خدایا!
تو را سپاس
که آنچه از شرک خفی
سالها بود در کنج دلمان لانه کرده بود را
در این فتنهها زدودی!
تو را سپاس
که به ما
ـ مایی که توحید تو را نشناخته و فهم نکرده
سودای درک ولایت داشتم ـ
چشاندی
که خدایی مر تو را سزاست
و بس.
که قدرت مطلق از آن توست
و ولایت علیالاطلاق
تنها
بر قامت تو راست میآید
صاحباختیار تویی
و بندگی
فقط در پیشگاه کبریایی تو رواست.
خدایا!
در حال و روز ما بنگر!
و ببین برخی بندگانت
مدعیان شریعتت
پاسداران خودخواندهی دینت
چهگونه
به نام تو در پوستین خلق افتادهاند
و چهسان
به نام تو، مرام تو را لگدمال میکنند
ببین!
که چه آسان آبرو میریزند
و چه سهل بنای عزت به باد میدهند
آبرویی که از خانهات برای تو محترمتر است
ببین!
حالا که عهد ستار العیوبی توست
چهسان
این مدعیان
بر اریکهی تو تکیه زده و علام الغیوب شدهاند
چهسان
روز جزا و حشر را جلو انداختهاند
و پروندههای اعمال خلق را بیرون کشیدهاند.
خدایا!
معروفت را به من بشناس!
و ادب نهی از منکر را به من بیاموز!
تادر زمانهی ظهور منکرات بزرگ
که منکرات اهل قدرت و اهل علم و اهل دین است
ساکت منشینم
و سر به خلوت عبادت تو
بیدغدغهی خلقت
فرو نبرم.
خدایا!
تو را سپاس
که این دینشعاران هتاک را آفریدی!
تو را سپاس
که این شریعتفروشان تهمتزن را خلق کردی!
که اگر اینان نبودند
و اگر آزار زبانشان نبود
و اگر دلتنگی و دلگرفتهگی دشنامها و طعنههاشان نبود
آنسان تنها نمیشدم
که بدانم تو را دارم و بس!
که با همهی وجود لمس کنم که خدایی جز تو نیست!
پناهی جز تو نیست!
یاوری تو نیست!
خدایا!
بر ما
که دینمان
بنیادش بر تقلید بود و نه تحقیق
بر ما
که مسلم زاده شدیم
بیکه خود چنین اختیار کنیم و مسلم شویم
بر ما
که بنای لرزان اعتقاداتمان
بر ستون اشخاص ایستاده بود
این روزها
این روزهای شکستن و خردشدن ستونهای توخالی
روزهای سختی است.
ای بزرگمعمار هستی!
مگذار این بنای لرزان فرو ریزد!
مپسند این دیوار ترکخورده ویران شود!
تعمیرش کن!
بنایی که ما و آن دیگرانِ غیر تو ساختهایمش را
دیگربار خود بسازش!
خدایا!
زبان مداحی غیرت را بر من بستی
که زبانم جز به ثنای تو گشوده نشود.
طوق مطیع مسلوب الاراده و اختیار دیگران بودن را
از گردنم برداشتی
که تاج عبودیت خود را بر سرم نهی.
مرا
از این قید و بندهای خودخواسته و خودساخته
رهاندی
که آزاد باشم
بندهی آزاد تو!
و رها!
خدایا!
بیاموزم
که از صبر و نماز کمک گیرم
بیاموزم
که در روزگار عسر
چهگونه یسر ات را انتظار کشم.
بیاموزم
که تواصوا بالحق کدام است
و تواصوا بالصبر چهسان؟
خدایا!
علی را تو به من بشناس!
تا بینیاز شوم از شنیدن تفسیر نهج البلاغهی خوارج
و حسین را تو به من معرفی کن!
تا مستغنی شوم از شرح قیامش پای منبر یزیدیان!
و حجتت، مهدیات، را تو به من بنما!
تا به غلط سفیانی را انتظار نکشم!
خدایا!
بر محمد و آلش درود فرست
و معرفتشان را نصیبمان کن!
چنانکه حبشان را در دلمان انداختهای!
خدایا!
ماه ضیافت تو به پایان رسید
اما حرفهامان با تو باقیست
درهای رحمت و بخششت را برما گشوده دار
آن سان که در این ماه داشتی
خدایا!
امور فاسد را از امت رسولت
بزدای!
و عاقبت امر ما را ختم به خیر کن!
آمین
یا رب العالمین
· پس از اعترافاتام و در همان راستا، چند مطلب دیگر هم نوشته بودم که مهرورزی برخی دوستان و مراعات شرایط جوی این ایام و مقتضای کابناللبون بودن مانع انتشارشان در اینجا شد.
· به صورت اتفاقی چند روز پیش دیدم که روزنامهی «وطن امروز» مطلب «دربارهی الی و دربارهی انتخابات» را بدون اجازه و رضایت خودم و بدون هیچ هماهنگی و اطلاع منتشر ساخته. همینجا ازین اقدام و از قصد و نیتی که از آن دنبال شده اعلام برائت میکنم.
با تشکر از فرصتی که در اختیار من قرار دادید
و به شکرانهی این عطوفت و رأفت اسلامی
که در حق من روا داشتید
با کسب اجازه از محضر دادگاه محترم
اینجانب محسن حسام مظاهری
فرزند علی
به شمارهی شناسنامهی 295
صادره از اصفهان
صادقانه میخواهم
به همهی اشتباهاتم
به همهی ندانمکاریهام
به همهی انحرافاتم
در این سالها
اعتراف کنم.
*
اعتراف میکنم
که در این سالها
اندازهی گلیم دستم نبود
و بسا میشد که پایم را بیش از اندازه دراز میکردم
و با پُررویی هرچه تمامتر
خود را از فرزندان انقلاب میپنداشتم
و بر اساس همین خیال خام خود
مینوشتم
و میگفتم
و بحث میکردم
و فکر میکردم
(بله؛ با عرض شرمندگی
اعتراف میکنم
که فکر میکردم).
*
اعتراف میکنم
به داشتن ارتباط
با عنصر معلوم الحالی چون سیدروحالله خ.
که وقتی از دنیا رفت
من هفتسالم بود
اما اعتراف میکنم که دوستش داشتم
و هرچه بزرگتر شدم
ارتباطم با او قویتر شد
و اعتراف میکنم که با خواندن حرفهای او
و کتابهای برخی دستپروردگان و همکارانش
مانند مرتضا م. و علی ش. و سیدمحمد ح.ب.
بود
که از راه بهدر شدم
و بیآنکه بفهمم چهقدر این کتابها خطرناکاند
آنها را میخواندم
و اعتراف میکنم که با برخی افراد معلوم الحال دیگر
که نشانهی گروهی و حزبیشان
داشتن پیشوند شهید بود
غیرمستقیم ارتباط داشته و دارم
و آنها هم در انحرافم تأثیر بسیار داشتند.
*
اعتراف میکنم
به نازکدلی
به بیجنبهای
به بیسیاستی
به بیبصیرتی
به اینکه حالیام نمیشود
«حفظ نظام از اوجب واجبات است» یعنی چه
به اینکه نمیتوانم بفهمم
حکومتداری بالاخره اقتضائاتی دارد
و هزینههایی
به اینکه جنبهی چهارتا باتوم و خون و جنازه را ندارم
به اینکه احمقانه گمان میکنم
حتا برای هدف مقدس
نمیتوان از وسیلهی ناپاک بهره برد
و اعتراف میکنم
که اشخاص معلومالحال مذکور
بیشترین تأثیر را در این انحرافات داشتند.
*
اعتراف میکنم
که اگر به دانشگاه رفتم
برای آن بود که سادهلوحانه گمان میکردم
این کار
راه حفظ و بقای انقلاب است
و اعتراف میکنم
که آنموقع هجدهسال بیشتر سن نداشتم
و جوانی خام بودم
و کسی به من نگفت
که راهم اشتباه است
و برای این هدف مقدس
بهتر است
بروم به باشگاه بدنسازی
یا ورزشهای رزمی
یا لااقل کلاس مداحی.
*
اعتراف میکنم
که هیچگاه مداح نبودم
ـ و اصلاً صدای خوشی هم ندارم ـ
و اساساً کار با ماله را بلد نیستم
و چسب و سریشم
تا به حال به کارم نیامده
و چون از نانوای محله خوشم نمیآید
نان نمیخرم
و بهتبع نرخ آن هم دستم نیست
و اعتراف میکنم
که دماسنج
و هواسنج ندارم
و چنتهام
از این ضروریترین ابزارهای انقلابیبودن در عصر حاضر
خالی است.
*
اعتراف میکنم
به سادهلوحی خود
و اینکه گمان میکردم
هرچه حق است را باید به زبان آورد
و نمیفهمیدم هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد
و اعتراف میکنم
که وقتی نهجالبلاغه میخواندم
نمیفهمیدم
این احادیث برای عملکردن جوامع کفر است
و جامعهی دینی ما
و حاکمان دینی ما
و حکومت دینی ما
و علمای دینی ما
و روشنفکران دینی ما
و دانشگاه دینی ما
و حوزهی دینی ما
و دینداران دینی ما
و مردم دینی ما
شأنشان اجل از آن است
که نیازمند این قبیل کتابها باشند
و اعتراف میکنم
که نمیدانستم
زنان یهودی
دیگر خلخال به پایشان نمیبندند
و از مرگ مالکاشتر
دیگر
قرنها میگذرد.
*
اعتراف میکنم
که این سالها
به غلط
خود را بسیجی میدانستم
بی آنکه حتا یک بار
فرم عضویت پُر کرده باشم
یا حتا یک جلسه
آموزش سلاح دیده باشم
یا حتا یک دفعه
نهی از منکر کرده باشم.
و اعتراف میکنم
که در همهی این سالها
حتا یک تذکر لسانی هم به بدحجابها ندادهام
چه رسد به مهرورزی در زیرزمین پایگاه
و دروغ است اگر کسی مدعی شود
پارتی شبانهاش را من بههم زدهام
یا صندوق عقب ماشینش را من زیرورو کردهام
یا در پارک
جلوی همسرش
بیآبرویش کردهام
و اعتراف میکنم
که گمان میکردم
بسیجیبودن به این چیزها نیست
و اشتباه میکردم.
*
اعتراف میکنم
که اینهمه سال
دم از انقلابیبودن زدم
بی آنکه عرضه داشته باشم یک پسگردنی
ـ سهل است ـ
حتا یک تهمت ناموسی
در راه اسلام
به این بچهقرتیهای منافق بزنم
و بی آنکه بتوانم
زیرِ دهدقیقه
یک کلاش را باز و بسته کنم
و بی آنکه فرق اسپری فلفل را با اشکآور بدانم
و بی آنکه حتا گواهینامهی موتور داشته باشم!
و همینجا
از همهی عزیزانی که
ندانسته و بدون متحملشدن زحمات فراوانی
که آنان برای آموختن این ارزشها متحمل شدهاند
در این سالها
عنوانی را که متعلق به آنها بوده
و سند مالکیتش را داشتهاند
از آن خود میدانستم
عاجزانه عذرخواهی میکنم
و دعا میکنم
که خداوند قادر متعال
به بازوانشان قدرت بیشتری بدهد.
*
اعتراف میکنم
در این سالها
به این عزیزان پلنگیپوش و شخصیپوش
و این موتورسوارهای غیور
با سوءظن مینگریستم
و ـ نستجیر بالله ـ
حتا گاه آنها را خائن میپنداشتم
و اعتراف میکنم
هشتسال اصلاحات
همهی تلاشم را به کار بستم
تا غلطبودن پندارها و اتهاماتی را
که این عزیزان
در این چند هفتهی اخیر
حقیقتداشتن و واقعیبودنشان را
به خوبی اثبات کردند
به دیگران ثابت کنم
و از این بابت
از هر دو گروه
هم این عزیزان
و هم آن دیگران
عذرخواهی میکنم.
*
اعتراف میکنم
به داشتن تحلیلهای غلط
مثل اینکه
اقتدار نظام به نخبهگان علمی و فرهنگیاش است
یا اینکه
مدل حکومتداری حکومت دینی
اساساً مغایر است با دیگران
یا اینکه
آنچه حکومتی را دینی میکند
تخلق حاکمان و مردمانش است به اخلاق دینی
و تقیدشان است به احکام دینی
و نظایر این تحلیلهای غلط و ناپخته و ناکارآمد
و همینجا
از اینکه برادران جانبرکف و نازنین و انقلابی مذکور
در این مدت کوتاه
و به طور فشرده
و با روشی کاملاً مستدل و علمی و عملی
توانستند
همهی این انحرافات و اشتباهات من را
یکجا
ثابت کنند
و مرا از چنگ توهماتی
که چندین سال بدانها دل بسته بودم
و با آنها زندگی میکردم
و به آنها خو گرفته بودم
و دیگران را بدانها میخواندم
برهانند
صمیمانه و صادقانه
تشکر میکنم
و دعا میکنم
خدا یک در دنیا
و صد در آخرت
به این عزیزان عطا کند
(صدالبته اگر آخرتی در کار باشد!)
*
در پایان
از محضر دادگاه محترم
تقاضامندم
به جای برخورد با فریبخوردهگان خردهپایی چون حقیر
به سراغ سرشاخهها بروند
و با عاملان اصلی انحراف امثال من
یعنی مرتضا میم و سیدمحمد ح.ب. و علی ش.
و در رأس همهی آنها
با سیدروحالله خ.
برخورد کنند
و دیگربار
عدالت اسلامی را
به رخ جهانیان بکشانند.
والسلام
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بازتاب:
حاشیه خواندنی دوست عزیزم مسعود دیانی: رودخانه انقلاب
http://eynolqozat.persianblog.ir/post/124/