آرزو
28 شهریور 83 ـ اصفهان
من اینجا و
کمی آنسوتر از من، تکدرخت بیدی و
آنسوترش رودی خروشان و
مقابل، باغی و
پشتش، نمایان، برج و بارویی و
بر آن برج، سربازی و
در دستش تفنگی و
سرِ آن لولهاش، پروانهای خوشرنگ
*
و من
تنهاگلی
ـ تبعیدی صحرا
شکوفان از دل یک سنگ
غریب و بیکس و دلتنگ
*
پس از این سالهای سخت و جانفرسا
شود آیا
که آن پروانهی زیبا
نماید سوی من، آهنگ؟
کلاغسیاه
18 مرداد 83 ـ اصفهان
ما اون کلاغسیاهای جیغجیغوی پریشونیم
رو سیم برق خونهمونه، اما یه جا نمیمونیم
شهر به شهر و ده به ده، کوچه به کوچه، سیم به سیم
نشد یه بار تو قصهها، به خونههامون برسیم
نه مثل بلبل بلدیم، چهچه مستون بزنیم
نه مثل طاووس میتونیم، رنگ به گلستون بزنیم
نه مثل شاهین و عقاب، پر میزنیم اون بالاها
نه این پایین کز میکنیم، میون مرغ و خروسا
ما اون کلاغسیاهای غریب و بیهمزبونیم
تقدیرمون همینه که، تنها تا آخر بمونیم
نشد یه بار، پرندهای، عاشق یک کلاغ بشه
خاطرخواه صدای قارّ و قار، تو دشت و باغ بشه
اون روزا که سیمی نبود، به جای تیرای چراغ
ولو بودیم تو مزرعه، پلاس بودیم تو دشت و باغ
اون قدیما، مثل حالا، علاف و حیرون نبودیم
چاپارچی پاییز بودیم، تو کوچه ویلون نبودیم
یادش بخیر! با برگای نارنجی و قرمز و زرد
رو بوم و بر، جار میزدیم: آهای اومد پاییز سرد
مترسکای مزرعه، الاکلنگ ما بودن
ذرتا و گندمکا، لذیذترین غذا بودن
تو قصههای بچهها، با روباه اخموی پیر
کَلکَل و دعوامون میشد، سرِ یه قالب پنیر
تو کوچهها تکخالِ سیبلِ سنگِ آدما بودیم
همیشهی خدا گُلِ نفرین پیرزنا بودیم
وقتی یه جا پنجرهی خونهای رو باز میدیدم
جَلدی میرفتیم تو اتاق، جواهری میدزدیدیم
همیشه رنگ ما مثال رنگ بالاتری بود
جامون تو قصهها همهش، اون جملهی آخری بود
اما حالا، اِی، چی بگیم، دَس رو دلامون نذارین
نمک رو زخممون نشین، وقتی که مرهم ندارین
اونقده قلب و دل آدما، دیگه، سیاه شده
که نسبت اونا به ما، نسبت شب به ماه شده
دیگه کسی وقت نداره، به آسمون نیگا کنه
سنگی تو مشتش بگیره، نثار بال ما کنه
دیگه برای قارّ و قار، دل و دماغ، نه نداریم
برای شبگردیهامون، باغی سراغ، نه نداریم
روباهای این روزگار، فرصت دعوا ندارن
بچهها و قصههاشون، کاری به ماها ندارن
کاسبیمون حالا دیگه، بیرونق و کساد شده
رؤیای ذرتخوریمون، اسیر دست باد شده
ما اون کلاغسیاهای پُر قیل و قال ویلونیم
رو سیم برق خونهمونه، اما یه جا نمیمونیم
شهر به شهر و ده به ده، کوچه به کوچه، سیم به سیم
یه روز مییاد که آخرش به خونههامون برسیم
اولین دعای 85
یا مقلب القلوب
تنگه و سیاهه قلب و دلهامون
دیگه بالا نمییاد نفسهامون
کاش میشد حالا که فصل نو شده
آقامون
اون مسافر غریب
ـ از سفر دراز بیاد
تو خودت خوب میدونی
توی چنتههای ما هیچ چیزی نیس
مگه از دستای اون کاری بیاد