تبليغاتX
روستای فطرت آباد
گاه نوشتهای ادبی، فرهنگی و اجتماعی محسن حسام مظاهری

اين روزها

12 خرداد 85 ـ اصفهان

 

و من اين روزها چه دلگيرم

و تو اين روزها چه نامردي

و من اين روزها چه بي­تابم

كه مگر از سفر، تو برگردي

 

و من اين روزها چه دل­خونم

از تو و كبر و سرگراني تو

از بهاري كه شد خزان باغش

از زمستان ناگهاني تو

 

و من اين روزها چه تنهايم

رفتي اما هنوز جايت هست

روي شنه­هاي بي­قرار دلم

ردّ آشفته­اي ز پايت هست

 

و من اين روزها چه غمگينم

كاش مي­آمدي تو ديگربار

مي­زدودي غبار غربت و غم

مي­شدي هم­زبان و هم­دل و يار

 

و من اين روزها ... چه مي­دانم

بس كن اين حرف­هاي تكراري

هر كه هستم، يه هر شمايل و وضع

عاشقم، عاشق توام، آري

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385   توسط محسن حسام مظاهری  | 

اشي‌مشي

6 فروردين 83 ـ اصفهان

 

بازم دلش گرفته بود

نمي‌دونس چيكار كنه

مي‌خواس يه جوري از قفس

پر بزنه ، فرار كنه

 

اونجا بهش مي‌رسيدن

غصه‌ي آب و دون نداش

يه مشكل ديگه‌اي بود

ربطي به جا و نون نداش

 

چَن روزي بود از اون قفس

صداي آواز نمي‌مَد

تو خواب گنجيشكك ما

خيال پرواز نمي‌مَد

 

بچه‌ها دور قفسش

حلقه زدن  ، جمع شدن

اون شده بود پروانه‌شون

بچه‌ها هم شمع شدن:

 

« گنجيشكك اشي‌مشي

دلخوري از ما انگاري

چي شد كه قهر كردي با ما ؟

چَن روزيه حال نداري

 

وقتي آواز نمي‌خوني

دنيا مِثِ سنگ مي‌شه

دل كوچيك ما واسَت

تب مي‌كنه ، تنگ مي‌شه

 

وقتي آواز نمي‌خوني

خنده رو لب‌ها نمي‌ياد

تاريك مي‌شن آسمونا

ماه توي شب‌ها نمي‌ياد

 

چشما پر از اشك مي‌‌شن

تو دل‌ها ماتم مي‌شينه

خنده‌ها پرواز مي‌كنن

رو بوم و بر غم مي‌شينه

 

وقتي آواز نمي‌خوني

ماهيا غصه‌دار مي‌شن

بدونِ لالايي تو

غنچه‌ها زود بيدار مي‌شن

 

خورشيدخانوم تب مي‌كنه

چَن روزي بيرون نمي‌ياد

از توي ناودون صداي

چيك‌چيك بارون نمي‌ياد

 

وقتي آواز نمي‌خوني

شكوفه‌ها بسته مي‌شن

نسيم مي‌شه خونه‌نشين

قاصدكا خسته مي‌شن

 

وقتي آواز نمي‌خوني

رنگين‌كمون بي‌رنگ مي‌شه

فقط با آواز توئه

كه دنيامون قشنگ مي‌شه

 

وقتي آواز نمي‌خوني

موجاي دريا پير مي‌شن

قورباغه‌ها تو چنگالِ

خرچنگا اسير مي‌شن

 

دشمناي خورشيدخانوم

به سيمِ آخر مي‌زنن

پولكاي طلائي از

دامن شب پر مي‌زنن

 

تو قاب آسمونمون

پنبه‌هاي سفيد مي‌ياد

خاطره‌ي خوش بهار

از ذهن گل مي‌ره به باد

 

كلاغ قصه‌ها ديگه

تو كوچه پر نمي‌زنه

مثل قديم به‌ آخر

قصه‌ها سر نمي‌زنه

 

كدوي قلْ‌قلْ‌زنِمون

واي مي‌سه ، تاب نمي‌خوره

گرگه مي‌ياد بچه‌هاي

خانوم‌بزي رو مي‌خوره

 

فلفلي از بازيگوشي

دل مي‌كَنه ، خسته مي‌شه

درِ خونه‌ي كوكب‌خانوم

رو مهموناش بسته مي‌شه

 

خرِ مرادِ خان‌باجي

دق مي‌كنه ، تلف مي‌شه

مزرعِ مشتي‌ممدلي

خشك و پر از علف مي‌شه

 

سَن‌باد و شيلا ، واسه‌شون

دل و دماغ نمي‌مونه

وقتي كه قحطي بزنه

تو روستا باغ نمي‌مونه

 

شهرزاد قصه‌گو ديگه

با هَف‌تا دختر نمي‌ياد

هزارتا شب اومد ، ولي

اين شبِ آخر نمي‌ياد

 

دخترِ شاهِ پريون

تو قلعه‌شون اسير مي‌شه

دشمنا جنگو مي‌بَرَن

پادشاهَم فقير مي‌شه

 

رو تن صحرا بارونِ

نيِ چوپون نمي‌باره

بر‏‎ه‌ها تنها مي‌مونن

سگ ، گله‌ رو وا مي‌ذاره

 

ديبه مي‌ياد فانوسايِ

روستا رو خاموش مي‌كنه

غولِ چراغ آرزويِ

ما رو فراموش مي‌كنه

 

شباي چله اخمايِ

خانوم‌بي‌بي تو هم مي‌شه

هندونه‌ها بْق مي‌كنن

گرماي كرسي كم مي‌شه

 

سماورا مي‌خوابنْ‏

قوري‌گلي خالي مي‌شه

قليونا بيكار مي‌شنْ

خاك نصيبِ قالي مي‌شه

 

شَمدونيا گل نمي‌دن

سفره‌ي ترمه جَم مي‌شه

حوض‌كاشيا بي‌آب مي‌شن

قامتِ سروا خم مي‌شه

 

تو كوچه‌باغ ، رو پشت‌بون

عطر گل ياس نمي‌ياد

از پشتِ پرچين صدايِ

بيلِ كل‌عباس نمي‌ياد

 

ميل بافتني‌هاي مامان

ديگه با هم جنگ ندارن

قالي‌هاي آبجي ديگه

گلاي خوش‌رنگ ندارن

 

جوجه‌طلاي نازنازي

طعمه‌ي روباها مي‌شه

پاي شغال تو باغ‌هايِ

انگورِ روستا وا مي‌شه

 

حسن‌كچل مريض شده

بمونه ، رنگِ ماش مي‌شه

حكيم‌باشي گفته فقط

خوندنِ تو دَواش مي‌شه

 

چَن روزيه غصه داري

اون نوكِ خندونت كجاس؟

فكر زمستون افتادي؟

جيك‌جيك مستونت كجاس؟

 

گنجيشكك اشي‌مشي!

عزيزباشي! خوشگل‌باشي!

الهي كه سال‌هاي سال

همين‌جا پيش ما باشي

 

گنجيشكك اشي‌مشي‌!

مثل قديم بازم بخون

جايِ تو توي دل ماس

 تو رو خدا نرو ، بمون »

 

بچه‌ها هي كف مي‌زدن

تا غصه‌هاشو كم كنن

هر كاري كردن تا مگه

اخماشو وا از هم كنن

 

كي مي‌دونِس تو دل گَنـ

ـجيشكك ما چه خبره؟

كه از خدا مي‌خواد درِ

قفس وا شه ، زود بپره

 

طفلي دلش گرفته بود

هواي گريه كرده بود

خيالِ حوضِ نقاشي

هوش سرش رو برده بود

 

دلش مي‌خواس يه بار ديگه

مثل قديم تو قصه‌ها

پر بزنه تو آسمون

بره پيش پرنده‌ها

 

دلش مي‌خواس يه بار ديگه

بره پيش نقاش‌باشي

پرش رو رنگي كنه و

بره تو حوض نقاشي

 

دلش مي‌خواس يه بار ديگه

قرمز و عنّابي بشه

سبز و بنفش و گل‌بهي

طلائي و آبي بشه

 

دلش مي‌خواس از تو قفس

پر بزنه ، بره رو بون

تا برف و بارون كه مي‌ياد

گولّه بشه تو ناودون

 

دلش مي‌خواس بالا بره

مثلِ عقاب و باز بشه

تو چشم اون شكارچيا

مثل طاووسِ ناز بشه

 

دلش مي‌خواس پشت كوها

بره سياحت بكنه

خونه‌ي خورشيد‌خانومو

بره زيارت بكنه

 

دلش مي‌خواس تو آسمون

صورت ماهو ببوسه

اونقدر همون‌جا بمونه

تا بميره ، تا بپوسه

 

دلش مي‌خواس رو پشتِ رنـ

ـگين‌كمونا سوار بشه

با بارونا پايين بياد

با ابرا هم‌قطار بشه

 

دلش مي‌خواس كه اون بالا

بچينه از ستاره‌ها

دونه‌دونه ، سبدسبد

بفرسته پيش بچه‌ها

 

دلش مي‌خواس سبك بشه

با قاصدك هوا بره

دورِ زمين تاب بخوره

تا كهكشون بالا بره

 

دلش مي‌خواس ازون بالا

به خونه‌ها نيگا كنه

جنگل و كوه و صحرا رو

ببينه و صفا كنه

 

ـ ازون بالا كه آدما

كوچيك مثِ مورچه مي‌شن

اقيانوسا و درياها

باريك مثِ كوچه مي‌شن ـ

 

دلش مي‌خواس تا كوه قاف

بره و پر بسوزونه

سيمرغه رو بيدار كنه

بيرون بياره از خونه

 

دلش مي‌خواس چشمه‌ي آ ـ

بِ خضرو پيدا بكنه

يه كم از آبش بخوره

يه كّمي توش شنا كنه

 

تو دل كوچيكش هزار ـ

تا آرزوي مونده بود

اما ديگه فرصتِ پر ـ

زدن واسه‌ش نمونده بود

 

جَم كرد نوكش رو زير لب

آهي كشيد ، خيلي بلند

بچه‌ها فرياد كشيدن:

« گريه نكن! بخند! بخند! »

 

گنجيشكك اشي‌مشي

هيچي نگُف ، ساكت نشَس

بغض گلوشو گرفته بود

آروم آروم چشماشو بَس

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385   توسط محسن حسام مظاهری  | 

پهلوون

6 و 7 اسفند 84 ـ اصفهان

 

 

پهلوون!

سلام علیک

بابا ایول! مگه از ما چی دیدی؟

که گذاشتی رفتی این‌طور بی‌خبر

که گذاشتی رفتی این‌طور بی‌نشون

فکر نکردی وقتی رفتی ما چقد تنها می‌شیم

نمی‌گی دق می‌کنیم از بی‌کسی؟

نمی‌گی می‌میریم از دلواپسی؟

آخه دل که مثل چوب نیس

ـ به خدا تنگ می‌شه

تا می‌خوایم داد بزنیم، صدات کنیم

بغضمون

سرِ راش سنگ می‌شه

تو مرامِ لوطیا، دق‌کشی نیس

رسمِ عاشق‌کشی نیس

بیا و غصه رو از دل بردار

پهلوون! بسه دیگه، دس وردار

*

بابا دس‌خوش!

تو که مهربون بودی

تو جوون‌مردی همه‌ش نشون بودی

تو مرامت دس رو دس بند نمی‌شد

رگِ غیرتت که بالا می‌اومد

تو نبرد

حریفت نه مرد و نه زن نمی‌شد

حرف و نقلِ درد مردم که می‌شد

دل نازکت تو غم کم می‌آورد

صورتت گُر می‌گرفت

ابروهات خم می‌آورد

طاقت شنیدن گریه‌ی مظلومت نبود

بی‌خیال‌شدن توی خونِت نبود

زبونم لال!

حالا چه‌ت شده که دس رو دس فقط گوش می‌کنی

یا فراموش می‌کنی

فغون و ناله‌ی خلق بی‌قرار

پهلوون! بسه دیگه، دس وردار

*

پهلوون! اون دمِ یاعلی‌ت چی شد؟

اون مرام پوریاولی‌ت چی شد؟

نکنه کُرک و پرِت ریخته و پیر شدی؟

یا زمین‌گیر شدی؟

نکنه از زمونه سیر شدی؟

نکنه هوای عشق و عاشقی کرده دلت؟

یا که اون خُلق و مرامای قدیم، کرده ولت

بابا ایول! کو کجاس راه فرار؟

پهلوون! بسه دیگه، دس وردار

*

دهی که تو میر و کدخداش بود

دهی که تک‌یلِ میدوناش بودی

دهی که عدل تو توش برپا بود

دزد و ظالم همه‌جاش رسوا بود

دهی که آوازه‌ش

شُهره‌ی دنیا بود

حالا نیستی

که شده مأمن یک مُش لات و لوت

می‌بینی؟

نزدیکه لکه بیفته روی اسم و آبروت

داره بر باد می‌ره تموم فکر و نقشه‌هات

داره می‌شکنه نهال آرزوت

مرکب ظلم و فسادشون بریده‌ست افسار

پهلوون! بسه دیگه، دس وردار

*

شیری که موند و تُرُش شد

هیچ‌جوری ماس نمی‌شه

کمر نهالی که خم برداش

تا ابد راس نمی‌شه

این دمِ خروس دیگه به هیچ رقم

جمع با

قسم حضرت عباس نمی‌شه

حالا اونقد دیگه کار خراب شده

که همه به هم می‌گن

فقط از دستای تو کاری می‌یاد

تو که رفتی، آفتابَم پشت سرت بارشو بس

دیگه بیرون نمی‌یاد

همه‌جا خیمه زده این شب تار

پهلوون! بسه دیگه، دس وردار

*

کفتری که روی بوم تو نِشَس

دیگه آواره‌ی هر بوم نمی‌شه

پهلوون! خودت اینو خوب می‌دونی

دل ما جز با تو آروم نمی‌شه 

ما به موسیقی نازِ قدمات

دل بستیم

ما به اون سرزدنِ نصفه‌شبات

دل بستیم

ما به اون کیسه‌ی پُر آب و غذات

دل بستیم

ما به اون برق نگات

دل بستیم

ببین این حال نزار

پهلوون! بسه دیگه، دس وردار

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385   توسط محسن حسام مظاهری  |