خاطرات به اینها هم پرداخته می‏شود. موفقیت‏ همین کتابها خود نشان می‏دهد که اگر ما به سراغ  این قبیل چهره‏ها برویم جامعه می‏پذیرد و می‏پسندد. لذا مخاطب را ما می‏سازیم و رسانه‏ها و دستگاه‏های فرهنگی و تبلیغی هستند که این سلیقه را شکل می‏دهند و ذائقه را تغییر دهند.

 

·        دفاع مقدس مردمی و دولتی را نمی‏شود فراتر از بحث روایت جنگ دید؟یعنی مثلاً بیاییم بررسی کنیم که در کل ماجرای دفاع مقدس که شکل گرفت نقش مردم بیشتر بود یا نقش دولت؟

می‏شود؛ ولی اینجا یک ملاحظه‏ی مهم وجود دارد. آن هم اینکه باید گفتمان حاکم مقطع پیروزی انقلاب و سال‏های نخست انقلاب که هنوز نظام در حال شکل‏گیری و تثبیت است را مدنظر داشته باشیم. لااقل در آن مقطع، این مرز‏بندی که ما امروز بین مردم و حاکمیت فرض می‏کنیم به این شکل وجود نداشته. خیلی از همین نیروهای نظامی که بعدها پست و مقام گرفتند از دل مردم انقلابی بیرون آمدند و با منظر اعتقادی وارد جنگ شدند. به تعبیری این‏طور نبود که مثل ارتش، یک سازمان نظامی متصلب و سازمان‏یافته و دارای سلسله مراتب داشته باشیم و بعد در کنار آن و با یک مرزبندی مشخصی از آن، مردم را هم داشته باشیم که وارد بدنه شده باشند. لااقل در چند سال اول جنگ نمی‏شود به شکل قاطعی این تفکیک را انجام داد. در سال‏های اول انقلاب و جنگ، به تبع غلبه‏ی فضای شورمندانه و انقلابی، هنوز ادبیات داوطلبانه و مردمی حامی انقلاب حاکم است. رهبری حضرت امام، بدنه‏ی جامعه را با انقلاب و مسایل انقلاب پیوند داده بود. ولی به تدریج این حضور مردمی، کم‏رنگ می‏شود. نهادهای انقلابی که براساس نیازها و ضرورت‏های خاص و در شرایط خاص سال‏های نخست انقلاب، شکل گرفته بودند، به تدریج برای ادامه‏ی حیات خود، آن هم در شرایطی که دیگر ضرورت‏های هنگام تأسیس به آن شکل موضوعیت نداشتند، روندی را در پیش می‏گیرند که در خاتمه آن‏ها را به یک سازمان اداری مبدل می‏سازد. یعنی آن حرکت مردمی و پویا و سیال و انعطاف­پذیر، جای خود را می‏دهد به سازمان‏هایی خشک و با نظمی متصلب و رسمی. آن شکل بی‏فرم و حتی به اقتضای رویکرد انقلابی فرم‏گریز جای خود را می‏دهد به یک نظم‏گرایی افراطی.

 

·        عده‏ای از کارشناسان معتقدند که در مقام قیاس، یک یادواره‏ی دفاع مقدس مردمی که به صورت خودجوش برگزار می‏شود خیلی مؤثرتر از یک یادواره‏ی سازمانی است که ممکن است اتفاقاً خیلی بزرگتر و مفصل‏تر هم باشد. نظر شما چیست؟

همین‏که یادواره‏های شهدا که در گذشته در مساجد محلات و با تلاش و هزینه‏ی اهل محله و همت جوانان مسجدی برگزار می‏شد، الان و مخصوصا در شهرهای بزرگ مانند تهران تبدیل شده‏اند به کنگره‏ها و سمینارهای بزرگ رسمی و پرهزینه که در سالن‏های بزرگ برگزار می‏شوند، خود محصول طبیعی تبدیل نهضت به نهاد است و غلبه نگاه و رویکرد سازمانی و دولتی است. گرچه ممکن است استدلال برخی از مسئولین این باشد که ما این‏طوری گستره‏ی مخاطب بیشتری را هدف قرار می‏دهیم و درظاهر امر حق با آنهاست. اما از این نکته غفلت می‏شود که این کمیت‏گرایی در جذب مخاطب، به کاهش کیفیت مخاطب می‏انجامد. بسا که همان یادواره‏ی کوچک محلی و مسجدی به مراتب تاثیرگذاری بیشتری داشته باشد از بهمان سمینار بزرگ شهری و کشوری. یادواره‏ها یک مثال اند. در دیگر مقولات هم متاسفانه غلبه‏ی همین نگاه اداری را می‏بینیم. بسیاری از فعالیت‏هایی که در حوزه‏ی دفاع مقدس انجام می‏شود با همین رویکرد است. رویکردی که می‏خواهد کارهای بزرگ با هزینه‏های گزاف و کلان و توسط سازمان‏ها و نهادهای بزرگ انجام بدهد و نتیجه این می‏شود که فعالیت‏های مردمی خودجوش در کنار فعالیت‏های پرهزینه اصلاً دیده نمی‏شود. از یادواره‏ها بگیرید تا بحث تلخ بازسازی گلزارهای شهدا تا باقی حوزه‏های فرهنگ. ما امروز در عرصه‏ی فرهنگ با رویکردهای اداری و بیگانه با رویکرد مردمی و خودجوش و مستقل و خودانگیخته مواجه‏ایم. رویکردی که این باور اشتباه را به مردم منتقل می‏کند که در مورد جنگ نمی‏خواهد شما کاری کنید. ما نیرو داریم، سرمایه داریم، کتاب چاپ می‏کنیم، فیلم می‏سازیم، یادواره برگزار می‏کنیم و... . تمام کارها با خودمان. نه فقط این، بلکه فعالیت‏های خودجوش و خودکفا تحمل نمی‏شوند.

 

·        به نظر شما این تفکر که در جاهای دیگر هم دیده می‏شود از جانب خود مردم نیست؟یعنی مردم در این حوزه‏ها از نظام‏شان توقع ندارند؟ عده‏ای معتقدند در حوزه‏هایی که جنس کار طوری است که باید مردمی باشد مثل دفاع مقدس یا هیئت‏های عزاداری و... حاکمیت با یک دوگانگی روبه‏روست. از طرفی مردم متوقع‏اند و از طرفی با ورود سازمانی کار خراب می‏شود. نظر شما چیست؟

درست است. این نیاز به وجود آمده. ولی حرف اینست که این نیاز و مطالبه غلط را خود دولت در ذهن مردم پدید می‏آورد. همان مثالی که زدید مثال خیلی خوبی است. ما یک سرمایه‏ی فرهنگی غنی دافریم به نام مجالس و هیئت‏های مذهبی که در طول تاریخ به پشتوانه‏ی مردم برگزار می‏شدند و همیشه هم به حیات خود ادامه ‏داده‏اند. تمام اجزای اینها مردمی بودند. از تامین هزینه‏ها گرفته تا مدیریت و سازماندهی افراد و تقسیم کار و... . الحمدالله هنوز هم بسیاری از مجالس با همین روند اداره می‏شوند. اما کار کجا خراب می‏شود؟ وقتی دولت می‏خواهد متولی هیئت‏ها شود. اوایل انقلاب در مقطعی چنین رویکردی به وجود آمد که حالا که انقلاب پیروز شده، باید هیئتها بروند زیر بلیط حکومت. یک باور غلطی را هم برخی جوانان انقلابی دنبال می‏کردند که اعتقاد داشتند حالا که انقلاب پیروز شده ما دیگر نیازی به روضه‏خوانی و عزاداری نداریم و اینها باید تبدیل شوند به جلسات سخنرانی و بنشینیم بحث کنیم و اساس انقلاب را تبیین کنیم و... ما گریه می‏کردیم که انقلاب پیروز شود حالا که پیروز شده باید تعطیل شود. شما اگر مراجعه کنید در صحیفه امام موجود هست که چندبار حضرت امام با این قضیه به شدت مخالفت کردند و به میدان می‏آمدند و بحثشان هم این بود که جوان‏هایی که این حرف‏ها را می‏زنند نمی‏فهمند هدف این عزاداری‏ها چیست. اصلا گریه‏ی ما، گریه‏ی سیاسی است و تاکیدی که امام داشتند که عزاداری باید به همان شکل سنتی برگزار شود برای جلوگیری از ورود همین سنخ رفتارهای غلطی بود که اول انقلاب می‏خواست وارد شود و اگر وارد می‏شد معلوم نبود الان واقعاً از این سرمایه چه باقی می‏ماند. امام محکم ایستادند و نگذاشتند که عزاداری‏ها فرضاً یکی از وظایف سازمان تبلیغات اسلامی بشود. اقداماتی که ظاهرا با اهداف خیرخواهانه و حمایتی توسط برخی نهادهای فرهنگی در راستای ارایه‏ی خدمات به هیئات انجام می‏شود، از آسیب‏هایی است که از همین نگاه سازمانی ناشی می‏شود. متاسفانه بعضی از مسئولین با اقدامات‏شان این نگاه غلط را به مردم منتقل می‏کنند که وقتی چیزی به نام دولت وجود دارد پس همه چیز باید زیر نظر و با دخالت دولت باشد. برای همه چیز باید ساختار سازمانی تعریف کرد. یک سازمان‏گرایی افراطی و غیرمدبرانه. غافل از آنکه خیلی اوقات باید همین اشکال خودجوش و به ظاهر نامنظم مردمی را به همین شکل دست‏نخورده  باقی گذاشت. خصوصاً در عرصه‏ی حساسی مثل فرهنگ. ما به همان میزان که دخالت می‎کنیم به همان میزان نیاز کاذب ایجاد می‎کنیم و به همان میزان هم آن پدیده را خراب می‎کنیم

 

·        من هنوز کامل قانع نشدم که دلیل اصلی شما برای اینکه می‏گویید مسئولین این توقع را ایجاد کردند چیست. به نظر من بعضی از مردم اعتقاد دارند که اصلاً انقلاب کردند که حاکمیت انجام این امور را به عهده بگیرد.

من اعتقاد دارم که مردم از اول این دید را نداشتند. یک مثال دیگر می‏زنم. فرض کنید همین مواردی که هرازگاه پیش می‏آید که کسی در گوشه‏ای از دنیا به مقدسات توهین می‏کند. مثل همین توهین به پیامبر اکرم(ص). در این مواقع شما می‏بینید افکار عمومی مسلمانان و بدنه‏ی بیدار و فعال امت اسلامی در کشورهای مختلف بلافاصله عکس العمل نشان می‏دهد. تجمعات و اعتراضات و تحصن‎ها و رفتارهای اعتراضی آغاز می‏شود و موجی از خروش و اعتراض به راه می‏افتد. در همه‏ی کشورهای اسلامی این اعتراض‏ها خودجوش و بدون حمایت و حتی موافقت دولت است. اما جالب است در کشور ما که شعار ام‏القرایی جهان اسلام را سر می‏دهیم، معمولاً این قبیل واکنش‏ها در ابعادی به مراتب کوچکتر و با فاصله‏ی زمانی قابل توجهی از دیگران آغاز می‏شود. چرا؟ چون غیرت دینی و باورمندی مردم مسلمان ایران کمتر از دیگر مسلمین است؟ نه. به خاطر آنکه ما مردم‏مان را عادت داده‏ایم به اینکه منتظر بمانند تا نهادهای متولی این قبیل کارها مثلاً شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی بیانیه صادر کنند و احیاناً مکان و زمان راهپیمایی اعتراضی که اغلب هم قبل یا بعد نمازجمعه است! را اعلام کنند. آن هم به شکل بی‏روح و کلیشه‏ای. این به خاطر همین بدعادت‏کردن است. به خاطر توقع نابه‏جا ایجادکردن است که حتی به اسم مدیریت و هماهنگی، اساساً چیزی به نام تبلیغات اسلامی مستقل و خودجوش مجال بروز نمی‏یابد. و باز شاهدیم در همین فضا، آن دسته از اقشار که کمتر در شعاع اثرگذاری این نهادهای متولی هستند و به عبارت دیگر نظم و سامان رسمی کمتری دارند، مثل گروهها و تشکلهای دانشجویی یا طلاب، فعال‏تر و پرشورتر و به موقع‏تر عمل می‏کنند. چون اینها هنوز کمتر به این بوروکراسی افراطی تن داده‏اند. پس نه فقط در عرصه‏ی دفاع مقدس، بلکه در عرصه‎های فرهنگی دیگر هم ما رفتارهای انقلابی و دینی خودجوش و خودانگیخته را با تصمیم‎گیری‎های سازمانی تحدید کرده‏ایم. این ماحصل رویکرد نهادهای تبلیغاتی و فرهنگی نظام است که برای خودشان تصدی‎گری حداکثری در تمام اموری که مربوط می‎شود به باور و فرهنگ مردم قائل شده‏اند. اینکه چون ما بنیاد حفظ آثار دفاع مقدس هستیم، یا چون ما سازمان تبلیغات اسلامی هستیم، یا چون ما مرکز رسیدگی به امور مساجد هستیم، پس هرآنچه که در مورد جنگ یا تبلیغات اسلامی یا مسجد است باید زیرنظر ما و با دخالت و مدیریت و نظارت ما باشد. خب این حرف غلطی است. معلوم است که این رویکرد لاجرم به شکست می‏رسد. نمونه‏اش را در مورد مدیریت‏کردن از بالا و دستوری هیئت‎های مذهبی شاهدیم. هنوز مسئولین ما متوجه نیستند که امور فرهنگی و دینی را نمی‏شود و نباید با بخشنامه و دستورالعمل و فرمان اصلاح و مدیریت کرد. برای همین است که جامعه هم این رفتارها را پس می‎زند. می‏خواهیم گلزار شهدا را بازسازی کنیم، دستور العمل صادر می‏کنیم. می‏خواهیم وضعیت برنامه‏های فرهنگی مساجد را بهبود ببخشیم، دستورالعمل صادر می‏کنیم. می‏خواهیم آسیب‏های عزاداری را اصلاح کنیم دستورالعمل صادر می‏کنیم. می‏خواهیم مردم کتابخوان‏تر شوند، دستورالعمل صادر می‏کنیم. بعد هم که جامعه این رفتار را پس می‏زند، متوسل به زور می‏شویم. سرباز نیروی انتظامی را می‏فرستیم به مصاف عزاداران حسینی!

ادامه‏ی این رفتارها باعث شکاف بین مردم و نظام می‏شود. اعتماد متدینین جامعه را به مسئولین فرهنگی از بین می‏برد. کما آنکه در مواردی از بین برده است. در جامعه‏ی مذهبی دین‎دارمان خیلی از هیئت‎ها و جریان‎های مذهبی هستند که از اول هیچ تعاملی با نهادهای حکومتی برقرار نکردند و هنوز هم دارند مسیر مستقل خودشان را ادامه می‎دهند و باور هم دارند که این راه درست است. ما باید بپذیریم که نباید و نمی‏شود همه چیز را سازمانی مدیریت کرد. هر مقوله را هم که بشود، فرهنگ را نمی‏شود. من معتقدم در جمهوری اسلامی اگر شما بخواهید از ارزش‎ها دفاع کنید، اگر بخواهید تبلیغات دینی کنید، اگر بخواهید به تبلیغ فرهنگ دفاع مقدس بپردازید، حتی اکر بخواهید از انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی دفاع کنید، باید مستقل از نهادهای رسمی و حکومتی و به صورت خودجوش و خودبسنده فعالیت کنید. کاری که بیلان کاری نداشته باشد و وظیفه‏ی سازمانی‏تان نباشد و برای آن حقوق نگیرید و ردیف بودجه مشخص نداشته باشد. حتی برگزاری راهپیمایی 22بهمن را باید به گروه‏های مردمی و مسجدی واگذار کرد. چه رسد به فعالیت‏های دینی.

گرچه همانطور که گفتم ما ذائقه‏ی مخاطب را خراب کردیم و این ذائقه‏ی خراب باعث شده که توقع بی‎جا هم ایجاد شود. این توقع بی‏جا یک انفعالی را در ما ایجاد کرده که وظایف معمول یک شهروند مسلمان عضو امت اسلامی را هم انجام نمی‎دهیم. این را هم بگویم که مانع تغییر وضعیت موجود، تنها مدیران و مسئولین نیستند. خیلی اوقات خود فعالان فرهنگی هم نمی‏خواهند این تغییر ایجاد شوند. همان بدعادت‏شدن که عرض کردم. یکی از دلایل‏شان هم ترس از مواجهه با مخاطب است. می‏ترسند که اگر بودجه‏ی دولتی‏شان قطع شود، نتوانند از طریق مخاطب جذب بودجه کنند. به تعبیری هنوز به آن بلوغ نرسیده‏اند که پول توجیبی‏شان قطع شود. و فکر هم می‏کنند که نمی‏شود به این بلوغ و استقلال مالی رسید. ولی من معتقدم راه حل این مشکل، مواجه‏شدن با آن است نه فرار از آن و پاک‏کردن صورت مسئله. باید با بحران مخاطب مواجه شد. باید سختی تأمین مالی را چشید و تجربه کرد. حتی باید شکست در فعالیت‏های فرهنگی و دینی و انقلابی را تجربه کرد. ورشکستگی را تجربه کرد. زمین‏خوردن را تجربه کرد. استقلال و بلوغ و بالندگی و رشد ماحصل همین تجربه‏هاست. اگر خیال‏تان راحت بود از بابت اینکه مثلاً نشریه‏تان چاپ خواهد شد. چه فروش برود یا نرود و این فرقی نکند در ادامه‏ی فعالیت نشریه، مطمئن باشید که در بحث تأثیرگذاری به بن‎بست می‎خورید. ویژه‎نامه‎های رایگان تمام‏رنگی با کیفیت سازمان و نهادی که از پول بیت‏المال منتشر می‏شوند، به اندازه‏ی یک جزوه‏‏ی زیراکسی سیاه سفید که با هزینه شخصی و مستقل تهیه شده نمی‏تواند اثرگذاری عمیقی داشته باشد.

در چنین فضایی، این حرف‏ها شاید آرمانی به نظر برسد. ولی واقعیت آن است که از اول این‎طور نبوده و من فکر می‎کنم در آینده هم می‎توان طوری مدیریت کرد که این روند اصلاح شود.

 

·        ما تا اینجا با دید مثبت صحبت کردیم. به نظر شما از دید دیگری هم می‎شود به این قضیه نگاه کرد که یک تفکری از روی عمد و قصد یک سری کارها را انجام داده است. مثلا شما فرض کنید که همین بحث قبور شهدا و یکسان‏سازی و این داستان‎ها. ما می‎گوییم که اینها از روی عمد نبوده است. یک نیت خیری داشتند و جلو آمدند این همه اعتراضات مردمی و اعتراضات فعالین فرهنگی یک بار تجربه کردند در شهرستان دیدند خراب شد و یک بار دیگر تجربه کردند دیدند خراب شد. ولی یک قدرتی پشت این تجربه هست که نمی‏دانم هدفش چیست. ولی این کار را پیش می‏برد. به نظر شما این هم ممکن است وجود داشته باشد؟ یعنی یک جریانی در بدنه‏ی حاکمیت شکل گرفته باشد که به عمد بنای بر تحریف در یک‏سری از جاها و تغییر در یک‏سری جاها را داشته باشد برخلاف نظر مردم و دلسوزانه هم نباشد.

من به شخصه تاکنون به چنین تحلیلی نرسیده‏ام و شواهدی ندارم که بگویم چنین روندی کاملاً سازماندهی‏شده در یک فرضاً اتاق فرمان خاص است. به نظرم شاید درست‏تر باشد که بگوییم این رویکرد ماحصل فاصله‏گرفتن از متن مردم و درگیرشدن در سازمان و نظم خودساخته‏ی این نهادها است. و مسئولینی که چون بسیاری‏شان سابقه‏ی نظامی دارند، عادت کرده‏اند در همه‏جا با رویکرد و خوی و منش نظامی و جنگی برخورد ‏کنند. یعنی از موضع بالا و به‏فرموده می‏خواهند کار را پیش ببرند. درصورتی‏که جنس فرهنگ، به‏فرموده‏ای نیست و کار فرهنگی، سرهنگی پیش نمی‏رود. من فکر می‏کنم بیش‏تر از اینکه ما با آدم‏های مغرض توطئه‏گر مواجه باشیم با مسئولینی مواجهیم که جنس فرهنگ را نمی‏شناسند. مسئولینی غیرمتخصص در این حوزه که جایشان اینجا که هستند نیست. به اشتباه مدیر فرهنگی شده‏ا‏ند. اگر فرمانده یک پادگان بودند، شاید موفق‏تر بودند. اگر فرهنگ را می‏شناختند، نحوه‏ی تعامل‏شان فرق می‏کرد. متاسفانه اغلب خودشان را هم بی‏نیاز از مشورت‏کردن و تعامل‏کردن می‏دانند. در اتاق‏های دربسته تصمیم می‏گیرند و بعد هم آن را ابلاغ می‏کنند. بعد هم که نتیجه‏ی مطلوب را نمی‏گیرند، سرخورده می‏شوند و به جای شناسایی و رفع اشکال، متهم‏تراشی و فرافکنی می‏کنند و توپ را به میدان مخاطبان‏شان می‏اندازند. البته نمی‏شود احتمال حضور مدیران و تصمیم‏گیران یا مشاوران مریض و مغرض را لااقل در سطوح میانی و پایینی مدیریت‏های فرهنگی به کلی نفی کرد.

 

·        اگر نکته‏ی پایانی دارید بفرمایید.

من امیدوارم بتوانیم این روند حاکم در مدیریت فرهنگی را اصلاح کنیم. به نظرم رسانه‏ها خیلی می‏توانند در این راستا مؤثر عمل کنند. باید گفتمان‏سازی کرد تا آرام آرام تبدیل به یک مطالبه و فرهنگ شود. در بحث دفاع مقدس مردمی هم معتقدم ما وقت زیادی برای ثبت داده‏هایی که از جنگ مانده است نداریم. بعضی از کارها که امروز می‏شود انجام داد را قطعاً در آینده نمی‏توانیم. مثل ثبت سرگذشت‏ها و روایت‏های مردمی که درگیر جنگ بودند. به هر حال نسلی که جنگ را تجربه کرده است، سن بالایی دارد. تا زمان هست باید اینها را دریابیم. تا زمان هست باید حرف‏ها و روایت‏هایشان را بگویند و ثبت شود و بعد از دل اینها پژوهش‏های دقیق و روشمند شکل بگیرد. حداقل در زمینه گردآوری داده‏های جنگ، زمان به نفع ما نیست.

 

مصاحبه‏کننده: مرتضی اعتمادسعید


برچسب‌ها: دفاع مقدس مردمی, جنگ ایران و عراق, مدیریت فرهنگی
به قلم محسن حسام مظاهری  | لینک  | 

به بهانه‌ی تغییرات اخیر در راستای مدیریت و مهندسیِ علوم انسانی و اجتماعی در دانشگاه‌ها

 

 

الف ـ علوم انسانی به‌مثابه‌ی «دشمن»

ماجرا برمی‌گردد به زمانی که حوزه‌های علمیه، یا دقیق‌تر بگویم نظام جمهوری اسلامی‌ و حوزویان مرتبط/ وابسته/ هوادار آن، جبهه‌ی جدیدی از مخالفت را پیشاروی خود دیدند که غریبه می‌نمود. کسانی پیدا شده بودند که به‌طور جدی برخی باور‌ها و محکمات بنیادین حوزه‌ها و طلاب را به چالش فرامی‌خواندند؛ آن‌هم با ادبیات و رویکرد‌هایی که عموم حوزویان با آن چندان آشنایی نداشتند. ماجرا برمی‌گردد به حوالی سال‌های پایانی دهه‌ی شصت. به همان موقع‌ها که دکتر سروش ـ هم‌او که پیش‌تر عضو «شورای‌عالی انقلاب فرهنگی» بود و در تلویزیون دوشادوش آیت‌الله مصباح یزدی با چپ‌ها مناظره می‌کرد ـ دیگر ردای تئوریسینی در خدمت نظام را از تن به‌در آورده و انگشت در لانه‌ی پُرزنبور کلام و اندیشه‌ی دینی فرو برده بود. و پشت سرش جماعتی از اعوان و انصار و مریدان و هم‌فکران به این عرصه قدم نهادند. قدم‌های نخستین محتاطانه و آرام بود؛ اما دیری نگذشت که گام‌ها محکم شدند و سخن‌ها صریح و «شمشیر»‌ها برهنه و گستاخ. «قبض و بسط» که منتشر شد، دیگر نظام و هم‌را‌هان حوزوی‌اش به یقین رسیدند که رکب خورد‌ه‌اند. آن‌هم از کس و کسانی که سال‌ها امین و مورد اطمینان‌شان بودند.

چند صباحی به ردیه‌نویسی و نامه‌های پاسخ و حتا افشاگری گذشت. اما مرور زمان، نظام و حوزه را به این نتیجه‌ی راهبردی و مهم رهنمون شد که داستان فراتر از این‌هاست و دشمن اصلی نه سروش، بلکه اساساً علوم انسانی غربی است که حالا و پس از آن‌که به حساب دیگر ادیان ابراهیمی‌ ـ مسیحیت و یهود ـ رسیده، سراغ اسلام و تشیع آمده است.

البته این دشمن، چندان نوظهور نبود. پیش‌تر هم یکی دو بار سروکله‌اش پیدا شده بود. ازجمله در دهه‌ی چهل و پنجاه که کسانی چون دکتر امیرحسین آریانپور از سویی و دکتر شریعتی از سوی دیگر با عقبه‌ی همین علوم به مصاف روحانیت آمده بودند. منتها این‌بار ماجرا کماً و کیفاً متفاوت بود. نه جامعه، جامعه‌ی آن زمان بود. نه حرف‌ها مشابه آن حرف‌ها. و نه چالش‌ها از آن جنس. آریانپور به تبلیغ مارکسیسم مشغول بود (که تکلیفش روشن بود) و شریعتی، در بدترین حالت، تاریخ و هویت صنفی و جای‌گاه و نقش و کنش اجتماعی روحانیت را به چالش می‌کشاند و کم‌تر به ساحت اندیشه و کلام دین ورود می‌کرد یا دغدغه و مجال چنین ورودی را داشت. این بود که با چند منبر و حکم تکفیر و نامه و نصیحت و انذار می‌شد مهارشان کرد. (یا لااقل تصور می‌شد که می‌شود.) مضافاً که کار دیگری هم از دست روحانیت در آن دوران برنمی‌آمد. نه قدرت سیاسی داشت نه سرمایه‌ی لازم. اما حالا و در دومین دهه‌ی انقلاب اسلامی دیگر صورت مسأله متفاوت بود. هم چالش‌ها دیگرگون بودند هم روحانیت در گزینش و تعریف راه‌های مقابله با چالش‌ها مبسوط الید شده بود.

همین تغییرات بود که در اوان پیروزی به آرمان انقلابیِ «انقلاب فرهنگی» انجامید و چند سالی دانشگاه‌ها را به تعطیلی کشاند تا علوم، اسلامیزه شوند. گرچه گذشت زمان ناکارآمدی انقلاب فرهنگی را نشان داد. چراکه در عمل، اولاً هدف سیاسی پاک‌سازی دانشگاه‌ها از گروهک‌ها و سمپات‌های احزاب دگراندیش و مخالف بر دیگر اهداف این انقلاب غلبه یافت؛ ثانیاً تغییر متون به‌اقتضای آن عصر بیش‌تر به‌معنای «چپ‌زدایی» بود تا اسلامی‌سازی. ثالثاً در رویکردی عمل‌گرایانه، قصه به اخراج یک‌سری استاد چپ‌گرا و «طاغوتی» و افزودن چند واحد دروس عمومی‌ اسلامی‌ (معارف اسلامی‌، تاریخ اسلام، متون اسلامی‌ و...) به دروس دانشگاهی و چسباندن عکس امام به صفحه‌ی نخست کتاب‌های دانشگاهی انتشارات سمت ختم شد. و چه سندی برای این ناکارآمدی آشکارتر از آن‌که در دهه‌ی هفتاد درست یکی از همان‌ها که مسئولیت آن انقلاب و اصلاح را برعهد‌ه‌اش گذاشته بودند، در صف اول چالش‌سازان بود. پس مشکل فقط سروش نبود؛ مشکلِ بزرگ‌تر دانشگاه‌ها و رشته‌هایی اند که نوع معرفتی را آموزش و بسط می‌دهند که کار را به چنین مواجهه‌هایی می‌کشاند و باز بزرگ‌تر از آن اساساً مشکلِ اصلی همین معرفت‌ها و علوم‌اند که ماحصلش می‌شود یکی مثل سروش. علوم انسانی ـ که گمان می‌شد رام و اصلاح شده ـ دوباره دشمن نظام و حوزه شد؛ آن‌هم دشمنی که دیگر با ردیه و خطابه نمی‌شد سرجایش نشاند.

 

ب ـ علوم انسانیِ قُمی

چه می‌شد کرد؟ به فرض هم که باز چند سالی دانشگاه‌ها بسته می‌شدند؛ پس از بازگشایی باز همان آش بود و همان کاسه. با کدام عِده و عُده‌ی دانشگاهی و چه بضاعت علمی‌ جایگزینی قرار بود علوم انسانی اصلاح شود؟ این پاسخ‌ها حکایت از آن داشت که الگوی انقلاب فرهنگی دوم نمی‌تواند کارآمد باشد. نیاز به پاسخ دیگر و کارآمدتری بود که پس از طی روندی، نظام به آن رسید: «بدیل‌سازی»! بدین معنا که وقتی نمی‌شود دانشگاه و علوم انسانیِ موجود را اصلاح کرد، باید نظام خود رأساً وارد میدان شود و شبه‌دانشگاه و شبه‌علوم انسانی تولید نماید. به‌موازات نهاد دانشگاه، نهادسازی کند و به‌موازات معرفت علوم انسانی، معرفت‌سازی.

این سیاست از همان اوایل دهه‌ی هفتاد سریعاً عملیاتی شد. مهم‌ترین نمود‌های این روند یکی تأسیس و را‌ه‌اندازی دانشگاه‌ها و مؤسسات پژوهشی در حوزه‌ی علوم انسانی خصوصاً در شهر قم و جذب طلاب به آن‌ها بود و دیگری اعزام گسترده‌ی طلاب برگزیده به دانشگاه‌های خارج کشور. 

نتیجه آن شد که امروز وارد شهر قم که می‌شوی، خصوصاً در مرکز شهر و حوالی حرم، در هر کوچه پس‌کوچه‌ای که حتا ممکن است آسفالت درست و درمانی هم نداشته باشد، پا گذاری، دو سه تا مؤسسه‌ی علمی،‌ پژوهشی، تحقیقاتی یا کتابخانه یا انتشارات می‌بینی که هرکدام در تیول یک آیت‌الله، یک حضرت استاد و... اند و جالب آن‌که بسیاری‌شان هم پیش‌وند «بین‌المللی» را یدک می‌کشند! مؤسساتی در ساختمان‌های شیک و شکیل و ساخته‌شده با هزینه‌های بالا و تجهیزشده به امکاناتی گاه به‌مراتب بهتر و بیش‌تر از یک دانشگاه معمولی؛ و دانشی با برچسب علوم انسانی (و گاه با پسوند «اسلامی») که در این نهاد‌ها تولید می‌شود و ماحصلش می‌شود فهرست بلندبالای کتاب‌ها، مقالات، نشریات جورواجور علمی‌ ـ پژوهشی و علمی‌ ـ تخصصی و علمی ـ ترویجی و کرسی‌های رنگ‌ووارنگ کارشناسی ارشد و دکترا و خیل عظیمی‌ از «حجت‌الاسلام دکتر»‌ها (که پیش‌تر درباره‌شان سخن گفته‌ام+.) مجموعه‌ی این‌ها پدید‌‌ه‌ای است که من نامش را می‌گذارم «علوم انسانیِ قمی»!

علوم انسانی قمی‌ اساساً یک پدیده‌ی خاص، محصول شرایطی خاص و زاییده‌ی نیاز‌ها و ضرورت‌هایی غیرعلمی‌ و عمدتاً سیاسی و حتا اعتقادی است. این پدیده با آنچه به‌عنوان همین علوم در نهاد‌های دانشگاهی دیگر (خصوصاً در تهران) تولید و آموخته می‌شود، تفاوت دارد. ازجمله‌ی مهم‌ترین ویژگی‌ها و اشکالات علوم انسانی قمی‌ می‌توان به این موارد اشاره کرد:

۱. کسب دانش معطوف به رد آن

علوم انسانی قمی‌، در مواجهه با علوم انسانی بی‌موضع نیست و پیش‌فرض‌هایی مسلم‌انگاشته‌شده و قاطع دارد. ازجمله آن‌که این علوم را به‌جهت خاستگاه غربی‌شان، اباحه‌گرا، الحادی و معارض با دین می‌داند. به‌همین دلیل اساساً بر پایه‌ی نقد علوم انسانی، ناکارآمدنشان‌دادن آن، برجسته‌سازی نواقص و تعارضات آن با باور‌ها و گزاره‌های دینی و در نهایت رد و مقابله با آن هدف‌گذاری شده است. نیاز به گفتن نیست که یک دنیا تفاوت است میان کسی که دانشی را می‌آموزد به قصد دانش‌آموزی و کسب یک معرفت و آگاهی، و دیگری که دانشی را می‌آموزد تا آن را تخریب کند. هدف اولی فهم آن دانش است و هدف دومی‌ کشف ضعف‌های آن دانش. اولی می‌خواهد بفهمد و دومی‌ می‌خواهد طرد کند. یکی از تفاوت‌های مهم علوم انسانی قمی و غیرقمی همین است.

۲. سطحینگری و ساد‌هانگاری

به‌تبع ویژگی قبلی، علوم انسانی قمی‌ در سطح می‌ماند و نمی‌تواند به عمق و ژرف علوم انسانی راه یابد. این‌جا چون هدف فهمِ دقیق‌تر نیست، دانش‌جو و استاد قمی‌، چندان خود را اسیر پیچیدگی‌ها و راه‌های کور و بن‌بست‌های نظری ـ که علی‌القاعده برای یک دانشجو و استاد دیگر جذاب و مهم است ـ نمی‌کنند. آن‌ها در پی کوتاه‌ترین راه و سریع‌ترین پاسخ اند. تا سریع‌تر به هدف اصلی خود نایل شوند. همین اقتضا می‌کند که متون آن علم را خوب و دقیق نخوانند، کم‌تر سراغ متون اصلی و اصیل بروند، پراکنده‌خوانی و بسیارخوانی نکنند و به‌محض آن‌که گمان کنند به آنچه دنبالش بود‌ه‌اند، رسید‌ه‌اند، جست‌وجوی بیش‌تر را کاری گزاف بدانند. درست مانند تفاوت یک پژوهش‌گر واقعی با آن‌که فقط برای کنکور درس می‌خواند. اصولاً خوانش علوم انسانی قمی‌ از علوم انسانی، خوانش کنکوری و تستی است. مثل کتاب‌های قلم‌چی و گاج. خوانشی که فقط برای نکات تستی و آن‌ها که در امتحان می‌آید ارزش مطالعه و یادگیری قایل است. و این میان، طبیعتاً هزاران نکته‌ی دقیق و ظریف که در پاورقی و پایین عکس‌ها و جدول‌ها و ضمایم و فصول محذوف در امتحان است، مغفول می‌مانند. همین است که استاد و دانشجوی قمی‌ خیلی زود در امر یادگیری علوم انسانی به اشباع و احساس استغنا می‌رسند.

۳. اعتماد به نفس کاذب و بیان ادعا‌های گزاف

احساس اشباع و استغنای کاذب مذکور، ظهور نوعی اعتماد به نفس کاذب را در این افراد موجب می‌شود که تحریک‌شان می‌کند به آسانی، به‌سرعت و جسورانه به میدان نقد علوم انسانی قدم نهند. چنین است که در فهرست تولیدات قلمی‌ فراوان این افراد تا دل‌تان بخواهد ردیه و نقد بر نظریه‌ها و مکاتب غربی و غیرغربی علوم انسانی به چشم می‌خورد. ردیه‌ها و نقد‌هایی که البته در مجامع دانشگاهی معمولاً هیچ‌گاه جدی گرفته نمی‌شوند. و به همین سبب دانشگاهیان همیشه از جانب قمی‌‌ها متهم می‌شوند که «مغرضانه» نمی‌خواهند پاسخ‌های ایشان را بشنوند. حال‌آن‌که واقعیت ـ یا بخش مهمی‌ از واقعیت ـ چیز دیگری است و ریشه در ضعف علمی‌ شدید این آثار دارد، نه غرض‌ورزی محتمل دانشگاهیان. همان حکایت غوره‌نشده مویزشدن است و شاگردی نکرده داعیه‌ی استادی داشتن که سبب می‌شود فلان مدرس علوم انسانی قمی‌، که هنوز بیش از چهار دهه از عمرش نگذشته، جسورانه و با اعتماد به نفسی عجیب فرضاً یک نظریه‌ی فلسفی یا کلامی‌ را با نگارش جزو‌ه‌ای صدصفحه‌ای به خیال خود رد کند! یعنی کاری که یک استاد برجسته‌ی فلسفه و کلام که سال‌ها در این حوزه استخوان خرد کرده باشد، شاید هیچ‌گاه به خود اجازه‌ی انجامش را ندهد.

از جمله اشکالات علوم انسانی قمی‌ این است که در نقد علوم انسانی ـ که فی‌نفسه هدف قابل قبولی است ـ عجولانه و بی محابا برخورد می‌کند و به اقتضا و راه و رسم نقد دقیق علمی بی‌اعتناست. طرفه آن‌که همین افراد در مورد علوم دینی تعصبی عجیب نشان می‌دهند و کافی است یک استاد دانشگاه یا پژوهش‌گر دینیِ غیرحوزوی در باب مقولات دینی سخنی و نظری ـ ولو براساس تحقیقات و تخصص خود ـ بیان کند تا صدا‌هایی از حوزه به اعتراض بلند شود که چرا به حریمی‌ که در آن تخصص نداری وارد شد‌ه‌ای! و چرا تو که خاک حوزه را نخورد‌ه‌ای در کار ما دخالت می‌کنی! اما به علوم انسانی که می‌رسد دیگر انگار تخصصی لازم نیست و هر امام‌جمعه و امام‌جماعت و طلبه‌ی تازه از راه رسیده و درس‌نخواند‌ه‌ای به خود اجازه می‌دهد در باب آفات علوم انسانی غربی و لزوم نقد و بومی‌سازی(!) آن ساعت‌ها خطابه و قلم‌فرسایی کند. چندی پیش کتابی ـ یا بهتر بگویم جزوه‌ی مختصری ـ می‌خواندم از یکی از حضرات مشهور به استاد سرشناس کلام در حوزه حضرت آیت‌الله ... با عنوان «عرفی‌شدن دین». حین مطالعه هرچه جلوتر می‌رفتم، توأمان بر عصبانیت و حیرتم افزوده می‌شد که وقتی دانشجوی کم‌سوادی مثل من هم می‌تواند با خواندن آن کتابچه بفهمد که نویسنده اساساً نفهمید‌ه است عرفی‌شدن چه هست و چه نیست، وی چه‌گونه به خود جسارت قلم‌زدن در نقد این مفهوم و انتشارش در قالب کتاب را داده است. این حکایت رایجی است در علوم انسانی قمی‌؛ نقد مقولاتی که اساساً آن‌ها را آن‌گونه که باید و دقیق نفهمید‌ه‌ای. چون نخواسته‌ای بفهمی و فقط خواسته‌ای رد کنی.               

۴. استفاده‌های نادرست و غیردقیق از مفاهیم و اصطلاحات

وجه دیگر این دقت کم را در کاربرد‌های نابه‌جا و مسامحه‌آمیز از مفاهیم و اصطلاحات علوم انسانی در ادبیات و تولیدات علوم انسانی قمی‌ می‌توان سراغ گرفت؛ امری که گاه از آن به «تولید علم» تعبیر می‌شود. دلیل اصلی این رویکرد نادرست، اکتفا به فهم سطحی و تحت‌اللفظی از ترجمه‌ی اصطلاحات خصوصاً مفاهیم و مکاتب نظری و فلسفی، بدون توجه به خاستگاه تاریخی و جایگاه معنایی و گفتمانی آن‌هاست. (به‌عنوان نمونه می‌توان به نمایه‌ی «نهج البلاغه»ی مرحوم محمد دشتی اشاره کرد که در دسته‌بندی موضوعی سخنان آن حضرت پُر است از نام مکاتب و مفاهیم غربی! فرضاً استفاده از اصطلاح «پلورالیسم» برای هر نوع اشاره به تکثر!).       

۵. کمیتگرایی

مانند قاعده‌ی کلی نانوشته در ساختار‌های اجرایی و مدیریت جمهوری اسلامی‌، بر علوم انسانی قمی‌ هم رویکرد «کمیت‌گرایی» حاکم است. در این رویکرد یک فرمول ساده وجود دارد: «افزایش کمیت الزاماً و همیشه مساوی است با پیش‌رفت». پس هرچه «بزرگ‌تر» و هرچه «بیش‌تر»، بهتر! ماحصل آن می‌شود که از ابعاد سخت‌افزاری تا نرم‌افزاری، مؤسسات و دانشگاه‌های قمی‌ روزبه‌روز درحال فربه‌شدن و رشد و گسترش اند (درست به‌موازات محجورشدن و تحدید روزبه‌روز علوم انسانی در دیگر دانشگاه‌ها!). از ساختما‌ن‌ها و عمارت‌های عریض و طویلی که به مدد بیابان‌های خالی اطراف قم محدودیتی در بزرگی ندارند تا انواع کرسی‌ها و رشته‌ها و فصل‌نامه‌های علمی(!) که تناسبی میان فاصله‌ی رشدشان با بضاعت دانشی و پژوهشی‌ این مؤسسات نیست. چند ماه پیش که به بازدید یکی از این مؤسسات پرطمطراق علوم انسانی قمی‌ رفته بودم، یکی از معاونان آن‌جا در گزارش خود با افتخار از دارابودن حدود 16 گروه آموزشی و بیش از 10 نشریه‌ی علمی (همه هم «علمی‌ ـ پژوهشی»!) و چندهزار دانشجو در سطوح عالی سخن می‌گفت. اگر عمر و سابقه‌ی آن مؤسسه را لحاظ کنیم یعنی نهادی به‌مراتب بزرگ‌تر از دانشگاه تهران در حوزه‌ی علوم انسانی! حالا این‌که این‌همه حجت‌الاسلامِ کارشناس ارشد و دکتر کجا رفته‌اند و چه می‌کنند و این‌همه نشریه‌ی علمی‌ ـ پژوهشی چه گلی به سر علوم انسانی ـ ولو در همان تعریف قمی‌اش ـ زد‌ه‌اند و این تشکیلات معظم که تنها یکی از چندین نمونه‌ی قمی‌ است چه‌قدر در همان هدف نقد و اصلاح علوم انسانی مثمر ثمر و کارآمد بوده، و سوآلاتی از این قبیل بماند. مهم اندیشه‌ی توسعه‌گرای آقایان است؛ مصداق «آفتابه لگن هفت‌دست/ شام و ناهار هیچی».

 

ج ـ مهندسی و مدیریت علوم انسانی در دانشگاه‌ها

یکی از وقایع عجیب و مبهم پس از انتخابات نامبارک 88، طرح مبحث «آسیب‌شناسی علوم انسانی» آن‌هم در بحبوحه‌ی بحث تقلب و فتنه و... بود. باید اعتراف کنم که حقیر تا مدت‌ها هرچه فکر می‌کردم که وقتی نظام درگیر معضل مهمی‌ چون وقایع تلخ پس از انتخابات و مسأله‌ی مشروعیت و... است، چرا و با چه توجیه ولو سیاسی جبهه‌ی جدیدی را ذیل این مبحث مقابل خود گشوده، کم‌تر راه به جایی می‌بردم! اما در این چند ماه که زمزمه‌ها و شایعات ناظر بر اخراج برخی اساتید و تغییر متون و تحدید رشته‌ها و ورودی‌ها و از آن سو جذب وسیع هیئت علمی‌ در رشته‌های علوم انسانی و خصوصاً علوم اجتماعی به تحقق پیوست، به‌تدریج از آن ابهام رمزگشایی شد.

آنچه این روز‌ها در محیط‌های دانشگاهی علوم انسانی می‌گذرد، نشان از یک چیز دارد؛ گویا متولیان امر به این نتیجه رسید‌ه‌اند که دیگر علوم انسانی قمی‌ به مرحله‌ی بلوغ رسیده و زمان بهره‌وری و چینش محصول فرارسیده است. نشانه‌های آغازین تغییرات هم مؤید این فرضیه است. که اگر در اوایل دهه‌ی هفتاد، نظام به‌دلایلی که گفته شد ازجمله خلأ جای‌گزینی، رأساً به مصاف علوم انسانی وارد نشد و در همه‌ی این سال‌ها کمابیش با این علوم مدارا می‌کرد یا به آن‌ها بی‌اعتنا بود، حال دیگر زمان آن رسیده است که با تکیه بر پتانسیل بدیل علوم انسانی قمی‌، این علوم اصلاح شده و آینده‌ی علوم انسانی در دانشگاه‌ها به نحو مطلوب «مهندسی» شود. این یعنی دیگر بیابان‌های فراخ اطراف قم نیز پاسخ‌گوی عطش توسعه‌طلبی علوم انسانی قمی‌ نیست و حاملان و مروجان این علوم، حال با چراغ سبز نظام و دولت راهی پایتخت شد‌ه‌اند. و بعید نیست اگر در آینده‌ی نه‌چندان دور، متون تولیدی این پدیده، به متون دانشگاهی تبدیل شده و با شعار «تولید علم» و «دانش بومی» جایگزین متون پیشین ـ که عمدتاً غربی و ترجمه‌ای اند ـ بشود و اساساً دیگر در دانشگاه‌ها ـ نه فقط دانشگاه‌های قمی ـ علوم انسانی دیگری برجا نماند. کوتاه سخن آن‌که بهارِ علوم انسانی قمی فرا رسیده است؛ درست هم‌زمان با پاییز علوم انسانی‌های دیگر.  


 پی‌نوشت:

هیچ حکمی را نمی‌توان به همه‌ی جامعه‌ی بشری نسبت داد مگر آن‌که مواردی را از آن استثناء کرد. طبعاً آن‌چه در این یادداشت گفته شده نیز مشمول همین قاعده است و نویسنده منکر وجود پژوهش‌گران، اساتید و دانشجو/طلبه‌های دقیق، عالم و کوشا در مجموعه‌ی مؤسسات و نهادهای آموزشی قمی نیست و نمی‌تواند باشد.

دیگر آن‌که نقد علوم انسانی قمی و پدیده‌ی حجت‌الاسلام دکترها لزوماً به معنی تأیید علوم انسانی‌های دیگر و یا دقت نظر و ژرف‌اندیشی اساتید و دانشجویان دانشگاه‌های معمولی نیست. آن خود قصه‌ی پرغصه‌ای است که بیانش مجال مجزایی می‌طلبد و هدف این نوشته نبوده است. دغدغه‌ی اصلی من ـ همان‌طور که در پیش‌تر در یادداشت‌های مارماهی و قصه کلاغ و کبک هم نوشته بودم ـ این است که هرچیز از جمله دانش باید سر جای خود باشد. و جای علوم انسانی در معنای متعارف در قم نیست.  


بازتابها:

نقد دوست خوب و طلبه دانشجو ام مسعود دیانی: عیار نقد

نقد دوست محقق و گرامی ام، دکتر شهاب اسفندیاری: جغرافیای علوم انسانی؛ از «رم» تا «قم»

نقد طلبه دانشجوی گرامی آقای محمد احمدی: شاید درددل باشد

بازنشر مطلب در سایت طلبه گرامی آقای امیر کریمی گنابادی

اشاره تلویحی خبرگزاری فارس در یادداشتی با عنوان «از جنگ وبلاگها تا صلح رییس جمهور» به قلم مسعود یارضوی به این مطلب. (با تعبیر جالب «گوشه کوچکی از هجمه تمام عیار نظام سلطه علیه ما»!)

 بازنشر مطلب خبرگزاری فارس در تعامل نیوز، سایت انصار حزب الله و...

به قلم محسن حسام مظاهری  | لینک  |