تبليغاتX
روستای فطرت آباد
گاه نوشتهای ادبی، فرهنگی و اجتماعی محسن حسام مظاهری

 

من + خدا ـ یادداشتهای سفر حج شهریور ۱۳۸۳ ـ ۱۱

 

 

خودم را به نماز ظهر مي‌رسانم. در راه برگشت به يك كتاب‌فروشي كه مجاور صحن بزرگ مسجدالنبي قرار دارد مي‌روم. دنبال يك‌سري نوار ترتيل با صداي حذيفي هستم. البته 30‌ كاستي‌اش كه هر جزء در يك كاست است، نه 20 كاستي با مارك ملك‌فهد. فروشند‌ه، مردي جاافتاده به نظر مي‌آيد. به‌تر از ديگر مغازه‌دارها كه تا امروز ديده‌ام فارسي حرف مي‌زند. به بهانه‌اي سرِ صحبت را باز مي‌كند. سرِ ظهر است و احتمالاً به كارگرفتن مخِ يك جوانك ايراني براي مرد عرب بيش از مگس‌پراني جذابيت دارد! پيداست يك آدم عامي نيست و اهل مطالعه است. از كارم در ايران مي‌پرسد و اين‌كه «جامعه‌شناسي يعني چه؟» و «نسبت‌اش با اسلام چيست؟» و... تا جايي كه به عقل ناقص‌ام مي‌رسد با ادبياتي متشكل از واژگان لااقل دو زبان عربي و فارسي پاسخ سئوالات متعددش را مي‌دهم. سئوال آخرش اين است كه: «نظرت درباره‌ي حج و اين‌جا [شهر مدينه] چيه؟» من هم بادي به غبغب انداخته در پاسخ سخن‌راني غرايي ايراد مي‌كنم. كمي حرف‌هاي جامعه‌شناسانه در مورد حج تحويل‌اش مي‌دهم كه تا حدي بوي حرف‌هاي شريعتي در «حج»اش را دارد. و اين‌كه چه‌ قدرت عظيمي در حج نهفته است و متأسفانه با برنامه‌گي اعراب به هدر مي‌رود. و اين‌كه اگر مديريت حج دستِ ما شيعيان بود به خاطر روح سلحشوري كه از امام‌حسين‌(ع) فراگرفته‌ايم [فراگرفته‌ايم؟!] در دنيا با هم‌اين حج انقلاب مي‌كرديم و چه‌ها كه نمي‌كرديم. اما سعودي‌ها يك دين متحجر و واپس‌مانده‌اي دارند كه فرسنگ‌ها از مقتضيات زمان و زنده‌گي مدرن امروز دور است و اين به تفاوت نگاه شيعه و سني و تفرقه‌هاي بين‌شان برمي‌گردد و چه و چه.

بي‌خود و بي‌جهت موتورم حسابي داغ شده است. بنده‌ي خدا چرت‌اش پاره شده، ساكت و البته با غيظ به من زل زده است و به خطابه‌ام گوش مي‌دهد. شايد حيران از اين‌همه پُررويي! خودم هم باورم نمي‌شود چرا آن‌قدر زود پسرخاله شده‌ام و آن حرف‌ها را دارم مي‌زنم! نهايتاً مرد كتاب‌فروش درحالي‌كه با تكان‌دادن بادبزن‌اش سعي مي‌كند خود را خون‌سرد و بي‌تفاوت نسبت به حرف‌هاي من نشان دهد، يك‌جوري سر و ته قصه را به هم مي‌آورد كه: «خوش شديم!» احتمالاً منظورش اين است كه: «بسه ديگه بچه‌پُررو! تا فَك مَكِ‌تو پياده نكردم زود بزن به چاك! هِررري!» يا يك چيزي تو هم‌اين مايه‌ها. جاي ماندن نيست. في‌امان الله مي‌گويم و مي‌زنم بيرون. تا برسم به هتل به حرف‌هاي خودم فكر مي‌كنم. به اين فكر مي‌كنم كه خدايي‌اش اگر مديريت مسجد النبي و مسجد الحرام دست ما بود چه مي‌شد؟ احتمالاً صدجاي مسجد عكس امام و آقا مي‌چسبانديم، گنبد مسجد هم كه ردخور نداشت، حتماً بايد طلا مي‌شد. احتمالاً خدام «آستان قدس نبوي»[!] هم با آن ميله‌هاي پشمالوي رنگ‌ووارنگ‌شان نمي‌گذاشتند اين عرب‌ها و آفريقايي‌هاي بي‌چاره ـ مثل حالا ـ بين‌الصلاتين ظهر و عصر را در خنكاي كولرهاي مسجد دَمَرو يك دل سير قيلوله بكنند. از اين سر تا آن سر ديوارها هم بي‌شك ريسه‌ي چراغ سرخ و زرد و آبي و سبز بود كه آويزان مي‌شد و گُله به گُله هم صداي مداحي و منبر مي‌آمد. و... آخر سر با خودم گفتم: خودمانيم ها! هم‌آن ‌به‌تر كه اين برادران سعودي زحمت ما را كم كرده‌اند! جزاهم الله خيرا!

 

*

بعد از نهار آن‌قدر خسته‌ام كه يك ‌خواب حسابي مي‌كنم. به نماز عصر نمي‌رسم و شكسته در هتل مي‌خوانم. در عوض بعد از جلسه‌ي مناسك براي نماز مغرب به مسجد مي‌روم و تا نماز عشا آن‌جا مي‌مانم به قرآن‌خواندن. تا جزء 14 رسيده‌ام و اگر با هم‌ا‌ين سرعت پيش بروم ان‌شا‌ءالله در جوار حضرت رسول يك ختم كامل خواهم كرد. تازه،‌ ريا نشود مي‌خواهم فردا و دو روز بعدش را اگر خدا قسمت كند روزه بگيرم. مستحب است سه روز از اقامت در مدينه روزه گرفته شود. دل‌ام مي‌خواهد يك روز تمام ـ شايد فردا ـ در مسجد النبي معتكف شوم و بيرون نيايم.

راستي ظهر يك عرق‌چين بافتني سفيد هم از يك دست‌فروش خريدم به تنها يك ريال! نمي‌خواهم در دام بازار مدينه بيفتم. كه گويا خيلي فريبنده و جذاب است و ... مي‌ترسم! خيلي!

روزها مي‌گذرند و من هنوز معطل‌ام. معطل چه؟ نمي‌دانم. شايد يك معجزه!

نبايد اين روزها هم‌اين‌طوري سپري شوند. كاري بايد كرد.

يا رسول الله مددي!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386   توسط محسن حسام مظاهری  | 

من +خدا ـ یادداشت های سفر حج شهریور 1383 ـ 10

 

يك‌شنبه 15 شهريور 1383 ـ مدينه النبي

 

روزها پشت سرِ هم مي‌گذرند و من هنوز معطل‌ام. هنوز وارد ضيافت نشده‌ام. چرا؟ نمي‌دانم. يا به‌تر است خودم را به ندانستن بزنم. دي‌شب خسته بودم، زود خوابيدم. در عوض نيمه‌شب رفتم مسجدالنبي و تا نماز صبح ماندم. سر راه برگشت سه سجاده و يك دشداشه‌ي سفيد و يك شلوار نخي خريدم. شلوار البته كوتاه از كار در آمد و يارو هم رفته بود. غسلي كردم و بعدِ صبحانه اتوبوس‌ها راه افتادند به زيارت دوره.

اول رفتيم كوه احد و محل جنگ احد و مزار شهداي آن جنگ از جمله حضرت حمزه و مصعب بن عمير. بالاي تپه‌اي كه با سهل‌انگاري عده‌اي از سپاه اسلام موجب شكست مسلمين شده بود ايستاديم به زيارت خواندن. (فكر مي‌كردم بزرگ‌تر از اين باشد! لااقل در فيلم محمد رسول الله كه بزرگ‌تر بود!) حاج‌سعيد هم روضه‌ي حضرت حمزه را پشت بلندگوي دستي براي‌مان خواند! يك روضه‌ي جديد.

از آن‌جا به مسجد ذوقبلتين رفتيم. مسجد باصفايي است. با آن نخل‌هاي در حياط‌اش. چند ركعت نماز نيابتي خواندم و نيز كمي قرآن. بعد به محل جنگ احزاب و خندق رفتيم و مساجد آن‌جا: مسجد فتح، مسجد خندق، مسجد علي، مسجد زهرا و مسجد سلمان. مسجد ابوبكر و مسجد عمر را گويا خراب كرده‌اند. آن چند مسجد سالم‌مانده هم بيش‌تر اتاقك‌هايي خاك‌آلود اند تا مسجد. بس‌كه مسجد بزرگ و شيك ديده‌ايم ذايقه‌مان عوض شده! با يك والذارياتي در مسجد سلمان دو ركعت نماز خواندم. تمام لباس‌هام خاكي شد!

از آن‌جا عازم مسجد قبا شديم. مسجدي بزرگ و الحق زيبا در ميان نخلستان‌هايي باشكوه. بر كنگره و داخل چشمه‌سقف‌هاي مسجد قبا هم مانند حياط چتري مسجدالنبي در دايره‌هايي اسامي صحابه را نوشته‌اند. اول خلفاي سه‌گانه و بعد حضرت امير(ع) و حسنين(ع) و ديگر صحابه. و البته نه همه‌شان. مثلاً هرچه گشتم نام سلمان و ابوذر را نيافتم، يا حتا نام ائمه را. اما در عوض نام برخي مانند خالد بن وليد ـ اگر اشتباه نكنم ـ دو سه بار تكرار شده بود!

مسجد قبا جاي‌گاه معنوي بالايي دارد. تا آن‌جا كه يك ركعت نماز در آن ثواب يك حج عمره دارد. به نيابت بسياري از آشنايان نماز گزاردم. نماز جماعت ظهر و عصر هم بر روي قسمت غيرمفروش و سنگ مرمرين مسجد برگزار شد. بعد از چند روز بي‌مُهر نمازخواندن خيلي چسبيد وقتي پيشاني بر آن سنگ‌هاي سفيد و خنك مي‌گذاشتي!

البته از بعضي رفتارهاي برخي هم‌سفران هيچ خوش‌ام نمي‌آيد. نمي دانم اسم‌اش را چه بايد گذاشت. مثلا فحاشي به خليفه‌ي دوم، يا لعن‌كردن خلفا در مسجد فتح با صداي بلند، آن‌هم با چه ذوقي! يا جابه‌جا دست‌مال كاغذي درآوردن و به جاي مهر استفاده كردن و كارهايي از اين دست كه فقط از يك‌سري ايراني كج‌سليقه و مايلم بگويم نادان برمي‌آيد. واقعاً هم خيلي بايد ذايقه‌ي منحطي باشد آن‌كه مثلا كنار مضجع شريف نبوي ايستاده و به‌جاي ديدن آن‌همه زيبايي به گوشه‌ي ديگر مي‌نگرد و قبر فلان كس را هدف فحش و ناسزا قرار مي‌دهد! اين خُلق را خُلق مگسي بايد ناميد. بي‌چاره مسلمان‌هاي ديگر بلاد و خصوصاً اهل‌سنت. راستي چه حالي مي‌شوند وقتي از زبان ما شيعيان ايراني مدعي وحدت جهان اسلام ناسزا به شخصيت‌هاي مورداحترام‌شان مي‌شنوند؟! من كه واقعاً گاهي خجالت مي‌كشم. ياد آن حديث عجيب و زيباي امام‌صادق(ع) افتادم كه پشت جزوه‌ي راه‌نماي كاروان نوشته بود با اين مضمون: «هر كدام شما (شيعيان) با آن‌ها (اهل‌سنت) در صف اول نماز بگذارد، گويي پشت سر رسول‌الله نماز گزارده است.» شما را به خدا اين سخن و ديدگاه پيشواي شش‌ام شيعيان است و آن‌هم عمل و منش ما مدعيان پي‌روي ايشان!

تفاوت بيش از فاصله‌ي زمين و آسمان است. نه؟      
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386   توسط محسن حسام مظاهری  |