تبليغاتX
روستای فطرت آباد
گاه نوشتهای ادبی، فرهنگی و اجتماعی محسن حسام مظاهری

شش

نتيجه‌ي روي‌كرد شيفته‌گونه‌ي مذكور به آن شهيد‌ در ساليان اخير منجر به آن‌ شد‌ كه تب‌ كاذب‌ سينماگرايي و مقولات‌ مرتبط‌ با آن‌ دامن‌گير مجامع ‌جوانان‌ مذهبي‌ و انقلابي‌ ‌شود. گو اين‌كه‌ اگر كسي‌ مي‌خواست دغدغه‌‌ي ديني ـ انقلابي داشته ‌باشد و به‌ احساس‌ تكليف‌ خود پاسخ‌ گويد و در مقابل‌ شبيخون ‌فرهنگي‌ غرب‌ بايستد، چاره‌اي‌ نداشت جز آن‌كه‌ به‌ سينما بپردازد، «آينه‌‌ي جادو» بخواند، فيلم‌هاي‌ هيچكاك‌ را دوره‌ كند و براي‌ آگاهي‌ و هشياري‌ از شيطنت‌ها و خباثت‌هاي‌ اربابان‌ بي‌پدر هاليوود، ساعت‌ها عمر مفيدش را پاي‌ دست‌گاه‌ به‌ تماشاي‌ جديدترين‌ فيلم‌هاي‌ هاليوودي‌ تلف‌ كند و صد البته‌ كه‌ براي‌ هرچه ‌واقعي‌تركردن‌ آگاهي‌ها‌ و بصيرت‌ به‌ مسايل‌ روز نسخه‌ي‌ فيلم‌ بايد عاري ‌از هرگونه‌ سانسور باشد تا بيش‌تر خباثت‌ صهيونيست‌هاي‌ فاسد و بي‌حيا عيان‌ گردد و... اين است‌ كه‌ حقير اگر نه‌ به‌ تعداد موهاي‌ سرش‌، لااقل‌ به‌ اندازه‌ي ‌انگشتان‌ دو دست‌اش‌ سراغ‌ دارد جواناني‌ را كه‌ سرشان‌ به‌ تن‌شان‌ مي‌ارزيد، اما انرژي‌شان‌ در اين‌ راه‌ و البته‌ با توجيه‌ شرعي‌ و انقلابي‌ به‌ هدر ‌رفت و مي‌رود، و مي‌شناسد جمع‌هايي‌ را چه‌ از دانش‌جويان‌ و چه‌ از طلاب‌ كه‌ از حلقه‌ي‌ بررسي‌ و سير مطالعاتي آثار شهيدآويني‌ شروع‌ كردند و در هم‌آن‌ آينه‌ي‌ جادو توقف‌ نموده،‌ به‌جاي‌ صاحب‌نظر در مباحث نظري سينما عملاً به‌ يك‌ فيلم‌باز حزب‌اللهي‌ و يك‌ كلوپ‌ هاليوودي‌ سيار دغدغه‌مند تبديل‌ شدند‌. البته طبيعي‌ است‌ كه‌ به‌ بهانه‌ي‌ آقامرتضا‌ همه‌ فيلمي‌ نمايش‌ داده‌ شده‌ و نقد شود، الا هم‌آن‌ فيلم‌هاي‌ روايت‌ فتح‌ خود او. خودمانيم؛‌ تا وقتي‌ «قاتلين‌ بالفطره»‌ و «آخرين ‌سامورايي»‌ هست‌ كدام‌ بي‌ذوقي‌ وقت‌اش‌ را براي‌ ديدن‌ «بوي‌ نان‌ روستا» و «با من ‌سخن‌ بگو دوكوهه»‌ تلف‌ مي‌كند؟!

باز خدا را هزار مرتبه‌ شكر كه‌ آن‌ شهيد عزيز مجسمه‌ساز نبوده‌ است‌!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386   توسط محسن حسام مظاهری  | 

پنج

از پذيرش‌ اين‌ واقعيت‌‌ گريزي‌ نيست‌ كه‌ در بين‌ ايرانيان كه خود عجيب‌ترين ملت‌اند،‌ غريب‌‌ترين‌ طايفه هم‌اين‌ طايفه‌ي‌ بچه‌مذهبي‌ها است‌ و يا به‌تر بگويم‌: هم‌اين ‌طوايف‌ بچه‌مذهبي‌ها، كه‌ هركدام وراي‌ شناس‌نامه‌ي‌ واحدشان‌ به‌ يك‌ مذهب‌ و طريقت‌اند و بنده‌ي‌ يك‌ خدا و كافر يك‌ شيطان‌ و اگر هزار اهل‌ كفر ـ بنا به‌ هر مصلحتي‌ ـ در گليمي‌ بخسبند، دو اهل‌ مذهب‌ ـ به‌ هيچ‌ صلاحي‌ ـ در ملكي ‌نگنجد! اما به‌ گمان‌ نگارنده حتا‌ عجيب‌تر دسته‌اي‌ از آنان‌اند‌ كه معذورم‌ از اين‌كه‌ نامي‌ بر آن‌ها بنهم‌! نه‌ به‌ لحاظ‌ اخلاقي‌، كه‌ به‌ لحاظ‌ معرفتي‌. چون‌ حقيقتاً نمي‌دانم‌ در پي‌ چه‌ اند؟ عجايب‌ بشري‌اند، بي‌نظير و البته‌ روزبه‌روز در حال‌ گسترش‌ و فزوني‌. پيشه‌ي‌ اصلي‌ اينان، فارغ‌ از آن‌كه‌ چه‌ بناميم‌شان‌، حرفه‌ي‌ خطيري‌ است‌ كه‌ پيش‌تر قدما بدان‌ مي‌گفتند: ژاژخايي!

اين‌ جماعت‌ خلاق‌ هميشه‌ دست‌ به‌ اعجاباتي‌ مي‌زنند كه‌ دايره‌ي‌ عقول ‌اجنه‌ي‌ محترم‌ هم‌ گنجايش‌ آن‌ را ندارد. في‌المثل‌ نوع‌ دانش‌‌جو و دغدغه‌‌مند ايشان ‌سخت‌ در پي‌ آن‌اند كه‌ از دل‌ انديشه‌هاي‌ هايدگر، ولايت‌ فقيه آن‌هم‌ از نوع مطلقه‌اش‌ را بيرون‌ بكشند، يا به‌ هر ضرب‌ و زوري‌ كه‌ هست‌ «ابرمرد» نيچه ‌را به‌ امام‌زمان‌ خودشان‌ متصل‌ سازند، و عميقاً براين‌ باورند كه‌ اين‌ پست‌مدرن‌ها، هم‌آن‌ بچه‌مسلمان‌هايند، منتها‌ از نوع‌ سوسول‌شان.‌ نياكان‌ اين‌ جماعت‌ هم‌ روزي‌ شلم‌شورباي‌ اقتصاد اسلامي را با نخود و لوبياي ‌ماركس‌ به‌ خورد خلق‌الله‌ مي‌دادند. عوام‌ اين‌ جماعت‌ هم‌ هم‌آن‌هايند كه‌ با يك‌ جمله‌ از انيشتن‌ درباره‌ي‌ نماز به‌ وجد مي‌آيند و تعريف‌ كارل‌ از روزه بيش‌ از فلان‌ آيه‌ي‌ قرآن‌ براي‌شان‌ حجت‌ است‌. خلاصه‌ آن‌كه‌ اگر در ديگر طوايف‌، دايره‌ي‌ پديده‌ي‌ مد و مدگرايي به‌ نوع‌ آرايش‌ و پيرايش‌ زلف‌ و گيسو و كوتاهي‌ و بلندي‌ دامن‌ و روسري‌ و پاچه‌ي‌ شلوار و نظاير آن‌ برمي‌گردد در مجموعه‌طوايف‌ بچه‌مذهبي‌ها بيش‌تر در محدوده‌ي‌ افكار و اصطلاحات‌ باكلاس‌ و متداول‌ و امروزي‌ است‌ و مع‌الاسف‌ در بيش‌تر موارد بي‌توجه‌ و تعمق‌ در معنا و مفهوم‌ آن‌ فكر يا اصطلاح‌. بي‌شك‌ شما هم‌ به خاطر مي‌آوريد كه تا هم‌اين دو سه سال پيش ـ و در مواردي هنوز هم ـ دغدغه‌ي‌ اصلي‌ زندگي بسياري از بچه‌مسلمان‌هاي‌ جوان شده‌ بود‌ آزادي و جامعه‌مدني‌ و سكولاريسم‌ و لذت‌گرايي‌ و مدرنيته‌ و اثبات‌ نسبت‌ اسلام‌ با اين‌ مقولات‌. مشهورات‌ زمانه‌ است‌. همه‌ مي‌گويند و براي‌ همين‌ كسي‌ دليلي‌ نمي‌بيند كه ‌بپرسد راستي‌ چرا بايد اين‌ مسايل‌ دغدغه‌ام‌ باشد؟

اما يكي‌ از مُدهايي‌ كه‌ هنوز هم‌ سكه‌اش‌ از رونق‌ نيفتاده،‌ مُد «آويني‌گرايي‌» است‌. زيربنا و پشتوانه‌ي‌ توجيه‌كننده‌ي‌ اين‌ مد آن است‌ كه‌ شهيدآويني‌ اولاً يك‌ شهيد كاملاً ممتاز و شاخص‌ است‌. ثانياً از آن‌هاست‌ كه‌ همه‌چيز را تجربه‌ كرده‌ و خلاصه‌ در گذشته‌اش‌ چندان‌ بچه‌مثبت نبوده‌. ثالثاً همه‌فن‌حريف‌ بوده‌ و خصوصاً روحيه‌ي ‌شاعرانه‌ و هنرمندانه‌اي‌ هم‌ داشته. ‌رابعاً... مجموعه‌ي‌ اين‌ فرضيات ‌صحيح‌ و سقيم هاله‌اي‌ از تقدس‌  گرد رخ‌سار‌ آن‌ شهيد سعيد شكل‌ داده‌ كه‌ از يك‌سو به‌ او و زنده‌‌گي‌ و منش‌اش‌ ـ اعم‌ از نوع‌ پوشش‌، تيپ‌ ظاهري‌، علايق‌ و انتخاب‌هاي شخصي، رفتار خصوصي‌، ادبيات‌ نگارشي‌ و حتا‌ لحن‌ صحبت‌ ـ نوعي ‌مرجعيت‌ الگويي‌ و هنجاري‌ بخشيده و از سوي‌ ديگر راه‌ هرگونه‌ نقد و تدقيق‌ و تشكيك‌ در آرا و افكار او را بر مخاطب‌ فهيم‌ بسته است. خصوصاً كه سابقه‌ي ‌تعامل‌ منفي‌ برخي‌ مخالفان‌ انقلابي‌ آن‌ شهيد در اواخر حيات‌ دنيوي‌اش‌ را امروزه‌ ديگر كسي‌ نيست‌ كه‌ نداند و فقط كافي است نقدي بر آرا و آثار آن شهيد طرح كنيد تا از جانب متوليان امام‌زاده مرتضا با چماق تجديدخاطره‌ي آن مقالات كذايي «كيهان» و «جمهوري اسلامي» شما هم ناخواسته برچسب متحجر را پذيرا شويد!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386   توسط محسن حسام مظاهری  | 

چهار

بني‌آدم‌ به‌ جهت‌ ارثي‌ كه‌ از خالق‌ خود برده‌ است‌، چون‌ او مي‌تواند مظاهر و تجليات‌ گوناگوني‌ داشته‌ باشد. چنان‌چه از سيدمرتضا آويني هم شخصيت‌هاي مختلفي سراغ داريم: آويني هنرمند، آويني سياست‌مدار،‌ آويني نويسنده، آويني متفكر، آويني فيلم‌ساز و حتا آويني نقاش و آويني معمار. ولي‌ فراتر از اين‌ شخصيت‌هاي‌ متعدد اگر باور داشته‌ باشيم‌ كه‌ آن‌ انفجار مين‌ ظهر فروردين‌ 72 صرفاً يك‌ اتفاق ‌ساده‌ و يك‌ پيش‌آمد ممكن‌ براي‌ هركس‌ ديگر هم نبوده‌ است‌، آن‌گاه‌ با شخصيت‌ و هويت‌ جديدي‌ مواجه‌ مي‌شويم:‌ «آويني‌ شهيد»، كه‌ به‌‌خلاف‌ تمام ‌آن‌ هويت‌هاي‌ ديگر مذكور اين‌ يكي‌ تازه‌ آغاز شده‌ و از قضا ممتاز هم‌ هست‌. و اصلاً اين‌ هويت‌ آخري‌ است‌ كه‌ تمام‌ آن‌ هويت‌هاي‌ به‌‌پايان‌رسيده‌ي ديگر هويداشدن‌شان‌ را مديون‌ وجود آن‌اند. هويتي ناظر بر خط‌ ممتد سرخ‌رنگي‌ كه‌ مرز ميان‌ او و امثال‌ او، و مدعيان‌ دوستي ‌و دشمني‌ او و امثال‌ آنان‌ را به‌ وضوح براي‌ من‌ و تو مشخص‌ مي‌كند. درست‌ به‌ هم‌اين‌ دليل‌ است‌ كه‌ شاگردان‌ خميني‌ «مشرق‌ حقيقت‌» را در رمل‌هاي‌ فكه‌ مي‌جويند و آن‌ ديگران‌ در كرسي‌هاي‌ دانش‌گاه‌ و محافل‌ فلسفي ‌برج‌عاج‌. كما اين‌كه‌ بودند و هستند بسياري‌ كسان‌ كه‌ علي‌الظاهر در نگرش فلسفي‌ با‌ آن‌ شهيد مشترك‌اند، اما زنده‌گي‌ روزمره‌شان‌ به‌ فرجام‌ سرخي ‌نرسيده‌ و نخواهد رسيد. چه،‌ اينان‌ راه‌شان‌ را از هم‌آن‌ دوراهي‌ نظر و عمل ‌جدا كرده‌اند.

مي‌توان گفت آويني‌ در مسير شدن‌ به‌ يك‌ حكمت عملي ‌رسيده‌ بود، هرچند چنته‌اش‌ از تفكر نظري‌ هم‌ خالي‌ نماند. بر هم‌اين اساس نگارنده ‌پيش‌نهاد مي‌كند اگر مي‌خواهيد فارغ‌ از ژست‌هاي‌ منورالفكرانه‌ي‌ متداول‌ ـ چه‌ از نوع‌ لاابالي‌ و چه‌ حزب‌اللهي‌ دوآتشه‌اش‌ ـ صادقانه‌، افكار و انديشه‌هاي‌ آن‌ شهيد و امثال‌ او را دريابيد، به‌ جاي‌ «توسعه‌ و مباني‌ تمدن‌غرب‌» و «فردايي‌ ديگر»، «گنجينه‌ي‌ آسماني‌» و «فتح‌ خون‌» را بكاويد و به‌ جاي‌ آثار فرديد و هايدگر و گنون‌ و شوآن‌ سري‌ به‌ «نهج‌ البلاغه‌» و «صحيفه‌ي‌ انقلاب»‌ بزنيد؛ به‌ حكم‌ آن‌كه العاقل‌ لايلسع‌ من‌ حفره‌ مرتين!‌

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386   توسط محسن حسام مظاهری  | 

سه

نمي‌شود از متوليان امام‌زاده مرتضا سخن گفت و از «روايت فتح» نه. مؤسسه‌اي كه رانت انحصار مارك شهيدآويني كافي بوده تا از انواع و اقسام امكانات بهره‌مند شود و از آن گروه مستندسازي زمان جنگ به مؤسسه‌اي معظم و يكي از تريبون‌هاي دفاع‌مقدس دولتي بدل گردد. بررسي و نقد اين نهاد نه قصد اين نوشته است و در خور اين مجال. اما مختصراً به يك ادعا مي‌توان اشاره كرد و آن ظهور و نضج‌يافتن نوعي جديد از منورالفكري در روايت فتح پس از آويني است. منورالفكري‌اي البته با ردايي از انقلابي‌گري بر تن. منورالفكري‌اي كه هم اين دارد و هم آن، و تحت لواي آويني شهيد سلايق، نگرش‌ها و ذايقه‌هاي خود را به جماعت انقلابي تحميل مي‌كند. منورالفكري‌اي كه مشخصاً در سبك‌زندگي و فرهنگ بچه‌مذهبي‌هاي امروزي رايج و شايع است. اين جريان البته به گاه نياز دعوي انقلابي‌گري هم مي‌كند. منتها هيچ‌گاه نسبت خود با مفاهيم و آرمان‌هاي اصلي و اصيل انقلاب اسلامي از جمله عدالت‌طلبي، تفكيك‌ناپذيري ديانت و سياست، تجمل‌ستيزي، استقلال، آزادي و آزادانديشي تعريف و تصريح نكرده است. احتمالاً به حكم آن‌كه سري كه درد نمي‌كند را دست‌مال نمي‌بندند. حاضر است تا دل‌تان از جنگ هشت‌ساله سخن بگويد و در باب آن مرثيه سرايد، اما وقتي خوب دقيق مي‌شوي مي‌بيني اين جنگ با دفاع‌مقدسي كه شناخته‌اي چندان نسبتي ندارد. جنگي روايت مي‌شود كه به‌تر است بوده باشد. جنگي فانتزي، غيرايدئولوژيك، رمانتيك، و البته بي‌خطر، كه حالاحالاها جا دارد از دل‌اش ميني‌مال و داستان‌هاي جذاب و عاشقانه درآورد! منورالفكري جديد را با امروز جامعه كاري نيست. با پي‌گيري آرمان‌ها و ارزش‌هاي جنگ در جامعه‌ي پس از آن نيز. با رديابي رزمنده‌گان در غرق‌آب روزمره‌گي امروز هم. و اگر احياناً به زمان حال هم سركي مي‌كشد، مسايلي چون صهيونيسم، يازده سپتامبر، جنگ رسانه‌ها، رياست‌جمهوري آمريكا و نهايتاً تحولات لبنان برايش بسي مهم‌تر و جذاب‌تر است تا موضوعات و دغدغه‌هاي امروز انقلاب اسلامي و جامعه‌ي خودمان. ظاهر اين گريز از واقعيت هم البته موجه و مطلوب برخي ساده‌انديشان است. منتها جاي سئوال است كه به راستي مسايلي چون تحليل روايت امام ـ به عنوان معمار انقلاب و دفاع مقدس ـ از جنگ يا نه، اصلاً تبيين و تحليل همين مستندهاي شهيدآويني و نگاه او به جنگ در كنار موضوعات مذكور آن‌قدر اهميت نداشته كه اين مؤسسه‌ كاري درباره‌شان انجام دهد؟ طرفه آن‌كه با آن‌همه دست‌گاه عريض و طويل پس از چهارده‌سال هنوز انتشار لااقل دو كتاب باقي‌مانده از شهيدآويني كه خود سال‌ها است وعده‌ي انتشارشان را مي‌دهند عملي نشده. اما تا دل‌تان بخواهد در باب تاريخ نقاشي مدرن و عكاسي و پرسش از خداي هايدگر و زيبايي‌شناسي و فلسفه‌ي غرب كتاب‌هاي شكيل منتشر شده است. من نمي‌دانم اگر خود آن شهيد در قيد حيات دنيوي بود با اين جريان چه‌ تعاملي داشت. راست‌اش چندان هم براي‌ام دانستن اين مسأله مهم نيست. انحصار پاسخ‌گويي به سئوالاتي چنين ارزاني هم‌آن متوليان امام‌زاده! اما بر اين باورم ‌كه اين منورالفكري جديد را بايد جدي گرفت، بايد شناخت، بايد نسبت آن با تفكر اصيل انقلاب را بررسي كرد، و بايد در مقابل آن موضع داشت. پيش از آن‌كه اعتماد به آن كار دست‌مان بدهد!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386   توسط محسن حسام مظاهری  |