یادداشتهای سفر حج ـ شهریور 83 ـ 22
چهارشنبه 18 شهريور ـ مدينه النبي
امروز هم به لطف خدا براي سحري بيدار ميشويم. غسل زيارت ميكنم و به حرم ميروم. (راستي! عربها هم به حرم، «حرم» ميگويند.) تا بعد از نماز صبح ميمانم و نزديكهاي طلوع، براي تجديد خواب به هتل برميگردم. پيش از ظهر، دوباره به حرم ميروم و نماز ظهر را ميخوانم و به تلاوت قرآن مينشينم. نرمنرمك بوي وداع ميآيد. و چه دلگير است! يكي از بركات فراوان اين سفر براي من، يافتن گمشدهاي بود كه هميشه خلأ دوستيش را حس ميكردم و اين روزها، چند صباحي ميهمانش بودم. هيچوقت تا به حال نفهميده بودم كه اينقدر رسولالله را دوست دارم! با اينكه از وقتي به مدينه آمدهام فقط يكبار (همان بار اول) به زيارتش رفتهام، اما ساعات بسياري را به عنوان بهترين ساعات عمرم در حرمش «زندهگي» كردهام. اين روزها حس محبت فراوان و زايدالوصفي را در خودم احساس ميكنم كه تا به حال تجربهش نكرده بودم. حس پسري بازيگوش در آغوش پدربزرگ مهربانش! زيرلب زمزمه ميكنم و چشمانم باراني ميشود:
چه خوش صيد دلم كردي! بنازم چشم مستت را!
كه كس مرغان وحشي را ازين خوشتر نميگيرد
بين خودمان باشد؛ ولي اينقدر كه من در حرم حضرت رسول شادم و به قول معروف «حال» دارم، در بقيع ندارم! نميدانم چرا. شايد چون در بقيع آنقدر مصيبت صريح و بيپرده است كه ميزند توي صورتت و بهت و حيرت نميگذارد خودت باشي و بفهمي كجايي و كيستي. اما در حرم حضرت رسول، آدم مسلمانبودن را لمس ميكند. ميان اينهمه مسلم، كه در عين تنوع نژاد و رنگ و فكر و مذهب، همه يك كتاب ميخوانند و مؤمن به يك خدايند و به يك قبله نماز ميگزارند و امت يك رسولاند.
يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثي و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا إن اكرمكم عند الله اتقاكم ان الله عليم خبير (حجرات/19)
جلسهي مناسك عصر، اينبار عملي است؛ آموزش طواف و سعي و احرام و ...
بعد نماز عصر يك زيارت فوري و كوتاه به بقيع ميروم. فايدهاي ندارد! قفل هنوز برجاست. چرا؟ كاش ميدانستم!
یادداشتهای سفر حج ـ شهریور ۱۳۸۳ ـ ۲۰
صفای عجیبی دارد همآن مسجد مخروبه. دیوارهای آجری آن با انواع پارچهها و نوشتهها و تابلوهایی مزین شده که گرچه ساده و ارزان قیمت اند اما نمونهی مشابهشان را در دیگر مساجد مدینه نمیتوانی بیابی: «ولایة علی بن ابیطالب حصنی فمن دخل حصنی أمن من عذابی»، «یا قائم آلمحمد»، «یاعلیجان! مقتدای من تویی» و... دو مفاتیحی که از فرودگاه مهرآباد با هزار هول و ولا خریده بودم را همراه آوردهام. آخر شنیده بودم که شیعیان اینجا از جهت دسترسی به مفاتیح در مضیقه اند. با چند جوان عرب همسن و سال خودمان ـ که بعد میفهمم بحرینی اند ـ سلام علیک میکنم و خیلی زود پسرخاله میشویم. هماین پسرخالهگی سبب میشود قرعه به نام آنها بیفتد و مفاتیحها را بهشان اهدا کنم. خیلی خوشحال میشوند و دعایم میکنند و التماس دعا ميگويند، خصوصاً «لزیارة سیدنا علی بن موسی الرضا». کمی دیگر با هم گپ میزنیم و بعد هم عکس یادگاری و خداحافظی. مقداری هم پول همراه آوردهام که آرام میگذارمشان کف دست امامجماعت مسجد، که شیخ پیری است: «صدقة لشیع هنا!». (ریا نشود البته، ولی خب چه میشود کرد؟ ما اینیم دیگه!) از قضا اکیپی از صداوسیما هم آنجا هستند. گویا مشغول ساخت برنامهی مستندی هستند. کارگردانشان هم هماین آقای حسینی مجری تپل و عینکی شبکه 3 است. مجری برنامه میکروفن به دست میآید و عدل زوم میکند روي من و پیله میشود که بیا جلو دوربین. چارهای نیست. خیلی اصرار میکند آخر! میخواهد که شاد باشم و راحت! که هستم. دوربین را روشن میکند و چند سئوال میپرسد. از قبیل هماین کلیشههای تلویزیونی که مثلاً اینجا کجاست و چه احساسی داری و این خزعبلات. جوابهایی میدهم که خوشش بیاید! آخرش هم یک بیت شعر میخوانم که «ما بدین در نه پی حشمت ...
از مسجد بیرون میآییم. نخلستان بزرگ و تاریکی مسجد را دربر گرفته که گویا یادگار حضرت امیر(ع) است و وقف آن حضرت. مشرب امابراهيم هم آنجاست. دلم ميخواهد كمي در تاريكي نخلستان، تنها قدم بزنم. اما هم دير شده و هم افطار نكردهايم هنوز. كمي قدم ميزنيم تا سر خيابان و آنجا منتظر تاكسي ميمانيم. ناگاه يك تويوتاي شيك همآنجا وسط خيابان برايمان ترمز ميكند. سوار ميشويم. راننده جوانكي است همسن و سال ما. توي دلم ميگويم: «تو رو خدا ببين! اين الفبچه بايد همچين متاعي زير پاش باشه، اونوقت ما اينطور آس و پاس! مرامتو شكر خدا!» صداي بوق اعتراض و داد و هوار ماشينهايي كه پشت سرمان توي ترافيكِ ايجادشده ايستادهاند به هوا ميرود. خدايي هم حق دارد! جوانك، عدل وسط خيابان ترمز كشيد. هماين هم آخر كار دستش داد. هنوز كار به دندهي 2 نرسيده، از پشتِ سر، سروكلهي يك الگانس 110 (البته از نوع سعوديش) پيدا شد. پسرك به اخطار شرطهها كنار زد و پياده شد و پكر و عصباني با يك برگ جريمه در دست برگشت. چند خيابان بعد نزديك حرم پياده ميشويم. اين يكي هم «واحد خميني» قبول نميكند. (به گمانم همهي شوفرهاي مدينه ضدانقلاباند!) وقت نماز عشا شده و هيچ صرافي هم باز نيست. وطن خودمان هم نيست كه جَلد بپريم سوپر سرِ خيابان كه: «داداش! بيزحمت اين هزاري رو خوردش كن!» آن شوفر قبلي هم كه ته جيبهامان را پاك از هرچه ريال سعودي بود جارو كرده بود. جوانك حال و روز زار ما را كه ميبيند بيخيالِ كرايه ميشود. بيچاره! هم چوب را ميخورد هم پياز را. كرايه كه گيرش نيامد هيچ، جريمه هم شد. جميعاً دلمان برايش كباب ميشود و هركدام به نوبهي خود دعاش ميكنيم. به هتل ميرويم و يكراست به ميزهاي شام حمله ميبريم.