«الهي واجعلني ممن ناديته فاجابك و لا حظته فصعق لجلالك فناجيته سراً و عمل لك جهراً»
مشغول كتاب خواندن بود. اما آن صدا نميگذاشت تمركز پيدا كند. صدا را تعقيب كرد. در صندوقخانه را گشود. حسودياش شد : « چه صوت قشنگي داره داداش محمد!»
*
درس خوان بود. كنكورش را كه داد ، بلافاصله رفت اهواز. پرسيدم : « پس امتحانت چي شد؟»
گفت : « امتحان اينجايم كه خوب شد مادر! دعا كنيد امتحان آنجايم هم خوب شود.»
*
ما كه از كارهايش سر در نميآورديم. هر وقت هم ميپرسيديم « آنجا چكار ميكني؟» ميخنديد و ميگفت: «هيچي ، واسه رزمندهها يه دعاي كميلي ميخونم و اونا هم گريه ميكنن.»
بعدها از زبان همان رزمندهها شنيديم كه فرمانده گردان بوده است.
*
در عمليات محرم، فرمانده گردان ما بود. در منطقه مستقر شده بوديم كه خبر رسيد : « عمليات لو رفته است» كار ستون پنجم بود. آتش سنگين دشمن روي سر بچهها باريدن گرفت. خيليها همان موقع حين وضو گرفتن به شهادت رسيدند. اوضاع بدي شده بود. محمد همراه آقا مصطفي ردانيپور آمد به مقر گردان و به من گفت: «مصطفي! سريع نيروهايتان را از چادرها بيرون بكشيد و به صحرا هدايتشان كنيد.» آتش توپ و خمپاره بود كه روي چادرها ميريخت. محمد بلندگو را دستش گرفت و شروع كرد به خواندن :
خيمهها ميسوزد و شمع شب ...
*
«آخر مادر! خدا پنج تا بچه به شما داده. نميخواي خمسش را بدي؟» چطور دلم ميآمد. پارهي جگرم بود. دوستش داشتم. استكان چايي را جلوي خودم گذاشت. هيچوقت راضي نميشد من برايش چاي يا غذا بياورم. خيلي براي من و پدرش احترام قائل بود.
«اگر رضايت شما در وسط نباشد اونوقت كار من يه جور گناه ميشه.»
چكار ميتوانستم بكنم. آنقدر اصرار كرد كه بالاخره از زبانم شنيد : « راضيام به رضاي خدا. هر چي قسمت باشه . برو» خنديد. بلند شد و مرا بوسيد و گفت : «خوشم اومد ... حالا شد».
*
«يك شب با چند نفر از بچهها بدجوري محاصره شده بوديم. هر چه مقاومت كرديم، بي فايده بود. تمام آن بچهها شهيد شدند. من هم كه زخمي شده بودم، خودم را به مردن زدم. عراقيها يكي يكي بالاي سرمان ميآمدند و تير خلاص ميزدند. سرم را آرام زير بدن جنازههاي خوني بچهها بردم و تمام صورتم را خوني كردم؛ جوريكه فكر كردند تير به سرم خورده و تمام كردهام. به خاطر همين از زدن تير خلاص منصرف شدند. كمي روي بدنهايمان راه رفتند و با تمسخر رجز خواني كردند و برگشتند...»
دومين باري بود كه مجروح شده بود. بعدها اين خاطره را براي دوستانش تعريف كرد؛ موقع بستري بودنش در بيمارستان. همان جا هم به آنها گفت كه چقدر دلش ميخواهد ازدواج كند.
*
هميشه وقتي ميخواست برود جبهه، اول با دوستانش ميرفتند مسجد با گلدسته. پيش حاج آقاي جزايري. از او خداحافظي ميكردند و او هم از زير قرآن ردشان ميكرد و در گوششان دعا ميخواند.
اين بار، اما ديگربه آنجا نرفت. ميگفت : « حاج آقا در گوشمان وردي ميخواند كه نميگذارد شهيد بشويم.»
*
ظهر بود. تازه از مسجد برگشته بودم. آرام و قرار نداشت. هي اين طرف و آن طرف ميرفت. نهار هم نخورد. روزه بود ديگر طاقت نياوردم. پرسيدم : «چيزي شده؟» ايستاد. نفس عميقي كشيد و زل زد تو چشمانم: « ما ديگه كارمون رو انجام داديم. ديگه وقت رفتنه.» ترسيدم. به دلم افتاد : « اين بار اگه بره ديگه بر نميگرده.» خواستم مانعش شوم. نشد. رفت و ديگر برنگشت.
*
از پشت در صدايش مفهوم نبود. اما ميشد فهميد آنوقت شب مشغول چه كاري است . مهر پدريام گل كرد: «خدايا! هرچی ميخواد مستجاب كن!»
دو ماه بيشتر طول نكشيد . دعاي پدر و پسر،هر دو مستجاب شد. خبر شهادت محمد را آوردند.
*
والفجر 2 بود. محمد در عمليات مسئوليتي نداشت. هم به خاطر جراحتهايي كه داشت و هم به خاطر اينكه بايد خودش را براي عمليات بعدي آماده ميكرد. حتي در اسلحهخانه هم اسلحهاي تحويلش نداده بودند. چون براي شركت در عمليات نياز به مجوز حاج حسين خرازي بود، كه او نداشت.
ولي محمد كسي نبود كه به اين آسانيها زير بار برود. اين بود كه آمد سراغ من تا اسلحهام را به او بدهم. من اسلحهام را خيلي دوست داشتم. از آن كلاشينكفهاي اصلي بود كه حتي زير آب هم كار ميكرد. هر چه ميگفتم به گوشش نميفت كه نميرفت. از او اصرار بود و از من انكار. ميگفت : « قول ميدهم اگر شهيد شدم، تو را طلب كنم.» عاقبت آنقدر اصرار كرد كه راضي شدم. اسلحه را گرفت و رفت.
كسي چه ميدانست آن رفتن آخرش است.
*
جنازه را نميآوردند. ميگفتند : « كمي آنطرفتر از جنازهي آقا مصطفي ردانيپور، زير آتش دشمنه. نميشه آوردش» بيتابي مي كردم. دلم غوغا بود. كسي در خواب بهم گفت ، نماز امام زمان بخوانم. خواندم. هر نيمه شب. 18 روز گذشت. اين بار خودش به خوابم آمد : « مادر !چرا گريه ميكني؟» از خواب پريدم. تلفن به صدا در آمد: « بياييد سردخانه. براي شناسايي.»
*
نام : محمدرضا رياحي
ولادت : روز شهادت امام جعفر صادق (ع)
شهادت : روز شهادت امام جعفر صادق (ع)
سمت : فرماندهي گردان امام جعفر صادق (ع)
«به اطلاع ميرساند، مراسم تشييع جنازهي برادر شهيد محمدرضا رياحي فردا از محل مدرسهي امام جعفر صادق(ع) به سمت گلستان شهدا برگزار ميشود.»
*
«محمد، مثل هر جوان ديگري خواهان يك زندگي خوب بود. روح پاك و عدالتجويانهاي داشت. هميشه به فكر دفاع از مظلوم بود. ترس در وجودش راه نداشت. در كارهايش جدي و منظم بود. لباس پوشيدنش هم تميز و مرتب بود. در بسيج مدارس مربي بود و كلاسهاي آموزش قرآن برگزار ميكرد. در بحثهاي سياسي و عقيدتي فعالانه شركت ميكرد و مطيع ولي امرش بود . از خطاي دوستانش به سادگي ميگذشت؛ اما در مقابل دشمن مثل شير غرنده بود. كلامش صراحت داشت و هميشه به اشتباه خودش اعتراف ميكرد. خلاصه آنكه براي همهي ما يك معلم واقعي بود.»
عادت کرده ایم
به تکرار هر روزه آن حکایت همیشگی
خوشه، همان خوشه است
گندم، همان گندم
*
دیگر، ولی
برگی برای پوشاندن
باقی نمانده است.
در گذشته های دور
در مشرق زمین
همیشه
قدرت از آنِ کسی بود
که آب را
در تملک خود داشت
*
ای قدرتمند!
تشنه ایم
از مهر مادرت
به کام مان ریز
قطره ای
باورم نمی شود
تو «سمیع» باشی
وقتی ضجه های دلم را می شنوم
باورم نمی شود
تو «بصیر» باشی
وقتی حال و روز دلم را می بینم
باورم نمی شود
تو «رحیم» باشی
وقتی دلم را
پاره
پاره
پاره می یابم
*
رسولی باز فرست
تا دیگر بار
ما را
درس توحید گوید
مرا ببخش!
خودت که بودی
خودت که دیدی
خودت که می بینی:
سنگ ها اسیرند و
سگ ها آزاد
*
دیگر عادت کرده ام
به این توبه های یک روزه
تو هم عادت کن!
توبه
برگشت
درست از همان راهي كه رفته بود
اين بار اما
ديگر پشت سرش را هم نگاه نكرد
*
هميشه از «ارتفاع» ميترسيد
به يك باره
تا همين چند صباح پيش
ميديديمش
همين جا
بین خودمان
به یک باره چه شد
كه حالا
او هست و ما نيستيم ؟!
«هَمين ديروز موشك خُرد به خانهتان وَ فاطمه زَنِت وَ زُهره كوچولو هَر دوتا موندَن زيرِ آوار... اوزاعِ خيلي بدي شده. مَن وَ باباي پيرت هَم به اِسرارِ برادرات داريم اَساسها را جمع ميكنيم تا همين امروز فردا
برگرديم ده...»
بعد از آن همه سال، هنوز ميتوانست دستخط بي بي را تشخيص بدهد. ياد روزهايي افتاد كه از روي كتابهاي نهضت برايش ديكته ميگفت. براي چندمين بار تاريخ نامه را نگاه كرد: فروردين 65
«چند بار فرستاديم. اما يه بار ميگفتن شهيد شده، يه بار ميگفتن اصلا همچين اسمي تو ليست صليب سرخ نيس. خلاصه هر بار به يه بهونه پس مياومد. اون خدا بيامرزم تا آخرين روزاي عمرش هنوز پيگیر بود. اما خب ديگه؛ چه ميشه كرد؟ حتماً تقدير همين بوده. نگفتي حالا ميخواي چيكار كني؟»
چكار ميتوانست بكند. ياد ديروز افتاد كه دنبال خانه ی دوست قديمياش جواد ميگشت و به كوچهاي برخورد كه نام او را داشت. هيچ چيز سر جايش نبود. حتي توي پايگاه هم كسي نبود كه بشناسدش. اما براي مرد هيچكدام اينها به اندازه او اهميت نداشت. ساك خاكي رنگ و رو رفتهاش را دستش گرفت و از ستاد زد بيرون. رفت سر خيابان و جلوي اولين تاكسي را گرفت :
« جماران ؟».
این روزها
این روزها
در به در
در کوچه و خیابان
دنبال کسی می گردم
که نمی شناسمش
اما می دانم
که قرار است
روزی
یک سیلی به من بزند
*
و هرچه می گردم
نیست.
مناجات
حكايت گرسنگيكشيدنها
و خم و راستشدنهايم را
تو خود
بهتر از هركس ميداني
در پيشگاه تو
من آن روسپي هفتادسالهام
بی هیچ آبرویی
ذايقههامان
از اين غوغاي بدليجات رنگ و وارنگ
كور شد
و چشمهامان
از زرق و برقشان
اي جنسِ اُرجينالِ خدا!
جمعهبازار شد
بيا!