من +خدا ـ یادداشت های سفر حج شهریور 1383 ـ 9
از آنجا ميرويم و در بازار ديگري به طور اتفاقي به تور يك فروشندهي افغاني چاق و چله و شيك و پيك ميافتيم. فارسي را به خوبي حرف ميزند و تا مرا ميبيند بلافاصله از ايران ميپرسد. از دزديهاي شهرها، از آلودهگي هوا و از چيزهاي ديگر. آدم خوشخندهاي است. هر يك كلمه كه حرف ميزند بعدش پِري ميزند زير خنده! حين صحبت يكهو صدايش را پايين ميآورد و سرش را نزديك گوشام ميكند كه: «راستي! خبر جديد را شنيدهاي؟ داغِ داغ!» نهي من را كه ميشنود ادامه ميدهد: «آقاي خاتمي با بوش در جلسهاي نشسته و گفته كه شما مثل عراق به ما حمله نكنيد. ما خودمان ايران را دودستي تحويلتان ميدهيم.»[!] تحليلهايش از اوضاع ايران در عين آبكيبودن ولي خيلي جالب است. خصوصا براي ما كه چشموگوشهامان مثبتاند و جز سيماي لاريجاني و صداي ضرغامي، صداوسيماي ديگري را به خود راه ندادهاند! اطلاعاتي دارد و تحليلهايي ميكند كه در عين آميخته به چاخان و دروغ بودن، اما از يك كلاهفروش ساده كه «هشتسال در ايران عملهگي كرده و چاه كنده» بعيد به نظر ميرسد. تازه فكاش گرم شده و رفته بالاي منبر، اساسي! (علي و محسن كه در مغازهي روبرويي هستند را هم صدا ميكنم كه بيايند.) ميگويد: «خميني فقط يكي بود. رفت. ديگر تمام. خاتمي مثل كرزاي است. اينها مغزهاشان در آمريكا پيچ و مهره شده. اينها از ما نيستند.» قهقهاي ميزند و ادامه ميدهد: «نام خوبي هم دارد: خاتمي. يعني كسي كه براي تمامكردن آمده. جمهوري اسلامي با خاتمي ديگر تمام شد! خلاص!» من دستام را روي ويترين مغازه ستون سرم كردهام و به او زل زدهام. گرم شنيدن. ميخواهم بيشتر از او بشنوم. اما محسن هنوز آمده و نيامده غيرتي ميشود و حسابي با افغاني كلاهفروش كل انداخته و درست مثل آدمهايي كه بعد از نمازجمعه دوربين تلويزيون سراغشان ميرود ميگويد: «نه! اينطور نيست. ايران پر است از جواناني مثل ما كه اگر سيدعلي خامنهاي بگويد آمريكا را با خاك يكسان ميكنيم. ما آمادهي عمليات استشهادي هستيم!» علي هم خطابهي غراي محسن را با چند تكان سر بهمثابهي تكبير تأييد ميكند! زرشك! بندهخدا مرد افغاني كه نطقاش كور شده حسابي جا ميخورد و سريع دست و پاياش را جمع ميكند كه: «خدا كند هماينطور باشد! چه حرفهاي خوبي ميشنوم. براي اولينبار است اين حرفها را ميشنوم.» بحث لاجرم از ايران به كشور دوست و همسايهي افغانستان كشيده ميشود. از نظرش دربارهي احمدشاه مسعود ميپرسيم. حالا نوبت اوست كه در مقام وزير شعار خطابه كند! «او تك بود. در تمام عالم چون او نبود.» كيف پولاش را درميآورد و عكس كوچك احمدشاه را نشان ميدهد. كنار آن، عكس پسر كوچك خودش است كه: «حالا بزرگ شده و مردي شده چون پدرش و دكتر است و سخنرانيهاي بزرگ ميكند.» نمونهاي از آمال فروخوردهي يك افغاني! دوباره سخن را به ايران ميكشاند و اينبار در نقش يك جامعهشناس دربارهي ايرانيجماعت ميگويد. دل پري دارد بندهخدا انگار! «ايرانيها كار نميكنند! منتظرند از آسمان پول قلنبه برايشان فرود آيد. هرچه كار پست هست براي ما افغانيهاست. افغاني اهل كار است. اهل عمل. نان از زور بازو ميخورد كه حلال باشد. براي هماين در تمام اين سالهاي جنگ از نظر اقتصادي مردم ما خودكفا بودند. اقتصاد دست خودشان بود.» از كرزاي ميپرسم. «مثل خاتمي است! اينها غربي هستند. مردم افغان ناراضي است.» ميپرسم: از نظر اقتصادي يا فرهنگي؟ «فرهنگي. 80درصد مردم ناراضياند.»
منبرش كه تمام ميشود تازه يادش ميافتد كه براي چه رفتهام سراغاش. يك كلاه عرقچينمانند آبي و پر نقش و نگار برايام ميآورد. اسماش را گذاشته: «كلاه ملنگي»! پرو ميكنماش! براي من خوب است. همآنطور كه قيمتاش براي او! 4 ريال گران است. ناجنس اصلا هم اهل تخفيف مخفيف نيست. دشداشهي مصري عجيب و غريبي كه خريدهام را نشاناش ميدهم. با آن كلاه بنگلادشي و اين عرقچين تركي! واقعاً ديگر جنسام جور است. شدهام گفتگوي تمدنها! ميخندد كه: «آره! يك آدم سياسي ميشوي. آمريكا اگر بفهمد در تهران چنين كسي هست كه كلاه بنگلادشي و تركي و لباس مصري دارد افغانستان را رها ميكند ميآيد تهران!» همه ميخنديم! او به حرف خودش و ما بيشتر به قهقهزدن و طرز خندهي او! بالاخره خداحافظي ميكنيم و به هتل برميگرديم. حسابي خسته و كوفته شدهايم. فردا زيارت دوره است و بايد زود بخوابيم. محسن سريع لباس را عوض كرده و حالا روي تخت دراز به دراز افتاده و ملافهي سفيدش را روي سرش كشيده است. تجربهي دو سال هماتاقيبودن با محسن ميگويد كه اين عمل يعني «من تا چراغ روشن است خوابام نميبرد!» چارهاي نيست.
خواب بايد رفت!