تبليغاتX
روستای فطرت آباد
گاه نوشتهای ادبی، فرهنگی و اجتماعی محسن حسام مظاهری

یادداشتهای سفر حج ـ شهریور ۱۳۸۳ ـ ۱۷

 

با صداي زنگ تلفن بيدار مي‌شوم. چه‌قدر خوابيده‌ام؟ هنوز منگ‌ام. گوشي را برمي‌دارم. محسن است. مي‌خواهد ببيند اتاق هستم كه بيايد يا نه. با سيدعلي مي‌آيد و با هم راهي مسجد مي‌شويم براي نماز. در كريدور دكتر احمدي گيرمان مي‌اندازد و با به‌به و چه‌چه به استقبال‌مان مي‌آيد. غلط نكنم مي‌خواهد درباره‌ي اتاق گير بدهد. بعله حدس‌ام درست است. آخرش اين زوج جوان كار خودشان را كردند! از دي‌روز گير سه‌پیچ داده‌اند كه بياييد اتاق‌مان را با هم عوض كنيم. چون اتاق بزرگ و دل‌باز ما سرويس حمام و دست‌شويي دارد و اتاق كوچك و زيرشيرواني‌گونه‌ي آن‌ها، نه. حالا دكتر آمده است كه ok ما را بگيرد. مي‌گويد: «به هرحال اين سفر جاي همين گذشت‌هاس. من بارها ديده‌ام كسايي كه اهل اين كارا هستن بارها و بارها باز هم مشرف شده‌ان، اما ديگران نه.» خلاصه اين‌قدر روضه مي‌خواند كه بمباران مي‌شويم و كم مانده اشك‌مان دربيايد! حسابي از اين‌كه نمي‌خواستيم اتاق را عوض كنيم خجل و شرمنده مي‌شويم. خیالی نیست. گاهی وقتها باید پطرس فداکار شد. قربه الی الله! (البته به شرطی که فردا خدا مشاهدات دکتر احمدی رو منکر نشه!) قبول میکنیم. قرار مي‌شود بعد از نماز اثاث‌كشي كنيم.

 

*

بعد نماز برمي‌گردم اتاق و در حد بضاعت مزجاة يخچال اتاق افطار مي‌كنيم: شير، مربا، پنير و آجيل! تلويزيون را روشن مي‌كنم. بي‌هدف كانال‌ها را عوض مي‌كنم. بدمصب انگار نه انگار آمده‌ايم خارج و داريم ماهواره نگاه مي‌كنيم! دريغ از يك دينگ دانگ خشك و خالي! هر كانالي مي‌گذارم يا نماز نشان مي‌دهد يا يك آخوند مدل سعودي دارد فك مي‌زند. بابا هزار رحمت به صداوسيماي خودمان! ناگهان در آن تاريكي نقطه‌ي اميدي پيدا مي‌شود. «شبكه‌ي جام‌جم» واقعاً در آن‌جا حكم لنگه كفش در بيابان را دارد. برنامه‌اي است درباره‌ي پائولو كوئليو و كتاب «كيمياگر»اش. مصاحبه مي‌كند با مترجمين آثار كوئليو در ايران يعني آرش حجازي و دل‌آرا قهرمان. بعد هم قصه‌گوي سابق ظهر جمعه و مرد هميشه منتقد يعني رضا رهگذر مي‌نشيند و طبق عادت هميشه‌گي‌اش پته‌ي كوئليوي بخت‌برگشته را مي‌ريزد روي آب! (غلط نكنم «نيمه پنهان»هاي كيهان رو هم همين حاج‌رضا مي‌نويسه!) آرام‌ارام وقت نماز شده. جعبه جادو را خاموش مي‌كنم و به مسجد مي‌‌روم.    

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387   توسط محسن حسام مظاهری  | 

یادداشتهای سفر حج ـ شهریور ۱۳۸۳ ـ ۱۶

 

بعد از نماز رهسپار بقيع مي‌شوم. البته خسته از نبردي سهم‌گين و فقط به قصد گشت‌زني. كمي مي‌گردم و قبر حضرت ام‌البنين را مي‌يابم. جلوتر كه مي‌روم يك سعودي چفيه قرمز را مي‌بينم كه بالاي تكه‌سنگي كنار قبور دختران پيام‌بر ايستاده و براي جمعيتي ده بيست نفره خطابه مي‌كند. جماعت چنان‌چه از لباس‌هاشان پيداست زوار پاكستاني اند. به‌شان مي‌خورد كه شيعه باشند. فضولي‌ام گل مي‌كند و نزديك مي‌روم. شيخك دارد به زبان اردو افاضه مي‌كند و گويا موضوع سخن‌راني‌اش در باب انحرافات شيعيان و حرمت زيارت قبور و اين قبيل چرنديات است. بي‌چاره پاكستاني‌ها هم كه سروضع‌شان زار مي‌زند از مخ دهات آمده‌اند، دارند با چه ولعي به خزعبلات او گوش مي‌دهند و عين بز اخفش سر تكان مي‌دهند. شيخك هم كاملاً فاتحانه و مسلط حرف مي‌زند و فقط مي‌شود كلمات «علي»، «شيعه» و «بدعت» را كه مرتب تكرار مي‌شوند از حرف‌هاش فهميد. يك لحظه دل‌ام گرفت. از بي‌عرضه‌گي خودمان و غربت اهل‌بيت. از آن جمع فاصله مي‌گيرم. چند قدم كه دور مي‌شوم مي‌رسم كنار آن طناب زردرنگ مانع راه قبور ائمه. مي‌ايستم و بي‌اختيار زل مي‌زنم به تكه‌سنگ‌هاي قبور امام‌باقر(ع) و امام‌صادق(ع). حرفي از اعماق دل‌ام مي‌جوشد و بالا مي‌آيد و بر زبان‌ام جاري مي‌شود: آقا!‌ مي‌خوام نوكر مكتب‌تان باشم. تا آخر عمر. اجازه مي‌فرماييد؟

سرم را پايين مي‌اندازم. اشك‌ها بر خاك بقيع مي‌چكند و چاله مي‌كنند.

*

خسته هم از گرما و هم تشنه‌گي و گرسنه‌گي ناشي از روزه به هتل برمي‌گردم. به جاي جلسه‌ي ساعت پنج احكام و مناسك، قرار است امروز يك نماينده از بعثه‌ي ره‌بري بيايد و براي كاروان‌هاي مقيم هتل‌مان سخن‌راني كند. از پله‌ها كه به سمت سالن اجتماعات بالا مي‌روم صداي سخن‌ران به گوش‌ام آشناست. چهره‌اش پشت ستون است و ديده نمي‌شود. از محسن كه با هندي‌كم‌اش در حال فيلم‌برداري است و حالا روي صورت بنده‌خدا دكتر احمدي ـ رييس كاروان ـ‌ زوم كرده، آرام مي‌پرسم: كيه؟ مي‌گويد: [...] ديگه! پيش خودم مي‌گويم همين يكي را كم داشتيم. از آن قماش آخوندايي است كه هيچ از ريخت و قيافه‌شان خوش‌ام نمي‌آيد! بهانه‌ي خوبي پيدا مي‌شود كه جلسه را دودر كنم و برم اتاق، لالا. روي تخت ولو مي‌شوم و به خواب مي‌روم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387   توسط محسن حسام مظاهری  | 

یادداشت‌های سفر حج ـ شهریور 1383 ـ 15

 

اقامه را که می‌گویند در اسکورت شرطه‌ی چاقالوی سابق‌الذکر امام‌جماعت سلانه سلانه از راه می‌رسد و به محراب می‌رود. شبیه هم‌این آیت‌الله‌های خودمان است. منتها به جای عمامه یک دشداشه‌ی سفید بلند بر سر دارد و عبای کرم‌رنگ و نازک‌اش هم با نوارهای طلایی دوردوزی شده. ریش بلندی دارد و به سنت اعراب، شکمِ ورقلنبیده‌ای. قبل از آن‌که تکبیر بگوید می‌ایستد و نگاهی از جنس فقیه اندر سفیه به سرتاپای من می‌اندازد. احتمالا در دل‌اش می‌گوید «این پسره‌ی یالقوز دیگه امروز سروکله‌اش از کجا پیدا شد؟! یه امروز ما صدقه ننداختیما! شیطونه می‌گه یه اردنگ بزنم اون‌جاش، پرت‌اش کنم بره صف آخر!» راست‌اش کمی می‌ترسم که نکند به سرش بزند و حرف‌های در دل‌اش را به زبان بیاورد و تمام نقشه‌ام نقش بر آب شود. سرم را پایین می‌اندازم که یعنی دارم برای نماز آماده می‌شوم. او هم قامت می‌بندد. حالا درست من پشت سر او قرار گرفته‌ام. در صفی که جز آن دو شرطه‌ی محافظ همه شیوخ دشداشه‌پوش‌اند و تنها من‌ام که یک پیراهن کتان و یک شلوار اسپرت خاکی‌رنگ بر تن دارم! خودم که فکرش را می‌کنم می‌بینم خدایی‌اش خیلی ضایع است! انگار که یک کلاغ سیاه روی پارچه‌ی سفیدی رژه برود! زار می‌زند. همه هم‌زمان الله اکبر می‌گویند و دست‌هاست که بر شکم می‌رود، جز من که مخلصاً از سرِ ریاکاری و شیطنت جوری دست‌هایم را کنار پاهایم آویزان کرده‌ام که شرطه‌ی کناری و شیخ عبدالله نمی‌دانم چه از سر حرص توی دل‌شان هرچه فحش بلد باشند نثارم کنند!

در محراب مسجدالنبی آن‌گونه که حین نماز کشف کردم (بنازم به این حضور قلب!) سه ردیف میکروفن وجود دارد: 6 تا در بالا برای پخش صدای امام‌جماعت حین ایستادن، 6تا در وسط برا ی هنگام رکوع و یکی هم نزدیک زمین برای هنگام سجده. جمعا 13میکروفن! خلاصه در همه حال جماعت مأموم صدای امام جماعت را می‌شنوند. لاکردار عجب صوت قشنگی هم دارد! آدم را حسابی کیفور می‌کند. یک کشف دیگر هم کردم: امام‌جماعت‌های اهل سنت هم در آغاز حمد و سوره‌ی نماز بسم الله می‌گویند. (آخه حاجی نقویان گفته بود نمی‌گویند). منتها آرام و جوری که حتا آن 13 میکروفن هم نمی‌شنوند و البته بنده با هم‌این دو چشم و دو گوش خودم دیدم و شنیدم. کشف دیگر این‌که حاجی امام‌جماعته بعد نماز نشسته بود و تسبیحات می‌گفت. طفلک مثل پیرمردهای خودمان با انگشت، و نه با تسبیح. کشف‌های مهم دیگری هم البته کردم که حال نوشتن‌شان را ندارم!

بالاخره نماز کذایی به پایان رسید و پیروزمندانه سلام دادم. راست‌اش خودم هم باورم نمی‌شد که عملیات با موفقیت کامل انجام شده باشد. عملیاتی که جرقه‌اش پریروز در ذهن‌ام خورد؛ وقتی روایتی را که پشت جزوه‌ی راه‌نمای کاروان نوشته شده بود برای چندمین‌بار با تعجب می‌خواندم:

«قال الصادق(ع): هر کدام از شما (شیعیان) که در صف اول پشت سر یکی از آن‌ها (اهل سنت) نماز بخواند گویی پشت سر رسول الله نماز خوانده است.»

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387   توسط محسن حسام مظاهری  |