تبليغاتX
روستای فطرت آباد
گاه نوشتهای ادبی، فرهنگی و اجتماعی محسن حسام مظاهری

گفتم: می‌توانم.

گفتی: نمی‌توانی.

گفتم: نمی‌شناسدت؛ بهتر از من.

گفتی: می‌شناسمش؛ بهتر از تو.

گفتم: ارزشش را ندارد؛ دل خوش مکن.

گفتی: می‌دانم؛ آن‌چه نمی‌دانی.

*

یادت رفت که من حسودم.

یادم رفت که تو مغروری.

کینه‌اش را به دل گرفتم.

امیدش را به دل بستی.

*

و گذشت.

تا امروز

*

قرارمان که یادت هست؟

هرچند

این‌بار

تنها من سجده خواهم کرد.

باور کن!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385   توسط محسن حسام مظاهری  | 

یکی مثل من، یکی مثل تو

 

 

دلم مي‌خواست داد بزنم و بهش بگم:

«به خدا، به پير، به پيغمبر، اين‌طور نيس كه تو فكر مي‌كني. واقعيت چيز ديگه‌ايه. نه كه حرفايي كه تا حالا از اين و اون شنيدي دروغ باشن؛ اما خيلي چيزا در مورد اون هست كه هنوز نمي‌دوني.»

بهش بگم:

«باور كن اونم يكي بود مثل حالاي تو، مثل اون‌روز من، مثل همه‌ي جووناي ديگه. اهل همين‌جا. اهل همين محل.»
بهش بگم:

«فكر نكني اون از آسمون اومده بود و اشتباهي تو كارش نداشت، نه. از اتفاق، تو مدرسه، همه‌ي شيطنت ها زير سر اون بود. حتي يادمه چارپنج بارم به‌خاطر همين بازي‌گوشي‌هاش تنبيه شد. اما دس‌وردار نبود. حتي يه سال هم تو نظري رد شد و مجبور شد دوباره بخونه.»

بهش بگم:...

ولي چه فايده؟ او رفته بود.

حق داشت. تحمل خش‌خش صداي يه شيميايي، كار زياد آسوني نيست.

*

بازم من موندم و قاب عكس باباي شهيدش.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385   توسط محسن حسام مظاهری  | 

رمضان

26 دی 84 ـ اصفهان

 

ماها که تحمل یازده دقیقهاش

ـ سهل است ـ

یازده ثانیهاش را هم نداریم

اما تو

درست یازده ماه است

که پشت خط

صبر کردهای

بیگلایهای

بیاعتراضی

*

رمضان آمده است

ماه تو

حالا دیگر، خط آزاد است

برای تو

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385   توسط محسن حسام مظاهری  |