گفتگو با ویژهنامهی دفاع مقدس روزنامهی قدس (شهریور 1391)
· ایدهی «دفاع مقدس دولتی، دفاع مقدس مردمی» از کجا آمد؟یعنی شما بر اساس چه مشاهدات و تجاربی این بحث را در نشریه هابیل مطرح کردید؟
این مفهوم ریشه در خود واقعیت دفاع مقدس دارد. در جنگ هشتساله یا به تعبیری دهساله وقتی که نگاه میکنیم میبینیم بدنهی اصلی مردم بودند. یکی از ویژگیهای برجستهای که جنگ ایران و عراق داشت بعد مردمی آن بود. از اقشار و اصناف مختلف؛ دانشجو، طلبه، کاسب، کارمند، کارگر، کشاورز، همه اصناف سعی کردند که نقشآفرین باشند. این اتفاق در پرتو غلبه گفتمانی رخ داد که با رهبری حضرت امام شکل گرفته بود و جنگ را با رویکردی ایدئولوژیک و اعتقادی پیوند میزد با یک سرمایه تاریخی غنی به نام فرهنگ عاشورا. این بود که تودههای مختلف مردم داوطلبانه در جنگ شرکت کردند و جنگ هم که تمام شد برگشتند سر کار خودشان. طلبه برگشت به حوزه، دانشآموز برگشت به کلاس، کاسب پشت دخل مغازه و کشاورز سر زمین و کارگر به کارخانه و هرکدام سر جای خودشان قرار گرفتند. بخشی هم نیروهای نظامی بودند. اینها البته همهشان از اول نظامی نبودند. بسیاریشان مانند دیگر اقشار، به شکل داوطلب درگیر جنگ شدند و به اقتضای جنگ و نیازهای انقلاب لباس نظامی را بر تن کرده بودند. بعد از جنگ هم باز به همان دلایل، در نیروهای نظامی ماندگار شدند.
جنگ که تمام شد، آن نیروهای داوطلب به روال معمول زندگیشان برگشتند. و به طور طبیعی، روایت جنگ برعهدهی نظامیان افتاد. طبیعی هم بود که وقتی گفته میشد جنگ، علیالقاعده اذهان سراغ کسانی میرفت که هنوز درگیر مسئله جنگ هستند. درصورتیکه پدیدهی جنگ، ابعاد مختلفی داشت که بعضاً بیرون از حوزهی دغدغهها و آگاهیهای نیروهای نظامی بود. این مسئله باعث شد که روایت جنگ، روایتی یکسویه شود. بشود روایت نظامیان یا روایت فرماندهان و سرداران. که البته آن هم بخشی از روایت جنگ بود، ولی همهاش نبود. روایت عمده که ناظر به حضور و نقشآفرینی همان مردم معمولی حامی انقلاب بود، مغفول ماند. همینطور، باقی ابعاد فرهنگی و اجتماعی جنگ. درهرحال جنگ، ابعاد مختلف سیاسی، فرهنگی و اجتماعی داشت که همهی جامعهی ایران را درگیر کرد. حتی آن کسانی که به انقلاب باورمند نبودند. مثلاً ولی وقتی حمله به شهرها یا موشکباران آغاز شد، آنها هم متاثر شدند. به تعبیری جامعهی ایرانی، با همهی اجزایش درگیر جنگ شد. مفهوم «دفاع مقدس مردمی» ناظر بر این است که همهی این مردم که در این جنگ بودند، حتیالامکان باید در مورد جنگ حرف بزنند و هرکدام روایت خودشان را عرضه کنند. نباید در روایت چنین پدیدهی گسترده و بزرگی، انحصار ایجاد کرد. روایت کلان و کامل جنگ وقتی شکل میگیرد که تمام رزمندگان، تمام خانوادههایی که به هر نحو روند زندگیشان از جنگ متأثر شد، در مورد جنگ حرف بزنند. چه آن رزمندهای که در ارگانهای نظامی مانده است و چه رزمندهای که به سر کار خودش برگشته و حالا مشغول زندگی روزمرهی خودش است. روایت سرباز باید کنار روایت سردار قرار بگیرد. روایت نیروهای داوطلب باید کنار روایت پرسنل نظامی قرار بگیرد. روایت اقشار و صنفهای مختلف باید مجال طرح بیابند. وقتی چنین شد، آن زمان نگاه کاملتر و همهجانبهتری از جنگ خواهیم داشت. این اتفاقی است که هنوز نیفتاده و با آن فاصلهی زیادی داریم. همانطور که در جنگ تودهی مردم حامی انقلاب و نظام مجال یافتند تا بر اساس دغدغههای خود به شکل خودجوش ورود کرده و نقشآفرینی کنند، میشد در روایت جنگ هم از این ظرفیت عظیم مردمی بهره گرفت. ولی ما این کار را نکردیم. واقعیت این است وقتی ما یکسری نهاد و سازمان و بنیاد تأسیس میکنیم، که وظیفهی سازمانی و قانونی و اداریشان اینست که در مورد جنگ اثر تولید و منتشر کنند، با امکانات و بودجههای فراوان، آن وقت دیگر عرصه برای حرکتهای خودجوش و مستقل تنگ میشود. تبلیغ فرهنگ دفاع مقدس و روایت جنگ، میشود یک کار سازمانی و دولتی برای یک عده کارمند. ورود دولتی و حکومتی و از موضع بالا به این حوزه که از جنس فرهنگ است، انتقال این پیام به مخاطبان است که خودمان هستیم و هر کار لازم باشد میکنیم. پول و نیرو و سرمایه و امکاناتش را هم داریم. شما بفرمایید دنبال کار خودتان. این حوزه را به ما واگذار کنید! یعنی عملاً باعث شدیم آن حرکتهای مستقل و خودجوش فرهنگی و انقلابی که خصوصاً در دوران جنگ خیلی نمود بارزی داشت به حاشیه برود. دغدغهی فعالیت فرهنگی مستقل کمرنگ شود، و مردم این مسئولیت را به دولت واگذار کنند.
· آیا میتوان گفت که بخشی از دولتیبودن روایت جنگ تقصیر رسانهها بوده که هر وقت میخواستند چیزی راجع به جنگ منتشر کنند، سراغ سردارها و افراد مطرح میرفتند و نمیرفتند سراغ بدنه جنگ یا حتی به نظر شما میتوان یک بخش آن را گردن سلیقه مخاطب انداخت؟ مثلاً گفت که سلیقهی مخاطب اینگونه میپسندد.
در مورد نقش رسانه با شما موافقم. قطعاً در دولتیشدن روایت جنگ، رسانهها نقشآفرین بودهاند. به خاطر اینکه آنها هم با این موضوع سرسری برخورد کرده و اغلب سراغ راههای سادهتر و دردسترس رفتند. پرداخت رسانهها به مقولهی جنگ، یک پرداخت مناسبتی و موسمی است. رسانهها، اغلب در چند مقطع مشخص از سال، به مناسبتهای تقویمی و رسمی، با رویکرد و ادبیاتی شعاری و کلیشهای سراغ جنگ میروند. به نوعی موضوع را سرهمبندی میکنند. گناهی هم ندارند. آنها هم مواجههشان با این موضوع از جنس کارمندی و انجام وظیفهی سازمانی است. در صورتی که جنگ آنقدر وجوه متکثر و متنوع دارد که میطلبد در تمام طول سال بدان پرداخته شود. از سوی دیگر، این پرداخت مناسبتی، خواسته و ناخواسته به تقلیل مسایل جنگ به برخی مسئلههای خاص که ارزش رسانهای و جذب مخاطب داشته باشند، انجامیده است. شما وقتی مثلاً به مناسبت آزادسازی خرمشهر میخواهید ویژهنامهای برای فلان روزنامه بزنید، طبعاً جنس ورودتان باید متناسب آن مناسبت جنس جشن و پیروزی باشد. دیگر نمیتوانی از برخی مباحث اجتماعی جنگ که آمیخته است با تلخیها و ناکامیها و سختیها صحبت کنی. گو اینکه این با ذائقهی عمومی جامعه هم نمیخواند. بنابراین پرداخت مناسبتی عملاً باعث شده است خیلی از ابعاد جنگ مغفول بمانند. خیلی از افراد دیده نشوند و خیلی از اقشاری که درگیر جنگ بودند مورد توجه قرار نگیرند.
در مورد سلیقهی مخاطب بخشی از حرفتان درست است. ولی این را نباید فراموش کنیم که دستگاههای فرهنگی و تبلیغاتی و رسانهها هستند که سلیقه مخاطب را شکل میدهند. به تعبیری ما خودمان مخاطب را بدعادت کردیم. خودمان این ذایقه را جوری پرورش دادهایم که در آثار مربوط به جنگ، دنبال یک رویکرد خاص باشد. و الا این مخاطب، مخاطبی است که جزو بدنه همین جامعه است که جنگ را با تمام وجود حس کرده است.
· این فقط در مورد جنگ نیست. کلاً مخاطبان رسانه در همهی حوزهها به دنبال چهره و ستاره هستند. همیشه به دنبال این هستند که در بین ستارهها چه خبر است. یعنی در حوزهی جنگ دنبال سردارها و در حوزهی سینما دنبال سوپراستارها میگردند و برای همین ما همیشه به دنبال یک ستارهسازی و اسطورهسازی هستیم و مخاطب هم همیشه دوست دارد مسایل مربوط به ستارهها را پیگیری کند.
این ستارهها را هم رسانه است که میسازد و برجسته میکند. به علاوه که اگر با همین نگاه برجستهکردن و قهرمانسازی هم به سراغ شخصیتهای مؤثر در دوران جنگ میرفتیم، الزاماً شاید فلان سردار قهرمان جنگ نمیشد و مهمتر از او فلان رزمنده معمولی یا فلان کارگر یا کشاورز یا فلان زن که در پشت جبهه و در گمنامی فعالیت میکرده، اینها قهرمان جنگ ما میشدند. البته در چند سال اخیر این روند کمی بهتر شده و برخی اسامی جدید را هم میشنویم و میبینیم در کتابهای خاطرات به اینها هم پرداخته میشود. موفقیت همین کتابها خود نشان میدهد که اگر ما به سراغ این قبیل چهرهها برویم جامعه میپذیرد و میپسندد. لذا مخاطب را ما میسازیم و رسانهها و دستگاههای فرهنگی و تبلیغی هستند که این سلیقه را شکل میدهند و ذائقه را تغییر دهند.
· دفاع مقدس مردمی و دولتی را نمیشود فراتر از بحث روایت جنگ دید؟یعنی مثلاً بیاییم بررسی کنیم که در کل ماجرای دفاع مقدس که شکل گرفت نقش مردم بیشتر بود یا نقش دولت؟
میشود؛ ولی اینجا یک ملاحظهی مهم وجود دارد. آن هم اینکه باید گفتمان حاکم مقطع پیروزی انقلاب و سالهای نخست انقلاب که هنوز نظام در حال شکلگیری و تثبیت است را مدنظر داشته باشیم. لااقل در آن مقطع، این مرزبندی که ما امروز بین مردم و حاکمیت فرض میکنیم به این شکل وجود نداشته. خیلی از همین نیروهای نظامی که بعدها پست و مقام گرفتند از دل مردم انقلابی بیرون آمدند و با منظر اعتقادی وارد جنگ شدند. به تعبیری اینطور نبود که مثل ارتش، یک سازمان نظامی متصلب و سازمانیافته و دارای سلسله مراتب داشته باشیم و بعد در کنار آن و با یک مرزبندی مشخصی از آن، مردم را هم داشته باشیم که وارد بدنه شده باشند. لااقل در چند سال اول جنگ نمیشود به شکل قاطعی این تفکیک را انجام داد. در سالهای اول انقلاب و جنگ، به تبع غلبهی فضای شورمندانه و انقلابی، هنوز ادبیات داوطلبانه و مردمی حامی انقلاب حاکم است. رهبری حضرت امام، بدنهی جامعه را با انقلاب و مسایل انقلاب پیوند داده بود. ولی به تدریج این حضور مردمی، کمرنگ میشود. نهادهای انقلابی که براساس نیازها و ضرورتهای خاص و در شرایط خاص سالهای نخست انقلاب، شکل گرفته بودند، به تدریج برای ادامهی حیات خود، آن هم در شرایطی که دیگر ضرورتهای هنگام تأسیس به آن شکل موضوعیت نداشتند، روندی را در پیش میگیرند که در خاتمه آنها را به یک سازمان اداری مبدل میسازد. یعنی آن حرکت مردمی و پویا و سیال و انعطافپذیر، جای خود را میدهد به سازمانهایی خشک و با نظمی متصلب و رسمی. آن شکل بیفرم و حتی به اقتضای رویکرد انقلابی فرمگریز جای خود را میدهد به یک نظمگرایی افراطی.
· عدهای از کارشناسان معتقدند که در مقام قیاس، یک یادوارهی دفاع مقدس مردمی که به صورت خودجوش برگزار میشود خیلی مؤثرتر از یک یادوارهی سازمانی است که ممکن است اتفاقاً خیلی بزرگتر و مفصلتر هم باشد. نظر شما چیست؟
همینکه یادوارههای شهدا که در گذشته در مساجد محلات و با تلاش و هزینهی اهل محله و همت جوانان مسجدی برگزار میشد، الان و مخصوصا در شهرهای بزرگ مانند تهران تبدیل شدهاند به کنگرهها و سمینارهای بزرگ رسمی و پرهزینه که در سالنهای بزرگ برگزار میشوند، خود محصول طبیعی تبدیل نهضت به نهاد است و غلبه نگاه و رویکرد سازمانی و دولتی است. گرچه ممکن است استدلال برخی از مسئولین این باشد که ما اینطوری گسترهی مخاطب بیشتری را هدف قرار میدهیم و درظاهر امر حق با آنهاست. اما از این نکته غفلت میشود که این کمیتگرایی در جذب مخاطب، به کاهش کیفیت مخاطب میانجامد. بسا که همان یادوارهی کوچک محلی و مسجدی به مراتب تاثیرگذاری بیشتری داشته باشد از بهمان سمینار بزرگ شهری و کشوری. یادوارهها یک مثال اند. در دیگر مقولات هم متاسفانه غلبهی همین نگاه اداری را میبینیم. بسیاری از فعالیتهایی که در حوزهی دفاع مقدس انجام میشود با همین رویکرد است. رویکردی که میخواهد کارهای بزرگ با هزینههای گزاف و کلان و توسط سازمانها و نهادهای بزرگ انجام بدهد و نتیجه این میشود که فعالیتهای مردمی خودجوش در کنار فعالیتهای پرهزینه اصلاً دیده نمیشود. از یادوارهها بگیرید تا بحث تلخ بازسازی گلزارهای شهدا تا باقی حوزههای فرهنگ. ما امروز در عرصهی فرهنگ با رویکردهای اداری و بیگانه با رویکرد مردمی و خودجوش و مستقل و خودانگیخته مواجهایم. رویکردی که این باور اشتباه را به مردم منتقل میکند که در مورد جنگ نمیخواهد شما کاری کنید. ما نیرو داریم، سرمایه داریم، کتاب چاپ میکنیم، فیلم میسازیم، یادواره برگزار میکنیم و... . تمام کارها با خودمان. نه فقط این، بلکه فعالیتهای خودجوش و خودکفا تحمل نمیشوند.
· به نظر شما این تفکر که در جاهای دیگر هم دیده میشود از جانب خود مردم نیست؟یعنی مردم در این حوزهها از نظامشان توقع ندارند؟ عدهای معتقدند در حوزههایی که جنس کار طوری است که باید مردمی باشد مثل دفاع مقدس یا هیئتهای عزاداری و... حاکمیت با یک دوگانگی روبهروست. از طرفی مردم متوقعاند و از طرفی با ورود سازمانی کار خراب میشود. نظر شما چیست؟
درست است. این نیاز به وجود آمده. ولی حرف اینست که این نیاز و مطالبه غلط را خود دولت در ذهن مردم پدید میآورد. همان مثالی که زدید مثال خیلی خوبی است. ما یک سرمایهی فرهنگی غنی دافریم به نام مجالس و هیئتهای مذهبی که در طول تاریخ به پشتوانهی مردم برگزار میشدند و همیشه هم به حیات خود ادامه دادهاند. تمام اجزای اینها مردمی بودند. از تامین هزینهها گرفته تا مدیریت و سازماندهی افراد و تقسیم کار و... . الحمدالله هنوز هم بسیاری از مجالس با همین روند اداره میشوند. اما کار کجا خراب میشود؟ وقتی دولت میخواهد متولی هیئتها شود. اوایل انقلاب در مقطعی چنین رویکردی به وجود آمد که حالا که انقلاب پیروز شده، باید هیئتها بروند زیر بلیط حکومت. یک باور غلطی را هم برخی جوانان انقلابی دنبال میکردند که اعتقاد داشتند حالا که انقلاب پیروز شده ما دیگر نیازی به روضهخوانی و عزاداری نداریم و اینها باید تبدیل شوند به جلسات سخنرانی و بنشینیم بحث کنیم و اساس انقلاب را تبیین کنیم و... ما گریه میکردیم که انقلاب پیروز شود حالا که پیروز شده باید تعطیل شود. شما اگر مراجعه کنید در صحیفه امام موجود هست که چندبار حضرت امام با این قضیه به شدت مخالفت کردند و به میدان میآمدند و بحثشان هم این بود که جوانهایی که این حرفها را میزنند نمیفهمند هدف این عزاداریها چیست. اصلا گریهی ما، گریهی سیاسی است و تاکیدی که امام داشتند که عزاداری باید به همان شکل سنتی برگزار شود برای جلوگیری از ورود همین سنخ رفتارهای غلطی بود که اول انقلاب میخواست وارد شود و اگر وارد میشد معلوم نبود الان واقعاً از این سرمایه چه باقی میماند. امام محکم ایستادند و نگذاشتند که عزاداریها فرضاً یکی از وظایف سازمان تبلیغات اسلامی بشود. اقداماتی که ظاهرا با اهداف خیرخواهانه و حمایتی توسط برخی نهادهای فرهنگی در راستای ارایهی خدمات به هیئات انجام میشود، از آسیبهایی است که از همین نگاه سازمانی ناشی میشود. متاسفانه بعضی از مسئولین با اقداماتشان این نگاه غلط را به مردم منتقل میکنند که وقتی چیزی به نام دولت وجود دارد پس همه چیز باید زیر نظر و با دخالت دولت باشد. برای همه چیز باید ساختار سازمانی تعریف کرد. یک سازمانگرایی افراطی و غیرمدبرانه. غافل از آنکه خیلی اوقات باید همین اشکال خودجوش و به ظاهر نامنظم مردمی را به همین شکل دستنخورده باقی گذاشت. خصوصاً در عرصهی حساسی مثل فرهنگ. ما به همان میزان که دخالت میکنیم به همان میزان نیاز کاذب ایجاد میکنیم و به همان میزان هم آن پدیده را خراب میکنیم
· من هنوز کامل قانع نشدم که دلیل اصلی شما برای اینکه میگویید مسئولین این توقع را ایجاد کردند چیست. به نظر من بعضی از مردم اعتقاد دارند که اصلاً انقلاب کردند که حاکمیت انجام این امور را به عهده بگیرد.
من اعتقاد دارم که مردم از اول این دید را نداشتند. یک مثال دیگر میزنم. فرض کنید همین مواردی که هرازگاه پیش میآید که کسی در گوشهای از دنیا به مقدسات توهین میکند. مثل همین توهین به پیامبر اکرم(ص). در این مواقع شما میبینید افکار عمومی مسلمانان و بدنهی بیدار و فعال امت اسلامی در کشورهای مختلف بلافاصله عکس العمل نشان میدهد. تجمعات و اعتراضات و تحصنها و رفتارهای اعتراضی آغاز میشود و موجی از خروش و اعتراض به راه میافتد. در همهی کشورهای اسلامی این اعتراضها خودجوش و بدون حمایت و حتی موافقت دولت است. اما جالب است در کشور ما که شعار امالقرایی جهان اسلام را سر میدهیم، معمولاً این قبیل واکنشها در ابعادی به مراتب کوچکتر و با فاصلهی زمانی قابل توجهی از دیگران آغاز میشود. چرا؟ چون غیرت دینی و باورمندی مردم مسلمان ایران کمتر از دیگر مسلمین است؟ نه. به خاطر آنکه ما مردممان را عادت دادهایم به اینکه منتظر بمانند تا نهادهای متولی این قبیل کارها مثلاً شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی بیانیه صادر کنند و احیاناً مکان و زمان راهپیمایی اعتراضی که اغلب هم قبل یا بعد نمازجمعه است! را اعلام کنند. آن هم به شکل بیروح و کلیشهای. این به خاطر همین بدعادتکردن است. به خاطر توقع نابهجا ایجادکردن است که حتی به اسم مدیریت و هماهنگی، اساساً چیزی به نام تبلیغات اسلامی مستقل و خودجوش مجال بروز نمییابد. و باز شاهدیم در همین فضا، آن دسته از اقشار که کمتر در شعاع اثرگذاری این نهادهای متولی هستند و به عبارت دیگر نظم و سامان رسمی کمتری دارند، مثل گروهها و تشکلهای دانشجویی یا طلاب، فعالتر و پرشورتر و به موقعتر عمل میکنند. چون اینها هنوز کمتر به این بوروکراسی افراطی تن دادهاند. پس نه فقط در عرصهی دفاع مقدس، بلکه در عرصههای فرهنگی دیگر هم ما رفتارهای انقلابی و دینی خودجوش و خودانگیخته را با تصمیمگیریهای سازمانی تحدید کردهایم. این ماحصل رویکرد نهادهای تبلیغاتی و فرهنگی نظام است که برای خودشان تصدیگری حداکثری در تمام اموری که مربوط میشود به باور و فرهنگ مردم قائل شدهاند. اینکه چون ما بنیاد حفظ آثار دفاع مقدس هستیم، یا چون ما سازمان تبلیغات اسلامی هستیم، یا چون ما مرکز رسیدگی به امور مساجد هستیم، پس هرآنچه که در مورد جنگ یا تبلیغات اسلامی یا مسجد است باید زیرنظر ما و با دخالت و مدیریت و نظارت ما باشد. خب این حرف غلطی است. معلوم است که این رویکرد لاجرم به شکست میرسد. نمونهاش را در مورد مدیریتکردن از بالا و دستوری هیئتهای مذهبی شاهدیم. هنوز مسئولین ما متوجه نیستند که امور فرهنگی و دینی را نمیشود و نباید با بخشنامه و دستورالعمل و فرمان اصلاح و مدیریت کرد. برای همین است که جامعه هم این رفتارها را پس میزند. میخواهیم گلزار شهدا را بازسازی کنیم، دستور العمل صادر میکنیم. میخواهیم وضعیت برنامههای فرهنگی مساجد را بهبود ببخشیم، دستورالعمل صادر میکنیم. میخواهیم آسیبهای عزاداری را اصلاح کنیم دستورالعمل صادر میکنیم. میخواهیم مردم کتابخوانتر شوند، دستورالعمل صادر میکنیم. بعد هم که جامعه این رفتار را پس میزند، متوسل به زور میشویم. سرباز نیروی انتظامی را میفرستیم به مصاف عزاداران حسینی!
ادامهی این رفتارها باعث شکاف بین مردم و نظام میشود. اعتماد متدینین جامعه را به مسئولین فرهنگی از بین میبرد. کما آنکه در مواردی از بین برده است. در جامعهی مذهبی دیندارمان خیلی از هیئتها و جریانهای مذهبی هستند که از اول هیچ تعاملی با نهادهای حکومتی برقرار نکردند و هنوز هم دارند مسیر مستقل خودشان را ادامه میدهند و باور هم دارند که این راه درست است. ما باید بپذیریم که نباید و نمیشود همه چیز را سازمانی مدیریت کرد. هر مقوله را هم که بشود، فرهنگ را نمیشود. من معتقدم در جمهوری اسلامی اگر شما بخواهید از ارزشها دفاع کنید، اگر بخواهید تبلیغات دینی کنید، اگر بخواهید به تبلیغ فرهنگ دفاع مقدس بپردازید، حتی اکر بخواهید از انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی دفاع کنید، باید مستقل از نهادهای رسمی و حکومتی و به صورت خودجوش و خودبسنده فعالیت کنید. کاری که بیلان کاری نداشته باشد و وظیفهی سازمانیتان نباشد و برای آن حقوق نگیرید و ردیف بودجه مشخص نداشته باشد. حتی برگزاری راهپیمایی 22بهمن را باید به گروههای مردمی و مسجدی واگذار کرد. چه رسد به فعالیتهای دینی.
گرچه همانطور که گفتم ما ذائقهی مخاطب را خراب کردیم و این ذائقهی خراب باعث شده که توقع بیجا هم ایجاد شود. این توقع بیجا یک انفعالی را در ما ایجاد کرده که وظایف معمول یک شهروند مسلمان عضو امت اسلامی را هم انجام نمیدهیم. این را هم بگویم که مانع تغییر وضعیت موجود، تنها مدیران و مسئولین نیستند. خیلی اوقات خود فعالان فرهنگی هم نمیخواهند این تغییر ایجاد شوند. همان بدعادتشدن که عرض کردم. یکی از دلایلشان هم ترس از مواجهه با مخاطب است. میترسند که اگر بودجهی دولتیشان قطع شود، نتوانند از طریق مخاطب جذب بودجه کنند. به تعبیری هنوز به آن بلوغ نرسیدهاند که پول توجیبیشان قطع شود. و فکر هم میکنند که نمیشود به این بلوغ و استقلال مالی رسید. ولی من معتقدم راه حل این مشکل، مواجهشدن با آن است نه فرار از آن و پاککردن صورت مسئله. باید با بحران مخاطب مواجه شد. باید سختی تأمین مالی را چشید و تجربه کرد. حتی باید شکست در فعالیتهای فرهنگی و دینی و انقلابی را تجربه کرد. ورشکستگی را تجربه کرد. زمینخوردن را تجربه کرد. استقلال و بلوغ و بالندگی و رشد ماحصل همین تجربههاست. اگر خیالتان راحت بود از بابت اینکه مثلاً نشریهتان چاپ خواهد شد. چه فروش برود یا نرود و این فرقی نکند در ادامهی فعالیت نشریه، مطمئن باشید که در بحث تأثیرگذاری به بنبست میخورید. ویژهنامههای رایگان تمامرنگی با کیفیت سازمان و نهادی که از پول بیتالمال منتشر میشوند، به اندازهی یک جزوهی زیراکسی سیاه سفید که با هزینه شخصی و مستقل تهیه شده نمیتواند اثرگذاری عمیقی داشته باشد.
در چنین فضایی، این حرفها شاید آرمانی به نظر برسد. ولی واقعیت آن است که از اول اینطور نبوده و من فکر میکنم در آینده هم میتوان طوری مدیریت کرد که این روند اصلاح شود.
· ما تا اینجا با دید مثبت صحبت کردیم. به نظر شما از دید دیگری هم میشود به این قضیه نگاه کرد که یک تفکری از روی عمد و قصد یک سری کارها را انجام داده است. مثلا شما فرض کنید که همین بحث قبور شهدا و یکسانسازی و این داستانها. ما میگوییم که اینها از روی عمد نبوده است. یک نیت خیری داشتند و جلو آمدند این همه اعتراضات مردمی و اعتراضات فعالین فرهنگی یک بار تجربه کردند در شهرستان دیدند خراب شد و یک بار دیگر تجربه کردند دیدند خراب شد. ولی یک قدرتی پشت این تجربه هست که نمیدانم هدفش چیست. ولی این کار را پیش میبرد. به نظر شما این هم ممکن است وجود داشته باشد؟ یعنی یک جریانی در بدنهی حاکمیت شکل گرفته باشد که به عمد بنای بر تحریف در یکسری از جاها و تغییر در یکسری جاها را داشته باشد برخلاف نظر مردم و دلسوزانه هم نباشد.
من به شخصه تاکنون به چنین تحلیلی نرسیدهام و شواهدی ندارم که بگویم چنین روندی کاملاً سازماندهیشده در یک فرضاً اتاق فرمان خاص است. به نظرم شاید درستتر باشد که بگوییم این رویکرد ماحصل فاصلهگرفتن از متن مردم و درگیرشدن در سازمان و نظم خودساختهی این نهادها است. و مسئولینی که چون بسیاریشان سابقهی نظامی دارند، عادت کردهاند در همهجا با رویکرد و خوی و منش نظامی و جنگی برخورد کنند. یعنی از موضع بالا و بهفرموده میخواهند کار را پیش ببرند. درصورتیکه جنس فرهنگ، بهفرمودهای نیست و کار فرهنگی، سرهنگی پیش نمیرود. من فکر میکنم بیشتر از اینکه ما با آدمهای مغرض توطئهگر مواجه باشیم با مسئولینی مواجهیم که جنس فرهنگ را نمیشناسند. مسئولینی غیرمتخصص در این حوزه که جایشان اینجا که هستند نیست. به اشتباه مدیر فرهنگی شدهاند. اگر فرمانده یک پادگان بودند، شاید موفقتر بودند. اگر فرهنگ را میشناختند، نحوهی تعاملشان فرق میکرد. متاسفانه اغلب خودشان را هم بینیاز از مشورتکردن و تعاملکردن میدانند. در اتاقهای دربسته تصمیم میگیرند و بعد هم آن را ابلاغ میکنند. بعد هم که نتیجهی مطلوب را نمیگیرند، سرخورده میشوند و به جای شناسایی و رفع اشکال، متهمتراشی و فرافکنی میکنند و توپ را به میدان مخاطبانشان میاندازند. البته نمیشود احتمال حضور مدیران و تصمیمگیران یا مشاوران مریض و مغرض را لااقل در سطوح میانی و پایینی مدیریتهای فرهنگی به کلی نفی کرد.
· اگر نکتهی پایانی دارید بفرمایید.
من امیدوارم بتوانیم این روند حاکم در مدیریت فرهنگی را اصلاح کنیم. به نظرم رسانهها خیلی میتوانند در این راستا مؤثر عمل کنند. باید گفتمانسازی کرد تا آرام آرام تبدیل به یک مطالبه و فرهنگ شود. در بحث دفاع مقدس مردمی هم معتقدم ما وقت زیادی برای ثبت دادههایی که از جنگ مانده است نداریم. بعضی از کارها که امروز میشود انجام داد را قطعاً در آینده نمیتوانیم. مثل ثبت سرگذشتها و روایتهای مردمی که درگیر جنگ بودند. به هر حال نسلی که جنگ را تجربه کرده است، سن بالایی دارد. تا زمان هست باید اینها را دریابیم. تا زمان هست باید حرفها و روایتهایشان را بگویند و ثبت شود و بعد از دل اینها پژوهشهای دقیق و روشمند شکل بگیرد. حداقل در زمینه گردآوری دادههای جنگ، زمان به نفع ما نیست.
مصاحبهکننده: مرتضی اعتمادسعید
برچسبها: دفاع مقدس مردمی, جنگ ایران و عراق, مدیریت فرهنگی
به بهانهی تغییرات اخیر در راستای مدیریت و مهندسیِ علوم انسانی و اجتماعی در دانشگاهها
الف ـ علوم انسانی بهمثابهی «دشمن»
ماجرا برمیگردد به زمانی که حوزههای علمیه، یا دقیقتر بگویم نظام جمهوری اسلامی و حوزویان مرتبط/ وابسته/ هوادار آن، جبههی جدیدی از مخالفت را پیشاروی خود دیدند که غریبه مینمود. کسانی پیدا شده بودند که بهطور جدی برخی باورها و محکمات بنیادین حوزهها و طلاب را به چالش فرامیخواندند؛ آنهم با ادبیات و رویکردهایی که عموم حوزویان با آن چندان آشنایی نداشتند. ماجرا برمیگردد به حوالی سالهای پایانی دههی شصت. به همان موقعها که دکتر سروش ـ هماو که پیشتر عضو «شورایعالی انقلاب فرهنگی» بود و در تلویزیون دوشادوش آیتالله مصباح یزدی با چپها مناظره میکرد ـ دیگر ردای تئوریسینی در خدمت نظام را از تن بهدر آورده و انگشت در لانهی پُرزنبور کلام و اندیشهی دینی فرو برده بود. و پشت سرش جماعتی از اعوان و انصار و مریدان و همفکران به این عرصه قدم نهادند. قدمهای نخستین محتاطانه و آرام بود؛ اما دیری نگذشت که گامها محکم شدند و سخنها صریح و «شمشیر»ها برهنه و گستاخ. «قبض و بسط» که منتشر شد، دیگر نظام و همراهان حوزویاش به یقین رسیدند که رکب خوردهاند. آنهم از کس و کسانی که سالها امین و مورد اطمینانشان بودند.
چند صباحی به ردیهنویسی و نامههای پاسخ و حتا افشاگری گذشت. اما مرور زمان، نظام و حوزه را به این نتیجهی راهبردی و مهم رهنمون شد که داستان فراتر از اینهاست و دشمن اصلی نه سروش، بلکه اساساً علوم انسانی غربی است که حالا و پس از آنکه به حساب دیگر ادیان ابراهیمی ـ مسیحیت و یهود ـ رسیده، سراغ اسلام و تشیع آمده است.
البته این دشمن، چندان نوظهور نبود. پیشتر هم یکی دو بار سروکلهاش پیدا شده بود. ازجمله در دههی چهل و پنجاه که کسانی چون دکتر امیرحسین آریانپور از سویی و دکتر شریعتی از سوی دیگر با عقبهی همین علوم به مصاف روحانیت آمده بودند. منتها اینبار ماجرا کماً و کیفاً متفاوت بود. نه جامعه، جامعهی آن زمان بود. نه حرفها مشابه آن حرفها. و نه چالشها از آن جنس. آریانپور به تبلیغ مارکسیسم مشغول بود (که تکلیفش روشن بود) و شریعتی، در بدترین حالت، تاریخ و هویت صنفی و جایگاه و نقش و کنش اجتماعی روحانیت را به چالش میکشاند و کمتر به ساحت اندیشه و کلام دین ورود میکرد یا دغدغه و مجال چنین ورودی را داشت. این بود که با چند منبر و حکم تکفیر و نامه و نصیحت و انذار میشد مهارشان کرد. (یا لااقل تصور میشد که میشود.) مضافاً که کار دیگری هم از دست روحانیت در آن دوران برنمیآمد. نه قدرت سیاسی داشت نه سرمایهی لازم. اما حالا و در دومین دههی انقلاب اسلامی دیگر صورت مسأله متفاوت بود. هم چالشها دیگرگون بودند هم روحانیت در گزینش و تعریف راههای مقابله با چالشها مبسوط الید شده بود.
همین تغییرات بود که در اوان پیروزی به آرمان انقلابیِ «انقلاب فرهنگی» انجامید و چند سالی دانشگاهها را به تعطیلی کشاند تا علوم، اسلامیزه شوند. گرچه گذشت زمان ناکارآمدی انقلاب فرهنگی را نشان داد. چراکه در عمل، اولاً هدف سیاسی پاکسازی دانشگاهها از گروهکها و سمپاتهای احزاب دگراندیش و مخالف بر دیگر اهداف این انقلاب غلبه یافت؛ ثانیاً تغییر متون بهاقتضای آن عصر بیشتر بهمعنای «چپزدایی» بود تا اسلامیسازی. ثالثاً در رویکردی عملگرایانه، قصه به اخراج یکسری استاد چپگرا و «طاغوتی» و افزودن چند واحد دروس عمومی اسلامی (معارف اسلامی، تاریخ اسلام، متون اسلامی و...) به دروس دانشگاهی و چسباندن عکس امام به صفحهی نخست کتابهای دانشگاهی انتشارات سمت ختم شد. و چه سندی برای این ناکارآمدی آشکارتر از آنکه در دههی هفتاد درست یکی از همانها که مسئولیت آن انقلاب و اصلاح را برعهدهاش گذاشته بودند، در صف اول چالشسازان بود. پس مشکل فقط سروش نبود؛ مشکلِ بزرگتر دانشگاهها و رشتههایی اند که نوع معرفتی را آموزش و بسط میدهند که کار را به چنین مواجهههایی میکشاند و باز بزرگتر از آن اساساً مشکلِ اصلی همین معرفتها و علوماند که ماحصلش میشود یکی مثل سروش. علوم انسانی ـ که گمان میشد رام و اصلاح شده ـ دوباره دشمن نظام و حوزه شد؛ آنهم دشمنی که دیگر با ردیه و خطابه نمیشد سرجایش نشاند.
ب ـ علوم انسانیِ قُمی
چه میشد کرد؟ به فرض هم که باز چند سالی دانشگاهها بسته میشدند؛ پس از بازگشایی باز همان آش بود و همان کاسه. با کدام عِده و عُدهی دانشگاهی و چه بضاعت علمی جایگزینی قرار بود علوم انسانی اصلاح شود؟ این پاسخها حکایت از آن داشت که الگوی انقلاب فرهنگی دوم نمیتواند کارآمد باشد. نیاز به پاسخ دیگر و کارآمدتری بود که پس از طی روندی، نظام به آن رسید: «بدیلسازی»! بدین معنا که وقتی نمیشود دانشگاه و علوم انسانیِ موجود را اصلاح کرد، باید نظام خود رأساً وارد میدان شود و شبهدانشگاه و شبهعلوم انسانی تولید نماید. بهموازات نهاد دانشگاه، نهادسازی کند و بهموازات معرفت علوم انسانی، معرفتسازی.
این سیاست از همان اوایل دههی هفتاد سریعاً عملیاتی شد. مهمترین نمودهای این روند یکی تأسیس و راهاندازی دانشگاهها و مؤسسات پژوهشی در حوزهی علوم انسانی خصوصاً در شهر قم و جذب طلاب به آنها بود و دیگری اعزام گستردهی طلاب برگزیده به دانشگاههای خارج کشور.
نتیجه آن شد که امروز وارد شهر قم که میشوی، خصوصاً در مرکز شهر و حوالی حرم، در هر کوچه پسکوچهای که حتا ممکن است آسفالت درست و درمانی هم نداشته باشد، پا گذاری، دو سه تا مؤسسهی علمی، پژوهشی، تحقیقاتی یا کتابخانه یا انتشارات میبینی که هرکدام در تیول یک آیتالله، یک حضرت استاد و... اند و جالب آنکه بسیاریشان هم پیشوند «بینالمللی» را یدک میکشند! مؤسساتی در ساختمانهای شیک و شکیل و ساختهشده با هزینههای بالا و تجهیزشده به امکاناتی گاه بهمراتب بهتر و بیشتر از یک دانشگاه معمولی؛ و دانشی با برچسب علوم انسانی (و گاه با پسوند «اسلامی») که در این نهادها تولید میشود و ماحصلش میشود فهرست بلندبالای کتابها، مقالات، نشریات جورواجور علمی ـ پژوهشی و علمی ـ تخصصی و علمی ـ ترویجی و کرسیهای رنگووارنگ کارشناسی ارشد و دکترا و خیل عظیمی از «حجتالاسلام دکتر»ها (که پیشتر دربارهشان سخن گفتهام+.) مجموعهی اینها پدیدهای است که من نامش را میگذارم «علوم انسانیِ قمی»!
علوم انسانی قمی اساساً یک پدیدهی خاص، محصول شرایطی خاص و زاییدهی نیازها و ضرورتهایی غیرعلمی و عمدتاً سیاسی و حتا اعتقادی است. این پدیده با آنچه بهعنوان همین علوم در نهادهای دانشگاهی دیگر (خصوصاً در تهران) تولید و آموخته میشود، تفاوت دارد. ازجملهی مهمترین ویژگیها و اشکالات علوم انسانی قمی میتوان به این موارد اشاره کرد:
۱. کسب دانش معطوف به رد آن
علوم انسانی قمی، در مواجهه با علوم انسانی بیموضع نیست و پیشفرضهایی مسلمانگاشتهشده و قاطع دارد. ازجمله آنکه این علوم را بهجهت خاستگاه غربیشان، اباحهگرا، الحادی و معارض با دین میداند. بههمین دلیل اساساً بر پایهی نقد علوم انسانی، ناکارآمدنشاندادن آن، برجستهسازی نواقص و تعارضات آن با باورها و گزارههای دینی و در نهایت رد و مقابله با آن هدفگذاری شده است. نیاز به گفتن نیست که یک دنیا تفاوت است میان کسی که دانشی را میآموزد به قصد دانشآموزی و کسب یک معرفت و آگاهی، و دیگری که دانشی را میآموزد تا آن را تخریب کند. هدف اولی فهم آن دانش است و هدف دومی کشف ضعفهای آن دانش. اولی میخواهد بفهمد و دومی میخواهد طرد کند. یکی از تفاوتهای مهم علوم انسانی قمی و غیرقمی همین است.
۲. سطحینگری و سادهانگاری
بهتبع ویژگی قبلی، علوم انسانی قمی در سطح میماند و نمیتواند به عمق و ژرف علوم انسانی راه یابد. اینجا چون هدف فهمِ دقیقتر نیست، دانشجو و استاد قمی، چندان خود را اسیر پیچیدگیها و راههای کور و بنبستهای نظری ـ که علیالقاعده برای یک دانشجو و استاد دیگر جذاب و مهم است ـ نمیکنند. آنها در پی کوتاهترین راه و سریعترین پاسخ اند. تا سریعتر به هدف اصلی خود نایل شوند. همین اقتضا میکند که متون آن علم را خوب و دقیق نخوانند، کمتر سراغ متون اصلی و اصیل بروند، پراکندهخوانی و بسیارخوانی نکنند و بهمحض آنکه گمان کنند به آنچه دنبالش بودهاند، رسیدهاند، جستوجوی بیشتر را کاری گزاف بدانند. درست مانند تفاوت یک پژوهشگر واقعی با آنکه فقط برای کنکور درس میخواند. اصولاً خوانش علوم انسانی قمی از علوم انسانی، خوانش کنکوری و تستی است. مثل کتابهای قلمچی و گاج. خوانشی که فقط برای نکات تستی و آنها که در امتحان میآید ارزش مطالعه و یادگیری قایل است. و این میان، طبیعتاً هزاران نکتهی دقیق و ظریف که در پاورقی و پایین عکسها و جدولها و ضمایم و فصول محذوف در امتحان است، مغفول میمانند. همین است که استاد و دانشجوی قمی خیلی زود در امر یادگیری علوم انسانی به اشباع و احساس استغنا میرسند.
۳. اعتماد به نفس کاذب و بیان ادعاهای گزاف
احساس اشباع و استغنای کاذب مذکور، ظهور نوعی اعتماد به نفس کاذب را در این افراد موجب میشود که تحریکشان میکند به آسانی، بهسرعت و جسورانه به میدان نقد علوم انسانی قدم نهند. چنین است که در فهرست تولیدات قلمی فراوان این افراد تا دلتان بخواهد ردیه و نقد بر نظریهها و مکاتب غربی و غیرغربی علوم انسانی به چشم میخورد. ردیهها و نقدهایی که البته در مجامع دانشگاهی معمولاً هیچگاه جدی گرفته نمیشوند. و به همین سبب دانشگاهیان همیشه از جانب قمیها متهم میشوند که «مغرضانه» نمیخواهند پاسخهای ایشان را بشنوند. حالآنکه واقعیت ـ یا بخش مهمی از واقعیت ـ چیز دیگری است و ریشه در ضعف علمی شدید این آثار دارد، نه غرضورزی محتمل دانشگاهیان. همان حکایت غورهنشده مویزشدن است و شاگردی نکرده داعیهی استادی داشتن که سبب میشود فلان مدرس علوم انسانی قمی، که هنوز بیش از چهار دهه از عمرش نگذشته، جسورانه و با اعتماد به نفسی عجیب فرضاً یک نظریهی فلسفی یا کلامی را با نگارش جزوهای صدصفحهای به خیال خود رد کند! یعنی کاری که یک استاد برجستهی فلسفه و کلام که سالها در این حوزه استخوان خرد کرده باشد، شاید هیچگاه به خود اجازهی انجامش را ندهد.
از جمله اشکالات علوم انسانی قمی این است که در نقد علوم انسانی ـ که فینفسه هدف قابل قبولی است ـ عجولانه و بی محابا برخورد میکند و به اقتضا و راه و رسم نقد دقیق علمی بیاعتناست. طرفه آنکه همین افراد در مورد علوم دینی تعصبی عجیب نشان میدهند و کافی است یک استاد دانشگاه یا پژوهشگر دینیِ غیرحوزوی در باب مقولات دینی سخنی و نظری ـ ولو براساس تحقیقات و تخصص خود ـ بیان کند تا صداهایی از حوزه به اعتراض بلند شود که چرا به حریمی که در آن تخصص نداری وارد شدهای! و چرا تو که خاک حوزه را نخوردهای در کار ما دخالت میکنی! اما به علوم انسانی که میرسد دیگر انگار تخصصی لازم نیست و هر امامجمعه و امامجماعت و طلبهی تازه از راه رسیده و درسنخواندهای به خود اجازه میدهد در باب آفات علوم انسانی غربی و لزوم نقد و بومیسازی(!) آن ساعتها خطابه و قلمفرسایی کند. چندی پیش کتابی ـ یا بهتر بگویم جزوهی مختصری ـ میخواندم از یکی از حضرات مشهور به استاد سرشناس کلام در حوزه حضرت آیتالله ... با عنوان «عرفیشدن دین». حین مطالعه هرچه جلوتر میرفتم، توأمان بر عصبانیت و حیرتم افزوده میشد که وقتی دانشجوی کمسوادی مثل من هم میتواند با خواندن آن کتابچه بفهمد که نویسنده اساساً نفهمیده است عرفیشدن چه هست و چه نیست، وی چهگونه به خود جسارت قلمزدن در نقد این مفهوم و انتشارش در قالب کتاب را داده است. این حکایت رایجی است در علوم انسانی قمی؛ نقد مقولاتی که اساساً آنها را آنگونه که باید و دقیق نفهمیدهای. چون نخواستهای بفهمی و فقط خواستهای رد کنی.
۴. استفادههای نادرست و غیردقیق از مفاهیم و اصطلاحات
وجه دیگر این دقت کم را در کاربردهای نابهجا و مسامحهآمیز از مفاهیم و اصطلاحات علوم انسانی در ادبیات و تولیدات علوم انسانی قمی میتوان سراغ گرفت؛ امری که گاه از آن به «تولید علم» تعبیر میشود. دلیل اصلی این رویکرد نادرست، اکتفا به فهم سطحی و تحتاللفظی از ترجمهی اصطلاحات خصوصاً مفاهیم و مکاتب نظری و فلسفی، بدون توجه به خاستگاه تاریخی و جایگاه معنایی و گفتمانی آنهاست. (بهعنوان نمونه میتوان به نمایهی «نهج البلاغه»ی مرحوم محمد دشتی اشاره کرد که در دستهبندی موضوعی سخنان آن حضرت پُر است از نام مکاتب و مفاهیم غربی! فرضاً استفاده از اصطلاح «پلورالیسم» برای هر نوع اشاره به تکثر!).
۵. کمیتگرایی
مانند قاعدهی کلی نانوشته در ساختارهای اجرایی و مدیریت جمهوری اسلامی، بر علوم انسانی قمی هم رویکرد «کمیتگرایی» حاکم است. در این رویکرد یک فرمول ساده وجود دارد: «افزایش کمیت الزاماً و همیشه مساوی است با پیشرفت». پس هرچه «بزرگتر» و هرچه «بیشتر»، بهتر! ماحصل آن میشود که از ابعاد سختافزاری تا نرمافزاری، مؤسسات و دانشگاههای قمی روزبهروز درحال فربهشدن و رشد و گسترش اند (درست بهموازات محجورشدن و تحدید روزبهروز علوم انسانی در دیگر دانشگاهها!). از ساختمانها و عمارتهای عریض و طویلی که به مدد بیابانهای خالی اطراف قم محدودیتی در بزرگی ندارند تا انواع کرسیها و رشتهها و فصلنامههای علمی(!) که تناسبی میان فاصلهی رشدشان با بضاعت دانشی و پژوهشی این مؤسسات نیست. چند ماه پیش که به بازدید یکی از این مؤسسات پرطمطراق علوم انسانی قمی رفته بودم، یکی از معاونان آنجا در گزارش خود با افتخار از دارابودن حدود 16 گروه آموزشی و بیش از 10 نشریهی علمی (همه هم «علمی ـ پژوهشی»!) و چندهزار دانشجو در سطوح عالی سخن میگفت. اگر عمر و سابقهی آن مؤسسه را لحاظ کنیم یعنی نهادی بهمراتب بزرگتر از دانشگاه تهران در حوزهی علوم انسانی! حالا اینکه اینهمه حجتالاسلامِ کارشناس ارشد و دکتر کجا رفتهاند و چه میکنند و اینهمه نشریهی علمی ـ پژوهشی چه گلی به سر علوم انسانی ـ ولو در همان تعریف قمیاش ـ زدهاند و این تشکیلات معظم که تنها یکی از چندین نمونهی قمی است چهقدر در همان هدف نقد و اصلاح علوم انسانی مثمر ثمر و کارآمد بوده، و سوآلاتی از این قبیل بماند. مهم اندیشهی توسعهگرای آقایان است؛ مصداق «آفتابه لگن هفتدست/ شام و ناهار هیچی».
ج ـ مهندسی و مدیریت علوم انسانی در دانشگاهها
یکی از وقایع عجیب و مبهم پس از انتخابات نامبارک 88، طرح مبحث «آسیبشناسی علوم انسانی» آنهم در بحبوحهی بحث تقلب و فتنه و... بود. باید اعتراف کنم که حقیر تا مدتها هرچه فکر میکردم که وقتی نظام درگیر معضل مهمی چون وقایع تلخ پس از انتخابات و مسألهی مشروعیت و... است، چرا و با چه توجیه ولو سیاسی جبههی جدیدی را ذیل این مبحث مقابل خود گشوده، کمتر راه به جایی میبردم! اما در این چند ماه که زمزمهها و شایعات ناظر بر اخراج برخی اساتید و تغییر متون و تحدید رشتهها و ورودیها و از آن سو جذب وسیع هیئت علمی در رشتههای علوم انسانی و خصوصاً علوم اجتماعی به تحقق پیوست، بهتدریج از آن ابهام رمزگشایی شد.
آنچه این روزها در محیطهای دانشگاهی علوم انسانی میگذرد، نشان از یک چیز دارد؛ گویا متولیان امر به این نتیجه رسیدهاند که دیگر علوم انسانی قمی به مرحلهی بلوغ رسیده و زمان بهرهوری و چینش محصول فرارسیده است. نشانههای آغازین تغییرات هم مؤید این فرضیه است. که اگر در اوایل دههی هفتاد، نظام بهدلایلی که گفته شد ازجمله خلأ جایگزینی، رأساً به مصاف علوم انسانی وارد نشد و در همهی این سالها کمابیش با این علوم مدارا میکرد یا به آنها بیاعتنا بود، حال دیگر زمان آن رسیده است که با تکیه بر پتانسیل بدیل علوم انسانی قمی، این علوم اصلاح شده و آیندهی علوم انسانی در دانشگاهها به نحو مطلوب «مهندسی» شود. این یعنی دیگر بیابانهای فراخ اطراف قم نیز پاسخگوی عطش توسعهطلبی علوم انسانی قمی نیست و حاملان و مروجان این علوم، حال با چراغ سبز نظام و دولت راهی پایتخت شدهاند. و بعید نیست اگر در آیندهی نهچندان دور، متون تولیدی این پدیده، به متون دانشگاهی تبدیل شده و با شعار «تولید علم» و «دانش بومی» جایگزین متون پیشین ـ که عمدتاً غربی و ترجمهای اند ـ بشود و اساساً دیگر در دانشگاهها ـ نه فقط دانشگاههای قمی ـ علوم انسانی دیگری برجا نماند. کوتاه سخن آنکه بهارِ علوم انسانی قمی فرا رسیده است؛ درست همزمان با پاییز علوم انسانیهای دیگر.
پینوشت:
هیچ حکمی را نمیتوان به همهی جامعهی بشری نسبت داد مگر آنکه مواردی را از آن استثناء کرد. طبعاً آنچه در این یادداشت گفته شده نیز مشمول همین قاعده است و نویسنده منکر وجود پژوهشگران، اساتید و دانشجو/طلبههای دقیق، عالم و کوشا در مجموعهی مؤسسات و نهادهای آموزشی قمی نیست و نمیتواند باشد.
دیگر آنکه نقد علوم انسانی قمی و پدیدهی حجتالاسلام دکترها لزوماً به معنی تأیید علوم انسانیهای دیگر و یا دقت نظر و ژرفاندیشی اساتید و دانشجویان دانشگاههای معمولی نیست. آن خود قصهی پرغصهای است که بیانش مجال مجزایی میطلبد و هدف این نوشته نبوده است. دغدغهی اصلی من ـ همانطور که در پیشتر در یادداشتهای مارماهی و قصه کلاغ و کبک هم نوشته بودم ـ این است که هرچیز از جمله دانش باید سر جای خود باشد. و جای علوم انسانی در معنای متعارف در قم نیست.
بازتابها:
نقد دوست خوب و طلبه دانشجو ام مسعود دیانی: عیار نقد
نقد دوست محقق و گرامی ام، دکتر شهاب اسفندیاری: جغرافیای علوم انسانی؛ از «رم» تا «قم»
نقد طلبه دانشجوی گرامی آقای محمد احمدی: شاید درددل باشد
بازنشر مطلب در سایت طلبه گرامی آقای امیر کریمی گنابادی
اشاره تلویحی خبرگزاری فارس در یادداشتی با عنوان «از جنگ وبلاگها تا صلح رییس جمهور» به قلم مسعود یارضوی به این مطلب. (با تعبیر جالب «گوشه کوچکی از هجمه تمام عیار نظام سلطه علیه ما»!)
بازنشر مطلب خبرگزاری فارس در تعامل نیوز، سایت انصار حزب الله و...
«هیئت رزمندگان اسلام»: نمونهی ادغام کهنهسربازان در فضای اجتماعی پس از جنگ
از دیرباز، فرهنگ عاشورا و قیام امامحسین(ع)، مهمترین منبع الهامبخش و معناساز برای شیعه بوده است. پیوند تاریخی و مفهومی عاشورا و شیعه چنان عمیق است که شیعیان در طول تاریخ همیشه و هرجا و در هر کنش و انتخاب خود کوشیدهاند موقعیت و موضعشان را در آینهی آن واقعه فهم و تفسیر کنند. همین ارتباط، آیینهای سوگواری عاشورا را به محوریترین و بنیادیترین منسک شیعه بدل کرده است. عاشورا، ازجمله الهامبخش شیعیانی بوده است که در مقاطع مختلف خواستهاند علم اعتراض نسبت به حکومتهای جور بلند کنند و جنبشی انقلابی را بنیان گذارند. از قیامها و جنبشهایی که شیعیان نقشآفرینان اصلی بودهاند، از توابین و مختار تا سربداران تا مشروطه و تا انقلاب اسلامی، همهجا رد و نشانی از ادبیات عاشورا و الهامبخشی حماسهی حسین(ع) دیده میشود.
انقلاب اسلامی، ازجمله مقاطعی بود که برداشت سیاسی و مبارزاتی از واقعهی عاشورا مورد توجه معترضان و انقلابیان قرار گرفت. در جریان مبارزات علیه حکومت پهلوی، رهبران مذهبی انقلاب با ارایهی تفاسیر سیاسی و حماسی از عاشورا و طرد تفاسیر تقدیرگرا و عرفانی از آن، کوشیدند از این ظرفیت عظیم در تحرکبخشی و تحریض تودههای مردم باورمند بهره گیرند و موفق هم شدند. تطبیق مبارزات علیه حکومت سلطنتی با قیام امامحسین(ع) علیه خلافت یزید، گفتمانی محوری در جریان مبارزات، خصوصاً در سالهای واپسین آن بود. پس از پیروزی انقلاب و با آغاز جنگ تحمیلی نیز این گفتمان با هدف مبارزه با «دشمن بعثی» بازتولید شد و تطبيق جنگ با عراق به واقعهی عاشورا، به گفتمان رايج نظام بدل گشت. صدام حسین، «صدام يزيد كافر» لقب گرفت و امامخمینی «حسین زمان»؛ رزمندگان ایرانی «یاران امامحسین(ع)» خوانده شدند و سپاه عراق «لشگر یزید» و مناطق جنگی، «کربلای ایران». ردپای ادبيات عاشورايي در جزییترین امور مربوط به جنگ مانند نام و رمز عملياتها و نام واحدهای نظامی نیز نمایان بود. همچنانکه ابزار تبلیغی اصلی در جبههها، نوحهخوانی بود و شناختهشدهترین چهرهی تبلیغی جنگ، یک مداح (آهنگران).
در چنین روندی، بهطور طبیعی مجالس مذهبي جايگاهي محوري یافته و به موتور محركهي جبههها و نيروهاي رزمنده تبديل شدند. در مناطق جنگی، به شکل مستمر محافل مذهبی دعاخوانی و نوحهخوانی و سینهزنی برگزار میشد و در هر واحد نظامی (لشگر، گردان، گروهان و...) رزمندگان بهصورت خودجوش برای خود هیأتی تأسیس میکردند. خصوصاً در زمانهای حساسی مانند شب عملیات و یا اعزام نیرو، برگزاری مجالس دعا و عزاداری، منبعی مهم برای تغذیهی معنوی و روحی رزمندگان بهشمار میرفت. این هیأتهای کوچک و کاربردی، از برخی جهات با تعریف رایجی که از مفهوم هیأت وجود داشت، متفاوت بودند. بهجهت موقعیت مکانی و زمانی خاص خود و کارکردهایی که برایشان تعریف شده بود، سازمانی ساده و خرد را شامل میشدند که در آن از تشریفات و مناسبات یک هیأت متعارف خبری نبود. بسا میشد که یکی از همان رزمندهها، بهشکلی اتفاقی و بدون هیچ سابقه و آموزش و تمرینی، در آنها به مداحی میپرداخت. آنهم مداحیای که در بیشتر موارد چیزی فراتر از تقلید سبک نوحهخوانی مداحان شاخص جنگ (آهنگران، کویتیپور، فخری و...) نبود. اگر سخنرانیای هم انجام میشد، باز متأثر از نیازها و اقتضائات یک محیط جنگی بود. سخنرانان، بهاستثنای برخی موارد خاص، اغلب از طلاب جوان یا رزمندههای معمولیای بودند که نسبت به دیگران آشنایی بیشتری با مفاهیم و آموزههای دینی داشتند. و نه خطبایی که سالها منبر رفته و با فنون و آداب وعظ و خطابه آشنا باشند.
علاوه بر سازمان و فرم، درونمایهی این هیأتها هم با الگوی متعارف هیأتهای مذهبی تفاوت داشت؛ در آنها نوحهها رنگوبویی سیاسی و حماسی داشت و در خطابهها هم تحليل مسايل سياسي روز، تبيين مسايل جنگ و انقلاب و مباحث مربوط به اخلاق و خودسازي (مفهوم «جهاد اكبر» در كنار «جهاد اصغر») محور اصلی بودند.
مداحی در این هیأتها هم تعریفی متفاوت داشت. ازجمله آنکه در آنها نوحهخواني بر روضهخوانی غلبه داشت؛ زیرا عنصر حماسه ـ که موردنياز جامعهي در حال جنگ بود ـ با نوحه تناسب بيشتري داشت، درست همانگونه كه عنصر تراژدي در هیأتهاي سنتي، با ذكر مصيبت. خودِ نوحه هم در این هیأتها مفهومی تازه و متفاوت از الگوی سنتی یافته بود و مؤلفههای برانگيزاننده و شورانگيز در آن تقويت شده بود و بسياري از نوحهها به اقتضاي نبرد صورت رجزخواني داشتند. زبان سرایش نوحهها هم تغییرات بسیاری را پذیرا شده بود؛ ازجمله آنکه واژههای جدیدی متأثر از ادبیات و واژگان نظامی (نظیر لشگر، رزمنده، سپاه، و...) بدان وارد شده بود که پیشتر در سنت نوحهسرایی مسبوق سابقهای نبودند.
اهمیت این تفاوتها به اندازهای است که ایجاب میکند مقطع جنگ ایران و عراق را نقطهي عطفی در تاريخ حيات نهاد مجالس و هیأتهای مذهبی قلمداد کنیم. زیرا در این مقطع گونهي جدیدی از هیأتهاي مذهبی تکوین یافت که آشکارا راهی مستقل و متفاوت با گونهي رایج هیأتهاي «سنتي» را دنبال میکرد. این روند استقلال، البته بهتدریج از سالها قبل و دوران مبارزات علیه حکومت پهلوی آغاز شده بود و هیأتیهایِ انقلابی و سیاسی سالها بود که راه خود و خطبا و مداحانشان را از دیگر هیأتیها جدا کرده بودند؛ اما جنگ مجال تثبیت این گونه را فراهم آورد.
هیأتهای انقلابی، علاوه بر مناطق جنگی، گاه در شهرها (پشت جبهه) هم توسط رزمندگان (در فواصل میان عملیاتها) و اقشار مردم هوادار انقلاب (خانوادههای شهدا و...) فعالیت میکردند. این هیأتها، در جبهههاي جنگ حكم منبع هيجانبخش و تشديدكننده و حافظ شور رزمندگان را داشتند و با تأكيد بر «پیوند میان دفاع مقدس و عاشورا» از دلسردشدن، خستگي و احساس بيهودگي رزمندگان ميكاستند. از سوی دیگر و در پشت جبهه هم این هیأتها نقش رسانهي تبليغي جنگ را ايفا ميکردند و در جذب نيروهای داوطلب نبرد و نیز توجيه و تبيين مسايل جنگ براي مردم کارکرد داشتند. بنابراین سخن گزافي نيست اگر گفته شود درصورت فقدان هیأتهای انقلابی روند جنگ با چالشهاي بسیاری مواجه میشد.
*
پذيرش قطعنامهي 598 و پايان جنگ تحمیلی در سال 1367، برای بسیاری از افراد جامعه خصوصاً رزمندگان حکم يك شوك غیرمنتظره را داشت. تغییراتی که بهتبع تغییر دولت و اتخاذ سیاستهای اقتصادی و فرهنگی جدید در جامعهی پس از جنگ نمایان شد، شرایطی را فراهم آورد که مطلوب عدهای از رزمندگان سابق نبود و بسیاری از آنان ـ لااقل تا مدتی ـ نتوانستند خود را با وضعيت جديد وفق دهند. در نتیجه بهتدريج به حاشيهي انزوا رانده شدند. نارضايتي اين گروه از شرایط جدید، از یکسو ناظر به تغییرات ارزشی و هنجاری جامعه بود و از دیگرسو مسایل اقتصادي و معيشتي.
در چنین موقعیتی، گروههایی از رزمندگان سابق، بهصورت پراکنده در شهرهای مختلف (نظیر اصفهان و قم) چارهی کار را در احیای محافل و هیأتهای کوچک دوران جنگ دیدند؛ تا حال که قدرت تغییر شرایط موجود را ندارند، به نوستالژی «دوران آرمانی» جنگ پناه ببرند و در «وانفساي فضاي آلودهي شهر» ارتباطهاي سالمماندهي دوران جبههی خود را حفظ کنند. اعضا و مخاطبین این هیأتها، که در بيشتر موارد بهصورت خصوصي و خانگي برگزار ميشدند، ازجنگبرگشتگانی بودند كه احساس ميكردند در جامعهي جديد و مناسبات پس از جنگ چندان جایگاه و قدرتی ندارند. برگزاري هفته به هفتهي هیأت بهانهاي ميشد براي تازهكردن ديدارهاشان با همرزمان و همسنگران سابق خود و زندهكردن ياد دوستان شهيد و يادآوري خاطرهي عملياتها و روزهاي جبهه و سردادن نالهي فراق و حسرت از اينكه «خوبان رفتند و من ماندهام». محور اصلی این هیأتها همین ارجاع به نوستالژی دوران جنگ بود و بهموازاتش گاه اظهار گلايه و افسوس از شرایط جامعه. گلایههایی که البته در همان محافل خصوصي باقي ميماند و كمتر بروز علني مییافت.
اين روند كماكان ادامه داشت تا آنكه در سال 1372 رهبر انقلاب مسألهي «شبيخون فرهنگي غرب» را طرح و «نوسازي معنوي جامعه» را بهعنوان سرفصل فعالیت جریانهای هوادار انقلاب در دوران پس از جنگ مطرح نمود. طرح اين مسأله آغازگر فصل جديدي در فعاليت هیأتهاي انقلابي پس از جنگ شد و اغلب اين هیأتها ـ که با گذشت چند سال از پایان جنگ بهنسبت با شرایط جدید هم آشنا شده بودند ـ رويكرد انفعالي خود را تغییر داده و با سازماندهي مجدد اعضاي خود تحت عنوان «مبارزه با تهاجم فرهنگي» به فعاليت در عرصهی عمومی جامعه بازگشتند. عدهای از این ایشان، رویکرد مذکور را در قالب فعالیتهای سیاسی اعتراضی در گروههایی که به «انصار حزبالله» شهرت یافتند، پی گرفته و گروهی دیگر، به فعاليتهاي فرهنگي ـ مذهبی با تکیه بر مخاطبان جوان روی آوردند.
گسترش این فعالیتها در شهرهای مختلف و ظاهرشدن نتایج مطلوب این رویکرد، بهتدریج نیاز به سازماندهی واحد و متمرکز آنها را ضروری میساخت. بر همین اساس جمعی از سرداران دوران جنگ و فعالان هیأتهای انقلابی در میانهی دههی هفتاد را به فکر تأسیس نهاد فراگیری متشکل از همهی هیأتهای انقلابی رزمندگان شهرهای مختلف افتادند. این نهاد با نام «هیأت رزمندگان اسلام» توسط هیأت مؤسسی متشکل از حسين نجات، محمداسماعيل كوثري، صادق آهنگران، اسماعيل سعادتنژاد، حسين فدايي و علياكبر مداحي در دو قالب «مؤسسهی فرهنگي» و «مؤسسهی خيريه» به ثبت قانوني رسید و پس از عضوگيري، در سال 1376 و همزمان با عيد غديرخم رسماً فعاليت خود را آغاز کرد. در بند 6 اساسنامهی هیأت رزمندگان اسلام، اهداف این نهاد چنین ذکر شده است:
1. نشر و ترويج و تعميق فرهنگ اسلام ناب محمدي
2. نشر و ترويج و تعميق نقش مترقي ولايت مطلقه فقيه و تحققبخشيدن به اوامر مقام معظم ولايت
3. تقويت و گسترش روحيهی معنوي هشتسالهی دفاع مقدس در جامعه و تقويت و گسترش وحدت و همبستگي اسلامي بين نيروهاي وفادار به اسلام و انقلاب، خط امام و رهبري
4. تحول فرهنگي در راستاي رشد فضايل معنوي و فرهنگ و تفكر بسيجي
5. كمك به ارتقاي سطح علمي و فرهنگي نسل جوان با بهرهگيري از ارزشهاي اسلامي
6. تلاش در جهت فقرزدايي و كمك به خانوادههاي بيسرپرست، محروم و ايثارگران
از همان بدو تأسیس، به سرعت شعب این هیأت در شهرهای مختلف راهاندازی و اعلام موجودیت کردند. ازجمله شعب مشهور این هیأت میتوان به «هیأت رزمندگان غرب تهران» (با محوریت مداحی سعید حدادیان) و «هیأت رزمندگان شمیرانات» (با محوریت مداحی محمود کریمی) «هیأت رزمندگان متوسلین به چهارده معصوم» (قم) و «هیأت رزمندگان اسلام ـ متوسلین به حضرت زهرا(س)» (اصفهان*) اشاره کرد. در حال حاضر این هیأت نزدیک به 600 شعبه در سراسر کشور دارد که از این تعداد حدود 400 شعبه هیأتهای اصلی رزمندگان، بیش از 100 شعبه هیأتهای «پيروان عترت» ـ واحد مختص بانوان هیأتهای رزمندگان است ـ و حدود 100 شعبه هم هیأتهای «جوانان و نوجوانان عاشورايي» اند. ساختار تشکیلاتی هیأت رزمندگان اسلام سه معاونت را شامل میشود: اول معاونت استانها؛ که وظیفهی ارتباط و نظارت بر فعالیت هیئات رزمندگان شهرهای مختلف را داراست. دوم معاونت فرهنگی؛ که وظیفهی سیاستگذاری اعتقادی و فرهنگی در هیئات رزمندگان را برعهده دارد و در این راستا به انتشار کتاب و ماهنامهی «هیأت» میپردازد. و سوم معاونت مراسمها؛ که متولی اجرای مراسمهای ستاد مرکزی در تهران و اجرای دعای ندبه در سراسر کشور است. همچنین این سازمان دارای یک «کمیتهی راهبردی» است که سیداحمد خاتمی، حسین طائب، علیرضا پناهیان و حسین نجات در آن عضویت دارند.
مهمترین فعالیت هیأت رزمندگان اسلام در آغاز، برگزاری مجالس بزرگ جشن در اعیاد مذهبی بود. تا پیش از آن جشنهای مذهبی بهصورت محدود و اغلب در مکانهای کوچک مساجد، حسینیهها، منازل شخصی و... برگزار میشدند. اما این هیأت برای نخستینبار در میانهی دههی دههی هفتاد جشنهای مذهبی را در مکانهایی نظیر ورزشگاهها و با حضور انبوهی از مخاطبان و اجرای مداحانی جوان و با سبکهایی نو برگزار کرد. این رویکرد جدید طبعاً در آن مقطع با استقبال خوب جوانان و نوجوانان مذهبی مواجه شد و نام مداحان جوان این هیأتها (نظیر محمدرضا طاهری، سعید حدادیان و بعدتر محمود کریمی) را سرِ زبانها انداخت. اقدام محوری دیگر این هیأت در مقطع نخست فعالیتش برگزاری مجالس بزرگ دعای ندبه در صبحهای جمعه بود که تا امروز ادامه یافته است. در آغاز، این مجالس در «مهدیهی تهران» ـ از اماکن محوری مجالس مذهبی تهران در دههی پنجاه و با محوریت شیخ احمد کافی ـ برگزار میشد. استقبال خوب اقشار مذهبی از این اقدام ـ که به مدد رسانهایشدن و پخش مستقیم این مجالس توسط صداوسیما محقق شد ـ زمینهای را فراهم کرد که در شهرهای مختلف مراسمهای مشابهی توسط شعب این هیأت برگزار شود.
در سالهای بعد، با استمرار این روند، هیأت رزمندگان توانست توجه بخش قابل توجهی از مخاطبان مذهبی عمدتاً جوان را به مجالس خود جلب کند و تا سالها در جامعهی هیئات مذهبی کشور الگوی برتر باشد. گرچه در سالهای آغازین دههی هشتاد و با ظهور جریانی از مداحان مبتکر غیرسیاسی (نظیر سیدجواد ذاکر) و اقبالی که به سبک مداحی آنان شد، برای مقطعی این برتری با چالش مواجه شد.
امکانات و امتیازاتی که این سازمان از آنها برخوردار بوده، بهتدریج نقش آن را در جامعهی هیئات مذهبی کشور پررنگتر ساخته است. بهگونهای که در حال حاضر این سازمان بزرگترین و گستردهترین تشکل مذهبی کشور بهحساب میآید که قدرت تأثیرگذاری بالایی چه در عرصهی فعالیتهای مذهبی و چه در عرصهی فعالیتهای سیاسی داراست.
در جامعهی هیأتهای مذهبی، هیأت رزمندگان اسلام، درواقع مقاصد و منافع نظام را نمایندگی میکند. در این سالها هرکجا نظام احساس نیاز به ایجاد تغییر یا اعمال اصلاحاتی در نهادها و شیوههای برگزاری مجالس و آیینهای مذهبی کرده است، پتانسیل عظیم امکانات و نفوذ این سازمان به کمک آمده و زمینه را برای عملیاتیساختن آن تغییرات و اصلاحات فراهم آورده است. بهعنوان مثال میتوان به جریان «آسیبشناسی عزاداری» که چند سال گذشته پس از سخنان رهبر انقلاب در اینباره آغاز شد، اشاره کرد. نحوهی تعامل نهادهای حکومتی و دولتی و رسانههای رسمی با این سازمان نیز این نتیجه را به ذهن متبادر میسازد که هیأت رزمندگان حکم الگوی استاندارد برگزاری مجالس مذهبی مطابق رویکرد و سلیقهی نظام جمهوری اسلامی را داراست. الگویی که دیگر هیأتها به تبعیت از آن فراخوانده و تشویق میشوند. مرور فهرست روحانیانی که در مجالس این هیأت بهعنوان واعظ سخنرانی میکنند، و بعضاً از مسئولین نظام بهشمار میروند (نظیر سیداحمد خاتمی، کاظم صدیقی، ابراهیم رییسی، مهدی طائب، علی ثمری، علیرضا پناهیان، ناصر نقویان و...) خود گویای سطح بالای اعتمادی است که نظام سیاسی به این سازمان دارد. از جمله تدابیری که برای ترویج این الگو اندیشیده شده، پخش گستردهی مجالس عزاداری، دعاخوانی، جشن و سخنرانی این هیأت از صداوسیما است.
اما علاوه بر فعالیتهای مذهبی و فرهنگی، هیأتهای رزمندگان اسلام در عرصهی سیاست نیز فعالیتی چشمگیر دارند. از بدو راهاندازی، مسئولان این هیأت نسبت به برگزاری مجالس و مراسم ویژهی مناسبتهای انقلابی و سیاسی (نظیر 22 بهمن، هفتهی دفاع مقدس، سالروز آزادسازی خرمشهر و...) هم بهموازات مناسبتهای مذهبی اهتمام داشتهاند. اما فعالیتهای این هیأت در عرصهی سیاسی، در سالهای اخیر خصوصاً از میانهی دههی هشتاد به اینسو صورتی دیگر یافته و به نقشآفرینیهای پیدا و پنهان در این عرصه انجامیده است. از حضور در مسئولیتها و سمتهای نظامی و دولتی (در دولت نهم و دهم) و مشارکت در فهرستهای انتخاباتی گرفته تا تأثیرگذاری در مقاطع حساس و بحرانی. بهعنوان مثال میتوان به فعالیتهای گستردهی این سازمان در ناآرامیهای پس از انتخابات ریاست جمهوری سال 1388 اشاره کرد.
گسترش دامنهی فعالیتهای سیاسی اعضا، مسئولین، مداحان و وعاظ این هیأت، خصوصاً در چند سال گذشته، کمابیش فعالیتهای مذهبی این هیأت را به حاشیه برده و از رونق آغازین آنها کاسته است. متأثر از شرایط خاص کشور، در این سالها وعاظ و مداحان این هیأت، در رسانهها چونان سیاستمداران به اظهارنظر پیرامون مسایل سیاسی روز میپردازند. در مجالس عزاداری این هیأت هم مداحیها و سخنرانیها بیش از گذشته معطوف به وقایع سیاسی کشور و آمیخته با اظهارنظر و موضعگیریهای سیاسی و جناحی شده است. ادامهی این روند میتواند هیأت رزمندگان را از نهادی مذهبی (گرچه با کارکردی سیاسی) به تشکلی کاملاً سیاسی (بهمثابهی یکی از احزاب جریان اصولگرا) تغییر دهد. در آنصورت قدرت تأثیرگذاری و مرجعیت هنجاری این سازمان در عرصهی مجالس مذهبی بیش از گذشته با چالش مواجه شده و زمینه برای ظهور و رواج الگوهای بدیل برگزاری مجالس مذهبی فراهم میشود. الگوهایی که دیگر نسبتی با گفتمان اسلام سیاسی ندارند و معلوم نیست چه اندازه مایل باشند پسوند «انقلابی» را پذیرا شوند. نشانههای آغازین این رخداد، در آستانهی آغاز چهارمین دههی فعالیت رسمی هیأتهای انقلابی، کم و کیف فعالیت اینگونه از هیأتهای محصول انقلاب اسلامی در آینده را در هالهای از ابهام فرو برده است.
پینوشت:
· در شهر اصفهان، از سالها پیش دو هیأت مجزا و مستقل از هم با نام مشترك «هيأت رزمندگان اسلام» فعاليت ميكنند که یکي با نام فرعي «متوسلين به اهلبيت» شناخته ميشود و به رزمندگان و مذهبیهای با گرايش اصلاحطلب تعلق دارد و ديگري با نام فرعي «متوسلين به حضرت زهرا(س)» اعضا و مخاطباني از رزمندگان و مذهبیهای با گرایش اصولگرا دارد.
منتشرشده در ماهنامهی «مهرنامه». شمارهی 15. شهریور 1390.
نگاهي به زندگي سيدمحمد صمصام، پيرمرد شوخ اصفهاني

در اصفهان، بهسختي ميشود قهوهخانهاي يافت كه قاب عكسي از او بالاي سرِ قهوهچي نباشد؛ حتي حالا كه هرازگاهي يك مغازهي قديمي با چند تختهي چوبي و سفرهي قلمكار و مخطه، تبديل ميشوند به قهوهخانه و سفرهخانهي سنتي و پاطوق جواناني كه ساعتها از روزشان به شنيدن قلقلِ قليان و پروخالیکردن سینههاشان از دود آن ميگذرد. معمولاً هم عكسِ قابها يكي است؛ هماني كه در آن پيرمرد، عمامهي سبزي بر سر دارد و كتي قهوهاي بر تن، لبهي تختي روي يك پتوي پشميِ آبي نشسته و سريِ چوبيِ قليان بر لب و كمر لولهي قرمزش در دست، به دوربين خيره شده است. اين عكس، حكم يكجور هويت صنفي دارد براي قهوهچيها و سفرهدارهاي اصفهاني كه بودنش حتي از جواز كسب شهرداري هم براي يك قهوهخانه مهمتر است. مثل يك شجرهنامه كه انتسابشان را به يك خاندان، به يك مجموعه افراد، به يك هويت، گواهي ميدهد براي ديگران، براي غريبهها، و مايهي فخر و مباهات است براي دارندهاش.
اما اين فقط قهوهچيهاي شهر نيستند كه علاقهشان به پيرمرد را به رخ ميكشند. توي بازارِ شهر، يك سر كه بگرداني، هر گوشه، بيبروبرگرد عكسي از پيرمرد را ميبيني كه روي ديوار كارگاه قلمزني يا مسگري يا بالاي دخل يك مغازهي گزفروشيی یا عطاری یا هرچه، جا خوش كرده. در اغلب عكسها هم پيرمرد يا دارد قليان ميكشد يا سوارِ اسباش است.
سيدمحمد صمصام، مشهور به «بهلول اصفهان»، جزيي از حافظهي تاريخي مردم شهر اصفهان است؛ از چهار پنج دههي پيش تا امروز. صمصام در سال 1290 شمسی در محلهی صرافهای اصفهان و در خانوادهای از سادات موسوی معروف به قلمزن اصفهانی متولد شد و در آبان 1359 در اثر سانحهی تصادف از دنیا رفت.
براي يك غريبه، روبهروشدن با شخصيتِ صمصام كار آساني نيست. او جزو همان گروهي از افراد است كه در داستانهاي عاميانه و حكايتهاي مردمي، نه فقط در فرهنگ مردم ما، بلكه در ديگر فرهنگها هم، نمونههاي فراواني ميشود ازشان سراغ گرفت. كليشهي شخصيتي فردي رند كه ظاهری غلطانداز دارد و تظاهر به ديوانگي ميكند. عالِمي كه گويي نميخواهد ديگران ـ يا لااقل همهي ديگران ـ متوجه عالمبودنش شوند. دانايي كه خود را به ناداني ميزند. و مخاطب، خصوصاً مخاطب ناآشنا، در مواجهه با او تكليفاش روشن نيست. ممكن است بتواند حدس بزند كه پشتِ اين تظاهرِ عامدانه، يك رنديِ عالمانه است. اما هميشه نميتواند اين حدساش را به يقين مبدل كند يا آن را به ديگران منتقل سازد. و همين برگ برندهي شخصيت مورد بحث ماست. شخصيتي كه نميدانيم دقيقاً چه بايد بناميماش و تناقضهايي كه در ظاهرش نمايان است، مانع ميشود كه بتوانيم يك نام يا صفت مشخص بر آن بنهيم. در برخي منابع از اين افراد با عنوان «عقلاء المجانين» يا «فرزانگان ديوانهنما» تعبير شده است.
*
در فرهنگ اسلامي، نمونهي معروف و شاخص اين شخصيت، ابووُهيب بن عمرو بن مغيره است كه همه او را به نام «بهلول» ـ در لغت به معناي مردِ خندهرو و سادهدل ـ ميشناسند. بهلول، ظاهراً مردي معاصرِ هارونالرشيد ـ خليفهي عباسي ـ و از شيعيان اهلبيت بوده كه در عين بهرهمندي از علم، خود را به ديوانگي زده و در كوچههاي بغداد همبازي كودكان شده بود. اما در همان عالمِ جنون، گاه رندانه سخنان نغزي بر زبان ميآورد كه بر مخاطب تأثير عميق ميگذاشت. مشهور است كه بهلول به توصيهي امامكاظم(ع) و براي درامانماندن از گزند حكومت عباسي ديوانگي پیشه کرده بود.
در تاريخ و بیش از آن در فرهنگ شفاهي و عاميانهي مردم، حكايات بسياري از بهلول و شخصيتهاي ديگر مشابه او نقل ميشود. سيدمحمد صمصام، پيرمرد اصفهاني بذلهگوي بحث ما هم از جملهي همين افراد است. در حكايتهايي كه از زندگي عقلاي مجنون، از بهلول تا صمصام، نقل ميشود، برخي ويژگيهاي مشترك وجود دارد كه نخ تسبيح اتصال اين افراد به هم و شكلگيري يك شخصيت (تيپ) است.
مهمترين ويژگي اين شخصيتها همين است كه سخناني بر زبان ميآورند كه ديگران از بيانشان بههردليل از جمله محدوديت شرايط اجتماعي و سياسي ناتواناند. گو آنكه ديوانهگي حكم پوششي را براي اين افراد دارد كه از يكسو به آنها در بيان برخي حقايق ممنوعه و انتقادهاي صريح آزادي ميدهد و از سوي ديگر حفاظي ميسازد كه ايشان را از مؤاخذه يا مجازات بهجهت بيان آن حقايق و انتقادها ميرهاند. باايناوصاف ميتوان گفت فرزانگان ديوانهنما، محصول مجموعهي شرايط سياسي، اجتماعي و فرهنگي زمانهي خود اند. شرايطي كه به آنان اجازه نميدهد هم بفهمند و هم ديگران بدانند كه ايشان ميفهمند. براي همين خود را به ديوانهگي ميزنند تا به نوعي از خود سلب مسئوليت نمايند و حاشيهاي امن براي انتقادات خود فراهم آورند. طبعاً هرچه شرايط سياسي و اجتماعي بستهتر و آزاديها محدودتر باشد، و عقلا نتوانند به بيان عقايد خود بپردازند، فضا براي ظهور فرزانگان ديوانهنما فراهمتر ميشود.
اگر در عصر خفقان عباسي، بهلول به توصيهي امام هفتم، رداي مجانين بر تن كرد، در دوران معاصر ما و در خفقان حكومت پهلوي هم صمصام روش مشابهي گزيد. صمصام از آن دسته عرفايي نبود كه از مردم و اجتماع دوري گزينند و خلوت سجادهشان را به حضور در جامعه ترجيح دهند. او در متن مردم ميزيست و نميتوانست نسبت به شرايط نامطلوب سياسي ـ اجتماعي عصر خود بيتفاوت باشد. ديوانهنمايي و مطایبه سنگر خوبي بود براي او تا آنچه ديگران جرأت برزبانراندناش را نداشتند، بيان كند. بيمحاباي مقام و موقعيت صاحبمنصبان مخاطبش. صمصام در اين انتقادات بيش از هر چيز بهجهت وضعيت فرهنگي جامعهي پيش از انقلاب و گسترش فساد و بيبندوباري، مسئولين حكومتي را مورد انتقاد قرار ميداد. حكايتهاي بسياري از انتقادات سياسي و عتاب و خطابهايش به مسئولين وقت نقل ميشود كه شنيدني است.
از جمله نقل میکنند که روزی طبق شیوهی معمولاش بدون دعوت قبلی و بهصورت سرزده به مجلس روضهی مهمی که مقامات و مسئولین شهر از جمله استاندار و فرماندار وقت و رییس ساواک اصفهان هم در آن حضور داشتند، وارد میشود و بالای منبر میرود و میگوید: «دیروز علوفهی اسبم تمام شده بود. هرچه توی شهر دنبال جو گشتم تا بدهم بخورد، گیرم نیامد. گشتم و گشتم. خیابان چهارسوق، چهارباغ، پل فلزی، خلاصه هرجا رفتم مغازهها بسته بودم. تا رسیدم به محلهی جلفا. دیدم یک مغازه باز است. رفتم دیدم شیشههایی گذاشتهاند بیرون مغازه و میفروشند. پرسیدم اینها چیه؟ گفتند آبجو. گفتم علفی، جویی، گندمی، چیزی ندارید، بدهم این حیوان زبانبسته بخورد؟ گفتند نه. فقط آبجو داریم. گفتم عیبی ندارد. کمی آبجو بدهید به این حیوان. آوردند و گذاشتند جلوی دهانش. حیوان اول یک بویی کشید و بعد سرش را بلند کرد و تکان داد. هر کار کردیم نخورد که نخورد. هرچه اصرار کردم فایدهای نداشت. آخرش عصبانی شدم گفتم: حیوان! اصلاً تو میدانی این چیه؟ این چیزی است که استاندار میخورد، فرماندار میخورد، رییس شهربانی میخورد، همهی رییس رؤسای کشور میخورند. یکهو دیدم تا اسم استاندار آمد، حیوان شروع کرد به خوردن آبجو.»
قصه که به اینجا میرسد گویا استاندار وقت بهشدت عصبانی شده و بلند میشود که از مجلس بیرون برود، اما صمصام با زرنگی ادامه میدهد: «آقای استاندار! تشریف داشته باشید. خاتمهی منبر است و میخواهم برای اعلاحضرت آریامهر دعا کنم.» با این حرف، استاندار مجبور میشود بماند. صمصام هم بلند میگوید: «خدایا! دهسال از عمر جناب مستطاب آقای استاندار کم کن و به عمر شاهنشاه آریامهر بیفزا!»
در آن زمان، بیان چنین سخنانی از زبان یک فرد معمولی یا یک منبری دیگر، عواقب بسیار سختی را بهدنبال داشت. اما در بیشتر مواقع، زبان تیز و حاضرجوابی و رندی صمصام در کنار دیوانهنمایی مانع از برخورد دستگاههای امنیتی و نظامی رژیم با او میشد. و اگر چنین موقعیتی هم پیش میآمد، صمصام با زیرکی از آن میگریخت. بهعنوان مثال مشهور است که پس از واقعهی 15 خرداد 42 و فضای رعب و وحشتی که در جامعه ایجاد شده بود، روزی صمصام طبق روال معمول خود وارد یکی از مجالس روضهی بزرگ شهر شد و روی منبر رفت و گفت: «من صد دفعه به این سید [امامخمینی] گفتم پا روی دُمِ سگ نگذار! ولی قبول نکرد که نکرد. و گرفتار شد.» این را میگوید و بلافاصله از منبر پایین میآید. مأموران ساواک میروند سراغش و میخواهند بازداشتش کنند، ولی او میگوید من تنها با اسبم میآیم. آنها هم که میبینند حریف او نمیشوند، میپذیرند و صمصام سوار بر اسبش به ادارهی ساواک مراجعه میکند. در اتاق بازجویی، بازجو از او میپرسد «چرا به اعلاحضرت توهین کردی؟» صمصام باانکار میپرسد «چه توهینی؟» بازجو میگوید «همین که گفتی به خمینی گفتهام پا روی دم سگ نگذارد.» صمصام پوزخندی میزند و میگوید «استغفرالله! مگر اعلاحضرت سگ است که شما چنین برداشتی کردهاید؟» بازجو که چنین میبیند دستور میدهد صد ضربه شلاق به صمصام بزنند. صمصام ولی خود را از تکوتا نمیاندازد و میگوید «بله. بزنید. من مستحق این ضربهها هستم. چون عالمِ بیعمل بودهام. به دیگران امر و نهی میکردم، بدون آنکه خودم به حرف خودم عمل کنم.» میپرسند «چهطور؟» میگوید «همین که به سید گفتم پا روی دم سگ نگذارد، ولی خودم گذاشتم!»
باز نقل میکنند که یکسال در محرم، صمصام روی منبر مقتل سوزناکی برای مردم میخواند و در آخر میگوید: «ای جماعت! متأسفانه امسال کسی برای امامحسین تعزیه برگزار نمیکند. بهجایش میخواستند تعزیهی آدم و حوا اجرا کنند. پیداکردن حوا که کاری نداشت؛ اما هرچه گشتند، آدم پیدا نشد. هی گشتند و گشتند و گشتند. به کاخ نیاوران رفتند، آدم پیدا نکردند! به کاخ سعدآباد رفتند، آدم پیدا نکردند! به دفتر نخستوزیری رفتند، آدم پیدا نشد که نشد! هرجا رفتند، اثری از آدم نبود! خلاصه به سراغ من آمدند، ولی من هم وقت نداشتم!»
*
ويژگي مشترك ديگر فرازنگان ديوانهنما، همین بذلهگويي، حاضرجوابی و زبان طنزشان است. اين ويژگي هم باز به اقتضاي فضاي بستهي جامعه مربوط است. زبانِ طنز، در شرايطي كه آزادي بيان محدود است، كاربرد بيشتري مييابد. طنز و اقسام آن براي گوينده امكاني فراهم ميآورد كه يك سخن را هم بگويد و هم نگويد. طنز، با لطايف الحيل، زمختي و سختيِ انتقاد را ميگيرد و منعطفاش ميسازد. جوري كه تحملاش براي شنوندهي صاحب قدرت راحتتر شود يا لااقل كمتر خشماش را برانگيزاند. از سوي ديگر بهموازات صاحبان قدرت و مكنت، ديگر مخاطبِ فرزانگان ديوانهنما مردم اند؛ و مردم زبان طنز را بهتر ميفهمند و ميپسندند.
حاضرجوابیها و مطايبههاي صمصام هنوز هم در خاطرهها باقي است. چهرهاي كه مردم شهر از او در ياد دارند، پيرمردِ بشاش و اهل كنايهاي است كه حتي موقعيتهاي كاملاً جدي و سخت را ميتواند با يك ظريفه تلطيف كرده و جديترين حرفها را به طنزترين زبانها بيان كند. آنهم در شهري چون اصفهان كه زبان طنز و كنايه، در محاورات روزمرهي خرد و كلانِ مردمش جاري و ساري است. پای ثابت طنزهاي صمصام، اسب سفيدش است كه هميشه و هرجا همراهاش بوده و در موقعيتهاي بسيار، خود دستمايهاي براي طنزپردازيهاي او بوده است. طنزهاي صمصام، به اقتضاي موقعيت، گاه گزنده بوده و گاه التيامبخش. اما درهرحال پشت زبان طنزش، درصدد رساندن حرفي و پيامي بوده است.
نقل میکنند که روزی صمصام سوار بر اسبش در حال عبور از خیابان چهارباغ بوده است و وارد منطقهی ورود ممنوع میشود. سرباز شهربانی که ایشان را میشناخته جلو میرود و با قاطعیت خطاب به او میگوید که نباید وارد آن منطقه شود. صمصام هم همانطور که به راهش ادامه میداده، دم اسبش را بالا میزند و میگوید «اگر خیلی نارحتی، پلاک اسبم را بردار و به مافوقت گزارش کن!»
*
سومين ويژگي مشترك فرزانگان ديوانهنما مردمداری ایشان است. فرزانگان ديوانهنما، بهمعناي دقيق كلمه مردمی اند. صبح و شبشان در كوچه و بازار ميگذرد. با اقشار مختلف مردم همسفره اند. با كوچك و بزرگ و غني و فقير نشست و برخاست ميكنند و در غمها و غصهها و خندهها و شاديهاشان شريك اند. خصوصاً با فرودستان بيشتر ميجوشند. درعين فرزانگي، ديوانهنمايي مانع از آن ميشود كه مردم آنان را برتر از خود بپندارند. بسا كه بهعكس بسياري از مردم، خصوصاً جوانترها، ايشان را ديوانگان فرزانهنما ميشمرند تا فرزانگان ديوانهنما. و همين براي ايشان فرصت مغتنمي است كه بيشتر و بيشتر با اجتماع و دردها و رنجها و كاستيهاي زندگي مردم آشنا و نزديك شوند و بتوانند به كنجها و گوشههايي از زندگي مردم سرك بكشند كه هيچ عالم و حاكمي راه به آنجا ندارد. همين است كه در حد وسع خود ميكوشند به درد مردم برسند و گرهي از كارشان بگشايند.
اين ويژگي هم در صمصام بهشكل برجستهاي وجود دارد. ازجمله خصايصي كه صمصام را در ياد مردم اصفهان ماندگار كرده، اشتغال او به كارهاي خير و دستگيري از مستمندان است. صمصام اين كار را به شيوهي خاص خود و در قالب همان طنازيها و تظاهرها انجام ميداده است. مانند آنکه هرکجا منبر میرفته، گاه در حین مجلس و همان روی منبر، از صاحب مجلس میخواسته که پولی بابت منبر در خورجینش بگذارد! حكايتهاي بسياري از اقدامات خيريهي صمصام نقل ميكنند. اينكه او چهگونه با همان بذلهگويي و نكتهسنجي و گاه مچگيريهاي خاص خود، از فلان مسئول مملكتي يا فرد متمول يا تاجر سرشناس پولي ستانده و آن را مخفيانه خرج يتيمها و فقراي شهر كرده است. نه فقط متمولين، بلكه بسياري از آنها كه دستشان به دهانشان ميرسيده و ميدانستهاند كه صمصام اين پولها را خرج چه ميكند، هر وقت سر راهشان قرار ميگرفته، پولي نذر او ميكردند تا از طرف ايشان خرجِ امور خير كند.
یکی از اهالی اصفهان نقل میکند که روزی به منزل صمصام رفته بودم. دیدم ایشان مشغول شکستن مقداری بادام است. حین صحبت، شکستن بادامها تمام شد و او هر بادام را برمیداشت، نوکش را میکند و به دهان میگذاشت و مابقی را درون کیسهای میریخت. کنجکاو شدم که دلیل این کار چیست؟ پرسیدم. گفت این بادامها قرار است به تعدادی بچهی صغیر برسد. با خودم گفتم در زمان بیکاری، آنها را مغز کنم. بعد فکر کردم نکند یکی از این بادامها تلخ باشد و کام بچه یتیمی را تلخ کند. این است که آنها را میچشم تا مبادا تلخ باشند.»
*
ويژگي ديگر برخي فرزانگان ديوانهنما، صاحبكرامتبودنشان است. اينكه مردم ايشان را داراي قدرت برتر ميدانستند كه ميتوانند به اذن خدا دست به اقداماتي فراتر از قدرت طبيعي انسانهاي معمولي بزنند. كساني كه نفسشان حق است، دستشان شفاست، و دعاشان مستجاب. فرزانگان ديوانهنما، موقعيتي متناقض در ديدهي مردم دارند؛ يك زمان بهجهت ديوانهنمايي و حرفها و رفتارهاي غريبشان سوژهي خنده و سرگرمي مردم اند، يك زمان معلم تذكردهندهاي كه بهگاه لزوم از تنبيه هم ابا نميكند، و يك زمان هم حلال مشكل و گشايندهي گرهي كه در زندگيشان افتاده. اين موقعيت متناقضي است كه آنان خود براي خود گزيدهاند.
حكايات بسياري از كرامات صمصام در افواه مردم نقل ميشود. كراماتي كه خصوصاً با عنايت به انتسابش به خاندان سادات، ارج و قرب بالايي در نظر مردم داشتند. هنوز هم كم نيستند كساني كه براي رفع حاجتشان نذرِ صمصام ميكنند.
ازجمله نقل شده است كه یک روز صمصام به مغازهی نجاری یکی از دوستانش به نام مشهدی عباس میرود و از او سهم فقرا را طلب میکند. او هم مقداری پول از شاگردش قرض میکند و به وی میدهد. صمصام از مشهدی عباس میخواهد فردای آن روز به خانهاش برود. او نیز میرود. صمصام یک خورجین پر از بستههای تقسیمشدهی گوشت قربانی را پشت اسبش میگذارد و به مشهدی عباس میگوید همراه اسب برود و دمِ هر خانهای که اسب ایستاد، یک بسته از گوشتها را به صاحب آن خانه تحویل دهد. مشهدی عباس، متعجب و حیران، به دنبال اسب راه میافتد. اسب به مناطق فقیرنشین شهر میرود و در فواصل متفاوت، مقابل خانههایی میایستد. مشهدی عباس طبق مأموریتی که صمصام برعهدهاش گذاشته بوده، بستههای گوشت را تحویل صاحبان خانهها میدهد و پس از اتمام بستهها، به منزل صمصام برمیگردد. همین که مقابل در خانه میرسند، صمصام از داخل خانه با صدای بلند میگوید «عباسآقا! سهم خودت را هم از خورجین بردار و برو!» مشهدی عباس پاسخ میدهد «آقا! همهی گوشتها را تقسیم کردیم. دیگر چیزی نمانده». صمصام باز میگوید «به شما میگویم سهمت داخل خورجین است. آن را بردار!» مشهدی عباس با تعجب دست داخل خورجین میکند و میبیند یک بسته گوشت در آن است. آن را برمیدارد و به خانهاش میرود.
*

فرزانگان ديوانهنما، از زمرهي مردميترين و محبوبترين شخصيتهايياند كه كمابيش در هر شهر و ديار نشاني ازيشان ميتوان جست. شخصيتهايي كه شايد در اسناد رسمي چندان نامشان نباشد، اما در لوح ذهن مردم عادي نام و يادشان نقشي ماناست. در زمان حيات، مونس و همراه هميشهگي مردم اند و پس از مرگ هم خاطرهشان تا سالها و قرنها در ذهن آنان باقي ميماند و سينه به سينه به آيندگان منتقل ميشود.
این حکم در مورد صمصام هم بهخوبی صادق است. بسياري از مردمِ اصفهان، هنوز كه هنوز است در گپ و گفتهاي دوستانهشان، خاطرات او را براي هم بازگو ميكنند. با يادآوري شوخيهايش ميخندند؛ هر شبِ جمعه، اگر كاري برايشان پيش نيايد، ميروند «تخت فولاد»، تکیهی بروجردی، سرِ قبرش و با تكهسنگي چند ضربه به قبرش ميزنند و زير لب فاتحهاي ميخوانند؛ و براي رفع حاجاتشان نذر او ميكنند؛ حلوا، كاچي، شلهزرد، كيك يزدي، خرما، گز، نُقل، شكلات، هرچه.
صمصام، با اينكه بيش از سه دهه از مرگش ميگذرد، براي خيلي از مردم شهر هنوز زنده است. هنوز با اسبش از كوچهها و گذرها رد ميشود و با عابران و كسبه خوشوبش ميكند. هنوز به خانهي بچهيتيمها و فقيرها سرك ميكشد. و هنوز از نفسِ حقاش كار ميآيد.
منتشرشده در همشهری داستان. شماره مرداد ۱۳۹۰. با کمی تغییرات.
منابع:
کتاب «غبارروبی از چهرهی صمصام». به کوشش مجید هوشنگی (کاظمی). قم: عطر یاس، 1388 / کتاب «تخت فولاد اصفهان». سیداحمد عقیلی. اصفهان: سازمان فرهنگی تفریحی شهرداری اصفهان، 1389 / سیدی «افلاکیان». محصول شهرداری اصفهان / مصاحبهی حضوری با آقای حاج محمدعلی مهرانی، 31/2/1390.
لینکها:
الشام! الشام! الشام! (یادداشتهای سفر به سوریه و لبنان ـ خرداد ۱۳۹۰) ـ ۵
هیچچیز آنطور که انتظار داشتم، نبود. این را در همان نخستین ساعات گردش در دمشق دریافتم. انتظار داشتم حالا خیابانها سنگربندی شده باشند، راه به راه ایست بازرسی گذاشته باشند، مأموران و نظامیان در اماکن عمومی حضوری چشمگیر داشته باشند، درودیوار شعارنویسی شده باشد و... . ولی نه تنها خبری از اینها نبود، بلکه حضور خیابانی پلیس هم بهمراتب کمتر از حد معمولی بود. (خصوصاً اگر با وضعیت خیابانهای تهران در روزهای حساس مقایسه کنیم.) انگار نه انگار که اینروزها هر شبکهی خبری را که نگاه کنی، البته منهای رسانهی ملی وطنی و یحتمل سیمای سوریها، دارد تصاویر کشت و کشتار سوریه و رفتار وحشیانهی مأموران سوری با معترضان را نشان میدهد.
شاید تنها نشانهای که از تفاوت و غیرمعمولبودن فضا حکایت میکرد، تابلوها و بیلبوردهای فراوانی بود که در همهجای شهر، به چشم میخوردند. تابلوهایی با مضمون حفظ وحدت، تأکید بر اصلاحات دولتی، تأکید بر قانون، مذمت اختلافافکنی و ترغیب مردم به مقابله با معترضان؛ که فراوانیشان حتی به فراوانی عکسهای کوچک و بزرگ بشار اسد هم تنه میزد. نکتهی جالب در مورد ادبیات بهکاررفته در این تابلوها و بیلبوردها، شباهت فراوانشان با ادبیاتی بود که مسئولین و رسانههای رسمی ما در قبال ناآرامیها و آشوبهای پس از انتخابات 88 داشتند. ازجمله حضور پررنگ کلیدواژهی «فتنه».
برخی از عبارات مذکور در این تابلوها عبارت بودند از:
· «الفتنة اشد من القتل؛ إحذروا رموز الفتنة و حاصروهم» (فتنه از قتل بدتر است. از بازماندههای فتنه دوری گزینید و آن را مهار کنید)
· «لا للفتنة و مشروعها الوحدة الوطنیه قوة سوریه» (نه به فتنه و طرح وحدت ملی، قدرت سوریه است.)
· «أنا مع سوریه» (من با سوریه ام.)
· «الإصلاح طریق واحد یقوده بشار» (اصلاحات تنها یک راه دارد که آن را هم بشار هدایت میکند.)
· «الإستقرار سرّ مناعة سوریه» (ثبات، نشانهی بزرگی سوریه است.)
· «الحریة لاتبدأ بالعنف، تبدأ بالحوار و الإصلاح» (آزادی با زور حاصل نمیشود. بلکه با گفتوگو و اصلاحات حاصل میشود.)
· «مصیری هو مصیرک» (مسیر من، مسیر توست.)
· «أنا مع القانون» (من با قانون ام.)
و...
از سیمای شهر و آنچه که بهعنوان یک مسافر و غریبه میشد در مناطق مختلف شهر دید، بیش از این چیزی دستگیرم نشد. برای همین در مدت کوتاه اقامت، از هر فرصتی برای گشودن باب گفتوگو با مردم شهر استفاده میکردم. خصوصاً ـ برحسب عادت ـ گفتوگو با رانندهتاکسیهایی که مسیری طولانی را مسافرشان بودیم. طبعاً دور از احتیاط و تدبیر بود که در همان اوایل گفتوگو، از چنین مسألهی حساسی سخن به میان آید. این بود که به لطایفالحیل از میانهی بحث و به فراخور حال راننده، میکوشیدم بحث را به اعتراضات سوریه بکشانم و عکسالعملشان را ببینم. نکتهی جالب آنکه بلااستثنا، همهی طرفهای گفتوگو با ادبیاتی مشابه، تحلیلهایی کمابیش واحد از این قضایا ارایه میکردند که مضامین و محورهای کلیشان ثابت بود:
· گسترهی اعتراضات بسیارمحدود و منحصر به برخی مناطق (ازجمله درعا) است.
· تعداد معترضان هم بسیارکم است و اغلب ایشان افرادی فریبخورده و مزدور اند.
· اعتراضات سوریه از جنس جنبشهای در حال وقوع در دیگر کشورهای عربی ـ اسلامی نیست.
· پشتپردهی این اعتراضات، آمریکا و اسراییل و عربستان و سعد حریری اند.
· رسانههایی چون العربیه و الجزیره و بیبیسی، در انعکاس اخبار ناآرامیهای سوریه غلو میکنند و دروغ میگویند. خلاصه آش آنقدرها هم شور نیست.
· اکثریت مردم سوریه، کشورشان را دوست دارند، با این آشوبها مخالفاند و طرفدار بشار و حکومتاش هستند.
· ایران و سوریه، دو کشور و ملت متحدند و منافع مشترک و بهتبع دشمنان مشترک بسیاری دارند.
این لُبّ کلام همهی آن چند نفر جوان و پیرِ سوری بود که باهم گپی زدیم. حتی آن جوانی که بهشدت از فقر و گرانی و فاصلهی طبقاتی و بیکاری انتقاد داشت هم بهمحض آنکه دامنهی بحث به سیاست کشید، آشکارا لحناش عوض شد. انگار که جلوی دوربینِ «صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران، دمشق» ایستاده است! جالب بود که یکی از ایشان حتی از مسجدی سخن میگفت که زیرزمیناش انباشته از سلاحهای آمریکایی و سعودی است و امامجماعتاش از محرکان و رهبران اعتراضات است و مردم را به «جهاد» علیه حکومت بشار تحریض میکند و... .
*
آیا این حرفها و تحلیلها اثر القائات و شانتاژ رسانهای حکومت سوریه بود یا واقعاً گزارههایی حاکی از واقعیت شرایط آن کشور بودند؟ آیا آن چند نفر سوری، که باهم گفتوگو کردیم، از ترس این حرفها را بر زبان آوردند یا از سر اعتقاد؟ آیا از این سخنان باید برداشت کرد که در سوریه بهخلاف همهی اخبار نگرانکنندهای که میشنویم، حکومتی مستقر و پایدار حاکم است، یا آنکه بهعکس، استبداد حکومت و فضای خفقان و رعب و وحشت بهحدی است که حتی باید به یک مسافر ایرانی هم شک داشت، مبادا جاسوس باشد؟
من ـ همانطور که در آغاز گفته شد ـ تحلیلگر آشنا به مسایل سوریه نیستم و برای همین پاسخی برای این سئوالات و ابهامات نیافتم. برای من باور آنکه همهی طرفهای گفتوگویم، بهطور هماهنگ و با آنهمه شور و هیجان موقع سخنگفتن، ریاکاری کرده و مقابل من اصطلاحاً فیلم بازی کردهاند همان اندازه سخت است که فقر و نابهسامانی و فاصلهی طبقاتی مشهود در شهرها و مناطقی که دیدم، غیرقابل کتمان. این وسط یکجای کار میلنگد که نمیدانم دقیقاً کجاست.
بااینهمه، یک نکته را بهروشنی دریافتم؛ ادبیات عامهی مردم در سوریه نسبت به حکومتشان، علیالظاهر، اگر بدهکارانه نباشد، طلبکارانه نیست؛ درست بهخلاف ادبیات عامهی مردم ما نسبت به جمهوری اسلامی. روزی از یک پیرمرد سوری، حین گفتوگو، پرسیدم آیا سوریه کشوری نفتی است و ذخایر انرژی دارد یا نه؟ پیرمرد شانه بالا انداخت و گفت «نمیدانم. خدا عالم است. خدا میداند و دولت.» عجیب آنکه این حرف را با کنایه و طعنه نزد؛ جوری گفت که انگار دانستن این مسأله را حق خودش بهعنوان یک رعیت حکومت نمیداند. انگار چندان هم از این ندانستن شاکی نیست. مشابه این رفتار را فراوان میشد سراغ گرفت. و البته جز این هم انتظار نبود. در کشورهایی مانند سوریه، که تنها یک ارادهی مقتدر فردی یا حزبی حاکم است، خصوصاً اگر نظامی باشد و با کودتا به قدرت رسیده باشد، دایرهی وسیعی از حقوق منحصراً در تملک حکومت است و حاکمان مردم را مدیون و بدهکار خود فرض میکنند و از چنین موضعی با آنان برخورد میکنند و سخن میگویند. برعکس، در نظامی که با ارادهی مستقیم مردم و در پی یک خیزش و انقلاب مردمی تأسیس شده باشد، این حکومت است که بدهکار مردم است و باید پاسخگو باشد و طبیعی است که ادبیات مردم، طلبکارانه باشد. این برای نظام، یک سرمایه و ارزش است نه یک تهدید. اینکه مردم به آنچه در کشورشان میگذرد، به نسبت مردم بسیاری از دیگر کشورها، حساسترند، اینکه اگر قصور و انحرافی ببینند، فریاد اعتراضشان را بلند میکنند، اینکه از مسئولین مطالبهگرند و خواهان، و اینکه نه فقط از هر پیرمرد، بلکه از هر نوجوان ایرانی هم بپرسی، میداند که ما ذخایر نفتی داریم!
اینهمه، سرمایههای اجتماعی یک کشور است. اگر قدر دانسته شوند.

زینبیه. نمونهای از تابلوهای با موضوع فتنه.

یکی از خیابانهای اصلی دمشق. نمونهای دیگر از تابلوهای مذکور.

یکی از میادین اصلی دمشق. نمونه ای دیگر.
(عکسها از خودم)
* این یادداشت، در شماره ۹۶ نشریه پنجره هم منتشر شده است. ترجمهی عبارات عربی مذکور در متن، به نقل از آن نشریه است.
بازنشر این یادداشت:
