روشن+ فكر
يا
وقتي يك پنجاهوهفتي هوسميكند شعرپستمدرن بگويد
امروز روز خوبي است
روز تولد من است
و من ميخواهم متولد شوم
نميداني چه كيفي دارد
كه آدم درست در روز به دنيا آمدناش
امروز خيلي چيزها فهميدم
امروز باور كردم
فقط ميشود
از بومهاي نقاشي گرفت
و زيبايي خيلي از چهرهها را
با يك دستمال خيس
ميشود از بين برد
و ميشود تنها با يك سوزن تهگرد
از بعضي كوهها
كاهي ساخت
ميشود يك عمر زندگي كرد
و حتي يك داستان از كوندرا نخواند
ميشود از كنار خيلي سئوالهاي هميشهسئوال
كه مثلاً دوراس كيست؟
يا ميانهات با سيلوراستاين چطور است؟
با بيتفاوتي گذشت
و باور كرد
زندگي زيباست
حتي اگر يك قطعه هم از شاملو بلد نباشي
و در موقعيت آسمان و زمين
تغيير بهخصوصي رخ نخواهد داد
اگر حين بيرونآمدن
از سينمايي با پردهي سگكشي
بگويي: «مزخرف»
يا حتي: «آشغال»
و ميشود كسي حالاش از طعمگيلاس بههم بخورد
و يا وسطِ خواندن شازده احتجاب
كسي عق بزند
و باور كنيد
اگر پايينتنهي انسان در ليست خلقت نبود
خيليها هيچ حرفي براي گفتن نداشتند
و اگر خدا انگور را نميآفريد
حوصلهي كاراكترها سر ميرفت
و اگر منقل نبود
همهي شعر معاصر ايران
در جزوهاي كوچك جا ميشد
و به خلاف نظر بيشترِ منتقدان
بين آروغ و هنر
لااقل ذرهاي تفاوت هست
و باور كنيد
هستند گوشهايي
كه سمفوني مردگان
برايشان زيانآور است
و هستند عشقهايي
كه به بستر ختم نميشوند
و هستند هامونهايي
كه از گاو هم بدترند
و هستند ايمانهايي
كه نام كگار را
يكبار هم نشنيدهاند
و نبايد فكر كنيم
اگر كسي از يك جغد كور و بدريخت
خوشش نميآيد
احمقي است
كه يكجو ادبيات حالياش نميشود
همانطور كه تعجبي ندارد
اگر كسي بگويد
بامدادخمار را سروش نوشته است
و اگر از من ميشنوي
فقط به خاطر يك شعر فروغ
پوستر فردين را به ديوار اتاقات نزن
و فكر نكن كه واجب است
يك تئاتر بيسروته را
تا آخرش تحمل كني
يا حتماً بايد
قطعهي چهارم موتسارت را
شنيده باشي
و مپندار
كه هر تكهسنگ بدقوارهاي
بالقوه يك تنديس فلسفي است
و غلط است
اگر گمان ميكني
همهي خطخطيهاي عالم
مفهومي در خود نهفته دارند
و به روزي فكر كن
كه او بفهمد
متن نامههاي فدايت شومات را
خليلجبران نوشته است
و تمرين كن
اگر كسي از تو
دربارهي متافيزيك حضور دريدا پرسيد
بيدرنگ بگويي:
«نميدانم»
بدون آنكه رطوبت بدنات كموزياد شود
و باور كن همهي اهل كلاس
مثلخودت
از فلسفهي هگل
چيزي سر در نميآورند
پس نترس
و بپرس
و گمان نكن اگر كوئليو
بهجاي نويسندگي
يك كشاورز ساده بود
يا يك افسر وظيفه
يا حتي يك تاجر ادويه
زندگي چيزي كم داشت
و احترام بگذار
به نظر كسي كه معتقد است
همهي كتابهاي بوبن
كتاب بيهودهاند
و فكر نكن
اينجا يا آنجا بودن
در هدرشدنات نقشي دارد
يا اگر يك شب
بدون چتكردن بخوابي
خوابهايت سياه و سفيد ميشوند
يا اينكه
هرچه ركيكتر به آخوندها فحش بدهي
كلاسات بالاتر ميرود
و باور كن
ميشود حين يك شب شعر
يا يك گپ فلسفي
يا بازديد از يك گالري
پرسيد:
«خانم ! ببخشيد
قبله کدام طرف است؟»
كه بين نخل كن
و نخل خرمشهر
از زمين تا آسمان فاصله است
و يقين داشته باش
از كارل ماركس
تا كارل پوپر
يك تيغ ژيلت
بيشتر راهي نيست
و من اگر جاي تو بودم
هيچوقت
رنگبازيهاي خواهر كوچكام را
از منظر كوبيسم
تحليل نميكردم
و هيچوقت
به طبيعت زيبا
با عينكهاي دودي نيچه و فرويد
نمينگريستم
و به خياباننشينهايي
كه تنها جرمشان بيگناهي است
با چشم حريص لنزهاي سوژه
خيره نميشدم
و اگر از صداي زن خوشم نميآمد
تمام نوارهاي دلكشم را پاك ميكردم
و لحظهاي هم به اين فكر نميافتادم
كه ميشود با ترانههاي سياوش
به خلسه رفت
يا با تماشاي يك غروب دلانگيز
يا غلتيدن در چمنهاي خيس يك پارك
معنويت را تجربه كرد
يا با چند تكهسنگِ هرجايي
و مشتي پشم
و نسخههاي قمشهاي
عارف شد
و به اين فكر ميكردم
كه بنفش
رنگ مناسبي نيست
براي جيغهايي كه ميتوانند
ارغواني يا نارنجي باشند
و اين كه مريم
شايد به زيبايي مگنوليا نباشد
اما گل براي بوييدن است
و امكان ندارد
كسي با گيتار
بتواند الههيناز بزند
امروز روز خوبي است
روز تولد من است
و من می خواهم متولد بشوم
نميداني چه كيفي دارد
كه آدم درست در روز به دنيا آمدناش
متولد شود
امروز با يك گچ سفيد
روي تختهسبز دفتر خاطراتام نوشتم:
« چشمها را بايد شست
با اسيد بايد شست »