تبليغاتX
روستای فطرت آباد
گاه نوشتهای ادبی، فرهنگی و اجتماعی محسن حسام مظاهری

بسم الله

 

 

معلم عزيزتر از جان

دكتر صدیق

سلام

 

چنان‌چه مي‌دانيد حقير از نخستين كساني است كه بر ملك جامعه‌شناسي زمينی سكنا گزيد. آن‌وقت كه هنوز تنها سايه‌ي تک درختي بود و جوي كم‌رمق اما دل‌شادكنِ آبي و مختصر چمني؛ نه حالا كه صيحه‌ي شهرت باغ در شهر پيچيده و مثل ييلاقات شمال تهران، شهري‌هاي دل‌خسته و ذهن‌خسته و چشم‌خسته و پاخسته آخر هفته‌اي مي‌کوبند مي‌آيند اين‌جا تا يك سروستانيِ اهل حال براي‌شان غزل بخواند و حرف دل بگويد و سرمستي كند و آن‌ها كه خود در پستوي نهان‌خانه‌شان هم جرأت مستي ندارند، اين‌جا، از رقصي چنين ميانه‌ي ميدان به وجد آيند و سر از پا نشناسند و جيغ و هورا و فرياد و بانگ و هاي و هوي و خروش! و بعد از كمي تفرج و احياناً گذاشتن ردپايي در قسمت «نظرات»، البته سر و ته كنند به سمت شهر و ديارشان.

خلاصه حقير از اهالي كمی تا قسمتي قديمي اين باغ‌ستان است و البته دل‌بسته‌ي آن؛ و خواهد ماند ان‌شاءالله.

اما...

گلايه فرموديد كه چرا در بين آن ردپاها ديگر ردي نمي‌گذارم. اين البته جاي بسي خوش‌وقتي است كه گرمي محفل انس، مشتريان قديمي را از خاطر ميزبان رند و صاحب‌نفس نرمانده است. سپاس!‌ اما در باب گلا‌يه‌ي مذكور آن‌چه مي‌توان به عرض رساند چنين است:

 

يك

حقير البته كه شهرزاده است و شهري؛ و البته كه ميراث كلاس‌هاي جامعه‌شناسي شهری شما را هميشه آويزه‌ي گوش دارد كه نبي‌مكرم فرموده‌اند: عليكم بالسواد الاعظم؛ اما اين را نيز نيك مي‌دانم ـ و بي‌گمان بهتر از من مي‌دانيد ـ كه شهر،‌ خوي و طبعي دارد و مي‌طلبد كه با طبع من سازگار نيست.

و چندي‌ست جامعه‌شناسي زميني، «شهر» شده است!

 

دو

سال‌ها پيش، وقتي اين كشور وسيع وبلاگ تازه بنيان گذاشته بود، در گوشه‌اي از آن، هيچستاني براي خودم ـ دل خودم ـ بنا كردم و «[...]»اش ناميدم. چند صباحي بعد به «روستاي فطرت‌آباد» كوچيدم و باز كنج آسايشی دور از مردمان شهر جستم. و وقتي به سرم زد كه شهريان را رصد كنم، دياري بيرون از آن روستا ساختم: «تاكسي‌نوشت». در اين مدت نه تاكسي را به روستا بردم، نه روستاييان را سوار تاكسي كردم. و اين دو هم‌زاد مي‌زيند در موازات هم. و من خوش‌ام.

شهر، اما مردماني دارد نه يك‌سره خوب و نه يك‌سره بد. آميزه‌اي از اين دو. ولي عوام‌شان مشترك‌اند در برخي صفات: ترسو و بزدل، منفعت‌طلب و فرصت‌شناس، اهل ريا و تزوير، بر قول‌شان اعتمادي نيست، مرافقت‌شان بي‌مبناست، مخالفت‌شان هم. و همه دل‌بسته‌ي راه‌هاي كوتاه و مقاصد دردست‌رس و آمال كوچك. و همه اسير و عبيد آینده‌های خودساخته‌ی مجهول و موهوم. شادی‌شان کوچک است و غم‌شان حقیر. و زخم‌هاشان را یک چسب‌زخم کفایت می‌کند.

جسارت مرا ببخشيد. كه شما خود در اين مباحث استاديد و من هنوز يك شاگرد اهل‌ تجربه.

 

سه

يكي دو هفته پيش ـ جاي‌تان خالي ـ سفري رفتيم به كاشان و ابيانه. ورودي ابيانه و آن مسيرهايی كه همه‌ي آن توریست‌ها و «گردش»گران ژاپنی و آلمانی و هم‌وطن‌های تهراني‌ و اصفهاني‌ و شهري‌هاي هندي‌كم به دست و دوربين ديجيتال در دست كه از هر تكه چوبي و هر رهگذري عكس مي‌گرفتند و براي پوشيدن يك ربع‌ساعت لباس محلي اهالي آن‌جا، دوهزار تومان مي‌دادند و در كنج امام‌زاده صداي قهقهه‌شان حرمت مي‌شكست و حريم مي‌دراند و... را رد كرديم. با خانواده رفتیم بيرون از غوغاها، آن پشت پرده‌اي كه پاي كم‌تر كسي از شهريان و گردش‌گران به آن‌جا باز شده و هنوز بكارت طبيعت با خشونت ايشان زايل نشده، رفتيم، رفتيم، رفتيم تا رسيديم به مزارع، به روستا، به آن دشت وسيع خدا! كه بهشت را مي‌مانست. به آن كوچه‌باغ‌هايي كه جز صداي باد و آب و خش‌خش برگ‌هاي باغ سيب چيزي نبود. و چه نماز زيبايي خوانديم به امامت طبيعت در آن دشت!‌

جاي‌تان خالي!

و چقدر مردمان روستا، آن‌ پايين رفتارشان با هم‌ولايتي‌هاشان آن بالا و در مسير گردش‌گران فرق داشت!

 

چهار

مي‌دانيد استاد عزيز!

سوءتفاهم نشود.

من اين‌گونه آموخته‌ام و به تجربه دريافته‌ام كه بايد با مردم بود، داخل‌شان رفت، باهاشان نشست و برخاست كرد، دردشان را فهيد و حس كرد، در عزاشان گریست و در عروسی‌شان رقصید. ولي به مذهب آنان درنيامد. و اين يعني سلوك نه در كنج غار دور از شهر و مردم و بر سجاده‌ي عافيت و آسايش كه مجالي براي رخنه‌ي ناس نيست، نه؛ در مردم، در ميانه‌ي شهر، در دل بازارهاي مركز شهر.

و چندي‌ست جامعه‌شناسي زميني، «شهر» شده است!

در كامنت‌ها و پيام‌هايي كه ديگران مي‌گذارند، گرچه بسیاري خلوص و تواضع و مهر به استاد هست، اما تزوير و دروغ و فريب و دورويي و نفاق و هزار آلوده‌گی شهري ديگر هم هست. آن‌قدر كه گاه دستم مي‌لرزد و دلم نمي‌آيد هم‌نشين و هم‌سخن ايشان شوم. راستش چاپلوسي مضحكانه و تمجيدهاي بي‌منطق و هم هواداري‌هاي بي‌ارزش بعضي‌شان ـ كه بي‌شك خود بدان‌ها واقف‌ايد ـ مي‌رماندم. چه، برخي حمايت‌ها و تعريف‌كردن‌ها همان‌قدر خالي‌اند از صداقت و دروغين و باژگونه‌اند كه برخي توهين‌ها و انتقادها.

من به همان گپ و گفت‌هاي دونفره و احياناً گاه ايميلي و پيامكي خرسندترم تا ابراز ارادت در ميانه‌ي شهري چنين شلوغ و پر از گوش‌هاي نامحرم و كينه‌ورزان نقاب‌دار.

 

پنج

اما در مورد پاسخ‌تان به دكتر كاظمي

باور كنيد دوبار آمدم، پنجره‌ي نظرات را بازكردم و حتا نوشتم، اما send نكردم. به همين دلايل فوق و نيز به يك دليل ديگر:

فرمود: كن في الفتنة كابن اللبون! و من در اين هفت‌سالي كه در دانشكده منزل گزيده‌ام، گرچه در متن وقايع و ناظر حاضر بوده‌ام اما كوشيده‌ام شتر دوساله باشم. نه سواري دهم، نه بستانم. كه مام حادثه آبستن فتنه‌هاي بسيار است.

محيط دانشكده‌ي ما كوچك است و محيط كوچك، لاجرم، آدم‌هاي كوچك مي‌سازد، و آدم‌هاي بزرگ را هم كوچك مي‌كند، دغدغه‌هاي كوچك، دعواهاي كوچك، مسأله‌هاي كوچك، دردهاي كوچك، حرف‌هاي كوچك، سئوال‌هاي كوچك و پاسخ‌هاي كوچك.

خدا مرا ببخشد اگر بخواهم اين حكم را تعميم دهم. نه؛ سخن از استثنا نيست. که حکم بر قاعده می‌رود. و شما بهتر مي‌دانيد قاعدين هم‌سايه‌ي من و شما، مع‌الاسف، بسياري‌شان مشمول اين قاعده اند.

و دلم مي‌گيرد آقاي دكتر!

در مقام درددل گفتن‌ام نه قضاوت.

مني كه حوزه را رها كردم و عطاي آقامهندس‌شدن را به لقايش فروختم و با حرف‌هاي شريعتي، نه؛ با دردهاي شريعتي، آمدم جامعه‌شناسي و گمان مي‌كردم حالا توي كريدورهاي دانشكده لابد همه ابوذرند و سلمان پاك! همه درد دين و اگر نه لااقل درد مردم دارند. همه از غصه‌ي خلق چشمان بي‌خواب دارند و دل‌هاي بي‌تاب، حالا، در «واقعيت» مي‌ديدم بزرگان و عقلای قوم، گاه چون كودكاني كه كودكي نكرده قباي بزرگي بر تن‌شان كرده باشند، سر مديرگروهي و سر رياست و سر دم‌دستي‌ترين منافع به روي هم چنگ مي‌كشند، پشت‌پرده‌ي هم را افشا مي‌كنند، پته‌ي هم را روي آب مي‌ريزند، اسرار مگو را فاش مي‌كنند، حساب آبروي خلق را نمي‌كنند، از آن‌طرف در مقام معلمي كم‌فروشي مي‌كنند و در شيرشان آب بسيار است!

چه قصه‌ی دلگیری‌ست! نه؟

سخت دلتنگم، دلتنگم، دلتنگ از شهر

بار کن تا بگریزیم به فرسنگ از شهر

 

 

شش

[...]

 

هفت

حالا بيايم چه بنويسم در مقام پاسخ؟! چه بنويسم كه مشمول حكم كلي آن ديگر استاد معترض عزيز در سايت‌شان نشوم كه جمعي احبا دور دكترصديق را گرفته‌اند و به تمجيد و تعريف اشتغال دارند! چه بنويسم كه پاي از دايره‌ي انصاف بيرون ننهم و به امري كه به همه‌ي جوانب‌ش وقوف ندارم تعريض نكنم و بر مسند قضاوتي كه شايسته‌اش نيستم تكيه نزنم؟

که فرمود: دو چيز طيره‌ي عقل است؛ دم فروبستن به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشي.

از حيثي وقت گفتن بود كه حريف، زبان به تعريض گشوده و پايش از دايره‌ي انصاف بيرون رفته بود. و از حيثي وقت خاموشي بود كه در شلوغي و دود و مه، تيغ‌هاي سرگردان بسيار تن بي‌گناهان را خراش مي‌دهد.

 

هشت

چنین بود که راه سکوت را گزیدم. تا آسوده مانم از سنگ‌پرانی کودکان شهری. کودکانی با دامن‌هایی پرسنگ. که هرچیزشان خوب نباشد، نشانه‌گیری‌شان خوب است.

و چنین بود که به دنیای صناعات ادبی کوچیدم. دنیای تلمیح، استعاره، کنایه، مجاز و... نماد.

و چنین بود که به زبان شعر را گزیدم. که هرچه پیچیده‌تر، کم‌فهم‌تر. زبان بیدل و خاقانی و عنصری و منوچهری و صائب. زبان سعدی و خواجو و خواجه و عطار.

تا چه پیش آید پس از این.

 

سخن به درازا کشید

امید که طایر مقصود را بر قله‌ی هدف نشانده باشم.

 

ارادت‌مند

محسن حسام مظاهری

آبان ماه 87  

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387   توسط محسن حسام مظاهری  |