یادداشتهای سفر حج ـ شهریور ۱۳۸۳ - ۱۳
حالا درست شانه به شانهي برادر عزيز جناب شرطهي ريشو و اخمويي قرار گرفتهام كه با صد من عسل هم نمي شود خوردش. هر از چندي چشم غرهاي به سويام ميرود. فكر مي كنم بهتر است اين سد بياعتمادي را بشكنم. فلذا ميپرسم: «هل هنا صف الاول الصلاة؟» حين قرآنخواندناش و بيآ»كه زحمت نگاهكردن به سمت من را به خودش بدهد صدا در ميدهد كه: «هوم!» يعني آره. آن اطراف ساعتي نيست. ميپرسم: « متي وقت صلاة عصر؟» اين يكي را ديگر نميشود با هوم گفتن جواب داد. با بيحوصلهگي و كلافهگي جاناش درميآيد كه: «اربعة عشر.» يعني چهار و ده دقيقه. و البته جوري اين دو كلمه را ادا ميكند كه ديگر جرآت نكنم سئوالي بپرسم. به قرآنخواندن مشغول ميشوم. اما زير چشمي حواسام جمع همسايهام است، كه حالا عمليات مذبوحانهاي را احتمالا با هدف خاليكردن صف اول نماز مسجد النبي ـ كه در تيول شيوخ و بزرگان است ـ از لوث حضور يك رافضي (كه حقير باشم!) آغاز كرده. در گام اول يك جوانك چفيه قرمزي را با دست صدا ميزند كه بيايد و آن جلو بنشيند. بعد به اندازهي چهار پنج نفر هم رحل قرآن ميچيند كه يعني جاي كسي است. جوانك چفيه قرمزي اما توجيه نيست كه براي چه وظيفهي خطيري به آن مكان خوانده شده! اين است كه پس از چند دقيقه با بياعتنايي بلند ميشود و ميرود پي كارش و شرطه را كنف ميكند. در همين اثنا يك شرطهي ديگر ميآيد و موقتا پُست همكارش را تحويل ميگيرد. همسايهي جديد به نسبت همكارش چاقتر است، ريش ندارد و در عوض بالاي لباش يكي از آن مدل سبيلهايي كه عراقيهاي فيلمهاي دفاع مقدسي ما دارند خودنمايي ميكند. اخلاقاش هم هزار ماشاءالله بيش از شرطهي قبلي به خليفهي دومشان رفته! بدم نميآيد كمي سر به سرش بگذارم! همآن سئوالهايي كه از هم:ارش پرسيده بودم را از او هم ميپرسم. نه هوم ميگويد و نه زحمت گفتن اربعة عشر به خود ميدهد. فقط با بيحوصلهگي و كمي هم خشم شانه بالا مياندازد كه يعني من نميدان! غلط كرده است پدرسوخته! مگر مي شود نداند صف اول كجاست؟! حالا با اين كارش مرا هم روي دندهي لج انداخته است. ديگر اگر يك اپسيلن هم احتمال داشت كه بي خيال در صف اول نماز خواند بشوم حالا روي كلكل هم كه شده مصمم مي شوم كه تا آخر بايستم! (به عبارت صحيحتر: تا آخر بنشينم!) در اين گير و دار يك جوان ايراني بيخبر از همهجا سر ميرسد و نه ميگذارد و نه برميدارد عدل ميرود طرف محراب مجاور كه در آن نماز بخواند! با خودم ميگويم: بابا! تو ديگه چه دل خجستهاي داري! شرطهي چاقالو سريعاً وارد عمل شده با دست مانع جوان ميشود كه: «ممنوع!» و بعد به عربي جملاتي بلغور ميكند كه خيلي بالاتر از سطح كتاب عربيهاي دبيرستان ماست! هرچه ميگويد را براي جوان هموطن ترجمه ميكنم. شرطه جايي چند صف عقبتر نشان جوان ميدهد كه برود آنجا بنشيند و او هم ميرود. دوباره شرطهي ريشوي قبلي به سر پستاش برميگردد و چيزي در گوش همكارش نجوا ميكند. از تحركات ژئوپليتيكي(!) اطراف شستام خبردار ميشود كه به وقت نماز نزديك شدهايم. پس بايد كاري كرد!