تبليغاتX
روستای فطرت آباد
گاه نوشتهای ادبی، فرهنگی و اجتماعی محسن حسام مظاهری

دفاع­مقدس دولتي؛ دفاع­مقدس مردمي

به بهانه­ی معرفی کتاب «اخراجی­ها» خاطرات شهید احد محرّمی

پاره­ی یکم

 

1. مطالعه­ی کتاب «اخراجی­ها» برای آنان که از خواندن انبوه کتاب­های سفارشی و رسمی با موضوع تاریخ و خاطرات جنگ تحمیلی به ستوه آمده­اند، بی­شک غنیمتی است. در این کتاب دیگر نه از آن زبان متکلف و یک­دست مرسوم خبری است و نه از پرداخت­های گزینشی و سلیقه­ای. آن­چه هست روایت ساده و درعین­حال صريح یک رزمنده­ی معمولي است از جنگ؛ همه­ی جنگ؛ آن­گونه که بود. نگارش صمیمی و مطایبه­آمیز کتاب هم به دل­نشینی مطالعه­ی آن می­افزاید. (هرچند گاه هم اصرار بی­جای نویسنده بر به­کارگیری بیان طنزگونه توی ذوق می­زند.) بخشی از ساده و واقعی بودن روایت کتاب را باید مرهون آذری­زبان­بودن راوی و صداقتی دانست که عموماً مردمان آذری بدان متصف­اند. نتیجه آن­که شما می­توانید از خواندن یک کتاب خاطرات جنگی لذت ببرید و خیالتان هم راحت باشد که راوی هرچه دیده و تجربه کرده را بیرودربایستی و تعارف و با کمترین گزینش و سانسور برایتان نوشته است. بیکه دروغی در میان باشد. این خاصیت آن دسته‌ روایت‌هایي از جنگ تحمیلی است که من مایلم آن‌ها را روایت «دفاعمقدس مردمی» بنامم. در مقابل انبوه روایتهای منتسب به «دفاعمقدس دولتی». معرفی کتاب اخراجیها، بهانهی خوبی است برای تبیین مشخصات و تمایزات این دو روایت از جنگ تحمیلی.

  1. دفاعمقدس دولتي گفتماني را شامل مي‌شود ناظر بر آن روايت‌هايي از دوران جنگ 8ساله كه مطلوب حاكمان و دولتمردان و منطبق بر سياست‌هاي آن‌ها است. گفتماني در همهی ابعاد و مظاهرش. در مقابل و در دفاعمقدس مردمی، راويان نه منتسبان به نظام سياسي، كه مردم‌اند. يعني بازيگران اصلي و در متن جنگ تحميلي. مردمی که سطرسطر تاريخ جنگ را، نه چون تاريخنگاران دولتي در نهادها و در پشت ميزها و برطبق سياستها و استراتژيها، بلكه در متن واقعيت جبهه‌ها به نگارش در‌آوردند؛ بيكموكاست، با همه‌ي جوانب زيبا و نازيبايش. به عبارت ديگر دفاعمقدس مردمي، روايت واقعي و عيني جنگي است كه «بود»؛ حال آنكه دفاعمقدس دولتي روايتي است از جنگی كه «بهتر است بوده باشد». و معيار اين بهتر را هم مصلحت و اقتضاي زمانه است كه تعيين مي‌كند.
  2. دفاعمقدس دولتي، به تبع خوي و حرفه‌ي متوليان‌اش، عرصه‌ي سياست‌ورزي است. بايدها و نبايدهايي بر آن حاكم است. هماره تابع مرزها و خطقرمزهايي است. استراتژي دارد و تاكتيك. درست مثل خود جنگ. معيار سنجش و گزينش اين مقولات هم البته اقتضائات زماني و منافع سياسي، اجتماعي و فرهنگي نظام سياسي است: آن شاخصه‌هايي كه در حفظ، بازتوليد و تثبيت نظام، داراي خصلت كاركردي باشند. به دیگر سخن یکی از شاخصههای دفاعمقدس دولتی دخيلكردن ملاحظات سياسي و مقولات مرتبط با حكومتداري است در روايت دفاعمقدسی كه حال خود به خاطرهي جمعي و گنجينه‌ي تاريخي نظام سياسي و حاكميت الحاق شده است.
  3. متولیان این گفتمان بر این باورند که پيش و بيش از هرچيز، جنگ تحميلي مقطعي از تاريخ حاكميت نظام جمهوري اسلامي بوده است و از مايملكات آن نظام محسوب مي‌شود. بنابراين طبيعي است كه نظام هرگاه و هرگونه كه منافع‌اش ايجاب كند، حق برخورد با اين مقوله را خواهد داشت؛ به حكم آنكه اختيار مال هركس با خود اوست. به عبارت ديگر خواه ناخواه زلف دلربای دفاعمقدس با گيسوي جمهوري اسلامي بههم گره خورده و آن هشتسال را نمي‌توان از مجموعه‌ي بیستوهشتساله منفک كرد. يكي عموم است و ديگري خصوص، از نوع مطلق. يكي مجموعه است و ديگر زيرمجموعه.
  4. پذيرش اين باور، اقتضا مي‌كند كه اين هر دو تابع قوانيني يكسان باشند. اگر محدوديتی است براي هر دو باشد، اگر فراغتی است براي هر دو. خطقرمزها هم. بايد و نبايدها نيز. بنابراین روايت دفاعمقدس نبايد تعارضي با منافع و مصالح نظام اسلامی داشته باشد. مصاديق احتمالي اين تعارض را یا بايد تلطيف ساخت، يا بي‌اهميت و محدود جلوه داد و يا اساساً به فراموشي سپرد. طبعاً با وجود چنين ملاحظاتي، چهره‌ي واقعيت، خواسته و ناخواسته مخدوش خواهد شد. زيرا «مصلحت» نظام سياسي و نهادهاي متولي دفاع­مقدس دولتي در بسياري موارد اقتضا مي‌كند كه برخي نازيبايي‌ها يا واقعيت‌هايي كه «صلاح نيست بيان شوند» حذف، تعديل و ـ مع‌الأسف در مواردي حتا ـ وارونه‌نمايي شوند.
  5. دليل این مسأله هم روشن است: روايت جنگ تحميلي، در حقيقت بيان اطلاعاتي از پيشينه‌ي نظام است و در حفاظت اطلاعات هم اولين اصل مسلم، طبقه‌بندي اطلاعات است. لذاست كه بسياري حقايق آن دوران كماكان و به رغم گذشت هفده‌سال و اندي، در قفس سينه‌ها و كاغذها محبوس و بايگاني است. زيرا به زعم متوليان و مسئولان، هنوز زمان افشاي آنها نرسيده است و ما هنوز لااقل چندسالي تا زمان معمول سوختهشدن برخي اطلاعات طبقه‌بنديشده فاصله داريم.
  6. طرفه آنكه توان مخاطب در تابآوردن اين زمان باقيمانده، گويا بيش از خود متوليان و فرماندهان عرصه است. نشان‌هاي اين بي‌تابي ـ كه از قضا آن هم از سر مصلحت‌‌انديشي و سنجش نياز زمانه است ـ را مي‌توان در مقالات و گفتگوهايي كه چندي است در سايت‌ها و نشريات و در قالب بيان ناگفته‌هاي جنگ تحميلي از زبان فلان سردار سرلشگر و بهمان فرمانده‌ي پيشين منتشر مي‌شوند، جست. و البته، نيز هستند پاره‌اي حقايق و اطلاعات طبقه‌بنديشده از آن روزگار، كه بيستسال كه سهل است، چهلسال و شصتسال هم که بگذرد از پشت پرده، رخ عيان نخواهند نمود، و خفته و محبوس در قفس سينه‌ي آگاهان، دير يا زود رخ در نقاب خاك خواهند كشيد. بيكه صياد بیتاب تاريخ و مشتریان‌اش را توان دستيازيدن به ساحت‌شان باشد.
  7. مثال‌هاي مصلحتاندیشیهای سیاسی در دفاعمقدس دولتی فراوان است. از برخي سرفصل‌هاي كلي نظير اختلافنظر و تفاوت شيوهعمل نيروهاي عامل در جنگ (مشخصاً سپاه و ارتش) و آمار واقعی تلفات نيروهاي خودي و شرح عمليات‌هايي كه به شكست انجاميدند و نقد و بررسي اشتباهات احتمالي در فرماندهي جنگ و... گرفته، تا مواردي از تلخي‌ها و نازيبايي‌ها كه گرچه روزي اقتضاي طبيعت خشن و زشت جنگ و جنگيدن بوده است، اما امروز ديگر چندان تناسبي با طبيعت لطيف و زيباپسند مخاطب جوان و نوجوان (به عنوان مخاطبان اصلي دفاعمقدس دولتي) ندارد.
  8. حاصل آنكه هنرمند يا نويسنده‌اي كه بخواهد در چارچوب اين گفتمان به خلق اثر بپردازد، خود را محصور انواع و اقسام بندهایي خواهد ديد كه دستوپاي خلاقيت ادبي و هنري‌اش را بسته و با هزار و يك تبصره و قانون و ملاحظه، بر راه وصال او به واقعيت جنگ، مانع ايجاد مي‌كنند. او بايد ملاحظه داشته باشد كه مبادا داستان، رمان يا فيلم‌اش خطقرمزي را زير پا نهد يا به منطقه‌ي ممنوعه‌اي، بي‌اعتنا به فرمان ‌ايست دفاعمقدس دولتي پا گذارد. او بايد مراقب باشد كه زبان به گفتن حرف‌هايي كه «صلاح نيست» نگشايد ـ هرچند آن حرف‌ها اصيل‌ترين واقعيات جنگ باشند ـ، در اثرش به فلان افراد و اقشار تعرضي نشود، شأن و احترام فلان منصب محفوظ ماند، خدشه‌اي به ابهت بهمان سازمان و نهاد وارد نيايد و تره‌اي به قباي نازنين مخاطب جوان و نازكدل ننشيند. و اين بايد در او نهادينه شده باشد كه: «هر راستي را نبايد گفت».
  9. طبيعي است كه در چنين احوال و شرايطي، هر اهل قلم و هنرمندي را توان آن نباشد كه آنجا كه بايد طاير خلاقيت و نبوغ‌اش را آزادانه پر دهد، چشمي به تحديدات و تهديدات متوليان داشته باشد و عنايتي هم به ظرفيت مخاطب. به اعتبار آنكه سري را كه درد نمي‌كند، دستمال نمي‌بندند، طبيعي است كه هنرمند و نويسنده‌ي آزاد عطاي پرداختن به چنين مقوله‌اي را به لقايش ببخشد. چراکه وصف خال و خد معشوق خيالي بسي سهل‌تر است از واگويه‌ي واقعيت حال اهالي آن وادي 8 ساله.
  10. اما در دفاعمقدس مردمي، از اين خطقرمزها و نبايدها چندان خبري نيست. راوي اين گفتمان در بند شئون سازمانی و نهادي نبوده و مصلحت‌هاي حكومتي و قواعد بخشنامه‌اي برايش لازم‌الاجرا نيست. مخاطبان معدود او هم آنقدر تنوع ندارند كه وي مجبور به چاره‌انديشي شود یا خود را به تيغ سانسور سپرد. نه باكي از افشاي اسناد و اطلاعات احتمالي دارد و نه بيمي از برداشت و فهم مخاطب. نيز بي‌نياز است از اخذ مجوز وزارتي و رانت سازماني براي روايت خود. آزاد آزاد است از هفت دولت مصلحت. و برای همین شایسته اعتماد است.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385   توسط محسن حسام مظاهری  | 

نودولتان

 

 

 

1. مشاور جوان

خود مصدر طعن ناكسان خواهي شد

يا ملعب دست اين و آن خواهي شد

از مكر خدا مباش غافل، ور نه

ناگاه مشاور جوان خواهي شد

 

2. الهام الهي

[...]

 

3. شوكت عدالت

شوكتا! اين درد ما را حس كنيد

رحم بر احوال اين «نرگس» كنيد

گور باباي طلا و پول نفت!

مرحمت فرموده ما را مس كنيد

 

4. نور خرابات

چون شيخ خرابات* به قدرت برسيد

سر زد ز حوالي سرش نور سپيد

با هم‌سر الهام بگفتم اين، گفت:

تا كور شود هرآن‌كه نتواند ديد

* خرابات: جمع خراب!

 

5. تا اطلاع ثاني تعطيل است

[...]

 

6. كار + شناسي

[...]

 

7. دو بچه كافي نيست

خانه‌ها مشحون جيغ و داد باد!

لشكر اسلام پرتعداد باد!

خالق ما رازق است و قادر است

پس بزائيد! هرچه باداباد باد!

 

8. سازمان مديريت يا مديريت سازمان

[...]

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385   توسط محسن حسام مظاهری  | 

مش حسن

 

 

هرگونه برداشت سياسي از اين شعر تكذيب مي‌‌شود.

                                                ستاد مردمي حاميان مش‌حسن 

 

 

مش حسن! اوقور بخیر! چه خبری؟

تو که باز سینه‌ی آفتاب لمیدی

                                   ـ باز پکری

حتی امروز که همه کسی شدن واس خودشون

تو هنوز دربه‌دری

مش حسن! غصه تموم شد

به خدا دور، دورِ ماس

سفره‌ی اربابا جَم شد

حالا نوبت شماس

مش حسن! سرت سلامت، واکن اون سگرمه‌های درهمو

این‌قدر زانوی غم بغل نگیر

دیگه راحت شدی از زندگی بخور نمیر

 

مش حسن! بخون! بزن! بهار می‌یاد

بدو که خربزه با خیار می‌یاد

*

قراره بیابونا باغ بشن

دلای یخ‌زده‌مون

                     ـ گرما بیاد، داغ بشن

قراره مزرعه‌ها جون بگیرن

دخترای دم‌بخت

سر و سامون بگیرن

قراره سفره‌ها آباد بشن

هرچی فقره و فلاکت توی ده

برده و اسیر دست باد بشن

دیگه بچه‌ها سرِ زا نمی‌رَن

می‌مونن، عمر می‌کنن، پیر می‌شن

پستونای گاوا پُر شیر می‌شن

قراره دنیا بشه گلسّون

نکبت وفلاکت و فقر و مرض

                ـ یه راس برن گورسّون

قراره قناتا پُر آب بشن

قراره گرگا دیگه الی‌الابد خواب بشن

دزدا نایاب بشن

مش حسن! آخ که دیگه

از خوشی، دلا چه بی‌تاب بشن!

 

مش حسن! بخون! بزن! بهار می‌یاد

بدو که خربزه با خیار می‌یاد

*

خدا رو چه دیده‌ای؟!

                     ـ یهو زد و وزیر شدی

رفتی شهر و دیگه واس خودت یه پارچه میر شدی

چپقو دادی، به‌جاش پیپ کشیدی

شبا جای کا و یونجه

رو پرِ قو کپیدی

زنتم که چَن‌ ساله

عمرشو داده به تو

آخ اگه خدا بخواد

می‌ری شهر و

ـ نعمتم که شکر حق فراوونه ـ

یکی از زنای شهرم مال تو

غصه‌ی مرغ و خروساتم نخور

توی شهر

اون‌قدر انواع حیوون زیاده

که دیگه ز هر جهت

کار و بارت آباده

جای خر

سوار زانتیا می‌شی

جای گاو

هم‌صحبت زنا می‌شی

ما به ما با طیاره پر می‌زنی

واسه‌ی عقد قراردادهای جورواجور

                                           ـ به هر

سوراخ و پس‌سوراخی سر می‌زنی

 

مش حسن! بخون! بزن! بهار می‌یاد

بدو که خربزه با خیار می‌یاد

*

مش حسن! وقت درو شد

پاچه‌تو بزن بالا و گیوه‌‌هاتو ور بکش

پاشو داستو بیار

شال‌تو ببند کمر

سینه‌سپر نفس بکش

لباتو هی الکی تکون بده

ولضا رو خوب بکِش

سجده‌هاتو طول بده

قنوتا باید که طولانی باشه

توی روضه‌ها و هیأتا باید

لقبت «بانی» باشه

مش حسن! یه وخ نخندی، دندونات پیدا بشن

جو نگیردت یهو

آسینات کوتا بشن

ریشاتم بذار مث ملای ده بُلَن بشه

یه روزی به کار می‌یاد

یقه‌تم بذار همه‌ش بسته باشه

اینا لازمه، یه‌وخ بدت نیاد

 

مش حسن! بخون! بزن! بهار می‌یاد

بدو که خربزه با خیار می‌یاد

*

مش حسن! تا کی می‌خوای رعیت و گدا باشی

رنگ خونت، مث خون کدخداس

پس چرا نباس تو کدخدا باشی

تنِتم که صدکرور شکر خدا

سالم و سلامته

ـ بماند که لهجه‌ات

مایه‌ی خجالته ـ

نه چلاقی و نه کور و نه کچل

پس چرا باید همه‌ش یه عده‌ای

توی باغ و راغ باشن

تو بیفتی تو هچل

 

مش حسن! بخون! بزن! بهار می‌یاد

بدو که خربزه با خیار می‌یاد

*

مش حسن! مرهم زخما اومده

یه طبیب از پشت کوها اومده

واسه خوش‌بختی ماها اومده

دیدی نذرمون قبول شد

                      ـ دیدی که خدا با ماس

حالا وقت گریه نیس

نوبت عشق و صفاس

دیگه از حالا به بعد

جای ما اون بالاهاس

چه نشستی مش حسن؟!

                          ـ رقص بلدی؟

بپّا این‌دفعه دیگه سرت نره

یه دوجین کُلا سیای نمدی

 

مش حسن! بخون! بزن! بهار می‌یاد

بدو که خربزه با خیار می‌یاد

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385   توسط محسن حسام مظاهری  |