دوشنبه ۱۶ شهریور ـ مدینه النبی
سحر به لطف خدا بیدار شدیم و سحری خوردیم: مربای زردآلو، پنیر، پرتقال و چای! بعد هم رفتم مسجد. نماز صبح را که خواندم یکراست رفتم طرف بقیع. برای دومین زیارت. بیش از حد شلوغ بود و اکثرا ایرانیها بودند. با یک والذاریاتی جمعیت را شکافتم و رفتم جلو. تا دم آن میلههای سادهی پنجرهای سبز. که اینجا هم حکم پنجره فولاد را دارد و هم ضریح! دقایقی به رسم ادب با اماممجتبا(ع) راز و نیاز کردم ـ که امروز متعلق به ایشان است و برادرشان ـ و بیرون آمدم. به هتل که رسیدم محسن هم آمده بود. تلافی سحرخیزی خوابیدیم! و چه خوابی! طرفهای ظهر بیدار شدیم و این یعنی آنکه از برنامهی بازدید از مسجد ردالشمس واماندیم. بیخیال! الحق به خواباش میارزید. قصد میکنم حالا که روزه هستم به مسجدالنبی بروم و تا عصر همآنجا بمانم. به مسجد که میرسم صفهای نماز ظهر بسته شده. بدوبدو خودم را به یکی از صفهای جلو ملحق میکنم. آخر این برادران زحمتکش اهلسنت گویا آنقدر تنبل تشریف دارند که هرجا صدای تکبیره الاحرام را شنیدند فیالحال اللهاکبر گفته دست بر شکم مبارک مینهند. بیخیال اتصال متصال!
بعد از نماز یکی از آن قرآنهای سعودی را برمیدارم و به دنبال جایی برای نشستن میگردم. ناباورانه اندک جایی درست روبهروی مضجع شریف حضرت رسول(ص) پیدا کرده، پیروزمندانه آن را به طرفه العینی تصرف میکنم. آخر این نواحی همیشهی خدا در انحصار شیوخ قرآن به دست چفیه قرمز بر سری است که قبالهي صفهای اول نماز را به نام خود زدهاند. این محل از یک نظر دیگر هم استراتژیک است و آن اینکه درست کنار محراب اصلی مسجد قرار دارد. فلذا اگر کمی طاقت بیاورم و از جایام جنب نخورم میتوانم نماز عصر در صف اول باشم. البته کمی یعنی چیزی در حدود دو ساعت و نیم! ولی خب، با خود میاندیشم که به تجربهاش میارزد. غافل از آنکه این تازه اول ماجراهاست!
اول یک جوانک عرب میآید و هنوز نرسیده شروع میکند به داد و بیداد که آنجا جای ایشان و حضرت والدشان است و «مگر کوری و این سجاده را نمیبینی که اینجا گذاشتهام» و... حوصلهی داد و قالاش را ندارم. اگر ایران بود که حساباش را میگذاشتم کف دستاش! مثلا میگفتم: مردک مگر صف بقالی است که زنبیل گذاشتهای و چهارتا لیچار دیگر هم بارش میکردم. ولی حالا هم از پیامبر خجالت میکشم و هم میترسم اگر ماجرا بیخ پیدا کند نقشهام برای صف اول بودن به هم بخورد. لاجرم کمی جابهجا میشوم و مهربانتر مینشینم. شکر خدا آنقدر جا هست که جوانک خفهخان بگیرد و بلمد و حتا بالشی زیر ماتحت مبارکاش بگذارد! به عنوان حقالسکوت خندهای مصنوعی تحویلاش میدهم با چاشنی «شکرا!» و البته زیرلب ادامه میدهم: پسرک عوضی!