من + خدا ـ یادداشتهای سفر حج ـ شهریور 1383 ـ 8
به محسن پيشنهاد ميدهم كه بعد از نماز مغرب و عشا برويم خريد. (راستش حرفهاي آن پيرمرد بداخلاقِ پريروز خيلي به فكرم برده است. حق با اوست. من بايد همنوا با جماعت باشم. بايد عضوي شوم از اين امت واحده. و تنها مانع گويا فعلاً همين لباسهايم است. ميخواهم دشداشهاي بخرم و از شر پيراهن و شلوار خلاص شوم.) پيشنهادم را قبول ميكند. آرامآرام با اضافهشدن علي به جمعمان، كار از خريد پيراهن و چفيه به خريد كلي سوغات مبدل ميشود. ميخواهيم به خيال خام خود شرش را يكشبه بكَنيم! با كمترين هزينهي مادي و معنوي ممكن! حدود ساعت 10 شب از هتل بيرون ميزنيم. سرگردان در بازارها. اولين چيزي كه ميخرم يك قواره پارچهي چادري است كه ريحانه سفارش داده بود و معروف است به «چادر مكي». (البته گويا نام اصلياش «كريستال» است.) دو سه جا قيمت ميكنيم. داخل مغازهي آخري هستيم كه يكهو يك زن و شوهر تهراني هم ميآيند داخل. از آنها ميپرسم پارچه چادر خوب چيست و چند متر براي يك چادر لازم است. الحق مشاوران خوب و واردي در اين امر نشان ميدهند. من كه ميخرم، آن دوتا هم وسوسه ميشوند كه از همان پارچه بخرند. علي هم جوگير ميشود و ميخرد. هركدام 3 متر و نيم ميخريم به 22 هزار چوق! با فروشنده ـ كه عرب ميانسال اهلِ حالي است ـ خوش و بش ميكنيم و ميخنديم. خصوصاً وقتي ميفهمد يكيمان اصفهاني است و يكي ديگر مشهدي نور علي نور ميشود! با لهجهي عربي ميخندد كه: «اصفهاني، خسيس، خسيس»! خسيساش را آنقدر كش ميدهد كه عمق فاجعه را به رخ بكشاند! از آنجا به بعد دنبال دشداشه ميگرديم. خيلي ميگرديم تا بالاخره در يك مغازه، پشت مسجد النبي يك دشداشهي عجيب و غريب چشمام را ميگيرد. دشداشه از هر نظر متفاوت است با مشابههاي سفيدرنگاش. هم جنساً، هم پارچتاًً، هم طرحاً، هم رنگاً و هم علي الخصوص قيمتاًً! از فروشنده ميپرسم كجايي است؟ ميگويد: مصري. محسن مخالف خريدناش است. اما امان از وقتي از چيزي خوشام بيايد! البته ميدانم كه با آن شكل و شمايل غريب هيچجا نميشود پوشيدش جز احتمالاً در همان مصر و تازه به احتمال قوي در محلهي مجانيناش! فروشنده هم ميگويد: «به درد توي ايراني نميخوره. فقط شايد موقع خواب بتوني بپوشيش.» آخر سر بعد از هزار كشمكش ميخرماش. كشمكش چون در مدينه اصولاً آينه حكم كيميا دارد و يافت مينشود. نه در مغازهها (حتا لباسفروشيها)، نه در دستشوييهاي شيك و كامل و مرتب مسجد و نه در هيچ جاي ديگر.
لختي به خود نگاه در آيينه آرزوست!
(لازم به توضيح است ضمير متصل «ام» كه قاعدتاً بايد بعد از «آينه» ميآمد طبق اختيارات شاعري حذف شده است!)
من + خدا ـ یادداشتهای سفر حج ـ شهریور 1383 ـ 7
حالم هیچ خوب نیست. از نظر غذایی همه چیز مرتب است. منتها گویی معده حقیر با این نظم و ترتیب بیگانه است. حسابی به هم ریخته ام و شده ام مشتری ثابت «دورات المیاه»!
کمی در خیابانهای حوالی مسجد النبی قدم میزنم. مدینه آنجاها نمود دیگری دارد جز تصویر متعارف اسلامی اش: شهر اعراب چفیه قرمز، زنان پوشیه دار، ماشینهای آخرین سیستم و شیک و عطرهای خوشبو. هوای شرجی به شدت آزاردهنده است.
بعد از نماز ظهر با محسن و سیدعلی می رویم به زیارت دوره خودمان. آن سوی مسجد النبی اول به مسجد علی(ع) میرویم. به سفارش اکید مجتبا ـ که هرجا میروم عکس بگیرم و برایش ببرم ـ دوربین با خودم می برم. درِ مسجد بسته است و از شواهد پیداست که مدتهاست باز نشده. پشت در دو رکعت نماز به نیابت از آقا امام زمان(ع) می خوانم؛ البته به تبع غرغر محسن که «گیر می دهند»، سریع و با عجله. مسجد بعدی مسجد ابابکر است. آن هم قدیمی است و متروک و به مراتب پایین تر از مسجد علی از نظر زیبایی و معماری بیرونی. مسجد بعد «مسجد غمامه» است؛ آن جا که حضرت رسول(ص) تقاضای باران می کنند و آسمان اجابت می کند. چهارمین «مسجد عمر» است. آن هم کوچک است و کمی هم بی ریخت! پنجمی هم «مسجد عثمان» است؛ شیکتر و با فاصله ای معنادار از دیگر مساجد و البته با کارآمدی امروزی.
با فانوس و نخل و گل و شاخه های خشکیده در آن حوالی نمایشگاهی در دست ساخت است که «سوق المدینه قدیم» نام دارد و گویا قرار است فضایی توریستی و تاریخی بشود. به ما که البته وصال نمی دهد افتتاحش.
خودمانیم؛ در آن گرما، هیچ چیز به اندازه آن لیوان آب پرتقال تازه نمی توانست سر حالمان آورد! محسن سرما خورده و یحتمل چند روزی بساط آب پرتقال خوری مان جور است! آب نطلبیده مراد است! و عجب آبی است! می چسبد حسابی!
برای نماز عصر به مسجد برمی گردیم. عصر در سالن اجتماعات هتل جلسه مناسک است. روحانی کاروان ـ حاجی نقویان ـ پاره ای احکام مبتلا به مثل وضو (!)، احرام، غسل و... را برایمان توضیح میدهد. احکام غسل را که مرور میکند یکی از بچه های بسیج که بچه تقسی است میان حرف حاجی پرید که: «حاج آقا! پس حکم قسمت وسط بدن رو نگفتین!» حاجی هم البته کم نمی آورد و بی ملاحظه خواهران حاضر در مجلس با رندی خطاب به آن بنده خدا می گوید: «بله خب، بالاخره شما هم خودتون وسط جلسه نشستین و باید هم این سئوالو بپرسین!...» شلیک خنده جماعت به هوا میرود. تا بیاید بساط تکه پرانی و خنده های بعدی جمع شود دقایقی طول میکشد. البته بعد حاجی، حاج سعید (حدادیان) پشت تریبون میرود و تلافی خنده ها را حسابی در دلمان در می آورد!
بعد جلسه برای نماز مغرب می روم مسجد. بعد از نماز هم حوالی خانه حضرت زهرا(س) می نشینم به قرآن خواندن که یکهو یک مرد هندی می نشیند کنارم. مشکوک می زند! ساکت است و لام تا کام حرفی نمی زند. گویا پی فرصت مناسبی می گردد تا حرفش را بزند. فرصتی که چند دقیقه بعد فراهم میشود. به عربی شکسته بسته میگوید که فقیر است و گیر افتاد و پول میخواهد! از شانس بدش موقع آمدن اینقدر عجله داشتم که کیف پولم را در اتاق جا گذاشتم. جیب خالی پیراهنم را نشانش میدهم که: ندارم! بی آنکه چیزی بگوید برمی خیزد و می رود. دلم سوخت! کاش پولی داشتم و می دادمش! آخر کنار مزار پیامبر نشسته باشی و آیه ای هم می خوانی از قضا آیه انفاق باشد و آنوقت گدایی را دست خالی رد کنی! خیلی ضد حال است! من هم برمی خیزم و می روم.