من + خدا ـ یادداشتهای سفر حج ـ شهریور 1383 ـ 6
شنبه 14 شهریور 1383 ـ مدینه النبی
ساعت 4 صبح میروم حرم. بعد از نماز صبح هم برای اولینبار دل را به دریا زدم و از آن پلههای سنگین و مرمر رفتم بالا و پس از اذن دخول، خودم را به آن طرف پنجرههای سبز و زرد میرسانم. چند دقیقه بعد من بودم با دستانی گره خورده در میلهها و در ظاهر فقط چند قدم رو به رویم قبر ـ چه میگویم؟! ـ چهار تکه سنگ، مزار چهار امام! باورش بسی بیش از آن که بتوان گفت سخت است! جمعیت شیعیان عاشق پیرامون آن بهشت کوچک با فاصلهای محدودشده توسط شرطهها مشغول نجوایند. صورتی را نمییابی که بارانی نباشد! که هوای بقیع همیشهي خدا ابری است! دلم پر میکشد به ترنم «جامعه کبیره». چقدر دوست دارم این زیارت را و لحناش را و تکتک واژههاش را! اصلا در بقیع فقط باید جامعه بخوانی؛ نه، غلط گفتم؛ در بقیع باید جامعه را ببینی، باید حس کنی، باید لمسش کنی. در کنار آن چهار سنگ زیبا است که تکتک واژههای جامعه رنگ میگیرند، زنده میشوند، و در برابر چشمانت نقش میبندند:
السلام علیکم یا اهل بیت النبوه، و موضع الرساله، و مختلف الملائکه، و مهبط الوحی، و معدن الرحمه، و خزان العلم، و منتهی الحلم، و اصول الکرم، و قاده الامم، و اولیاء النعم، و عناصر الابرار، و دعائم الاخیار، و ساسه العباد، و ارکان البلاد، و ابواب الایمان، و امناء الرحمان، و سلاله النبیین، و صفوه المرسلین، و عتره خیره رب العالمین، و رحمه الله و برکاته.
پس از هر فراز، سر بلند میکنی، نیمنگاهی به مقابل، و گاه لبانِ به اشکترشدهات به لبخندی باز میشود! و تو حیران میمانی که بزم مستی است یا مجلس سوگ؟ به رقص باید درآیی از آن ملکوت زلال یا زار زار بگریی از آن غربت غیرقابل باور؟ حیرانی. چه باید بکنی؟ و باز جامعه به دادت میرسد. و میخوانی و میبینی و میخندی و میگریی و زندگی میکنی:
ذکرکم فی الذاکرین، و اسمائکم فی الاسماء، و اجسادکم فی الاجساد، و انفسکم فی النفوس، و آثارکم فی الآثار، و ارواحکم فی الارواح، و قبورکم فی القبور. فما احلی اسمائکم!
و چه شیرین است نامهاتان!
آرام آرام آسمان از بلاتکلیفی رنگها در میآید و پرتوهای آفتاب صبحگاهی از پشت آن دیوار کوتاه نگهبان بهشت، چشمان عشاق را نوازش میکنند. طلوع بقیع، الحق طلوع زیبایی است! فوج فوج کبوترها از بالای سرم چون امواج دریا پر میزنند. کبوتران بقیع معلمان خوبیاند برای کسانی که بخواهند درس ادب در برابر ولی خدا را بیاموزند. چه، هر جای خاک آن قبرستان مینشینند جز در جوار آن چهار سنگ! مشتی گندم از جیبم در میآورم و میپاشم برایشان. شیخک وهابی پیش میآید و با تندی به من پرخاش میکند. میخواهد کیسهي دانهها را بگیرد که نمیدهماش. کمی به چهرهاش خیره میشوم؛ با اخم. هرچه شاربش کوتاه است در عوض محاسن بلندش تا سینه میرسد! از ذهنم میگذرد: خودمانیم! خدا هم ـ قربانش بروم ـ با همهي زیبایی و سلیقهاش ولی بعضی وقتها هم چه قیافههای ضایعی را خلق کرده است ها! به خود میآیم: نه! تو انگار توی بقیع هم آدم نمیشوی! خجالت بکش! هرچه باشد بندهي خدا است! آرام و نرم به عقب برمیگردم و از میلهها فاصله میگیرم. شرطهها دارند ملت را به بیرون هدایت میکنند. یعنی وقت ملاقات تمام شده است. پایان ضیافت.
در بقیع وقتی شرطهها را میبینی اصلا آدم همینطور کرمش میگیرد که سر به سرشان بگذارد! نمیدانم چرا آن کلهصبحی شیطنتم گل کرده بود! با اینکه وقت زیارت تمام شده بود، راه افتادم به طرف انتهای قبرستان. خودم را زده بودم به کری و میرفتم. انگار نه انگار که آن شرطهي عصبانی از پشت سرم به فارسی ولی با یک لهجهي خفن عربی هی داد میزند که: حاجی! بیفرما. آی حاجی! ... هرچه او صدایش بالاتر میرفت، شتاب قدمهای من هم تندتر میشد. به تدریج مسیرم را به طرف قبور ائمه عوض کردم. اگر آن شرطه سمج نبود یا ندیده بود چیزی نمانده بود که از راه پشت آن دیوار خودم را به قبور برسانم. بالاخره کار به جایی رسید که شرطه خودش را به من رساند و یقهام را چسبید و با خشونت به سمت مخالف هلم داد. البته من هم از رو نرفتم. و این بار در یک مسیر دیگر شروع کردم بیخیال قدمزدن. این دفعه هم یک شرطه دیگر دنبالم افتاد و باز همان داستان تکرار شد.
القصه این کرمریختنها و اذیتکردنها در حج هم برای خود عالمی دارد! و ایضا لذتی!
من + خدا ـ یادداشتهای سفر حج ـ شهریور 1383 ـ 5
ساعتی بعد بالاخره اذان میگویند. دو رکعت نماز خواندیم به چه والذاریاتی! بس که تفاوت است میان نماز ما و این براداران اهل سنتمان! بعد نماز، خطبههای نمازجمعه شروع میشود. خطیب که صدایش چندان پیر نیست، خیلی رسمی و البته فصیح سخن میگوید. انگار از روی نوشته دارد میخواند. در خلال سخن چندینبار عبارت «محبه نبینا رسول الله صلی الله علیه و سلم» را تکرار میکند. گویا موضوع اصلی خطبهي اول همین است. خطبهي دوم اما فضای متفاوتی دارد و با عباراتی دربارهي فتن و محنی که دامن جامعهي اسلامی را گرفته است آغاز میشود. شاخکهایم تیز میشود و گمان میکنم که میخواهد به وضعیت عراق اشاره کند و غیرت امت اسلامی و... ولی زهی خیال باطل! کمی که گذشت کاشف به عمل آمد که منظور بندهخدا خطر ماهواره و ترویج فساد بین جوانان است! با چند دعا در حق رسول اکرم(ص) و اهل بیت خطبهها تمام میشود. اجمالاً تفاوت فاحش نماز جمعهي اینها با مال خودمان مقولهي مهمهي «تکبیر» است و اینکه اینها مثل ما وزیر شعار و پامنبری کنایهفهم ندارند که هرازگاه بین روضهي آقا صلواتی چاق کند یا صدا در صدا اندازد! اینجا مستمعین واقعاً مستمعیناند! صم بکم!
بعد از نماز طبق معمول چند میت میآورند و بر آنها نماز میخوانیم. کار همیشهگیشان است گویا. تمام هم نمیشود این مردههاشان! به هتلمان «انصار الماسی» برمیگردیم و از شدت گرسنهگی یکراست میرویم به رستوران که در طبقهي زیرزمین است. سر میز غذا بحث دربارهي خشن و کریهالمنظربودن سعودیها و خلقیات عجیبشان و شدت علاقهشان به موبایل نوکیا و وضع زنانشان و دیگر مباحث لاینفعی از این دست است. من بیشتر شنوندهام و در فکر عوضکردن پیراهن مشکلسازم، که حالا بین بچهها به پیراهن «بامشادی» معروف شده است!
بعد نهار استراحت مفصلی میکنیم و عصر دوباره به قصد زیارت عازم مسجد النبی میشویم. فاصلهي هتلمان تا مسجد حدود 200 ـ 300 متر است. در محدودهي مزار حضرت عبدالله، پدرِ حضرت رسول زیارت میخوانیم. (باز خدا را شکر که محسن همسفر و هماتاقیام است. چون قبلاً هم يكبار ديگر مشرف شده، همهي سوراخ سنبهها را بلد است و برایام توضیح میدهد. درست مثل یک تورلیدر اختصاصی تکنفره! دمش گرم!) به دو حیاطی میرسیم که با چترهای بزرگ پوشیده میشوند. اسامی صحابه را در دایرههای سبزرنگ دورتادور دیوار حیاط نوشتهاند. جالب است که نامهای 12 امام هم لابهلای دیگر صحابه موجود است. مثلاً علی کنار عمر، حسین در مقابل ابوهریره و... و جالبتر آنکه در دایرهای که درست وسط یکی از دو حیاط است، نام مبارک حضرت صاحب(ع) را جوری نوشتهاند که در تلاقی نام و لقبشان کلمه «حی» قابل خواندن است. سراغ یک به یک ستونهای معروف مسجدالنبی اولیهي میرویم: ستون حرس، ستون وفود، ستون توبه، ستون سند عایشه، ستون سریر و... منبر حضرت رسول و مأذن بلال هم هست. و نیز خانهي حضرت زهرا(س) که درِ اصلیاش را با قفسههای قرآن پوشاندهاند! اما آن درِ دیگر مشخص است. قبلاً عبارت تصریحکنندهای سردرِ آن نوشته بوده که حال به طور ناشیانهای سیاه شده است! آنجا پاطوق شیعیان است. شب محسن برایام توضیح میدهد که این دقیقاً همان دری است که در آن ماجرای پس از سقیفه سوزانده شد. خیلی عجیب است! فاصلهي دو در، یعنی طول خانهي علی(ع) و زهرا(س) چند قدم بیشتر نیست. و این همان کوچهي بنیهاشم است که طبق قول معروف علی(ع) پس از آن ماجرا چند بار در آن به زمین افتاد و برخاست! بله، در همین چند قدم! ... آخر شب، پیش از آنکه درهای مسجد را ببندند و همه را بیرون کنند، کنار آن در مینشینم و آرام زیرلب برای خودم روضه میخوانم و میگریم. یک روضهي تکنفره. که سنگ هم اگر باشی، آنجا تاب نمیآوری! آب میشوی! روان و زلال!
من مرغ عشق حیدرم ...
من +خدا ـ یادداشت های سفر حج شهریور 1383 ـ 4
بعد از زيارت در نزديكي روضهي مطهره ـ كه طبق روايت نبوي «باغي است از باغهاي بهشت» و هميشهي خدا غلغله است ـ جاي خلوتي مييابيم و مينشينيم. من به قرآنخواندن و محسن هم به زيارت. روز جمعه است و براي آنكه به نماز جمعه برسيم مجبوريم ديگر بيرون نرويم. دو سه ساعتي همانجا مينشينيم. در اين مدت تا سورهي نساء را به ترتيل خواندم. به اضافهي چند نماز مستحبي و نيابتي. چقدر آدم اينجا راحت است! انگار كه ساعتها از كار ايستاده باشند گذر زمان را نميفهمي. ساعتي به ظهر مانده است. صفهاي نماز كمكم كامل ميشوند. هنوز مشغول قرآنخواندنام كه ناگهان از پشت سر كسي بر شانهام ميكوبد. چندبار و خيلي محكم! برميگردم طرفاش. پيرمرد عرب عجيب عصباني است! تقريباً دارد داد ميزد: «حرام ... حرام ...» و سرش را به حالت تأسف تكان ميدهد. چند نفري هم برگشتهاند و به من نگاه ميكنند. گيج شدهام! پيرمرد به نقوش روي پيراهنام اشاره ميكند و با يك لهجهي عربي خفن ميگويد: لباسات تصوير دارد و نقش بر لباس حرام است! تازه دورياليام ميافتد كه مشكل كجاست. آن چهارتا گوزن سرخ اساطيري منظورش است! ساكت نشستهام و با بهت نگاهش ميكنم. غرغركنان با دست به جمعيت اشاره ميكند و ميگويد: «ببين! اينجا همه يكدست هستند. الا تو!» همراه حركت دستاش به جمعيت نگاه ميكنم. از هر طرف تا چشم كار ميكند صفوف نماز گسترده شده. حق با اوست! همه يا سفيد پوشيدهاند يا حداكثر دشداشههاي آبي و كرم و طوسي. آنهم يكدست و ساده. كمي شرمنده ميشوم. ولي با خود ميگويم گيرم كه حق با او باشد، اين چه طرز امر به معروف است پيرمرد! زهرهتركام كردي! با اين لحن خشن و خشك! باز صدرحمت به انصار حزب الله خودمان! انگار كه من شترش هستم. انگار اين عربها اصلا تو كار جذب مذب نيستم كه بدونن بايد با جوون چه جور برخورد كرد! عجب زيارتي شد همين روز اول! آن از آن شرطهي صبحي و اين هم از اين شيخ عصبي! چند دقيقهاي ميگذرد. پيرمرد ديگر آرام شده است. طاقت نياوردم، برگشتم طرفاش و به عربي دست و پا شكستهي دبيرستاني ـ كه البته با غليظ تلفظ كردن مثلاً به خيال خود نواقصاش را ميپوشانم ـ ميگويم: سيدي! إني لأعوض لباسي بعد الصلاة حتماً! لكن الاسلام دين المحبة و شريعة السمحة و السهلة! در دل به خودم آفرين ميگويم كه حساباش را با منطق و استدلال كف دستاش گذاشتهام! ولي او انگار چندان از ارشادات من خوشاش نيامده است. سري تكان ميدهد و با دستي به علامت لا بالا ميبرد. و بعد دوباره همانطور كه نشسته است مثل الاكلنگ عقب جلو ميرود و قرآن ميخواند. حالا ديگر نوبت به پيرمرد كنارياش رسيده است كه منبر برود. او كه گويا مصري است پيراهن پر نقش و نگار من را بهانه كرده و حسابي مخ محسن بيچاره را كار گرفته است. البته مثل آن يكي داد نميزند و آرام در حال گفتوگوي تمدنهاست! گوشهايم را تيز ميكنم. ميگويد شما شيعهها شهادتين نميگوييد، صحابه را هم قبول نداريد، علي را خدا ميدانيد و از اين حرفها. جالب است كه در ادامه خودش ميگويد: الآن كه اسلام اينقدر دشمن دارد ما نياز به وحدت داريم. منظورش اين است كه شيعهها مانع وحدت شدهاند. محسن هم مشغول قانعكردن پيرمرد است كه نه اينطور نيست و اين تبليغات دشمن است و...
خودمانيم! اين پيرمردهاي عرب خدايياش حوصلهي آدم را سر ميبرند.