تبليغاتX
روستای فطرت آباد
گاه نوشتهای ادبی، فرهنگی و اجتماعی محسن حسام مظاهری

من + صندلی + او

برای 21 فروردين 1386، روز بیست‌وپنج سالگیام

 

 

بیست و پنج سال پیش

درست در چنین روزی

کسی

که چهرهاش خاطرم نیست

در همین پارک قدیمی پربرگ خزانزده

روی همین صندلی فرسوده و زشت

ـ که البته آن روز

زیبا و سبزرنگ بود ـ

دست‌ام را رها کرد

و با تحکم

دستور داد

چشمان کوچک‌ام را

ـ برای اول‌بار ـ

باز کنم

و پسر خوبی باشم

و همینجا بنشینم

و جای دوری نروم

تا او برود

همین اطراف

و زود برگردد

*

و من

روزهاست

ـ درست نه هزار و صد و سی و سه روز ـ

که اینجا

روی همان صندلی

نشستهام

و جای دوری نرفتهام

تا او برگردد

*

«آقا!

خانم!

شما

کسی با این مشخصات

ندیدهاید؟»

*

میترسم

اگر از جای‌ام بلند شوم

و دنبال‌اش بگردم

بازگردد

و مرا گم کند

*

بهارها

به شتاب

از پی هم میروند

و من

در این پاییز

به انتظار او خواهم ماند

او قول داده است

او حتماً میآید

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386   توسط محسن حسام مظاهری  |