یادداشتهای سفر حج - شهریور ۱۳۸۳ - ۱۴
حالا دیگر نوبت من است که دست به عملیات بزنم. آن هم با استفاده از یک کلک رشتیِ باحال و بومی! و نیز بهرهي صحیح از شوتبودن جوانک مأمور و چند ثانیه غفلت شرطهي ریشو. نقشهي عملیات بدینگونه است: حین خواندن قرآن باید ناگهان آن را ببندم و جوری وانمود کنم که طرف فکر کند به آیهي سجدهداری رسیدهام و باید فوراً سجده کنم. برای این کار هم طبیعتاً باید رو بگردانم و تا به طرف قبله باشم و طبعاً در آن یک ذره جا نمیشود دوربرگردان زد! پس لاجرم باید جوانک کمی مهربانتر بنشیند تا جای سجدهکردن من در مجاورتاش باز شود. و بدین ترتیب من در صف اول نماز و درست پشت سر امامجماعت قرار خواهم گرفت. نقشهام حرف ندارد! باید زودتر به انجاماش برسانم. با تکاندادن دست و درآوردن چند صدای نامفهوم (به عنوان محاورهی عربی!) به جوانک میفهمانم که باید سجده کنم. زبانبسته جوری باعجله خودش را جمع و جور میکند که انگار چه خبر شده! من هم در طرفةالعینی میچپم کنارش و سر به سجده میبرم. آنهم چه سجدهای! به عمرم چنین سجدهای کماً و کیفاً نکردهام و نخواهم کرد! آنقدر طولاش میدهم که دیگر خطر رفع شود! وقتی مطمئن میشوم که وقت اذان رسیده سر از سجده برمیدارم. حالا نوبت آن پسرک عوضی سابقالذکر است. داد و هوارش دوباره بلند میشود که: «بلندشو! جای بابایم است!» دیگر کفرم را درآورده. دلام میخواهد چهارتا فحش آبکشیده و نکشیدهي عربی بارش کنم! مثلاً تو این مایهها که: «فی روح ابیک!» یا موارد مشابه دیگر! اما با بزرگواری خودم را به کری میزنم و یابو آب میدهم. پسرک ولی ولکنِ معامله نیست. صدایش را بالاتر میبرد. حالا دیگر رسماً دارد داد میزند. در همين حين معجزهای رخ میدهد و شرطهي ریشو ـ که احتمالاً تحتتأثیر بزرگمنشی و مظلومیت من واقع شده و متحول شده است! ـ در اصلاح موضعی عجیب سر پسرک هوار میکشد که: «این جوان (یعنی بندهی حقیر) زودتر از تو آمده!»! البته نفهمیدم «بتمرگ سر جایت» هم گفت یا نه. من اگر بودم که حتماً میگفتم. پسرک رسماً نشان میدهد که دندهاش (و بلکه بعضي جاهای دیگرش هم) میخارد! چیزی میگوید که نمیفهمم. شرطه میپرسد: پدرت کیست؟ و او پاسخ میدهد شیخ عبداللهِ نمیدانم چه. خلاصه کلکل آن دو ادامه مییابد و من هم مشغول قرآنخواندن مصلحتی ام. و البته گوش و هوش و حواسام پیش آنهاست. بالاخره دعوا با ورود شیخ عبداللهِ نمیدانم چه به صحنه خاتمه مییابد. ماشالا هزار ماشالا شکم دارد این هوا! شیخ عربِ درجه یکِ ارجینالی است! چفیهي قرمزی بر سر دارد و عصایی زیبا و قهوه ای در دست. شیخ خرامان خرامان میآید و مثل بچهي آدم سر جایش شانه به شانه من مینشیند. بي هیچ اعتنایی به من. کأن لم یکن شیئا مذکورا! درست مثل یک فیل باوقار که دون شأناش است مگسهای مزاحم دور و برش را بپراند!