یادداشتهای سفر حج ـ شهریور 1383 ـ 19
با بر و بچ قرار گذاشته بوديم نماز مغرب را برويم نخاوله؛ محلهي شيعيان مدينه. اذان مغرب را گفتهاند و نماز جماعت مسجدالنبي آغاز شده است كه راه ميافتيم! آخر افق ما با برادران اهلسنت آنقدر فرق دارد كه بتوانيم خودمان را برسانيم. ولي در اينجا ـ بهخلاف امالقراي مسلمين، ايران ـ ماشين گيرآوردن هنگام نماز، مانند خيلي كارهاي ديگر، كارِ حضرت فيل است. دو سه تايي تاكسي رهگذرِ بينماز هم كه جلوي پايمان ترمز ميكنند، تا مقصد را ميفهمند پدال گاز را چنان فشار ميدهند كه انگار مسابقات رالي است! به زحمت بالاخره يكي پيدا ميشود كه ببردمان به عشر ريال؛ 2500 چوق خودمان. سوار ميشويم؛ پنج نفري؛ من و محسن و سيدعلي و عليرضا و دوستش. آدرس درست و حسابي هم كه نداريم. فقط ميدانيم بايد برويم «شارع علي بن ابيطالب»، روبهروي «مستشفي الزهرا». هماين. موقع پيادهشدن هم يك عالم وقتمان به اين ميگذرد كه با پولخردههاي ته جيبمان عشر ريال جور كنيم. آخر پيرمرد راننده «واحد خميني» را به رسميت نميشناسد. (حيف كه عجله داشتيم. وگرنه حسابش را كف دستش ميگذاشتم. مردك ضدانقلاب!) دقايقي هم به كوچهگردي ميگذرد. سرگردانايم. نميدانيم مسجد شيعيان كجاست و كسي هم از مغازهدارها و عابران بلد نيست مثل آدم آدرس بدهد. هركدام يك طرف را نشان ميدهند. سيدعلي كفري شده. ميگويد «انگار به اين عربا لاادريگفتن ياد ندادن!» بالاخره به مسجد ميرسيم. مسجد كه چه عرض كنم؛ يك ساختمان نيمهساز، كوچك، و نه چندان تميز و زيبا. كيپ تا كيپ جمعيت ايستادهاند به نماز. جالب آنكه خيليشان ايرانيها و از جمله از بچههاي كاروان خودماناند! به نماز عشا رسيدهايم و يعني ميتوان دوتا نماز را يكي كرد. كسي دارد اذان ميگويد؛ «اشهد ان عليا ولي الله». اين چند روز همنوايي كردن با اهلسنت در نمازخواندن، انگار بعضي عادات قبلي خودمان را هم از يادمان برده. اين است كه بعد از برخاستن از ركوع بيش از حد معمول براي رفتن به سجده درنگ ميكنيم، يا ناباورانه قنوت ميگيريم. سلامِ نماز را كه ميدهند، به بغلدستيام كه جواني هموطن است ميگويم «آخيش! داشت نمازخوندن خودمون يادمون ميرفت!» ميخندد: «آره والا». عوامبودن هم واسهي خودش عالمي دارد. به سجده ميروم و بعد چنان آن مُهر سياهشده را محكم ماچ ميكنم كه خيس ميشود!
يادداشتهاي سفر حج ـ شهريور 1383 ـ 18
سهشنبه 17 شهريور 1383 ـ مدينهي منوره
سحر براي خوردن سحري بيدار ميشوم. محسن صدايم ميزند. بعد از سحري عازم مسجد النبي ميشويم. اذان نماز شب را گفتهاند. ميمانيم و نماز صبح را به جماعت ميخوانيم و بعد هم «صلاة علي الطفلين يرحمكما الله». بعد هم بدون فوت وقت گِرد ميكنيم طرف هتل و تخت و خواب! تا دمدمهاي ظهر سخت به فريضهي عبادت مشغوليم. لاينقطع! (خودمانيم ها! چهقدر خوب است كه خواب روزهدار عبادت محسوب ميشود!)
امروز خيلي بيحال و پنچرم. هم جسمي و هم روحي. اولي را شايد بتوان گردن هواي گرم و شرجي انداخت، اما دومي ... حكم تف سربالا را دارد! بگذريم. حتا حال زيارت هم ندارم.
بعد از نماز ظهر هماينطور كِلشكِلش و بيخيال در حال برگشتن به هتل ام كه دختر جواني با چادر عربي پوشيهدار از پشت سر آرامآرام به طرفم ميآيد. يحتمل از هماين گداهاي سمج و پيلهي اطراف حرم است. قدم تند ميكنم كه از دستش فرار كنم كه يكهو صدايي آرام و آميخته با درجهي بالايي از شرم ترمزم را ميكشد: «أنا شيعه». برميگردم. صدايش جوري است كه تمام احتمالات مانند اينكه «اين ترفندشه» يا «دروغ ميگه» را باطل ميكند. نميدانم چرا، ولي اعتماد ميكنم. دختر چند قدمي عقب ايستاده و سر به زير انداخته. نزديكش ميروم و آرام اسكناسي در دستش ميگذارم و سريع دور ميشوم. چيزي نميگويد و همچنان برجا ميايستد. گدايان ديگر كه اغلب پاكستانياند و شاهد اين ماجرا بودهاند قدم تند ميكنند و به هوس سرزدن اقدامي مشابه از سوي من به طرفم هجوم ميآورند. ولي خب، هيچكدام حرفي نميزنند كه ترمز آدم كشيده شود!
بيش از حد كسلم. به سيدعلي زنگ ميزنم كه بيايد اتاق تا برويم بيرون، بلكه با خريدكردن حال و هوايم عوض شود. بعد از نماز عصر ميزنيم بيرون. چند مغازهاي را كه پشت سر ميگذاريم تازه يادمان ميافتد كه پول نياوردهايم و فلوس لاموجود. برميگرديم هتل پول برداريم كه ماندگار ميشويم. ميرويم به جلسهي ساعت 5 مناسك كاروان. از قضا حاجينقويان دارد دربارهي اينكه چرا بعضيها حال زيارت ندارند حرف ميزند. از اين ميگويد كه هماين اينجابودن خودش حال است و حكايت «زير هر يا رب تو لبيكهاست». درعينحال اين را هم فراموش نميكند كه بگويد: «اينجا تشك كشتي است. چيزي اضافه نميكنند به آدم. هرچه داشته باشي بايد به ميدان بياوري. اگر كم است، كم داشتهاي. اينجا آينه است كه خودت را بشناسي. فارغ از بعضي حالات عرفاني و معنوي كاذب كه شايد ديگر جاها بهت دست ميداد و فكر ميكردي كسي هستي! اينجا خودت را نشانت ميدهند. آنچه هستي را.» صدايش مثل زنگ در گوشم صدا ميكند. راست ميگويد. متأسفانه راست ميگويد. ولي ... سرم را مياندازم پايين و آرام زمزمه ميكنم: «ما بدين در نه پي حشمت و جاه آمدهايم/ از بد حادثه اينجا به پناه آمدهايم. ما دعوت شدهايم. خودمان نيامدهايم كه. با مهمان جور ديگر برخوردكن يا رسول الله! يا رحمة للعالمين! ...» بر موكت سبز زيرپايم نمنم باران ميزند. و حاجسعيد دارد روضهي امامسجاد را ميخواند.