یادداشتهای سفر حج ـ 24
جمعه 20 شهریور 1383
مکهی مکرمه
نیمشب حدود ساعت 2 میرسیم مکه. یکراست میرویم به هتل؛ «مودة الحسنین»، طبقهی دوم. با سیدعلی و محسن و علیرضا هماتاقم؛ اتاق 208. فرصت چندانی نداریم. سریع به نوبت میرویم حمام. آب خیلی سرد است؛ ولی چارهای نیست. سریع غسل میکنیم و با سرویسهای هتل و در حال احرام عازم مسجد الحرام میشویم.
شش هفت دقیقه بیشتر راه نیست با ماشین. نمای بیرونی حرم زیباتر و باشکوهتر از آنی است که خیال میکردم. و البته در محاصرهی خفهکنندهی انواع هتلهای بزرگ و برجهای تجاری است. هنوز پیاده نشده دستفروشها و گداها دورهمان میکنند. بهمراتب تعدادشان از گداهای اطراف مسجد النبی بیشتر است و از نظر سرووضع هم کثیفتر از آنهایند. بیشترشان میخورد که هندی و پاکستانی باشند. محوطهی میدانگاه بیرونی حرم هم نسبتاً کثیف است و هم بسیار شلوغ. شاید این به خاطر شبانهروزیبودن مسجد است. بهخلاف مسجدالنبی که درهاش ساعت 11 شب تا 3 نیمشب بسته میماند اینجا همیشه باز است.
کاروان همه رسیدهاند و دور حاجی نقویان حلقه زدهاند. همه یکدست سفید. حاجآقا کمی توضیح میدهد که آنجا که ایستادهایم «باب ملک فهد» است و استحباب دارد که از «باب السلام» وارد شویم. یادم میآید که در کتاب «صهبای حج» آیتالله جوادی آملی خواندهام باب السلام در محل باب بنیشیبهی سابق واقع شده و محل دفن بت هبل است که در فتح مکه توسط حضرت امیر شکسته شد. برای رسیدن به باب السلام باید یک ربع دایره محوطهی بیرونی را دور بزنیم. وارد میشویم. سر به زیر انداختهام و جز قدمهای نفر جلویی چیزی نمیبینم. نمیخواهم در این اولین زیارت زرق و برق آنهمه چراغ و ساختمان مشغولم کند. گوش میسپارم به صدای همهمهای که هر لحظه بیشتر میشود. حس اینکه تا چند لحظهی دیگر با بیت عتیق مواجه خواهم شد بر وجودم سنگینی میکند. و راستش ترسی بیدلیل هم به جانم ریخته. یک رعب غریب. یک هراس ناآشنا ولی بزرگ و سنگین. زیرلب زمزمه میکنم: ای خدای آدم! ای خدای نوح! ای خدای ابراهیم! ای خدای موسا! ای خدای عیسا! ای خدای محمد! ...
کاروان میایستد یکهو. همه مینشینند. حاجسعید شروع میکند به خواندن. به صدای بلند. و الحق هم که سوزناک میخواند و دلها آب میشوند. همهی اسباب جمعاند؛ شب جمعه است و شب شهادت امام کاظم و آخرین روزهای ماه رجب و پشت دیوارهای خانهی خدا! دیگر روضهخواندن نمیخواهد!
روضه که تمام میشود، حاجی نقویان میگوید همه سربهزیر حرکت کنند تا وقتی که او بگوید. هرچه جلوتر میرویم، قدمها آهستهتر میشود و ضربان قلبها تندتر. فریاد ناگهانی و صدای گریهی چندنفر از بچهها میفهماندم که دیگر باید سر بلند کرد. سرم را آرام بالا میآورم.
«الله اکبر!»
این اولین کلامی است که ناخودآگاه در اولین مواجهه با آن خانهی سنگی سیاه، در اولین نگاه به خانهی خدا از زبانم جاری میشود. این را میگویم و به سجده میافتم. به سجده نمیرویم؛ به سجده میافتیم. اغراق نیست اگر بگویم بیاختیار. و گریه است که امانها را میبرد. پیش از این حاجی گفته بود که در این سجدهی اول سه دعای زایر مستجاب است. و حالا من در برزخ انتخاب آن سه خواسته و اضطراب و هیجان بالای ناشی از اولین مواجهه نمیفهمم چه میگویم! تنم میلرزد. گریه هم نمیتوانم بکنم. چند دقیقهای به همان حال سجده میمانم. مات و مبهوت. و بعد راه میافتم و از پلهها پایین میروم. پلههایی که به تعبیر شریعتی در «حج»ش به پایین میروند اما به اوج میبرند. صحنهای که میبینم در فهمم نمیگنجد. هیچ به آنهمه عکسی که تا به حال از آن دیدهام نمیماند. مکعب سیاه، حتا کمی کوچکتر از آنی که تصور میکردم است. گردش انبوه خلق زن و مرد و سیاه و سفید و پیر و جوان. از هر قوم، از هر زبان، از هر نژاد، همه در چرخشاند.
گوشهای بر سنگفرش زیبای صحن، به نماز میایستم؛ به نیابت از حضرت صاحب. گیجتر از آنیام که بفهمم دارم چه میکنم. حال خودم را نمیفهمم. مثل خوابنماها تلوتلو میخورم و طوافکنندگان تنهام میزنند. یکی پس از دیگری. به زور تعادل خودم را نگه میدارم که زمین نخورم. سروصدای لبیکگویان در گوشم موج میزند. چشمهام روی چهرهها میلغزد؛ میدود. در همان حال خودم را میرسانم پشت سنگ قرمزی که به زاویهی حجرالاسود منتهی میشود. و طواف میآغازم:
الله اکبر!