لطفا دوستاني كه «فرياد بزن ژان!» را خواندهاند
اين مطلب را هم بخوانند!
از «فرياد بزن ژان» چنين برداشت شده كه تمام جامعهي جوانان مذهبي و حزباللهي و بسيجي مورد انتقادهاي توهينآميز و تهمتآلود واقع شدهاند و نويسندهي متن تيغ از رو بسته و همه را، خشك و تر، از دم آن گذرانده. تكرار اين برداشت نوشتن اين توضيحات را ضروري كرد:
1. اگر فقط يكي دو نفر چنين برداشتي داشتند، ميشد آن را سوءبرداشت آنان تلقي كرد. ولي حال كه گويا دوستان زيادي برداشتهاي مشابهي كردهاند و اين را خصوصي و عمومي به من منتقل كردهاند، ديگر مبرهن است كه مسأله، سوءبرداشت نيست؛ نارسايي قلم و قصور نويسنده است.
2. نويسندهي اين مطالب خود را متعلق به همين جامعهي مذهبي و انقلابي ميداند. با همهي دلخوريها و گلايههايي كه از همخانوادههايش داشته و دارد و برخيشان را بيان كرده و برخي را به جهت وجود گوشهاي نامحرم و آشفتگي فضا، گذاشته براي بعدتر. و اين را هنوز افتخار خود ميداند كه بهترين و نزديكترين دوستانش از همين جامعهاند؛ بسيجياند، مذهبياند، هيأتياند، طلبهاند، انقلابياند.
3. خدا را شاهد ميگيرم كه آنچه در مطلب مذكور نوشتهام دغدغه و درد و داغي است كه از «جماعتي» كه خود را منتسب به جامعهي مذهبي و انقلابي ميكنند سالها به دل داشته و حال بيان كردهام. جماعتي پرندعا، هميشه طلبكار، قدرتطلب و بياخلاق كه اطرافمان كم نيستند. جماعتي كه گرچه برخي اقليتشان ميدانند، اما نمود و بروزشان بيش از عددشان است و بسا كارها كه ميكنند و به حساب همهي اهالي جامعهي مذهبي و انقلابي نوشته ميشود. بااين اوصاف معالاسف اهالي اين جامعه هيچگاه به جد ارادهي نقد و طرد ايشان را نكردهآند. و هنوز چوب اين تسامح را ميخورند. انگيزهي من شكستن اين سكوت بود تا ناظران حمل بر رضايت نكنند. لذاست كه بر سر آن حرفها و آن نقدها كه نوشتم راسخم. ولي هرگز قصد تعميمدادن به همهي آن جامعه را نداشتم (گرچه متأسفانه چنين برداشت شده است.) و اصلاً مگر ميتوانستهام چنين تعميمي بدهم وقتي خودم و مجموعهي قريب به اتفاق دوستانم در اين جامعهايم؟!
4. آن مطلب حمل بر بيانصافي شده و اينكه چراكه بياخلاقيهاي اغيار و جماعت مقابل را نگفتهام. ميپذيرم كه اين نقد وارد است و ميفهمم كه در چنين فضايي پديدآمدن چنين ظن سوئي را نبايد بعيد دانست. اما يك مسأله ميماند و آن اينكه آخر من علقه و تعلقي به آن جماعت نداشته و ندارم كه حال نگران انحطاط اخلاقيشان باشم. مرا با آن جماعت كاري نبوده و نيست. و اينكه برحسب تصادف يا هرچيز، يكبار در يك انتخابات رأي مشابهي با اينها داشتهام، دليل خوبي نيست براي انتسابم به ايشان. من مثل گذشته دارم در بين بچهمذهبيها زيست ميكنم. اين جامعه است كه برايم مهم است، دلم ميسوزد براي اعضايش، دغدغهاش را دارم. اين جامعه است كه ميبينم چه بلايي سر اخلاقش آمده و خلقيات آن جماعت ولو قليل چهگونه دارد در آن ريشه ميدواند و تكثير ميشود.
5. بگذاريد من هم اين گلايه را داشته باشم كه چرا برخي دوستان كه سالهاست صاحب اين قلم را ميشناسند، حالا و بدان جهت كه در انتخاباتي نظر و رأي ديگري داشتهام، مرا «سبز» ميخوانند و معترضاند كه چرا به «دوستان و هممحلهايهاي خودت» نقد وارد نكردهاي! يعني شما نميدانيد دوستان و هممحلهايهاي من چه كسانياند؟
6. گفتهاند كه اينها خيالپردازي بوده و من به چشم نديدهام. بگذاريد قضاوت اين امر با خدا بماند. هماو كه ميداند همين جماعت ... . اين اندازه بگويم كه براي قلمم آنقدر ارزش قايل هستم كه آنچه نديده و تجربه نكردهام را برش جاري نسازم.
7. اما در بين نظرات پنهان و آشكار، يك برداشت غلطتر از همه بود و بيش از همه رنجاندم. و آن مصداقيابي عبارت «در پايگاههاي بسيجشان» است. برخي از آنجا كه گمان كردهاند نويسنده يكراست از دورهي طفوليت پا به دانشكدهي علوماجتماعي دانشگاه تهران گذاشته و نه قبلش و نه بعدش و نه حين حضورش در آنجا هيچ ارتباط و آشنايي با هيچ مجموعهي بسيج ديگري نداشته و اولين و يگانه بسيجي كه ديده بسيج همين دانشكده بوده، پس لاجرم منظورش اعضاي اين تشكل بوده است! خصوصاً كه پشت بندش هم «دخترهاي دانشكده» را آورده! راستش بيمنطق بودن اين مصداقيابي به گمانم خيلي روشن است و مثلاً باورش سخت است كه اين دوستان كه برخيشان مسئوليتي هم در بسيج دانشجويي داشته و دارند واقعاً ندانند «پايگاه بسيج» با «دفتر تشكل» فرق ميكند. شايد هم نميدانند كه در بسيجيهاي پايگاهي هم دانشجو پيدا ميشود! بههرحال اين برداشتي است كه شده و چون در كامنتها هم آمده بود، من بايد در اينجا بگويم كه لااقل در بين دوستان عضو بسيج ام بروبچههاي «بسيج دانشجويي دانشكدهي علوم اجتماعي»، آنهايي كه از وروديهاي بعد من بودند تا امروز و ميشناسمشان، بياغراق از پاكترين و بااخلاقترين اعضاي بسيج اند كه من سراغ دارم. و خدا نكند كه من ولو ذرهاي در آن متن به اين دوستان گوشه نظري داشته باشم.
8. و آخر اينكه وقتي يك نويسنده مجبور ميشود يك چنين توضيحنامهي 1036 كلمهاي را براي يك مطلب 1497 كلمهاي بنويسد و به آن سنجاق كند از بيم سوءبرداشتهاي فراوان، دو حالت بيشتر نميتوان متصور شد: يك حالت ضعف او در نوشتن است و اينكه توانايي و مهارت لازم را ندارد تا وقتي ميخواهد از يك مسأله و معضل اجتماعي سخن بگويد و در مقام نهي و طرد يك قشر كجرو گام بردارد، جوري بگويد و بنويسد كه بسياري از كساني كه عليالقاعده بايد با او همرأي و نظر باشند به اشتباه نيفتند و برنياشوبند و قصه منقلب نشود. و حالت دوم آن است كه آنقدر فضا آلوده است و آشفته كه شناخت دوست از دشمن را چنان سخت كرده باشد كه دوستان نزديك را هم در تشخيص يكدگر به غلط اندازد. و بشود آنچه نبايد بشود. من به گمانم در بدفهميدهشدن مطلب «فرياد بزن ژان!» هر دو حالت سهمي دارند. لذاست كه وظيفهي خودم ميدانم، در عين تأكيد مجدد و اصرار بر فحواي كلي و حرف اصلي آن مطلب، اما از همهي براداران و خواهران دينيام، همهي همخانوادهايهاي بچهمذهبيام، خصوصاً دوستان بسيج دانشكدهي علوم اجتماعي دانشگاه تهران، اگر ناخواسته و به سهو زمينهساز پديدآمدن ظن سويي نسبت به ايشان شدهام صميمانه طلب عفو و بخشش كنم. و بخواهم كه براي رفع دو نقيصهي بالا دعا كنند.
خدا به همهي ما صبر در هنگامهي ابتلا و بصيرت در شناخت حق و شجاعت در بيان آن و خلوص در اجراي آن را عنايت فرمايد.
۱
مدير روي تخت درازكش خوابيده و لولهي خونگيري روي دستش چسبانده شده. خبرنگار جسورانه جلو ميرود و دوربين هم پشت سرش. دست ميبرد و بياجازهي مدير خفته، چسب را ميكند و بلند مقابل خود مدير و ديگر ناظران و حاضران، به ميليونها نفر كه مانند من و همسرم با چشمان گردشده پاي تلویزیون نشستهايم نشان ميدهد كه بله، آقاي مديركل انتقال خون يزد الكي و نمايشي دارد خون ميدهد و فيلمبازي ميكند!
اخبار 20:30 هم با افتخار اين صحنه را به نمايش ميگذارد و به جاي توبيخ خبرنگار بياخلاق، به سينهاش مدال افتخار جسارت و شجاعت ميزند. به پاس آن افشاگري بزرگش!
و يك روز بعد مدير بالاتر، احتمالا در حالتي كه خشم بر او غلبه كرده، همان حالتي كه گفتهاند در آن نبايد تصميم گرفت، مدير بينوا و بيآبروشده را از كار عزل ميكند. بدون آنكه بشنود دفاعش را.
*
۲
تلويزيون دارد شاهكار رييسجمهور منتخب نظام را در گفتوگو با يك خبرنگار پير نشان ميدهد. چهار سال كافي است براي عادتكردن به شنفتن آن قبيل حرفها و سكوت و تحمل. اما به يكباره اتفاقي عجيب ميافتد كه صبر از كف ميرود. بر صفحهي تلويزيون گفتوشنود خبرنگار با عوامل پشتصحنهاش كه به صورت شخصي و در گوشي بوده زيرنويس ميشود كه ميگويد «ژان من دارم ديوونه ميشم!» و... .
و اين يعني صداوسيما ـ همان كه قرار است دانشگاه باشد ـ علناً دارد گوشي خبرنگار كه عرصهي شخصي اوست را شنود ميكند و با افتخار زيرنويس ميكند!
*
۳
هنوز دور نشدهايم از روزهاي كثيف انتخابات كثيف گذشته. روزهايي كه جماعت سوپرانقلابي و حزباللهي و ذوب در ولايت مرتب با اساماسهاشان منورمان ميكردند. اساماسهايي كه محور اصليشان مانور بر يك عيب فردي يعني لكنت زبان گهگاهي كانديداي رقيب و «چيز»گفتنش بود.
*
از خودم ميپرسم: داريم به كجا ميرويم؟
و پاسخ ميشنوم: مگر اين حرفها، اين رفتارها، جديد است؟ مگر پيشتر اوج اخلاق اسلامي را در اين جماعت سراغ نداشتي؟ مگر اولينبار است كه صابون اخلاق اين جماعت به تنت ميخورد؟ مگر غير از اين است كه اينان همان جماعتياند كه در پايگاههاي بسيجشان و در حاشيهي هيأت سينهزنيشان و در محفل قهوهخانه و قليانشان، چيزي جز غيبت ديگران در چنتهشان نيست و حرفي غير از وصف خصوصيات و منكرات دختران محله و دانشكده و توصيف روابط خيالي آنها با ديگر پسران و شرح روابط نامشروع خلقالله باهم ندارند كه بزنند؟ مگر اين جماعت همانها نيستند كه از هر ده كلمهاي كه از دهنشان خارج ميشود دستكم چهارتاش اشارتي به كمر و زيركمر دارد؟
جماعتي كه قربه الي الله تهمت ميزنند، قربه الي الله فحش ميدهند، قربهالي الله به زندگي شخصي ديگران سرك ميكشند.
جماعتي كه دينشان، انقلابشان، احساس تكليفشان، وظيفهي ديني وانقلابيشان، بهشان اجازه ميدهد هر حرامي، هر منكري، هر قبيحي، را مرتكب شوند و وجدان آسوده دارند كه قصدشان خير است و راهشان حق!
مگر بار اولشان است؟
مگر قرار است بار آخرشان باشد؟
و مگر غير از آن است كه فرمود «مردمان به حاكمانشان شبيهترند تا پدرانشان». و مگر اين درست همان درسي كه نيست كه اين جماعت پاي منبر و وعظ و عمل حضرات حاكم و مسئول در طول سالها فرا گرفتهاند و حال دارند درس پس ميدهند؟
حكومتي كه مسئولش دروغ بگويد، پردهدري كند، بياخلاقي كند، مخالف را به لجن بكشاند، آيا از هوادارانش جز اين بايد انتظار داشت؟
*
من حالم از ديني كه مجوز ميدهد به ديندارانش كه به نام او هر غلطي دلشان ميخواهد بكنند، به هم ميخورد.
من حالم از ديني كه براي بياخلاقي و هتاكي و پردهدري و بيآبروكردن ديگران مجوز شرعي صادر ميكند، به هم ميخورد.
من حالم از ديني كه در آن بيرونآمدن يك تار مو از زير روسري معصيت كبيره است، اما تهمت و دروغ و غيبت نقل نبات ديندارانش و زعماشان است به هم ميخورد.
من حالم از ديني كه از غفلت يك لحظهاي و غريزي دو جوان نميگذرد و خون به چهره ميدواند، اما بر هزار نكبت و كثافتي كه عمريست گريبان مدعيان تبليغ و ترويجش را گرفته و رها نميكند، چشم ميبندد به هم ميخورد.
من حالم از ديني كه اينهمه كينه و نفرت و خشم و بغض نسبت به همنوع، نسبت به منتقد، نسبت كه دوست چندماه پيش كه حق بر گردنت دارد، نسبت به معترضي كه دلسوز توست، و اصلاً نسبت كه به كسي با تو مخالف است، در دل ديندارش ميپرورد به هم ميخورد.
من كافرم به دين جعلي شمايان! به اسلام مزورانه و آلوده به هزار منيت شمايان! به تشيع خودساخته و خودخواستهي انحرافي شمايان! لكم دينكم و لي دين!
من بندهي خدايي هستم كه ستار العيوب است. خدايي كه به يك خطا، به صد خطا، به هزاران خطا، آبروي بندهاش را نميريزد؛ بلكه برگردد. خدايي كه دلش براي بندهاش بيشتر از خود او ميسوزد. خدايي كه بندهاش را دوستتر ميدارد از خودش حتا.
من بندهي خدايي كه هستم كه پوشاننده است. آبرودار است. امانتدار است. حتا وقتي ظلم ميكني، محبت ميكند. خدايي كه با محبتش بنده ميكند و به مهرش شرمنده. خدايي كه گناهترين گناه نزدش نوميدي است از رحمتش. خدايي كه تواب است. پلهاي پشت سر بندهاش را خراب نميكند. راه بازگشتش را نميبندد. خدايي كه تشنهتر است به بازگشت بندهي خطاكار از خود او.
من مؤمن به ديني هستم كه دين محبت است. و شريعتي كه شريعت سهله و سمحه است. ديني كه نيامده تا بندگانش را به تعب بيندازد. و روزگار را برايشان سخت و تيره و تار كند.
من مؤمن به اسلامي هستم كه رسولش فرمود آبروي مؤمن نزد خدا از پردهي كعبه محترمتر است.
من مؤمن به رسولي هستم كه از مردم است. و سخت است بر او آنچه مردم را ميآزارد. و حريص است بر هدايت آنان. و با مؤمنان رئوف و مهربان است.
من بندهي رسولي هستم كه آنقدر بر حال و روز بندگان خدا خايف بود و دلنگران؛ كه حتا گلايهي مهربانترين مهربانان را هم برانگيخت كه: ليس عليهم بمصيطر!
من بندهي آن رسولي هستم كه چون فاتح شد، بر شهري كه آنهمه بر او ظلم كرده بود، بر شهري كه مردمانش آن ميزان بر او و دوستان و خاندانش ستم كرده بودند، غضب نكرد، و وقتي از سپاه خود شنيد كه امروز روز انتقام است، فرياد زد كه نه! اليوم يوم المرحمه. و خانهي سردستهي دشمنانش را در كنار كعبه يكي از چندمكاني قرارداد كه هركس بدانجا درآيد در امان است!
من بندهي آن رسولي هستم كه چون يك روز آن زن يهودي بر سرش خاكستر نريخت، جوياي احوالش شد و چون شنيد بيمار است، به عيادتش رفت!
من شيعهي امامي هستم كه در مكتبش سرشناسترين مخالفان، آزاد بودند تا اقامهي دليل و برهان كنند، تا در پناه امنيت و آزادياي كه او پديد آورده بود، آزادانه از اعتقاد خود به رساتر آوايي دفاع كنند، اعتقادي كه بر الحاد بود، نه فقط بر يك اختلافنظر و عقيدهي جزيي.
من مؤمن به امامي هستم كه بر مخالفانش نميشوريد، كه با دليل عقلاني به مصافشان ميرفت، و به جاي زور بازو، قدرت منطق و فهمش را به رخشان ميكشيد.
من شيعهي امامي هستم كه به اخلاق خوش و به مهرباني، مخالفانش را شرمنده ميساخت. به امامي كه دشمنترين دشمنانش بر عدالت و امانت او معترف بودند.
من بندهي آن امامي هستم كه حتا در مقتل، حتا در آنگاه كه خنجر به دست قاتلش است، دست از ارشاد او برنميدارد، و به هدايت كسي كه تا آنجا آمده اميد دارد.
من شيفتهي آن امامي هستم كه وقتي اعرابي از راه رسيد و هرچه از دهانش درآمد نثار او و پدرش كرد، چون لب فروبست، از او پرسيد تازه رسيدهاي، نان داري، آب داري، جاي خواب داري؟ و به خانهاش برد و سكنايش داد و اطعامش كرد. و بندهي محبتش ساخت.
من شيعهي مکتبي هستم كه پيرو راستينش، فرمانده سپاهش، نظامي قدرتمندش، وقتي از بازار كوفه ميگذشت و كسي به جهل بر سرش آشغال ريخت، غضب نكرد، خون جلوي چشمش را نگرفت، دست به شمشير نبرد، به زندانش نيفكند، به سربازانش فرمان نداد بلايي به سرش بياورند كه بفهمد نبايد با حيثيت بزرگان حكومت علي بازي كرد. بلكه به مسجد درآمد و به دعا در حق آن فرد نشست و گريست.
*
چشم ميگردانم به اطرافم. همه به جان هم افتادهاند! بياخلاقي سكهي روز شده است و افشاگري، هنر متعالي. هر كه هرچه از ديگري، از مخالفش، ميداند، بر سر كوچه فرياد ميكند. جماعت مدعي دين و انقلاب در بيآبروكردن مخالفانشان از هم سبقت ميگيرند. هركه بيشتر پردهدري كند، هركه بتواند نغزتر فحاشي كند، هركه ناسزايي بديع بيافريند، هركه لقب استهزاآميز جديدي خلق كند، پيشرو است، برنده است، پيروز است.
دلم گرفته است. هواي دلم باراني است. كاش محرم امسال، زودتر فرا آيد و به فرياد رسد.
ياد صحنهاي از فيلم «ژاندارك» ميافتم كه خيلي به اين روزهاي ما شبيه است. آن صحنه كه پس از جنگي طاقتفرسا، سپاهيان پيروز به جان اجساد دشمن افتادهاند به قصد غنيمتستاندن. مست از پيروزي، هر كس به هر قيمت ميخواهد چيزي از آن خود كند. و اين ميان يكي هم دارد با سنگ بر سر جنازهاي ميكوبد تا دندانهاش را درآورد به غنيمت!...
*
هاي ژاندارك!
منتظر چه هستي؟
فرياد بزن! فرياد بزن! فرياد بزن!
بلند! بلندتر!
مگر نميبيني خونها را
كه بر رخ مسيح شره ميشوند
مگر نميشنوي صداش را كه تو را ميخواند:
«ژان! داري با من چه كار ميكني؟»
سخنی در ناسازگاری کار ملک و کار علم به بهانهی هجمههای این روزها به علوم انسانی و اجتماعی
غوغا که میشود، صدا که در صدا میافتد، همهمه که بالا میگیرد، اصوات با هم مخلوط میشوند. صداها که مخلوط شد، اشخاص صاحبصدا هم بهتبع مخلوط میشوند. که شخص را به صداش میشناسند. و چنین خلق به گمان غلط میافتند و در تشخیص ره خطا میپویند. این نوشته هم دردنامهای ست از غدر روزگار و هم تلاشی در جداساختن صدای صاحب این قلم از آنها که باید.
ماکس وبر ـ همین بندهخدایی که این روزها نامش را در جریان اعترافات و اغتشاشات بیش از دیگر متهمان میشنویم ـ دو سخنرانی دارد که در کتابی به نام «دانشمند و سیاستمدار» آمدهاند. در یکی از علم بهمثابهی حرفه سخن میگوید و در دیگری از سیاست بهمثابهی حرفه. این روزها که همه از متهمان و سیاستمداران سابق و لاحق و اهالی قدرت تا ائمهی جمعه و جماعات، در تلویزیون و رادیو و مطبوعات و روی منبر و توی دادگاه و جلوی بازجو و خلاصه همهجا در مذمت علوم انسانی و اجتماعی سخن میگویند، به گمانم خواندن این دو خطابه بسی مغتنم است.
اجازه دهيد تنها فرازی از علم بهمثابهی حرفه را باهم بخوانیم:
«اساتید خصوصاً وقتی مشغول بررسی علمی مسایل سیاسی هستند نباید بههیچوجه وارد سیاست شوند. در حقیقت اتخاذ یک موضع در سیاست عملی یک چیز است و تحلیل علمی ساختارهای سیاسی و نظریهی احزاب چیزی دیگر. وقتی که طی یک گردهمآیی سیاسی از دموکراسی سخن به میان میآید، نه تنها موضع شخصی را پنهان نمیکنند بلکه گاهی ایجاب میکند که انسان موضع خود را صریحاً اعلام کند. کلماتی که در این وضعیت ادا میکنند اصلاً ربطی به یک تحلیل علمی ندارد. بلکه حالت یک فراخوان سیاسی و درخواست تعیین موضع از دیگران را دارد. چنین کلماتی دیگر حکم بیلهایی را ندارند که زمین را برای پرورش افکار بارور شخم میزنند؛ بلکه شمشیرهایی هستند که رقبا را هدف قرار میدهند. به عبارتی اینگونه کلمات در یک گردهمآیی بهمنزلهی پیکار به حساب میآید. درحالیکه بیان این کلمات در کلاس درس کار ناشایستی است. وقتی که در کلاس درس دانشگاه مطالعهی مثلاً دموکراسی پیشنهاد میشود، درحقیقت شکلهای مختلف آن را بررسی میکنند، و عملکرد خاص هر یک از اشکال دموکراسی را به تحلیل میگذارند و نتایجی که از این یا آن شکل دموکراسی پدید میآید را مورد مطالعه قرار میدهند و سپس اشکال دموکراسی را در مقابل نظامهای سیاسی غیردموکراتیک قرار میدهند و تحلیل را بدان حد ادامه میدهند که شنونده خود را در مقامی احساس کند که قادر باشد نقطهی اتکایی پیدا کرده و با تکیه بر آن موضعی سازگار با ایدهآلهای اساسی خود اتخاذ کند. ولی معلم واقعی از تحمیل تلویحی یا صریح هرگونه موضعی به شنوندهگان خودداری خواهد کرد. زیرا خائنانهترین روشها آن است که حوادث را طوری معرفی کنیم که نتیجهی خاصی از آن حاصل شود.»
(وبر 1376: 66-67)
*
چند شب پیش كه اصطلاحاً «ميزگرد آسيبشناسي نظري حوادث پس از انتخابات» و در حقيقت «شوی تلویزیونی محاكمهي جامعهشناسي و زيرآبزني مدافعانش» را از تلويزيون ميديدم، یاد نامهای افتادم که چندسال پیش وقتي دانشجوي يكي از اساتيد محترم و صاحبنام در عرصهي سياست بودم برايش نوشتم و در آن با استناد به همین کتاب وبر، از اینکه او بخشی از کلاسهای درس و حتا کتابهای درسیاش را به بیان مواضع جناحی و حزبیاش میگذراند انتقاد کرده بودم و پیشنهاد کرده بودم که بین شأن عضو شورای مرکزی فلان حزب شاخص سیاسی و استاد جامعهشناسی بودن تفاوت بگذارد. مخاطب آن نامه از ياران و نزديكان همین سه زنداني شركتكننده در شوی مذکور بود و بعيد نيست اگر خود جاي آنها بود هم حرفهاي مشابهي بر زبان نميراند.
من البته براي آن استاد و براي برخي از همفكرانش احترام قايلم. اما به خلاف بسياري از دوستان كه از ديدن آن برنامه و شنيدن حرفهاي مشابه اين روزها از تريبونهاي مختلف و از زبان كساني كه فكرش را نميكردند، شوكه و بهتزده اند، گمان ميكنم اين يك اتفاق کمابیش طبيعي است و اگر غير اين بود جاي تعجب داشت.
*
مسأله اینجاست.
اینکه سیاست یک مقوله است و علم مقولهای دیگر. این دو وادی هرکدام اهالی خود را دارند و قوانین خود را و سبک زندگی و رفتار خود را. تخالط این دو و اهالیشان و نقشهاشان و قانونهاشان مشکلات زیادی را به بار میآورد که شاهد مصادیقش هستیم.
ریشهی حرفهایی که این روزها از زبان مغز متفکر اصلاحات [!] میشنویم را در سالها پیش باید جست. آن زمان که ورق زمانه برگشت و جماعت اصلاحطلب لاجرم از قدرت بیرون رانده شدند. آن زمان که این طایفه دلبر پیشین خود ـ قدرت ـ را در بر حریف دیدند و از سر غیرت بازستاندنش، به ناگه سر از کتاب و مدرسهی علوم انسانی درآوردند و چارهی مجادله با رقیب را در آموختن این علوم و بهکاربستنشان در بزنگاه رزم یافتند. رزم با حریفی که در این مدرسه از بیخ عرب بود و کمتر دخلی به این مقولات داشت.
چنین بود که جماعت خط امامی آن زمان که سالها رقیب را به بیتعهدی نسبت به ولایت فقیه و داشتن اسلام آمریکایی متهم میساختند از دفتر سیاسی سپاه و وزارت اطلاعات و دفتر نخستوزیری و وزارتخانهها و بنیادها و سازمانهای دولتی و حکومتی رخت برچیده و در دانشکدههای و آکادمیهای علوم اجتماعی وطنی و غیروطنی افکندند. به جای مجادله با رقیب بر سر اسلام آمریکایی و ناب و حدود و ثغور ولایت و مولوی و ارشادی بودن حکم ولی، به مباحثهی بر سر جامعهی مدنی و اشکال دموکراسی سرگرم شدند و اوقات فراغت حاشیهی حکومت بودنشان را به جای نطقهای آتشین و سخنرانیهای داغ و انقلابی ـ که بدان شهره بودند ـ به سکوت گذراندند و به خواندن و خواندن و گعدهنشینی با اقربا و احبا. جلسات طرح مباحث انقلابی و سیاسی جای خود را به محافل سخن از مقولات نظری و فکری داد؛ محفل کیان، محفل آیین و... . آن دسته از ایشان هم که روحانی مبارز خوانده میشدند برخی خموشی گزیدند و برخی هم با درک پاشنهی آشیل جریان متبوع خود در برابر حریف، به قم رفتند و رخت در حوزه افکندند؛ به سودای فقه و مرجعیت.
یک دهه کافی بود تا مردمی که به تجربه بارها نشان دادهاند از نعمت داشتن حافظهی تارخی خوب محروماند، در غوغای سازندگی و آبادانی و توسعه، آن تصاویر دهه شصتی را به بایگانی بسپرند و آن رخهای همیشه قرمز و عصبانی و آن نطقهای هماره آتشین و آن تندرویهای عجیب طایفهی مذکور را به باد نسیان دهند. سیدخاتمی که آمد و عبای شکلاتیاش را که گستراند دیگر مجال میوهچینی فرا رسید. پس از سالها دانهافشاندن و کشتن، حال فرصت چیدن بود و فصل برداشت. چنین بود که آن جماعت از گوشهی غارها و محافل و حلقات و حجرهها به درآمدند و اینبار در قامتی نو و بس دلفریب. جای شعارهای آتشین را مباحثههای منطقی و مستدل گرفت و جای انقلابیگریها و تندرویهای بیپشتوانه را نواندیشی و سخن از آزادی بیان و جامعهی مدنی و مدارا و... .
و شد آنچه شد. و گذشت آنچه گذشت.
*
معروف است که به گاه بلا و مصیبت باید اهلان را شناخت. درخت تناور و صادق آنی است که باد پاییز و برف زمستان را از سر بگذراند و قد خم نکند. ورنه به شکوفههای زیبای نهال نورس بهاری دل نمیتوان بست. سنت طبیعت گردش فصول است و انقلاب. سنت روزگار بر نشاندن است و به زیر کشاندن. و سنت خدای طبیعت و روزگار آزمودن بندگان به ابتلا و مصیبت.
به هر تقدیر خزانی که جماعت خط امامی پریروز و اصلاحطلب دیروز گمانش را نمیبرد خیلی زود سر رسید. که فصلش شده بود. درزی در کوزه افتاد و فصل امتحان آمد.
و میشود آنچه دارد میشود.
*
برای امثال من که نه ردای روشناندیشی حیدریها چشممان را گرفته و نه تسبیح دینداری نعمتیها دلمان را خاضع کرده، این احوال البته چندان غریب نیست. گرچه بس جانسوز است و افسوسآور. برای دیگران که چون ما بر سر سفرهی قدرت جایشان نیست ولی با اهل آن سفره کارشان بوده است، این روزها اما فصل خوبی برای عبرتآموزی است. برای دانستن چندین بارهی اینکه برادری سگ زرد با شغال افسانه نیست. برای شناخن صادق از مدعی. راسخ از سست. مؤمن از منافق. درخت تناور از نهال نازکساق.
من بر مسند خدایی نیستم. کاری به کار خلوت جماعت با خداشان نداشته و ندارم. نه به گوشهی سجادهی خلق سرک میکشم و نه به اتاق خوابش. از آنچه میان این بندگان در عسر افتاده با خدای یسربخششان میگذرد نه مطلعم نه سودی از این اطلاع عایدم است. انقلابیسنج و ولایتسنج هم در جیبم نیست. دستگاه دروغسنج هم ندارم که بدانم آنچه در دادگاه بر زبان این جماعت جاری شده را چه کس جاری کرده است. رجماً بالغیب هم در زندگانی شخصیشان سخن نمیگویم. اساساً کاری هم به این کارها ندارم. انا رب الابل و للبیت رب! من فقط و فقط چانهی خودم را میزنم. فقط و فقط به اندازهی کوپن خودم سخن میگویم. فقط و فقط به قدر گلیمم پا دراز میکنم. به عنوان یک دانشجو و دلبسته و علاقهمند علوم انسانی و علیالخصوص جامعهشناسی سخن میگویم.
و حال به همین اندازه میخواهم متهم کنم شما جماعت مدعی اصلاحات را.
متهم میکنم که در تمام این سالها با مخاطبان خود صادق نبودید. وقتی براساس تحلیلهای اجتماعی و جامعهشناختی نسخه میپیچیدید. صادق نبودید وقتی قیافهی آکادمیسین به خود میگرفتید. صادق نبودید در بهرهکشی از علوم انسانی و اجتماعی.
که اگر صادق بودید مباحث دانشگاهی و علمی را به خیابان نمیکشاندید. که اگر صادق بودید میدانستید جای بسیاری از این حرفها تا سالها فقط توی دانشگاه است و سر کلاس. نه در میتینگ و شب انتخابات و وسط دعوا. که اگر صادق بودید اقتضائات اشتغال به این علوم را هم مراعات میکردید و قواعد عالمبودن را میفهمیدید. که اگر صادق بودید حال که گذر پوستتان به دباغخانه افتاده به این زاری نمیافتادید که بگویید «ما و طرف مقابلمان باهم فرقی نداریم؛ اشتباهی دو سوی یک میز نشستهایم**»! (که الحق راست هم میگویید!). که اگر صادق بودید عروسک خیمهشببازی نمیشدید برای انتقامگیری از این علوم.
رقیب شما اگر سر سازش با این علوم ندارد جای تعجب نیست. عصارهی علوم اجتماعی مدرن، تفکر انتقادی است. این علوم مداح نمیپرورد. زشتی را به رساتر آوایی فریاد میزند. شوخ اهل قدرت را میآرد درست در مقالب دیدگانشان. پس چه جای تعجب که اهل قدرت و حکومت از این علوم دلآزرده باشند و بدان بیمیل. اما این شما بودید که سالها نان این علوم را خوردید، سالها به نقاب زیبای این علوم چهرهی زشت پیشین خود را از اذهان زدودید. و سر سفرهی این علوم دیگران را به خود خواندید.
شما ـ به جز بخشیتان که صادقانه ردای سیاست کندند و قبای علم بر تن نمودند ـ، با علوم انسانی همان معاملتی کردید که رقیبتان سالهاست با دین میکند. علوم انسانی و اجتماعی در دستان شما جز ملعبهای برای توجیه ماندن در قدرت و چماقی برای توجیه نماندن حریفتان در قدرت چیزی نبود. و حال که گویا دیگه این ابزار به کارتان نمیآید چون تفالهای قصد کردهاید آن را به زبالهدان بیاندازید. کاتولیکتر از پاپ از لزوم انقلاب در این علوم سخن میگویید و از اینکه این علوم اساساً هیچ فایدت و خاصیتی برای ما ندارد. ضربههاتان بر تن این نهال نحیف کاریتر شده است از تبرزن.
آیا انتظار دارید ما، مای مخاطب، که نه سر پیازیم و نه ته آن، ما که فقط شاهد و ناظر این دعوا ایم، باور کنیم که این یک ماه در زندان به اندازهی تمام آن سالها که در خلوت به آموختن این علوم سرگرم بودید و به اندازهی تمام آن سالهای بعدش که از این علوم برای راندن حریف و تحکیم پایههای قدرت خود بهره گرفتید و نیز به اندازهی تمام آن سالها که از آن چماقی برای طعن و تسخرزدن بر دولت رقیبتان ساختید، بیشتر و بهتر فرصت تأملات نظری داشتهاید؟! باور کنیم آن انقلاب فکری که همهی این سالها در شما نیفتاد حال یکشبه به ندای «شاهد قدسی» کن فیکونتان کرده است و چون فضیل عیاض از ضلالت به نور هادیتان شده؟! اصلاً مگر مسألهی روشنای روز و ظلمت شب است که چنین دوقطبی و قاطع بشود داوری کرد؟ آیا اگر بازجوهای اوین از بزرگترین فیلسوفان علم و جامعهشناسان بودند و تمام این روزها را در بند به دانشآموزی و تعلم اشتغال داشتید هم اساساً چنین تحولی ممکن بود؟ اصلاً مگر ما ساکنان بینوای این محلهی محروممانده، مگر چه گناهی کردهایم که شما چندی است به ناروا در محلهمان خانه گرفتهاید و حال محتسبان به تعقیب شما به جان این محله افتادهاند؟
گیریم چنین که احبای بیرون از بندتان مدعیاند اینها اثر شکنجه باشد و طاقتفرسایی ظلم؛ چرا برای بهرحمآوردن دل حریف خشمگین پای این علوم بینوا را به میان میکشید؟ آیا جز این میتوان گمان برد که این نه سخن این روزهای شما بلکه آن راز پنهانی است که سالها در دل نهفته داشته بودید و حال مجال آن رسیده که پای دار افشایش کنید؟
میبینید. هرکدام این گمانها که باشد نتیجه یکی است. شما ناصادق اید! چه آن زمان که به این علوم چونان حقیقتی ناب و وحی منزل استناد میکردید؛ چه حالا که در مقام رد و طرد آنها از بیخ و بن برآمدهاید.
*
مسند قضا را رها کنم و بازگردم بر سر آن سخن اصلی. کار علم یک چیز است و کار ملک یک چیز. درست است که حاکمان نیازمند عالمان اند؛ اما این نیاز، یکسانی و همانندی برای ایشان نمیآورد. حاکمِ عالم و عالمِ حاکم ـ لااقل تا پیش از آمدن آن حاکم و عالم ـ هماره یک جای کارشان میلنگد. به گاه پیشآمد ایام یا باید علم وانهند و طرف قدرت گیرند، یا دست از قدرت و اقتضای آن بشویند و جانب علم را بستانند. که بسا میشود که این دو با هم سر ناسازگاری دارند. که در یک دل دو دلبر نمیگنجد. پس صواب آن که این دو را در دو منزل جا دهند. خانهی علم جای سیاستبازان و آنها که آمدهاند از علم نمدی بر کلاه قدرت خود بدوزند نیست. اهل قدرت بایسته است که دست ادب بر سینه نهاده در آستانه و پیشگاه مدرسه بایستند و عرض سوآل کنند تا عالمان زکات علمشان را از طریق رفع حاجت ایشان بپردازند. و اهل علم هم اگر از قیل و قال مدرسه حالی دلشان گرفت، بایست رخت علماندوزی و علمآموزی از تن درآرند و زنار سیاست به میان بندند.
این خیالواره تحققپذیر است آیا؟ از آشفتهبازاری که در آن میزیایم آیا به این آرمانشهر کوچهراهی هست؟
پاورقي:
* وبر، ماكس (1376). دانشمند و سياستمدار. ترجمهي احمد نقيبزاده. تهران: انتشارات دانشگاه تهران
** از جمله افاضات یکی از حضرات متهم در شوی تلویزیونی مذکور.
بازتاب:
های همسایه: