تبليغاتX
روستای فطرت آباد
گاه نوشتهای ادبی، فرهنگی و اجتماعی محسن حسام مظاهری

من +خدا ـ یادداشت های سفر حج شهریور 1383 ـ 3

 

جمعه 13 شهريور 1383 ـ مدينه‌ي منوره

 

قرار بود ساعت 5/3 بلند شويم برويم نماز شب و بعد هم نماز صبح و زيارت و... البته اين‌ها همه در مقام حرف بود! خسته‌گي سفر آن‌قدر بود كه نماز شب پيش‌كش، نماز صبح‌مان هم قضا شد! 5/7 صبح بيدار شدم و پرده را كنار زدم و ديدم كه آفتاب زده. محسن را هم بيدار كردم. هر دوتا اعصاب‌مان از اين قصه خرد شده بود. حق داشتيم. هم‌اين اول كاري خدا گذاشته بود توي كاسه‌مان بدجور! البته من به روي خودم نياوردم. رفتم يك حمام مفصل و غسل زيارت و بعد هم آن پيراهن پُرنقش و نگارِ شاد و رنگين‌كماني را ـ كه خودم پارچه‌اش را انتخاب كرده بودم و مامان‌جان هم زحمت دوخت‌اش را كشيده بودند ـ پوشيدم و اودكلن‌زده و مرتب هم‌راه محسن ـ كه گلوش بدجوري چرك كرده ـ به طرف حرم راه افتاديم. هوا از هم‌آن اول صبحي داشت گرمي خودش را به رخ مي‌كشيد. براي اولين‌بار پا به صحن بزرگ مسجد النبي گذاشته بودم و معلوم است كه چه حسي وجودم را فرا گرفته بود! ساختمان مسجد را دور زديم به طرف بقيع و ناگهان... چشم باز كردم و خودم را مقابل گنبد خضراي مرقد پيام‌بر ديدم. در جا خشك‌ام زد. ايستادم. خيلي غافل‌گيركننده بود! باب جبرئيل بسته بود. هر روز تا چند ساعتي بعد از طلوع فقط زنان مي‌توانند از آن وارد شوند. از باب بقيع وارد روضه‌ي منوره شديم. هم‌آن اول ورود، سمت راست، ضريح مبارك نبي مكرم و نيز قبور دو خليفه‌ي اول و دوم قرار داشت. و البته همه در حراست آن طلاب وهابي و شرطه‌ها كه مانع نزديك‌شدن به ضريح مي‌شدند. بيش از آن‌كه حس گريه و دل‌گرفته‌گي داشته باشم، به طرز عجيبي احساس شادي و بهجت وجوم را فرا گرفته بود. ايستاديم مقابل ضريح و مفاتيح لبناني كوچك‌ام را به دست گرفتم و مشغول خواندن زيارت حضرت رسول شدم. ناگهان يكي از شرطه‌ها پيش آمد و «شيعه ... شيعه»كنان و با عتاب اشاره كرد كه كتاب‌ام راببندم. انگشت‌ام را گذاشتم لاي كتاب كه صفحه را گم نكنم. آن را درآورد و چند جمله‌اي آمرانه به تندي گرفت با مضمون شرك‌آميزبودن كار من! محسن آهسته در گوش‌ام گفت كه بروم عقب‌تر لابه‌لاي جمعيت كه حساس نشود. رفتم. اما چند دقيقه‌ي بعد دوباره سروكله‌ي ‌آن مردك اخمو پيدا شد كه جمعيت را شكافت و آمدم طرف من. اين‌بار با خشونت و عصبانيت بيش‌تر و البته با صداي بلند گفت كه كتاب‌ام را ببندم و اخطار هم كرد كه: «اين آخرين‌بار است!» جالب اين‌جا بود كه دو سه نفر كنار دستي من ـ كه پاكستاني بودند ـ كتاب‌چه‌ي دعايي دست‌شان بود و مشغول خواندن زيارت «حضرت ابي‌بكر صديق رضي الله عنه»‌ بودند! ولي شرطه‌ها كاري به كارشان نداشتند و فقط به مفاتيح و زيارت‌خواندن من گير دادند! خيلي دل‌ام گرفت. اولين گريه‌ي مدينه‌! مثل كودكي كه به دامان پدربزرگ مهربان‌اش پناه مي‌برد و شكايت آزار ديگران را مي‌كند. سرم را انداختم پايين. زيارت فارسي خواندن كه ديگر مفاتيح نمي‌خواهد!

عزيز عليه ماعنتم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386   توسط محسن حسام مظاهری  | 

ماها که تحمل یازده دقیقهاش

ـ سهل است ـ

یازده ثانیهاش را هم نداریم

اما تو

درست یازده ماه است

که پشت خط

صبر کردهای

بیگلایهای

بیاعتراضی

*

رمضان آمده است

ماه تو

حالا دیگر، خط آزاد است

برای تو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386   توسط محسن حسام مظاهری  | 

من +خدا ـ یادداشت های سفر حج شهریور 1383 ـ 2

 

پنج‌شنبه 12 شهريور 1383

 

صبح زود مي‌رسم تهران. از همان ترمينال جنوب يك راننده به تورم مي‌خورد سمج و پرحرف. حوصله‌ي چانه‌زدن ندارم. ساك‌ام را برمي‌دارد و من هم دنبال او. حتا پيش از آن‌ كه بپرسد كجا مي‌روم. در راه وقتي مي‌فهمد حاجي هستم و تسبيح چوبي را در دست‌ام مي‌بيند، از راننده‌بودن به آخوندبودن تغيير فاز داده و يك منبر غرا در فضايل و مناقب اميرالمؤمنين برايم ايراد مي‌كند. منبري با فقط يك مستمع. اطلاعات مذهبي خوبي دارد و البته كمي هم بوي صوفي‌گري مي‌دهد. مي‌گويد به خاطر اين حرف‌هايش (به قول خودش: عبادت‌هاي زيادش) تا 50 روز در‌آسايش‌گاه رواني بستري بوده: بيمارستان روزبه. منبر نيم‌ساعته تا فرودگاه مهرآباد به درازا مي‌كشد. تا پيداكردن بچه‌ها و فهميدن اين‌كه كاروان من عوض شده و خريد كيف پاسپورت و عينك آفتابي و خميردندان و... ساعت 8 مي‌شود 5/11. آرام‌آرام براي سوارشدن آماده مي‌شويم. سريع مي‌روم و به خانه زنگ مي‌زنم. هنوز با حميد و احمد هم خداحافظي نكرده‌ام. يادم مي‌آيد كه قرار بود چند مفاتيح براي شيعيان آن‌جا ببرم. كوچك‌ترين مفاتيح‌هاي موجود در تنها كتاب‌فروشي ترمينال بزرگ‌تر از آني بودند كه بيش از دوتايشان بتوان حمل كرد. دو جلد مي‌خرم و پس از مشقاتي كه گويا ناشي از بي‌انضباطي مدير كاروان‌هاست سوار طياره مي‌شويم.

طياره كه از زمين بلند مي‌شود انگار تازه يادم آمده باشد كه چه اتفاقي افتاده، ناباورانه اشك‌هايم جاري مي‌شوند. يكي از آن دو مفاتيح را از كيف بيرون مي‌آورم و در هم‌آن حال قصد زيارت‌ آقاامام‌رضا(ع) مي‌كنم: اللهم إني وقفت علي باب من ابواب بيوت نبيك ...

چه‌قدر دل‌ام هواي حرم‌اش را كرده است!

بغل دست من دو صندلي است با يك زوج جوان. از حركات و سكنات‌شان پيداست كه يحتمل هفته‌ي اول دوم ازدواج‌شان است. كم‌كم دارم از دست‌شان كلافه مي‌شوم. تنهايي يك‌طرف و هم‌جواري با اين شادوماد و عروس‌خانوم يك طرف. مدام حواس‌ام را پرت مي‌كنند. به محسن ـ‌كه درست صندلي پشت سرم است ـ‌ مي‌گويم و مي‌خنديم. او هم با من هم‌عقيده است كه اين بدترين راه براي شكنجه‌ي يك جوان عزب است!

پرواز حدود سه ساعت طول مي‌كشد. از طياره كه پياده مي‌شويم هواي شرجي و سنگين جده به استقبال‌مان مي‌آيد. يك‌لحظه نفس كم مي‌آورم. در عرض همان چند دقيقه‌ي اول سرتاپايم خيس عرق مي‌شود. در سالني كه بيش‌تر به اردوگاه‌هاي اسرائيل ـ‌ به گواه فيلم‌ها ـ شباهت دارد مي‌نشينيم در انتظار بازرسي سربازان سعودي. خودمانيم! عجب قيافه‌هاي خفني دارند! يكي‌شان كه محاسن بيش‌تري از ديگران دارد گذرنامه‌‌ام را چك مي‌كند. از حاج‌آقا نقويان ـ روحاني كاروان ـ درباره‌ي مفاتيح‌هاي هم‌راهم مي‌پرسم. مي‌گويد تازه‌گي‌ها ديگر گير نمي‌دهند. نماز ظهر را در همان فرودگاه اقامه مي‌كنيم. البته هنوز با مهر. حاج‌آقا مي‌گويد: طوري نيست! 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386   توسط محسن حسام مظاهری  | 

من +خدا ـ یادداشتهای سفر حج شهریور 1383 ـ 1

 

سه شنبه 10 شهریور 83 ـ اصفهان

 

این حاجی‌شدن ما هم حکایتی شده است ها! تا امروز، لباس احرام و حوله دستی و قطیفه و صابون بی‌بو و کرم ضدآفتاب و بادبزن (یعنی همان: قماش آفتابه و لگن) همه جور شده‌اند؛ اما شام و نهار؟ «هنوز معلوم نیست.» بله هنوز معلوم نیست. و این را هنوز کسی نمی‌داند. دلهره‌ی عجیبی است. عجیب و طاقت‌رسا. یکی دو هفته است که معلوم نیست بالاخره راهی هستم یا نه؟ مانده‌م میان منگنه بیم و امید. یا همان خوف و رجا. که تازه سحرگاه پریروز معنایش را فهمیدم:

در اتوبوس در حال حرکت به سمت تهران بودیم. من و مجتبا داداش كوچكم. اتوبوس سریع‌تر از حد معمول آمده بود و در نتیجه وقت توقف در قم، هنوز  دقایقی به اذان صبح مانده بود. و لذا نشد که طبق معمول نماز صبح را آن‌جا بخوانیم. نزدیکی‌های تهران رسیده بودیم و من دلهره داشتم که نکند نمازمان قضا شود. از پنجره‌های سمت راست که به آسمان نگاه می‌کردم، سپیده در حال برآمدن بود. قلبم آشفته می‌شد. اضطراب به جانم می‌نشست. خدا خدا می‌کردم که زود برسیم و حرص می‌خوردم که چرا اتوبوس یکی دو بار الکی توقف داشته است. اما از پنجره‌های سمت چپ که به آسمان نگاه می‌کردم، هنوز سیاهی شب باقی بود. قلبم آرام می‌گرفت. خیالم راحت می‌شد که هنوز وقت هست. به محض آن‌که سرم را برمی‌گرداندم، دوباره دلشوره به جانم می‌ریخت و ...

حالا این چند روز هم، درست از آن لحظه‌ای که آقای حسین‌خانی (مسئول هماهنگی کاروان) پشت تلفن گفت: «پاسپورت همه اومده. فرستادیم. اما از شما نمی‌دانم چرا هنوز نیومده. ایشالا مشکلی نیست. تا 99درصد مطمئن باشین. ولی خب به‌هرحال...» حس و حال آن صبح در اتوبوس را دارم. بله 99درصد. ولی مهم همان یک درصد است. همان یک درصد پنجره‌ی دست راستی؛ که اگر آفتاب بزند، پنبه‌ی هر نودونه تای دست چپ را در یک چشم به هم زدن خواهد زد. این چند روز به کسی می‌مانم که okشدن کارش به شروطی بسته است. آسان و البته ظریف. پس باید مواظب هر نگاه (کوچک‌ترین‌شان حتا)، هر فکر (ایضاً)، هر کلام و... هر چیز دیگر باشد. در هرحال دیگر چیزی به فصل پایان این دل‌آشوبی نمانده است. یا امروز یا فردا. چون کاروان، پنج‌شنبه حرکت خواهد کرد. و من یا هم‌راه آنان خواهم رفت و یا خواهم ماند و گوشه‌ای به زمزمه خواهم نشست. هرچند این سفر نرفتن‌اش هم غنیمتی است.

امان از دست این پنجره‌های دست راستی!   

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386   توسط محسن حسام مظاهری  |