تبليغاتX
روستای فطرت آباد
گاه نوشتهای ادبی، فرهنگی و اجتماعی محسن حسام مظاهری

بوش­نامه

به بهانه نامه احمدی نژاد به بوش

۱۲خرداد ۸۵ ـ اصفهان

 

 

۱

ني بيم ز گرما و نه توفان بكنم

گر سر برود، عهد به پيمان بكنم

يك عمر گنه كرده­اي و ظلم، بس است

من آمده­ام تو را مسلمان بكنم

 

۲

يك عمر پيِ هوس زدي گام، بيا!

گشتي به جهان، خيره و بدنام، بيا!

گفته­ست خدا كه توبه هم مقبول است

آغوش گشوده است اسلام، بيا!

 

۳

اي بوش! بيا از خر شيطان، پائين

يك چند عوض نما تو دين و آئين

دنيا و زخارفش، رها كن، و بيا

با هم برويم، يك سفر تا نائين!

 

۴

با من باشي، آخرت هستي: نايس

با او باشي، هر دو دنيا چون: آيس

بدبخت! لگد نزن به اقبال خودت

ميل خودت است، يا من و يا آن رايس

 

۵

يك سوي، تو و اروپاي نازنازي

در سوي دگر، ما، به غني­ترسازي

ديگر بسه اين بازي تكراري و زشت

اي بوش! بيا كمي عدالت­بازي!

 

۶

عقبا و جهنم و بلا در پيش است

صد رنج و شكنج و ابتلا در پيش است

من خود به جهان، با سونامي آمده­ام

اي بوش! بترس! كاترينا در پيش است

 

۷

مردانه بيا و ترك ناداني كن

يك چند صباح هم مسلماني كن

حالا كه به تو، پيش همه، رو زده­ام

اي بوش! بيا و آبروداري كن!

 

۸

تو تشنه بشو، كاسه و كوزه­ت با من

تو راه بيا، گيوه و موزه­ت با من

هرچند كه اولش كمي دشوار است

تو توبه بكن، نماز و روزه­ت با من

 

۹

در اين ستم­آبادِ پُر از دوز و كَلَك

من خواستم از كرم، كنم بر تو كمك

بيچاره! دلم براي تو سوخته بود

حالا كه تو ظرفيت نداري، به درك!

 

۱۰

هستي، همه، چفت و بست محكم دارد

فرجام جهان، قاضي و مَحكم دارد

مسلم نشدي، نشو، مگر نوبرش است؟!

آدم مث تو، خدا، مگر كم دارد؟

 

۱۱

ما هم بلديم، خويش راحت بكنيم

پولي ندهيم، خرج پاكت بكنيم

حالا كه جواب نامه را ننوشتي

بي­جنبه! اقلّ كم بيا چت بكنيم!

 

۱۲

اي كاش كه از زندگيت سير شوي!

در راه عبور كاميون، زير شوي!

حالا كه به نامه­ام ندادي تو جواب

اي بوش! الهي كه زمين­گير شوي!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385   توسط محسن حسام مظاهری  | 

 

                                                                                     انرژي هسته­اي

۹ خرداد ۸۵ ـ اصفهان

 

دوش شنيدم كه زني، وقتِ خفت

با عتاب

همسر خود را بگفت:

 

شوهر درمانده و بدبخت من!

شوي ستم­ديده و جان­سخت من!

اي ، كه وجودت همه يك لاقباست

هركه بدين وضع، ز فرسنگ­ها

بيندت از دور، بگويد: گداست

 

بيست سال

آزگار

تلخ­تر از زهر مار

با ستم و فقر و پريشاني­ات

ساختم

پاي تو و زندگي­­ات، سوختم

عمر و جواني، همه را باختم

سر بنهادم برت، از بيش و كاست

دم نزدم

تا كه نگويند: چه بي­چشم و روست

بي­ادب و بي­حياست

خواسته­ها دفن نمودم به دل

شِكوه نكردم

كه نگويند: چه پُرمدعاست

معدن ناز و اداست.

 

ليك مرد!

يك نظر اطراف خودت را ببين

تا كه بفهمي دلم

اين دل پروصله و بي­صاحبم

از چه به هول و ولاست:

 

سفره­مان

خالي از آب و غذاست

خانه­مان

كوچك و پرابتلاست

رنگ­مان

رنگ گچ و

روي­مان

مثل رخ مرده­هاست

كودك تب­دار و پريشان­مان

بي­دواست

آن پسر تنبل و علاف­مان

سر به هوا و بلاست

دخترمان، بي­جهاز

زندگي­اش بين زمين و هواست

قصه­ي بيچارگي و فقرمان

شهره شده، بر ملاست

نقل پريشاني و افلاس­مان

نقل همه قوم و خويش

ورد زبان در و همسايه­هاست

 

خود بگو

بي­حسد و بخل و كين

در كدام

مسلك و آيين و دين

اين­همه

رنج و فلاكت رواست؟

 

مرد بخنديد و بگفتا كه: زن!

باش چو سابق، صبور

اين­قدر از درد و بلا دم نزن

در دل ديوار شب

رو به نور

رو به سپيدي روز

روزنه­ها، راه­هاست

غم چه خوري؟

چون هنوز

انرژي هسته­اي

حق مسلم ماست.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385   توسط محسن حسام مظاهری  | 

اوس کریم

۲۷آذر و ۳ دی ۸۳ ـ تهران

(برشي از يك منظومه)

 

 

اوس کریم! اوضا خرابه اوس کریم!

کوچه کوچه منجلابه اوس کریم!

 

اوس کریم! ده پُرِ لات و لوت شده

کار ریش سفیدامون سکوت شده

 

قحطی اومده، زمین خشکه زده

وضع دشت و باغامون خیلی بده

 

ده دیگه مثال دشت خون شده

مثِ یه گله ی بی چوپون شده

 

مثِ شبدر، کف کوچه افیونه

بطری بطری عرقه تو هر خونه

 

شرف و ناموس و غیرت و حیا

مث تریاک دود شد و رف تو هوا

 

اوس کریم! گندم، گل گندم، اوس کریم!

کو دوای درد مردم، اوس کریم؟

 

*

 

شیر بی یال و دُم و شیکم شدیم

تا کمر از بار غصه خم شدیم

 

مردامون بی غیرت و بلا شدن

زنامون، آخ که چه بی حیا شدن

 

پسرا دنبال چش چرونی ان

پیِ عشق و حال نوجونی ان

 

دخترا پا آینه ها بارشونه

فکر سرخاب سفیداب کارشونه

 

غیرت مردای ده اخته شده

درِ مسجد، عوضش تخته شده

 

بوی گند و گـ... می ده سر تا پامون

شَل شده، قلم شده جُف پاهامون

 

اوس کریم! گندم، گل گندم، اوس کریم!

کو دوای درد مردم، اوس کریم؟

 

*

[...]

*

کو دیگه حرمت این ریش سفید

سر تا پای حرمتو یه گربه ر...

 

کو دیگه تکیه؟ کجاس امومزاده؟

صدای اذون یه عمره نَیمده

 

روزگار به طبل بدعهدی زده

پستونای گاوامون قحطی زده

 

مرغا چش سفید شدن، تُخ نمی شن

بره ها هوایی ان، لُخ نمی شن

 

گله دیگه پی فرمون نمی ره

چوپون از گرگ و شغال گریزونه

 

چوپونا دربدرِ علف می شن

بره ها دق می کنن، تلف می شن

 

اوس کریم! گندم، گل گندم، اوس کریم!

کو دوای درد مردم، اوس کریم؟

 

*

 

دیگه پشمی به کُلا نیس، اوس کریم!

دیگه رحمی تو دلا نیس، اوس کریم!

 

هرچی داشتیمو نداشتیمو دادیم

غمبرک زدیم و از پا افتادیم

 

به ابالفضل که دیگه نا نداریم

واسه موندن توی ده جا نداریم

 

دیگه وقتشه که غصه بَن بشه

بوی الرحمن ده بُلن بشه

 

دیگه وقتشه که بارون بزنه

شُرشُرِ آب، خواب ناودون بزنه

 

فقط از دستای تو کاری می یاد

تو خودت گفتی که آقایی می یاد

 

اوس کریم! گندم، گل گندم، اوس کریم!

کو دوای درد مردم، اوس کریم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385   توسط محسن حسام مظاهری  | 

زشت و زیبا

 

 

می‌خواهی بالا بیایی که چه؟

عزیزت سازند

به حراجت گذارند

جامه‌ات را پاره کنند

*

میل خودت است

اما

من اگر جای تو بودم

ترجیح می‌دادم

یوسفی طعمه‌ی‌گرگ‌شده باشم

آن‌گونه که برادرانم به یعقوب می‌گفتند

*

بسا دروغ‌ها

که زیبایند

و بسا راست‌ها

که زشت

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385   توسط محسن حسام مظاهری  | 

آشناغریب

شهریور 84 ـ اصفهان

 

ای آشناغریب!

بازآ که دل، عجیب

این روزها

ـ بهانه‌ی وصل تو کرده است

حس می‌کند که بی‌تو گُلی خشک و بی‌بهار

یا چشمه‌ای‌ست

ـ کز ستم خویش مرده است

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385   توسط محسن حسام مظاهری  |