زندهترین
(برای شهید مصطفی ردانیپور)
ناگهان
غرشی از آسمان
بارش ابر سپید
بیامان
شد پدید
حلقهی رنگینکمان
*
ناگهان
با وزش یک نسیم
برگ سبز
از قفس یک درخت
شد جدا
بست رخت
رفت به اوج هوا
شد رها
*
ماند از او
یک طنین
یک امید
یک سخن آشنا
گفت: «من
حال که نامم شدهست
یک شهید
زندهام
زندهتر از زندهها»
وقت آفتاب مي رسه . شب مي ره . دربدر مي شه
خوب من ! دنيا همش يكي دو روزه . غم چرا ؟
من فداي گريه هات ! غصه چرا ؟ ماتم چرا ؟
خوب من ! دنيا هزار پائين و بالايي داره
اگه صدبارم به بن بس بخوری راهی داره
خوب من ! زانوي غم بغل نگير . دلم گرفت
پاشو تيشه دس بگير . بزن به سنگا . سفت سفت
خوب من ! گذشته ها رو بي خيال . امروزو باش
شب گذش . چقد بگم . طلوع شده . امروزو باش
خوب من ! پرستوي فردا هنوز پشت دره
درو واكن . اگه دير بجنبي مي پره . مي ره
خوب من ! دست منو بگير تا همسفر بشيم
ديگه خواب بسه . بيا پاشيم . بيا سحر بشيم
خوب من ! پروازو ياد بگير . بپر . بايد بريم
اينجا موندن نداره . سفر بايد . مثل نسيم
خوب من ! اينجا براي قاصدك جا نداره
حتي بارونم به جز گلي شدن . را نداره
خوب من ! نترس . بيا . بزن بريم . خدا با ماس
شنيدم يه دره ي سبز و قشنگ پشت كوهاس
خوب من ! اونجا فقط شهر گلا و پرياس
رد شيطون ديگه نيس . اونجا فقط شهر خداس
گفته بودم: دلم مث کویره
آب نباشه، دق می کنه، می میره
اما نگفتی کوزه هات شکسته
یه سد سنگی رو چشات نشسته
گفته بودم: چشات گل بهشته
رو برگاشون، اسم منه نوشته
اما نگفتی که گل بهارن
خزون می یاد و برگاشون می بارن
گفته بودم که: گیسوهات کمنده
وقت پریشونی، بهم می خنده
اما نگفتی که اونا یه دامه
هرکی که گیر کنه، کارش تمامه
گفته بودم که: گریه هام بازی نیس
دلم به جز تو با کسی راضی نیس
اما نگفتی واسه تو بازی ان
فعلای قلبت، تو عمل، ماضی ان
گفته بودم: تو شب، تو ماه من باش
با خنده هات، فانوس راه من باش
اما نگفتی که شبات بی ماهن
فانوساتم، مثل دلت، سیاهن
گفته بودم: مثل پرنده ها شو
پر بزن و قد ستاره ها شو
اما نگفتی که پراتو بستن
با سنگ زدن، ستاره تو شکستن
گفته بودم: رنگ چشات قشنگه
قلبی عاشقت نباشه، سنگه
اما نگفتی که کمین نشستن
دست هزارتا مثل من رو بستن
تو قلبم
نه غصهست
نه زاری
دلم شده بهاری
میخواد باز
با آواز
بخونه
مثل دو تا قناری:
لطیف و عاشقونه
*
تو چشمم
سبد سبد ستارهس
تو دستام
سبد سبد شکوفه
رو لبهام
سبد سبد ترانهس
حرفای عاشقانهس
*
دوون دوون
تو سبزه
تو دشت رنگینکمون
میرقصم و میخونم
قدر پرندهها رو
قدر شکوفههای سرخ و زردو
میدونم
*
من پُرم از حرفای آسمونی
حرفای آفتابی
پُر از سبز
پُر از زرد
پُر از سرخ
پُر از بنفش و آبی
*
من پُرم از گریهی بیبهونه
اشکای دونهدونه
من پُرم از خندهی عاشقونه
قهقهههای ناز بچهگونه
*
من پُرم از خدا، پُر از فرشته
بهار با دستای خودش
تو قلب من نوشته:
*
«عزیزکم
دلبرکم
عمر ماها ـ مثل کلاغ ـ دراز نیس
دو روزهس
کوتاهه
مثل هلال ماهه
خدا تو این زندگی دوروزه
فرصت غم نذاشته
بخند و شاد و خوش باش
که خالق مهربون
تو آفریدن کوه
تو آفریدن دشت
تو آفریدن دریا و بارون
هیچ چیزی کم نذاشته»
بعضی حرفها آنقدر در افواه خلق الله رایج شده اند که دیگر کمتر کسی به ظاهرشان شک می کند و به صحت و سقم شان می اندیشد.«مشهور است»، «همه ميگويند»، «مگر شما نشنيدهاي؟» و همين مشهوريت است كه بدان حرفها مشروعيت هم ميدهد. حرفهايي كه گاهي از قضا نه فقط به غايت غلط، بلكه بينهايت خطرناك هم هستند.
*
يكي از اين مشهورات زمانه، كه اگر نه به عدد موهاي سر، لااقل به تعداد انگشتان دست و پامان شنيده و خوانده و چه بسا گفتهايم. اين است كه:«آقاجان! دفاع مقدس، انقلاب، امام، رهبری و... اينها متعلق به همه هستند. لطفاً مصادرهشان نفرماييد.»
طيبالله! احسنت! خدا وكيلي اين جمله را هرگاه ميشنويم، از چند فرسخي، رايحهي معطر آزادانديشي و آزادمنشي و لوطيبازي مشام آدم را نوازش ميدهد. اينطور نيست؟!
*
منتهاي مراتب ـ جسارت است البته ـ ولي اين حقير، سخت بر آنم كه اين سخن خوش خط و خال و ظاهرفريب، از قضا نشان از بيمسئوليتي و عافيتطلبي و ـ رويم به ديوار ـ بيغيرتي دارد1. و اگر مثل بعضي دوستان، همهي راهها را به بنبست صهيونيسم بينالملل مختوم ميپنداشتم، شك نميكردم كه كار، كار خود پدرسوختهي [...]شان است كه اين حرف را به خوردمان دادهاند.
*
ميدانيد مثل چه ميماند؟ بدتان نيايد؛ ولي اين حرف مثل آن است كه جوانك لات بيسروپايي در گردنهي كوچه، گاهبهگاه مزاحم همسر مكرمهتان بشود و شما خفت طرف را بچسبيد كه:«مرتیکهی چشمپلشت! مگر خودت ناموس نداري؟» و آن جوانك ـ كه از شانس بد شما گهگاهي روزنامه و مجله هم ميخواند و احياناً پيام دومخرداد را هم درك كرده است ـ سينهاش را سپر كند و با بيخيالي سرفهي كوتاهي كرده، نطق غرّايي ايراد فرمايد كه :«شهروند محترم! ايشان متعلق به همهي اين محله است. لطفاً مصادرهشان نفرماييد!»
*
شكي نيست شما كه پيام روز ديگري را درك كردهايد[!]، ژئوپلتيك چهرهي طرف را دستخوش تغيير و تحول خواهيد نمود. حق هم داريد. پس چطور براي كساني كه ارزشهاي مذكور همهي داراييشان و ناموسشان محسوب ميشوند، اين حق را قايل نميشويم كه به تعرضات بيامان جماعت فرصتطلب و شكمسيري كه نام«هنرمند» را يدك ميكشند، دست كم اعتراضي كنند؟ فقط هم در همين حد. باور بفرماييد آنقدر مسئولين اين همه نهاد عريض و طويل پُرمدعا كه مثلاً متوليان حفظ و حراست از اين گنجينهي باارزش هستند، بزرگوار و آزادمنش تشريف دارند كه آنچه البته به جايي نرسد، فرياد خواهد بود؛ و هنگامهي تخصيص بودجه و حمايت همهجانبه كه ميرسد، در بيشتر موارد، باز همان جوانكهاي لات و بيسروپا هستند كه مورد عنايت وزارت فلان و سازمان بهمان و بنياد x و مؤسسهي y قرار ميگيرند.
فهميدنش كار سختي نيست. براي دستگرمي، اين بار كه براي مشاهدهي يكي از فيلمهاي دفاعمقدسی بعضي آقايان به سينما مشرف ميشويد، پس از اتمام فيلم، كمي ديرتر از صندلي مباركتان برخیزید و به آن قسمت «با تشكر از» تيتراژ پاياني هم عنايت فرماييد.
در عرصهي داستان هم همين قصه است. در شعر هم كمابيش و در نقاشي و هنرهاي تجسمي، البته بسيار بيشتر.
*
ما موظفيم ارزشهامان را مصادره كنيم تا از تعرض«غير» و «نامحرم» مصون بمانند. و البته اين مصادره، دو سويه است: از يك سو از تعرض همان فرصتطلبان و عافيتجويان منورالفكر و بيگانه با اين مسايل.
و از سوي ديگر از (ببخشيد) كثيفكاري بعضي [به اصطلاح] خوديها كه در مبحث نخنماشدهي رابطهي «تخصص» و «تعهد»، با اولي كاملاً بيگانه و حتي دشمناند و در عرصهي عمل، بين هندوانه و هنر قدرت تميز ندارند؛ اما بيستواندي سال است كه نان«محاسن مقبول» و تسبيح دور دست و فحاشي به طايفهي رقباي روشنفكر و در يك كلام:«تعهد»شان را ميخورند.
*
ما بايد ارزشهامان ـ و از جمله دفاع مقدس ـ را مصادره كنيم تا هم از غرضورزيها و وارونهنماييها و تحريفهاي غيرخوديها مصون بماند و در بازار خودباختگي و جهل متوليان امر، در روز روشن، به نام گندم، جو به خوردمان ندهند و از قالب اثر هنري، پوستين باژگونه بر تن حقايق جنگ ننهمد و هم از ندانمکاری و خرابکاریهای جماعت خئی در امان بماند؛ تا هر ازراهرسیدهای، بيعرضهگيها و حقارتهايش را پشت سر طرفداري از دفاعمقدس و انقلاب پنهان نسازد و در بيخبري مخاطبان از همهجا بيخبر، نان تظاهر به ديناش را نخورد و بر بروز خصومتهاي شخصي و عقدهگشاييهاي نفسانياش نام «دفاع از ولايت» ندهد.
*
جنگ ـ به تعبير«آقا» ـ براي ما يك گنج است؛ يك گنج بسيار پُرارزش و گرانقيمت؛ چه به لحاظ مادي و چه معنوي. اين گنج، البته فقط متعلق به اهالي ديروز و امروز نيست. فرداصاحباني هم دارد. به شرط آنكه با كجسليقگيهامان و دستودلبازيهاي بيجامان چيزي از آن براي وارثان آيندهاش بر جا گذاشته باشيم.
*
حال اگر شما هم با نگارنده در لزوم مصادرهی اين ارزشها همداستان هستيد، لابد ميدانيد كه بيكفايتترين و نالايقترين كسان براي تصدي اين امر، از قضا مسئولين همين نهادها و سازمانها و بنيادها و نيروهايي هستند كه در شرح وظايفشان، حفظ و نشر ارزشهاي مذكور آورده شده است.
سخن در اين باب فراوان است . اما... بماند طلبتان.
نامه ای به یک رزمنده
برای مسعود دیانی عزیز
آن روز که پشت تلفن خبر ملبسشدنت را شنیدم، تا دقایقی فقط میخندیدم!
میدانی!؟ خنده، همیشه وسیلهی بروز شادی نیست؛ گاهی یک عکسالعمل است در موقعیتی که نمیدانی در آن چه باید بکنی. یک راه فرار است، در میدانی از هرسو کوچههاش منتهی به بنبست.
گاه نیز خنده، نشانهی احساس غبطه است؛ یا حتی حسادت.
خندهی آن روز از استیصال بود یا حسادت یا هردو!؟ نمیدانم.
*
این یک باور غلط نهادینهشده و عمومی ست. بارها شنیدهایمش. بارها گفتهایمش:
لباس رزم را نباید به تن کرد، تا آنگاه که به تمامی، راه و رسم جنگاوری را نیاموختهای؛ بر میدان نبرد و مختصاتش تسلط نیافتهای؛ دربارهی دشمن، ابهامات ولو اندک را برطرف نساختهای؛ و تیغ شمشیرت را به سنگ ابتلائات صیقل ندادهای.
غلبهی همین باور نانوشته است که گاه، نبرد را تا واپسین دقایق عمر فرد به تعویق میاندازد و آخر هم ناکام میگذاردش.
بسا سلحشورانی که سالها جنگاوری آموختند؛ اما آخرالامر همآغوش خاک شدند، بیکه گاه مصافشان فرا رسد. تیغهاشان در نیام بیمسئولیتی زنگار بست و لباس رزمشان بر میخ عافیت خشکید و علم به فنون رزمشان فرصت تجربه نیافت. رو در نقاب خاک نهفتند، بیکه تأمل کنند: چه بیهوده است راه و رسم شکار شیر آموختن، وقتی در قفس شیری گرسنه افتادهای و صیههی غرشش لرزه بر اندامت انداخته است و بین تو و او، بیش از یک تیغ فاصلهای نیست.
*
باز خوشا به حال تو که لااقل چشمهات، رمق دیدن قفس، و گوشهات، توان شنیدن غرش، و دستهات قدرت برکشیدن تیغ از خواب خوش نیام را داشته است.
مستدام باد این جسارت!
اما
هشدار کاینسو کمینگاه وحشت
وانسو هیولای هول است
وز هیچیک، هیچ مهری نه بر ما1
*
در افواه مشهور است. عامه، مجموعهی این چند متر پارچهی سفید یا سیاه و آن قبا و لباده را «لباس پیغمبر» مینامند. نه آن که پوشش رسولالله این کیفیت را داشته است؛ نه. این استعارهایست از همانندی مقامها.
و چه استعارهی سنگینیست؛ نه؟!
حالا دیگر تو هم لباس رسولالله را بر تن داری.
لباس چوپان یتیم و بیپناهی که برای یک زن عملگی میکرد تا قوت زندگیاش تأمین شود. کسی که با رعیت در یک کاسه غذا میخورد؛ و وقتی غریبهای وارد مسجد میشد، نمیتوانست او را از دیگران تشخیص دهد. کسی که بر الاغ مینشست ـ آنهم بدون زین ـ و گاه حتی دیگری را هم بر پشتش سوار میکرد2. کسی که در کوچه، مرکب کودکانی میشد که معترض بودند چرا او فقط به حسن و حسین سواری میدهد. ماهها میگذشت و دودی از خانهاش برنمیخاست که غذای پختنیداشتن در وسعش نبود. با همهی عقل کل بودن، اما باز با جوانان مشورت میکرد و رأی آنان را ـ حتی آنجا که میدانست اشتباه است ـ میپذیرفت و به کار میبست. کسی که تا آخر، محمد بن عبدالله باقی ماند؛ نه پیشوندی گرفت و نه پسوندی ستاند. و در اطرافش نه آیتاللهی بود و نه حاجآقایی و نه دکتری و نه مهندسی و نه سرمایهداری و نه روشنفکری. هیچ . همه علی بود و بلال حبشی و عمار و ابوذر و سلمان و... یک مشت غلام بیابانگرد و عامی و آواره از وطن. یک مشت از همین مردم کوچه و بازار.
«کان رسولالله یجلس جلوس العبد و یأکل أکل العبد و یعلم انه العبد3»
*
تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف ...
*
حالا تو هم لباس چنین کسی را بر تن داری؛ و به تبع ـ بخواهی و نخواهی ـ مخاطب خطابهای به او هم هستی. مگر میشود از کنار این همه آیات بینهی خطاب خدا به رسولش گذشت و آنها را صرفاً عشقبازی خالق با یکی از بندههاش ـ ولو برترین ایشان ـ دانست؟
*
میبینی؟! کار دارد سخت و سختتر میشود.
هرچند تازه این اول راه است.
*
بیا فقط یکی از این خطابها را با هم بخوانیم:
لقد جائکم رسولٌ من انفسکم (: آمده است رسولی از خودتان؛ از مردم، از متن مردم)
عزیزٌ علیه ما عنتم (: سخت است بر او آنچه بیازاردتان. سخن از رحمهٌ للعالمین است. همه؛ حتی آن زن یهودی که یک روز خاکستر داغ نریخت هم.)
حریصٌ علیکم (: دل بسته است به شما. دوستتان دارد. برای هدایتتان حرص میورزد؛ به همان شدت که شما خود برای گمراهیتان!)
و بالمؤمنین رئوفاً رحیماً (: و با مؤمنان رئوف است. مهربان است.)
*
همین است دیگر.
چه میشود کرد؟!
فقط...
*
دعا میکنم ـ به خلاف عرف معمول ـ این لباس برای تو وسیلهی کشتن هوس باشد، نه چراندن آن. ردای بیداری باشد، نه لباس خواب. ابزار نبرد باشد، نه تکسب و تعیش. آغاز بارش ابتلائات باشد، نه امتیازات. اسباب هیچشدن باشد، نه کسی شدن. و منشاء وصل با خلق باشد نه فصل.
*
مسعود عزیز!
بهتر از من میدانی که در این زمانهی بیتمیزی سره و ناسره، در این عصر قافیهشدن خدا و خرما، در این روزگار ذبح شرعیکردن حقیقت در مسلخ مصلحت4، در این بازارمکارهی نان شب را به نرخ روز خوردن و به نام خدا خلق را به بیراهه کشاندن و در جهل واگذاردن، در این دوران استحمار مردم با نام دین، و در این برههی همنوایی چوپان با گرگ، کار تو و روز و حالت، صعب کاری، بوالعجب روزی، پریشان حالتیست.
*
در این گلشن دو روزت خندهکاریست
مبادا غره گردی، گل بهاریست
حریف پاکبازان وفا باش
که جز سر، هرچه بازی، بدقماریست
مباشید از خواص جاه، غافل
بجنگید ای خروسان! تاجداریست
چه فقر و کو غنا !؟ عام است رحمت
ز خشک و تر مگو، یک چشمه جاریست
غبارت چون سحر گر اوج گیرد
فلکها پایمال خاکساریست
جهان، مجنون سودای نقاب است
ازین غافل که لیلی بیعماریست5
*
بیش از پیش مراقب سلامتیات باش!
اخبار را که میشنوی؟!
این روزها «وبا» بدجوری شایع شده است.
آنهم از همه نوعش!
(برای شهید حاج حسین خرازی)
آن مرد رفت و گفت:
«این راه، رفتنی ست
حتی بدون پا
حتی بدون سر
حتی بدون دست»
*
آن مرد رفت و گفت:
«در امتدادِ آن
پیمانِ در الست
باید ز جان رهید
باید ز دل گسست»
*
چشم انتظار ماست
برخیز همسفر!
هيكل نحيف و لاغر، محاسن كوتاه خضاب شده، پيشاني بند سرخ «يا زهرا» به اضافهي شال سبزي كه هميشه دور كمرش ميبست و عمامهي سفيدي كه هميشه بر سر داشت و تا آن روز، هيچكس رازش را نفهميد. اين همهي چيزي بود كه با آن مي شد در اولين نگاه، «سيدعبدالله» را در جمع، به راحتي پيدا كرد.
به قول بچهها، از آن زير خاكيهاي ناب بود. از آن پيرهاي با صفايي كه وجودشان ميتوانست يك لشكر را به تنهايي شارژ كند.حتي قديميترين و با سابقهترين بچهها هم، اول ورودشان به منطقه از زير قرآن «سيد عبدالله» رد شده بودند. ظاهراً كه هيچ رده و سمتي نداشت. ولي عجيب هر جا «كار» بود، حتماً سروكلهي او هم پيدا ميشد. بيبرو برگرد.
گاه به گاه بچهها سربه سرش ميگذاشتند كه:«سيدعبدالله! مگه تو سيد نيستي؟ پس چرا عمامهات سفيده؟ نكنه از اون سيد قلابيها باشي؟!» يه عده هم مي گفتند:« حتماً قبلاً سياه بوده، اما زير آفتاب منطقه بيرنگ شده! آخه مگه نشنيدين كه ميگن سيدعبدالله از همون بچگيهاش تو اين منطقه خاك بازي ميكرده؟!» بعضيها هم نمازهاي پر آب وتابش را دستاويز ميكردند كه: «عمامهي سيد هم مثل خودش از خوف خدا رنگش پريده!» در مقابل، سيدعبدالله هميشه ميخنديد و ميگفت: «نه باباجان! اين عمامه نيس. اين كفنمه پيچيدم دور سرم كه هميشه حواسم بهش باشه.» بعد هم سرش را ميانداخت پایين؛ آهي ميكشيد و ميگفت: «عمامهي من يه رنگ ديگهاس. آره باباجان! يه رنگ ديگه.»
*
دست راستش كه به كلي قطع شده بود. از سرتا پايش هم يك جاي سالم نميتوانستي پيدا كني. همهي بدنش شده بود همرنگ پيشاني بند«يا زهرا»اش. حتي عمامهاش هم.
ديگر حالا همه فهميده بودند كه رنگ عمامهي سيدعبدالله چه رنگي است.
به يعقوب بگوييد
براي مداواي چشماناش
چارهي ديگري بينديشد
*
اينبار
پيراهن
قرمز
نارنجي
زرد
نيلي
آبي
بنفش
با يك منشور ساده ميتوان
اين رنگها را بيرون كشيد
خدا نور است
كاش ميشد بفهميم
رنگ خدا چه رنگي است ؟
شايد هم بيرنگ باشد
از كجا معلوم ؟!
بايد به فكر يك منشور بود
کدخدای فطرت آباد
برای مردی که این روزها همه منتظرش هستند
اسبها ناآرام
گوسپندان بی پشم
گاوها بی شیرند
کودکان
ـ از مرض حصبه و طاعون و وبا
دم به دم می میرند
مردمان، اما، در بستر خواب
غوزه ی پنبه ز صحرا چینند
*
کدخدای ده پُرغفلت ما!
عزم بیداری این خواب کنید
قدمی رنجه نمایید و دمی
پای در آب کنید
و بینید چه بر رود شده ست
در همین چند صباحی که نبودید
گِل آلود شده ست
خرمن آذُقه مان
در مسیر گذر صاعقه ها
دود شده ست
*
کدخدای ده پُرآفت ما!
بعد از آن روز که از ده رفتید
ملخانند که از خاک و هوا می آیند
دسته دسته سگ و گرگ است
ـ که هار
از ده پایین دست
سوی آبادی ما می آیند
پاسبانان به تمسخر گویند
که: نترسید
که: گرگان به چَرا می آیند
من ولی می دانم
که به تاراج
به املاک شما می آیند
لشکر ابرهه اند
که سوی بیت خدا می آیند
*
کدخدای ده آشفته ی ما!
گفته بودید سفر کوتاه است
غصه ها می گذرند
فرجی در راه است
کاش می دانستم
پس چرا بانگ قدم های شما
در دل دشت، دگر خوابیده ست؟!
نکند باز ز دست و دل ما
غلطی سر زده و
دل پُرعاطفه تان رنجیده است؟
تیزبین چشم شما
نکند باز خطایی دیده ست؟
*
کدخدای ده ویرانه ی ما!
تو که اینجا بودی
کوچه ها خاکی بود
رنگ سالوس نداشت
همه بودیم رعیت، و کسی
نام قابوس نداشت
تخت طاووس نداشت
و مگر یادت نیست
در تمام ده ما
ـ هیچ کسی
جز تو فانوس نداشت
ای تو هم چشم و چراغ ده ما!
در نبودِ تو کنون
«فطرت آباد» دگر کور شده ست
برکت از سفره ی ما دور شده ست
آب آن چشمه که در سینه ی کوه
وقف ده کرده بُدی
شور شده ست
*
کدخدای ده بی رونق ما!
کاشتی
ما که نمی دانستیم
دانه را باید: داشت
برگ ها می گویند
وقت برداشت شده ست
باغبان همه آبادی ها!
ما غریبیم
سرک یادت هست؟
ما سرِ سفره ی تو نان و نمک ها خوردیم
میزبان دل ما!
حرمت نان و نمک یادت هست؟
باز این طفل خطایی کرده
پیر مکتب خانه!
قصه ی چوب و فلک یادت هست؟
آب ها پُررنگ اند
آردها پُرسنگ اند
آسیابان نظیف!
پاک سازی به الک یادت هست؟
چینی فطرت مان
از سر تاقچه افتاد و شکست
ذوالفنون همه کار!
شیوه ی رفع ترک یادت هست؟
*
کدخدای ده پُرغصه ی ما!
بعد تو هر که دلش می گیرد
روی پرچین دعا رفته و آواز کند:
کاشکی باز کلون درِ ما ساز کند
کدخدا آید و در باز کند
راز ما بیند و بس ناز کند
*
کدخدای ده جان بر لب ما!
پیر ما!
صاحب ما!
وقت آن ست که از گرد سفر بازآیید
سهم اربابی تان محفوظ است
ای که درمحکمه ات
اشک مظلوم فقط پیروز است
حال مان را بنگر
گُرده هامان زخمی ست
پشت مان خم دارد
دل مان غم دارد
و خدا می داند
«فطرت آباد» فقط چون تو یکی
کدخدا کم دارد