تبليغاتX
روستای فطرت آباد
گاه نوشتهای ادبی، فرهنگی و اجتماعی محسن حسام مظاهری
یادداشت‌های سفر حج ـ شهریور 83 ـ 22

 

امروز دل و دماغ نوشتن ندارم! هیچ.

امروز روز خداحافظی است! روز وداع.

نگاه که می‌کنم، می‌بینم بی‌اغراق این 6 روز زیباترین و شیرین‌ترین روزهای زندگی‌ام بودند. و حالا ...

انگار که گم‌شده‌ای را بعد یک عمر چشم‌انتظاری یافته باشی‌اش و هنوز یک دل سیر تماشایش نکرده، آهنگ رفتن کنی.

غروب مدینه را، غروب روز وداع را، تا ندیده باشی، نمی‌فهمی! نمی‌توانی درک کنی! گفتن و شنیدن فایده ندارد!

آخرین نماز را در گوشه‌ای از بهشت می‌خوانم.

سوار اتوبوس که می‌شویم، سرم را می‌گذارم روی بالشتک صندلی جلویی. هنوز راه نیفتاده‌ایم که دیگر تاب از کف‌م می‌رود. حساب دیگران و اطراف را هم نمی‌کنم.

باران گرفته است و چه بارانی!

بعد از چند روز ابری، بعد از چند سال خشک‌سالی، حالا، حالا که از پشت این پنجره‌ی غبارگرفته داری واپسین نگاه را به آن گنبد سبز می‌دوزی، حالا، حالا که دلت می‌خواهد زمان می‌ایستاد و...

ای ساربان! آهسته ران!

باران گرفته است و چه بارانی!  

خداحافظ پدربزرگ!

×

و از مدینه خارج می‌شویم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387   توسط محسن حسام مظاهری  |