تبليغاتX
روستای فطرت آباد
گاه نوشتهای ادبی، فرهنگی و اجتماعی محسن حسام مظاهری

غسل جنابت

به بهانه­ي شعر «نوار بهداشتي» مسعود

كه به مذاق بعضي­ها خوش نيامده است

15 تير 85 ـ اصفهان

 

النظافه من الايمان

بهداشت چيز خوبي­ست

بياييد بهداشتي باشيم

آدم­هاي بهداشتي

حرف­هاي بهداشتي

دردهاي بهداشتي

زخم­هاي بهداشتي

عادت­هاي بهداشتي

شعرهاي بهداشتي ...

*

راست مي­گويند

مگر يادت رفته

كه مؤمن، باوقار است

قلمش مؤدب است

و كلامش عفيف

مؤمن باش برادر!

*

قلم، باكره است

آري

درست مثل دختران فلسطين

دختران بوسني

دختران عراق

اما

تا وقتي كه تجاوزي به او نشود

اين قانون طبيعت است

طبيعتي كه

بخشنامه و دستورالعمل

ـ سرش نمي­شود

*

بياييد بديهيات را بپذيريم

جنگ زشت است

زخم زشت است

خون زشت است

آن­قدر كه با بزك هيچ تبليغاتي

زيبا نمي­شود

و با مرهم هيچ شعري

التيام نمي­پذيرد

بياييد

اشك­هاي پاي تلويزيون

و شعارهاي بعد از نمازجمعه­مان را

در كوزه بگذاريم

و باور كنيم

هيچ نسبتي نيست

بدن تكه­پاره­شده­ي يك كودك را

با شاخه­گلي پرپر

و باور كنيم­

به هيچ رقم ممكن نيست

داغ شقايق

ـ كه زيباست ـ را

مشبه­به يك زخم جانكاه دانست

و باور كنيم

لاله

ـ با همه­ي سرخي­اش ـ

ناتوان است

از وصف خون فواره­زده

از گلو

و باور كنيم

اين همه سال

شاعران

به ما دروغ گفته­اند

*

صادق باش برادر!

*

شاعري هم عالمي دارد

عالمي با هزار فرقه و نوع

شاعران گل ياس

شاعران ياغي

شاعران حساس

شاعران درباري

 شاعران دل­نازك

شاعران بي­عاري

شاعران دردمند

شاعران زخمي

شاعران كنگره

شاعران شب شعر

شاعران همايش و نشست

شاعراني با دغدغه­هاي آن­لاين

شاعراني

كه درست در حدفاصل خدا و خرما

منزل گزيده­اند

و شش­دانگ انقلاب و جنگ را هم

پشت قباله­شان دارند

يك سال

براي عزت و افتخار حسيني

ـ شعر مي­گويند

سال ديگر

براي نهضت خدمت­رساني

و سال بعد هم

پيامبر اعظم

و باور دارند

كه مي­شود

هم دغدغه داشت

هم زندگي كرد

*

من خيانت كرده­ام

تو خيانت كرده­اي

او خيانت كرده است

ما خيانت كرده­ايم

شما خيانت كرده­ايد

آن­ها خيانت كرده­اند

*

برخيز برادر!

تا صبح

ساعتي بيش نمانده

اين حوالي

چشمه­ي باكره­اي را سراغ دارم

زيبا و زلال

بيا برادر!

بيا به خنكاي آن دل بسپريم

و غسل كنيم

غسل جنابت

قربه الي الله 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385   توسط محسن حسام مظاهری  | 

بیبی! آدم باید مثل حضرت زهرا باشه

برشهایی از زندگی دايي شهیدم عبدالجواد مهرانی، به بهانه­ي سال­روز شهادتش

 

 

 

1

سرهنگ همين­طور كه دود سيگارش را با عصبانيت بيرون مي­داد، رو به بي­بي كرد و گفت: «ببين سيد! به اين قبله قسم، فقط به احترام شوما و حرمت نون و نمكي كه تو اين خونه خوردم، اين بار به دادش رسيدم. وگرنه، اگه چن روز ديگه تو اون هلفدوني آب خنك خورده بود، زير مشت و لگد ساواكيا، حسابي حالش جا مي­اومد.» اين را گفت و با غيظ سرتاپاي جواد ـ پسرعمه­اش ـ كه گوشه­ي حياط ايستاده بود و با نوك كفش روي زمين خط­هاي مبهمي مي­كشيد، را ورانداز كرد.

*

چند روز پيش، توي هنرستان، يكي از هم­كلاسي­هاي جواد، به آقا[1] اهانتي كرده بود. او هم نه گذاشته بود و نه برداشته؛ چنان با مشت به دهان طرف زده بود كه در جا دوتا از دندان­هاش خرد شده بودند.

*

«جووني كرده. ايشالا ديگه تكرار نمي­شه.» بي­بي نگاهي به صورت برافروخته­ي پسرش انداخت و لبخند زد.

 

2

«اين ديگه چيه بالاي لبت؟»

خنديد: «چيزي نيس. سوغاتي شهرضاس.»

*

چند وقتي بود كه با مصطفا ـ دامادشان ـ مي­رفتند آن­جا براي پخش اعلاميه. آن روز، اما غافل­گيرانه به مشروب­فروشي معروف شهرضا حمله مي­كنند و با سنگ، شيشه­هاي عرق را مي­شكنند و فرار مي­كنند. عرق­فروش هم در عوض، حق­شان را في­المجلس مي­گذارد كف دست­شان.

ساچمه­ي بالاي لب جواد، تا آخر همان­جا ماند.

 

3

سال 55 بود و عروسي خواهرش. با رفقاش تصميم گرفتند كه نگذارند مجلس شادي به مجلس گناه بدل شود. به محض اين­كه صداي بزن­وبكوب بلند شد، طبق نقشه­ي قبلي، صادق[2] وسط مجلس غش كرد.

«اِوا! خاك به سرم! آقاجواد! اين چه­ش شد؟»

«هيچي زن­عمو! آخه اين رفيق ما يه كم به صداي آهنگ­ماهنگ حساسه. اگه به گوشش بخوره، يهو حالش بد مي­شه.»

مجلس كه آرام گرفت، صادق هم كم­كم حالش خوب شد. مهمانان عروسي آن شب، البته با دست پُر به خانه­هاشان برگشتند. برادر عروس، به هر نفر، متناسب سن­اش كتابي هديه كرده بود. از كتاب­هاي حكيمي و مكارم شيرازي تا شريعتي.

 

4

«اينا چيه داري مي­بري پشت­بوم؟»

«چيزي نيس بابا! چايي­يه. مي­برم بسته­بندي­شون كنم.»

هنوز چند دقيقه­اي بيش­تر نگذشته بود كه بدوبدو از پله­ها پايين آمد. دنبال سطل آب مي­گشت. لباس­هاش، سرتاپا سوراخ­سوراخ شده بود.

«باز چي شده؟ اين ديگه چه سرووضعيه واسه خودت درست كردي؟»

«هيچي بابا! يه قسمت از چايي­ها آتيش گرفتن.»

«خيلي­خب، فداي سرت. مي­سوزن، خاكستر مي­شن. اين­كه ديگه دست و پا گم­كردن نداره.» همان­طور كه سطل آب را از پله­ها بالامي­كشيد گفت: «آخه شما كه نمي­دونين. چايي­ها امانتي­يه.»

آتش كه خاموش شد، يك­ريز زيرلب يازهرا مي­گفت و خدا را شكر مي­كرد.

*

«فكرشو بكن بي­بي! اگه آتيش خاموش نشده بود، با 50 كيلو باروت، كل محله مي­رفت رو هوا.»

 

5

آن دوره، «كوي امام» معروف بود به منطقه­ي آباداني مسكن. شاه آن­جا را ساخته بود براي نظامي­ها و ارتشي­ها. از لحاظ فرهنگي، وضع خيلي خرابي داشت. خصوصاً كه آن­ورِ آب[3] بود و آن­موقع به ندرت كسي پيدا مي­شد كه به اصلاح جوان­هاي بالاشهري اميدي داشته باشد، و براي ارشادشان، دغدغه­اي. ولي اين توجيه خوبي براي بي­تفاوت­ماندن نبود. حتا اگر از محله­ي باب­الدشت تا منطقه­ي آباداني­مسكن، چند كيلومتر فاصله باشد. اين بود كه جواد و علي[4] و احمد[5] و ذبيح­الله[6] و موسوي[7] و يكي دوتاي ديگر، يك ياعلي گفتند و «مسجد البلال» كوي امام تأسيس شد.

 

6

جواد كه با سيني چاي وارد شد، اتاق را دود سيگار برداشته بود. سيني را مقابل عبدالله[8]، روي زمين گذاشت و نشست. ساكت و سربه­زير.

«چي شده جواد؟ تو فكري.»

«عبدالله! يه چيزي مي‌گم. فقط نه توي كار نيار.»

«بگو.»

«بيا يه قراري با هم بذاريم.»

«چه قراري؟»

«اين­كه از امروز من چاي­خوردن­مو كنار بگذارم و تو هم سيگاركشيدن­تو. قبول؟»

عبدالله، خيره به گل­هاي قالي به فكر رفت. پيشنهاد آساني نبود. خصوصاً براي جواد كه اگر يك صبح چاي نمي‌خورد، تمام روز، سردرد كلافه‌اش مي‌كرد. ولي... فكر كرد آقاجواد خيلي بيش­تر از اين­ها به گردنش حق دارد. سرش را بالا آورد: «ياعلي!»

*

از آن روز حدوداً 28سال مي‌گذرد. هنوز هم كه هنوز است، ديگر كسي سيگار دست عبدالله نديده است.

 

7

ديگر ذله شده بود. كاردش مي‌زدي، خونش درنمي‌آمد. اين چندوقت هرچه پسرهاي نوجوان و جوان را استخدام مي‌كرد و مي‌آورد خانه براي نوكري، به هفته نمي‌كشيد كه غيب‌شان مي‌زد. همه حدسي مي‌زد؛ الا اين­كه كار، كار پسر همسايه‌ي روبرويي‌شان باشد.

*

جواد، بي‌سروصدا نفري 100 تومن‌شان مي‌داد و راهي ولايت­شان مي‌كرد. حتا ماهيانه 300 تومن هم براي هركدام‌شان مي‌فرستاد.

ولي همه‌ي اين­ها به يك شرط بود: «به شرطي كه به محض رسيدن، بري دنبال درسِت و ادامه بدي. حواستو خوب جمع كن كه من چندوقت به چندوقت قايمكي مي‌يام دهات­تون و زيرنظرت دارم.»

بندگان خدا باورشان مي­شد كه تحت­نظرند.

 

8

بچه­يتيم بود. از يكي از روستاهاي اطراف مشهد آمده بود اصفهان و اين­جا هيچ­كس را نداشت. خيلي اتفاقي توي خيابان، جواد باهاش آشنا شده بود و تا فهميده بود طرف سرباز فراري است، آورده بودش خانه و پناهش داده بود:

«رفيقمه، تازه از مسافرت اومده.»

*

چند وقتي كه از ماندنش گذشت، حتا جواد به فكر افتاد برايش دست و آستين بالا بزند. بي‌بي شد مادرش و جواد هم برادرش و رفتند خواستگاري! به همين راحتي!

*

آقاموسا، حالا ديگه فقط يك سرباز غريبه نيست. كسي شده واسه خودش.

 

9

اوايل انقلاب خانه­مان شده بود عينهو تعاوني مصرف! جواد و دوستاش از بازاري‌ها، حبوبات و روغن و برنج مي‌گرفتند، در خانه بسته‌بندي مي‌كردند و بسته‌ها را شبانه درِ خانه‌ي فقرا مي‌بردند. از اقوام و آشناها شروع مي‌كردند تا برسد به غريبه‌ها. پيرزن‌هاي محله هم خيال­شان راحت بود كسي هست كه به جاي آن­ها در صف نفت بايستد و پيت‌هاي نفت را تا خانه‌شان بكشاند. حتا يك مدت كه نانوايي محله خيلي شلوغ شده بود و كفاف مردم را نمي‌داد، رفت و يك تنور خريد و توي خانه، بساط نانوايي راه انداخت.

قرص‌هاي كوچك نان را هركس مي‌ديد، مي‌فهميد كه: «شاطرش ناشي يه.»

 

10

چند باري مجروح شد. آخرين بار در بيمارستان بانك ملي تهران بستري بود. اين­بار ديگر دكترها از‌ش قول گرفتند كه: تا بهبودي كامل، حق ندارد به خط برگردد. در فاصله‌ي رفتن پرستار براي آوردن سرم، لباسش را عوض كرد و فرار كرد.

قول داده بود به خط نرود. بي‌سيم‌چي شد.

 

11

به نظم و انضباط خيلي حساس بود. حتا در چيدن سفره هم آداب خاصي را رعايت مي‌كرد. بعدها لابلاي وسايل شخصي‌اش، برگه‌هاي جدول‌بندي شده‌اي را پيدا كرديم كه همه‌ي برنامه‌ها و اعمال و رفتار روزانه و هفتگي‌اش را شامل مي‌شدند. همه‌ي اعمال؛ حتا تعداد دروغ‌ها و غيبت‌ها را.

 

12

از منطقه كه برگشت، 5 روزي بود كه محسن به دنيا آمده بود. آمد براي ديدن نورسيده. موقع رفتن، از جيبش دسته­كليدي درآورد و گذاشت روي قنداق بچه.

«پاشو دايي­جون! اينا كليداي مسجد بلاله ... پاشو بيا كمك!»

اولين ديدار دايي­جواد و محسن، آخرين ديدار هم بود.

 

13

جنازه‌ي مصطفا را كه آوردند، رو به قبله كرد و صداي ناله‌اش بلند شد.

«مصطفا كه فقط 19­روز بود اومده بود رو قبول كردي، ولي من را نه. چرا؟»

*

نزديكي‌هاي عمليات بيت‌المقدس بود. برگشت به بي‌بي گفت: «من اين عمليات را مي‌رم. اگه شهيد شدم كه هيچ وگرنه ديگر نخواهم شد.» اين را كه گفت تهِ دلم خالي شد. به بي‌بي گفتم: «مامان! جواد اين­دفه ديگه برنمي‌گرده.» ديگر برنگشت.

 

14

با علي[9] ـ پسر همسايه‌شان كه حالا طلبه شده بود ـ قرار گذاشتند كه اگر شهيد هم مي‌شوند، با هم شهيد شوند.

*

2خرداد 61، عمليات بيت‌المقدس، آزادسازي خرمشهر.

علي فقط نيم‌ساعت بدقولي كرد.

 

15

بعد از شهادتش، تا مدتي عده­اي ‌زن­ها با بچه‌هاشان مي‌آمدند درِ خانه: «راستش اين بچه‌ها يتيمَن. از وقتي چشم باز كردن، پسرِ شما رو بالاسرشون ديدن. باهاشون بازي مي‌كرد. بهشون غذا مي‌داد. رخت و لباس شب عيد‌شونو جور مي‌كرد. طوري كه اين بچه‌ها فكرمي‌كردن باباشونه. حالا بهونه‌ي باباشونو مي‌گيرن.» هيچ­كدام اصفهاني نبودند. غريب بودند. چه كار مي‌توانستيم بكنيم؟!

 

16

دلش مي‌خواست گمنام شهيد بشود.

*

«بي‌بي! آدم بايد مثِ حضرت­زهرا باشه. شما رو به جدتون قسم! دعا كنين اگه شهيد شدم، جنازه­م پيدا نشه.»

به ياد نداشت كه تا آن­روز، جواد ازش چيزي خواسته باشد و او رد كرده باشد. ولي اين­بار فرق داشت. مِهر مادري‌اش گل كرد.

«نه! اينو ديگه از من نخواه.»

 

17

خيلي‌ها تدريس مي‌كنند، ولي «معلم» نيستند. آقاجواد، ولي معلم بود. بعد از استخدام، اول كاري كه كرد، رفت و حقوقش را قطع كرد: «اين­طوري كم­تر اذيت مي‌شم.»

هميشه مي‌گفت: «بچه‌ها 3 خانه دارند: خانواده، مدرسه و مسجد.» حتا توي وصيت‌نامه‌اش هم اين مثلث حياتي را از قلم نينداخته بود: «به همه‌ي برادران و خواهران توصيه مي‌كنم كه هيچ­گاه اين سنگر مسجد و مدرسه را رها نكنند و در تربيت جوانان و نوجوانان عزيز كوشا باشند كه به قول امام عزيزمان: همه‌ي اين كارها مقدمه‌ي انسان‌سازي است.»

 

 



1. ­آقا روح­الله خميني

2. صادق گرجي

3. قسمت بالاي شهر و به نسبت مرفه­نشين اصفهان را با درنطرگرفتن موقعيت جغرافيايي زاينده­رود، آن­ورآب مي­ناميدند. دوگانه­ي اين­ورآب و آن­ورآب، كمابيش هنوز هم بين اهالي اصفهان متداول است.

4 و 9. شهيد علي (محمود) جوهرچي

5. شهيد احمد بخشي

6. شهيد ذبيح­الله شمس

7. سيد احمد موسوي

8. عبدالله نجاري

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385   توسط محسن حسام مظاهری  |