من + صندلی + او
برای 21 فروردين 1386، روز بیستوپنج سالگیام
بیست و پنج سال پیش
درست در چنین روزی
کسی
که چهرهاش خاطرم نیست
در همین پارک قدیمی پربرگ خزانزده
روی همین صندلی فرسوده و زشت
ـ که البته آن روز
زیبا و سبزرنگ بود ـ
دستام را رها کرد
و با تحکم
دستور داد
چشمان کوچکام را
ـ برای اولبار ـ
باز کنم
و پسر خوبی باشم
و همینجا بنشینم
و جای دوری نروم
تا او برود
همین اطراف
و زود برگردد
*
و من
روزهاست
ـ درست نه هزار و صد و سی و سه روز ـ
که اینجا
روی همان صندلی
نشستهام
و جای دوری نرفتهام
تا او برگردد
*
«آقا!
خانم!
شما
کسی با این مشخصات
ندیدهاید؟»
*
میترسم
اگر از جایام بلند شوم
و دنبالاش بگردم
بازگردد
و مرا گم کند
*
بهارها
به شتاب
از پی هم میروند
و من
در این پاییز
به انتظار او خواهم ماند
او قول داده است
او حتماً میآید