تبليغاتX
روستای فطرت آباد
گاه نوشتهای ادبی، فرهنگی و اجتماعی محسن حسام مظاهری

دو

امام‌زاده مرتضا به بركت استقبال بي‌شمار زوار جوان و عاشق، براي متوليان‌اش هماره منشأ خيرات و مبرات دنيوي فراواني بوده است. متوليان اين امام‌زاده البته گستره‌ي متنوعي را شامل مي‌شوند كه هنوز هم با يك‌ديگر بر سر تقرب بيش‌تر به آن شهيد و تملك او رقابت دارند. اما چه باك كه سفره‌ي پربركت امام‌زاده مرتضا آن‌قدر گسترده است كه گنجايش همه‌ي اين مدعيان توليت را دارد و امكان نان‌خوردن را براي طيف وسيعي از ايشان فراهم ساخته است. از دوستان و اقرباي آن شهيد كه تحت لواي نزديكي با او كارهاي بعد از اوي خود را مهر تأييد مي‌زنند گرفته، تا نحله‌ي هايدگريان كه مجال مناسبي فراهم ديده‌اند تا ذيل نام آن شهيد و طفيلي آثار پرمخاطب او كتب و رسايل خاك‌خورده‌ي خود را به خورد خلق‌الله دهند، و تا برخي «روايت»‌نشينان كه به نام آويني ذايقه‌ي سينمايي خود را مهر تأييد زده و به عنوان نسخه‌ي ارجينال موردتأييد انقلاب اسلامي به ملت قالب مي‌سازند و با چماق سينماي مطلوب آويني رقباي خود را از ميدان به‌در مي‌كنند.

چنان‌چه پيداست امام‌زاده‌ مرتضا حالاحالاها حاجت‌ مي‌دهد!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386   توسط محسن حسام مظاهری  | 

يك

حرف‌ امروز و دي‌روز نيست‌. در تاريخ‌ فرهنگ‌ و ادب‌ اين‌ مرز پرگهر و مردمان‌اش‌، هماره‌ يكي‌ از مظاهر اصل‌ حكيمانه‌ي‌ هنر نزد ايرانيان‌ است‌ و بس‌، هنر «غلو»‌ ـ به‌ زبان‌ شعرا: اغراق ـ بوده‌ است‌. گويي‌ جماعت‌ اهل‌ اين ‌ديار ـ فرقي‌ نمي‌كند از چه‌ نژاد و قبيله‌ و حزب‌ و جناح‌ ـ جز اين‌ نمي‌توانند باشند كه‌ يا يك‌ فرد را در اوج‌ عزت‌ مي‌برند يا در حضيض‌ ذلت؛ يا در نوك‌ قله‌ي‌ قاف ‌و يا در ته‌ چاه‌ ويل.‌ حد واسطي‌ نيست‌. به‌ تبع‌، هميشه احكام‌ دوقطبي‌ و قطعي ‌است:‌ همه‌ يا حسيني‌اند يا زينبي،‌ وگرنه‌ يزيدي‌اند. و اين‌ وسط‌ اگر مادرمرده‌اي‌ هم پيدا شود كه‌ گزينه‌ي‌ «هيچ‌كدام» را در نظر داشته‌ باشد، جرأت‌ ابراز وجود نمي‌يابد. دواوين‌ و دفاتر شعرا و حكما و عرفاي‌ اين‌ ديار هم‌ مشحون‌ از مصاديق‌ اين‌ امر‌ است‌ و عجبا كه‌ عقلانيت‌ نيم‌چه‌ مدرن‌ امروزي‌‌ هم‌ از پس ‌حل‌ اين‌ معما بر نيامده‌ است‌.

با اين‌ اوصاف‌ شما در نظر بگيريد يكي‌ از اهل‌ هم‌اين‌ ديار را كه‌ در نوع ‌خود، هنرمندي‌ باارزش‌، جدي‌ و صادق‌ بود و روزي‌ مخالفاني‌ داشت‌ كه‌ از سنگرهايي‌ ظاهرالصلاح‌ با سنگ‌ريزه‌ي‌ التقاط رمي‌اش‌ مي‌كردند و در مسلخ ‌مبارزه‌ با منورالفكران‌، ذبح‌ شرعي‌اش. و روزي شهيد مي‌شود و از فرداي ‌شهادت‌اش بسياري‌ از هم‌آن‌ مخالفان‌ خوني‌ دي‌روز و دوستان‌ جوني امروز بت‌واره‌ي‌ تقدس‌ از او ساختند و علم‌ها به‌ نام‌اش‌ افراشتند و جوانان‌ را به‌ او خواندند و انواع‌ و اقسام‌ پوسترهاي‌ كوچك‌ و بزرگ‌ ـ اعم‌ از پشت‌ دوربين‌، جلوي‌ دوربين‌، طرف‌ راست‌ دوربين‌، طرف‌ چپ‌ دوربين‌، دست‌ پشت‌ گوش ‌و... ـ از او منتشر ساختند و دست‌خط‌ و امضاي‌ او را به‌ عنوان‌ فونت‌ هنر متعهد به‌ ثبت‌ رسانيدند و... هنوز هم‌ پس‌ از چهارده‌سال‌ به‌ نام‌ او گردهم‌ مي‌آيند و پول‌ بي‌زبان بيت‌المال‌ را خرج ‌مي‌كنند كه‌ «بله‌، لطفاً از طريقه‌ي‌ آشنايي‌تان‌ با آقامرتضا‌ بگوييد» و «ما شنيده‌ايم‌ كه‌ ايشان‌ روزي‌ بد بوده‌اند و حتا‌ سيگار مي‌كشيدند (و چه‌ بسا ‌كارهاي‌ بد ديگر كه‌ ما نمي‌دانيم‌) و بعد خوب‌ شدند. پس‌ راه‌ خوبي‌ از بدي‌ مي‌گذرد» و «راستي‌ آقاسيد در قنوت‌ ركعت‌ هفتم‌ نمازشب‌شان‌ كدام‌ دعا را مي‌خواندند؟» و «آيا به‌خاطر نمازشب‌ است كه اين‌قدر خوش‌گل‌ شده‌اند؟» و سئوالاتي‌ از اين‌ دست‌. طايفه‌اي‌ هم‌ ياران‌ غار و صحابه‌ي‌ آن‌ شهيد نام‌ داشته، پاسخ‌ همه‌ي‌ اين ‌سئوالات‌ حياتي‌ را در چنته‌ حاضر دارند و مي‌گويند و مخاطب‌ جوان‌ انقلابي‌ و هنردوست‌ و عاشق‌ آقامرتضا‌ ـ جسارتاً علي‌الخصوص‌ بانوان‌ محترمه‌! ـ ليترليتر اشك‌ مي‌ريزند كه‌ «آه‌ و واي!‌ چه‌ آدم‌ نازنيني‌ بود!» و «جنگ‌ كجايي كه ‌دل‌ام‌ تنگ‌ توست؟‌» و الخ.

اين‌ يعني عدم‌ تعادل؛ و بله، حروف‌ دي‌روز و امروز نيست‌.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386   توسط محسن حسام مظاهری  | 

صداي خدا

3 ارديبهشت 1386 ـ تهران

 

خداست ديگر

حرف مي‌زند

نمي‌تواند ساكت بماند

درددل مي‌كند

نمي‌تواند تاب بياورد

عصباني مي‌شود

نمي‌تواند دست روي دست بگذارد

حتا فرياد مي‌زند

نمي‌تواند بي‌خيال شود

 

مگر مي‌شود شنواتر باشي و

گوياتر نه؟

 

خدا هم دل دارد

خدا هم دل‌اش مي‌سوزد

خدا هم ـ وقتي دل‌اش سوخت ـ

گاه شايد پنهان از فرشته‌هاش

گريه مي‌كند

ـ بالاخره توي اين‌همه آسمان

كه خودش ساخته

مي‌شود يك جاي دنج و خلوت پيدا كرد! ـ

*

به جز بنده‌هاش

همه‌ي مخلوقات ديگرش

حال و روزش را خوب مي‌فهمند

گل‌ها مي‌دانند

كه چه‌قدر دل‌نازك است

ابرها خبر دارند

كه اين آخري‌ها

چه‌ اندازه دل‌اش مي‌گيرد

و باران‌ها مي‌فهمند

آخرين‌بار

همين ديشب

يك دل سير گريه كرده است

*

مخلوقات دوپا

اما

اين روزها

آن‌قدر سرشان شلوغ است

آن‌قدر كار و مشغله دارند

آن‌قدر مشكلات كوچك و بزرگ سرشان ريخته است

كه حال و حوصله‌ي شنيدن حرف كسي را ندارند

هيچ‌كس را

آدم‌هايي كه گوش‌شان خالي نيست

آدم‌هايي كه گوش‌شان طلب‌كار است

*

خدا با بنده‌هاش خيلي فرق دارد

پوست‌اش كلفت نيست

دل‌اش از سنگ و آهن ساخته نشده

سر كسي كلاه نمي‌گذارد

و گوش‌اش به همه بده‌كار است

*

آي مخلوقات دوپا!

بياييد نگذاريم

لابه‌لا‌ي عربده‌هامان

سروصداهامان

دعواهامان

صداي خدا گم شود

بياييد نگذاريم

بلندگوها و ميكروفون‌ها

صداي خدا را ببلعند

*

كار سختي نيست

چون او همه‌جا هست

همه‌جا

حتا در صف كمك‌هاي كميته امداد هم

كار سختي نيست

چون او نزديك است

خيلي نزديك

حتا از رگ گردن يك كودك هفت‌ماهه هم

*

آي مخلوقات دوپا!

بياييد

جوري زندگي كنيم

كه خدا بتواند حرف‌اش را بزند

كه خدا دل‌اش نشكند

كه خدا احساس خفه‌گي نكند

كه خدا زير دست‌وپامان

نميرد.

*

جرايد:

«هفته گذشته یک کودک 7 ماهه سیرجانی هنگامی که در آغوش مادرش در صف دریافت کمک های غیر نقدی کمیته امداد قرار داشت، بر اثر ازدحام و فشار جمعیت، دچار خفگی شد و جان داد»!

همين!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386   توسط محسن حسام مظاهری  |