با تشکر از فرصتی که در اختیار من قرار دادید
و به شکرانهی این عطوفت و رأفت اسلامی
که در حق من روا داشتید
با کسب اجازه از محضر دادگاه محترم
اینجانب محسن حسام مظاهری
فرزند علی
به شمارهی شناسنامهی 295
صادره از اصفهان
صادقانه میخواهم
به همهی اشتباهاتم
به همهی ندانمکاریهام
به همهی انحرافاتم
در این سالها
اعتراف کنم.
*
اعتراف میکنم
که در این سالها
اندازهی گلیم دستم نبود
و بسا میشد که پایم را بیش از اندازه دراز میکردم
و با پُررویی هرچه تمامتر
خود را از فرزندان انقلاب میپنداشتم
و بر اساس همین خیال خام خود
مینوشتم
و میگفتم
و بحث میکردم
و فکر میکردم
(بله؛ با عرض شرمندگی
اعتراف میکنم
که فکر میکردم).
*
اعتراف میکنم
به داشتن ارتباط
با عنصر معلوم الحالی چون سیدروحالله خ.
که وقتی از دنیا رفت
من هفتسالم بود
اما اعتراف میکنم که دوستش داشتم
و هرچه بزرگتر شدم
ارتباطم با او قویتر شد
و اعتراف میکنم که با خواندن حرفهای او
و کتابهای برخی دستپروردگان و همکارانش
مانند مرتضا م. و علی ش. و سیدمحمد ح.ب.
بود
که از راه بهدر شدم
و بیآنکه بفهمم چهقدر این کتابها خطرناکاند
آنها را میخواندم
و اعتراف میکنم که با برخی افراد معلوم الحال دیگر
که نشانهی گروهی و حزبیشان
داشتن پیشوند شهید بود
غیرمستقیم ارتباط داشته و دارم
و آنها هم در انحرافم تأثیر بسیار داشتند.
*
اعتراف میکنم
به نازکدلی
به بیجنبهای
به بیسیاستی
به بیبصیرتی
به اینکه حالیام نمیشود
«حفظ نظام از اوجب واجبات است» یعنی چه
به اینکه نمیتوانم بفهمم
حکومتداری بالاخره اقتضائاتی دارد
و هزینههایی
به اینکه جنبهی چهارتا باتوم و خون و جنازه را ندارم
به اینکه احمقانه گمان میکنم
حتا برای هدف مقدس
نمیتوان از وسیلهی ناپاک بهره برد
و اعتراف میکنم
که اشخاص معلومالحال مذکور
بیشترین تأثیر را در این انحرافات داشتند.
*
اعتراف میکنم
که اگر به دانشگاه رفتم
برای آن بود که سادهلوحانه گمان میکردم
این کار
راه حفظ و بقای انقلاب است
و اعتراف میکنم
که آنموقع هجدهسال بیشتر سن نداشتم
و جوانی خام بودم
و کسی به من نگفت
که راهم اشتباه است
و برای این هدف مقدس
بهتر است
بروم به باشگاه بدنسازی
یا ورزشهای رزمی
یا لااقل کلاس مداحی.
*
اعتراف میکنم
که هیچگاه مداح نبودم
ـ و اصلاً صدای خوشی هم ندارم ـ
و اساساً کار با ماله را بلد نیستم
و چسب و سریشم
تا به حال به کارم نیامده
و چون از نانوای محله خوشم نمیآید
نان نمیخرم
و بهتبع نرخ آن هم دستم نیست
و اعتراف میکنم
که دماسنج
و هواسنج ندارم
و چنتهام
از این ضروریترین ابزارهای انقلابیبودن در عصر حاضر
خالی است.
*
اعتراف میکنم
به سادهلوحی خود
و اینکه گمان میکردم
هرچه حق است را باید به زبان آورد
و نمیفهمیدم هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد
و اعتراف میکنم
که وقتی نهجالبلاغه میخواندم
نمیفهمیدم
این احادیث برای عملکردن جوامع کفر است
و جامعهی دینی ما
و حاکمان دینی ما
و حکومت دینی ما
و علمای دینی ما
و روشنفکران دینی ما
و دانشگاه دینی ما
و حوزهی دینی ما
و دینداران دینی ما
و مردم دینی ما
شأنشان اجل از آن است
که نیازمند این قبیل کتابها باشند
و اعتراف میکنم
که نمیدانستم
زنان یهودی
دیگر خلخال به پایشان نمیبندند
و از مرگ مالکاشتر
دیگر
قرنها میگذرد.
*
اعتراف میکنم
که این سالها
به غلط
خود را بسیجی میدانستم
بی آنکه حتا یک بار
فرم عضویت پُر کرده باشم
یا حتا یک جلسه
آموزش سلاح دیده باشم
یا حتا یک دفعه
نهی از منکر کرده باشم.
و اعتراف میکنم
که در همهی این سالها
حتا یک تذکر لسانی هم به بدحجابها ندادهام
چه رسد به مهرورزی در زیرزمین پایگاه
و دروغ است اگر کسی مدعی شود
پارتی شبانهاش را من بههم زدهام
یا صندوق عقب ماشینش را من زیرورو کردهام
یا در پارک
جلوی همسرش
بیآبرویش کردهام
و اعتراف میکنم
که گمان میکردم
بسیجیبودن به این چیزها نیست
و اشتباه میکردم.
*
اعتراف میکنم
که اینهمه سال
دم از انقلابیبودن زدم
بی آنکه عرضه داشته باشم یک پسگردنی
ـ سهل است ـ
حتا یک تهمت ناموسی
در راه اسلام
به این بچهقرتیهای منافق بزنم
و بی آنکه بتوانم
زیرِ دهدقیقه
یک کلاش را باز و بسته کنم
و بی آنکه فرق اسپری فلفل را با اشکآور بدانم
و بی آنکه حتا گواهینامهی موتور داشته باشم!
و همینجا
از همهی عزیزانی که
ندانسته و بدون متحملشدن زحمات فراوانی
که آنان برای آموختن این ارزشها متحمل شدهاند
در این سالها
عنوانی را که متعلق به آنها بوده
و سند مالکیتش را داشتهاند
از آن خود میدانستم
عاجزانه عذرخواهی میکنم
و دعا میکنم
که خداوند قادر متعال
به بازوانشان قدرت بیشتری بدهد.
*
اعتراف میکنم
در این سالها
به این عزیزان پلنگیپوش و شخصیپوش
و این موتورسوارهای غیور
با سوءظن مینگریستم
و ـ نستجیر بالله ـ
حتا گاه آنها را خائن میپنداشتم
و اعتراف میکنم
هشتسال اصلاحات
همهی تلاشم را به کار بستم
تا غلطبودن پندارها و اتهاماتی را
که این عزیزان
در این چند هفتهی اخیر
حقیقتداشتن و واقعیبودنشان را
به خوبی اثبات کردند
به دیگران ثابت کنم
و از این بابت
از هر دو گروه
هم این عزیزان
و هم آن دیگران
عذرخواهی میکنم.
*
اعتراف میکنم
به داشتن تحلیلهای غلط
مثل اینکه
اقتدار نظام به نخبهگان علمی و فرهنگیاش است
یا اینکه
مدل حکومتداری حکومت دینی
اساساً مغایر است با دیگران
یا اینکه
آنچه حکومتی را دینی میکند
تخلق حاکمان و مردمانش است به اخلاق دینی
و تقیدشان است به احکام دینی
و نظایر این تحلیلهای غلط و ناپخته و ناکارآمد
و همینجا
از اینکه برادران جانبرکف و نازنین و انقلابی مذکور
در این مدت کوتاه
و به طور فشرده
و با روشی کاملاً مستدل و علمی و عملی
توانستند
همهی این انحرافات و اشتباهات من را
یکجا
ثابت کنند
و مرا از چنگ توهماتی
که چندین سال بدانها دل بسته بودم
و با آنها زندگی میکردم
و به آنها خو گرفته بودم
و دیگران را بدانها میخواندم
برهانند
صمیمانه و صادقانه
تشکر میکنم
و دعا میکنم
خدا یک در دنیا
و صد در آخرت
به این عزیزان عطا کند
(صدالبته اگر آخرتی در کار باشد!)
*
در پایان
از محضر دادگاه محترم
تقاضامندم
به جای برخورد با فریبخوردهگان خردهپایی چون حقیر
به سراغ سرشاخهها بروند
و با عاملان اصلی انحراف امثال من
یعنی مرتضا میم و سیدمحمد ح.ب. و علی ش.
و در رأس همهی آنها
با سیدروحالله خ.
برخورد کنند
و دیگربار
عدالت اسلامی را
به رخ جهانیان بکشانند.
والسلام
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بازتاب:
حاشیه خواندنی دوست عزیزم مسعود دیانی: رودخانه انقلاب
http://eynolqozat.persianblog.ir/post/124/
یادداشتهای سفر حج ـ 24
جمعه 20 شهریور 1383
مکهی مکرمه
نیمشب حدود ساعت 2 میرسیم مکه. یکراست میرویم به هتل؛ «مودة الحسنین»، طبقهی دوم. با سیدعلی و محسن و علیرضا هماتاقم؛ اتاق 208. فرصت چندانی نداریم. سریع به نوبت میرویم حمام. آب خیلی سرد است؛ ولی چارهای نیست. سریع غسل میکنیم و با سرویسهای هتل و در حال احرام عازم مسجد الحرام میشویم.
شش هفت دقیقه بیشتر راه نیست با ماشین. نمای بیرونی حرم زیباتر و باشکوهتر از آنی است که خیال میکردم. و البته در محاصرهی خفهکنندهی انواع هتلهای بزرگ و برجهای تجاری است. هنوز پیاده نشده دستفروشها و گداها دورهمان میکنند. بهمراتب تعدادشان از گداهای اطراف مسجد النبی بیشتر است و از نظر سرووضع هم کثیفتر از آنهایند. بیشترشان میخورد که هندی و پاکستانی باشند. محوطهی میدانگاه بیرونی حرم هم نسبتاً کثیف است و هم بسیار شلوغ. شاید این به خاطر شبانهروزیبودن مسجد است. بهخلاف مسجدالنبی که درهاش ساعت 11 شب تا 3 نیمشب بسته میماند اینجا همیشه باز است.
کاروان همه رسیدهاند و دور حاجی نقویان حلقه زدهاند. همه یکدست سفید. حاجآقا کمی توضیح میدهد که آنجا که ایستادهایم «باب ملک فهد» است و استحباب دارد که از «باب السلام» وارد شویم. یادم میآید که در کتاب «صهبای حج» آیتالله جوادی آملی خواندهام باب السلام در محل باب بنیشیبهی سابق واقع شده و محل دفن بت هبل است که در فتح مکه توسط حضرت امیر شکسته شد. برای رسیدن به باب السلام باید یک ربع دایره محوطهی بیرونی را دور بزنیم. وارد میشویم. سر به زیر انداختهام و جز قدمهای نفر جلویی چیزی نمیبینم. نمیخواهم در این اولین زیارت زرق و برق آنهمه چراغ و ساختمان مشغولم کند. گوش میسپارم به صدای همهمهای که هر لحظه بیشتر میشود. حس اینکه تا چند لحظهی دیگر با بیت عتیق مواجه خواهم شد بر وجودم سنگینی میکند. و راستش ترسی بیدلیل هم به جانم ریخته. یک رعب غریب. یک هراس ناآشنا ولی بزرگ و سنگین. زیرلب زمزمه میکنم: ای خدای آدم! ای خدای نوح! ای خدای ابراهیم! ای خدای موسا! ای خدای عیسا! ای خدای محمد! ...
کاروان میایستد یکهو. همه مینشینند. حاجسعید شروع میکند به خواندن. به صدای بلند. و الحق هم که سوزناک میخواند و دلها آب میشوند. همهی اسباب جمعاند؛ شب جمعه است و شب شهادت امام کاظم و آخرین روزهای ماه رجب و پشت دیوارهای خانهی خدا! دیگر روضهخواندن نمیخواهد!
روضه که تمام میشود، حاجی نقویان میگوید همه سربهزیر حرکت کنند تا وقتی که او بگوید. هرچه جلوتر میرویم، قدمها آهستهتر میشود و ضربان قلبها تندتر. فریاد ناگهانی و صدای گریهی چندنفر از بچهها میفهماندم که دیگر باید سر بلند کرد. سرم را آرام بالا میآورم.
«الله اکبر!»
این اولین کلامی است که ناخودآگاه در اولین مواجهه با آن خانهی سنگی سیاه، در اولین نگاه به خانهی خدا از زبانم جاری میشود. این را میگویم و به سجده میافتم. به سجده نمیرویم؛ به سجده میافتیم. اغراق نیست اگر بگویم بیاختیار. و گریه است که امانها را میبرد. پیش از این حاجی گفته بود که در این سجدهی اول سه دعای زایر مستجاب است. و حالا من در برزخ انتخاب آن سه خواسته و اضطراب و هیجان بالای ناشی از اولین مواجهه نمیفهمم چه میگویم! تنم میلرزد. گریه هم نمیتوانم بکنم. چند دقیقهای به همان حال سجده میمانم. مات و مبهوت. و بعد راه میافتم و از پلهها پایین میروم. پلههایی که به تعبیر شریعتی در «حج»ش به پایین میروند اما به اوج میبرند. صحنهای که میبینم در فهمم نمیگنجد. هیچ به آنهمه عکسی که تا به حال از آن دیدهام نمیماند. مکعب سیاه، حتا کمی کوچکتر از آنی که تصور میکردم است. گردش انبوه خلق زن و مرد و سیاه و سفید و پیر و جوان. از هر قوم، از هر زبان، از هر نژاد، همه در چرخشاند.
گوشهای بر سنگفرش زیبای صحن، به نماز میایستم؛ به نیابت از حضرت صاحب. گیجتر از آنیام که بفهمم دارم چه میکنم. حال خودم را نمیفهمم. مثل خوابنماها تلوتلو میخورم و طوافکنندگان تنهام میزنند. یکی پس از دیگری. به زور تعادل خودم را نگه میدارم که زمین نخورم. سروصدای لبیکگویان در گوشم موج میزند. چشمهام روی چهرهها میلغزد؛ میدود. در همان حال خودم را میرسانم پشت سنگ قرمزی که به زاویهی حجرالاسود منتهی میشود. و طواف میآغازم:
الله اکبر!
یادداشت های سفر حج ـ شهریور ۸۳ ـ ۲۳
پاسي از شب گذشته است كه ميرسيم به «شجره». الحق چه مسجد باشكوه و زيباييست! ساك احرامم را برميدارم و با سيدعلي و محسن پا ميگذاريم به آن راهروي طول و دراز كه ميرسد به اتاقكها. ميروم داخل يكي از آن اتاقكها. رخت از تن ميكَنم. حولههاي سفيد را از ساك بيرون ميآورم. يكي را به كمر ميبندم و آنديگري را بر دوش گره ميزنم. چه احساس غريبيست! زير اين حولههاي سفيد، زير اين تودهي برف، يك تن عريان است. برهنهي برهنه! چنانكه از مادر زادهاي! برف كه بر تن همه نشست، جمع ميشويم در حياط مسجد. چند نخلِ سر به آسمانِ شب كشيدهي استوار در باغچهي مياني حياط اند. ميايستم و مست تماشاشان ميشوم.
«والنخل باسقات! لها طلع نضيد!» (ق: 10)
سبكام. خيلي سبك! انگار كه اسرافيل در صور دميده و ما جماعت رستاخيزشدهگانايم! برخاسته از قبر، با كفنهامان. ميانديشم كاش آنگاه كه زمان خيزش رسد هم چنين شاداب و سرزنده باشم!
پراكنده ميشويم در مسجد. و هر كس گوشهاي ميايستد به خواندن نماز مستحبي و دعا و قرآن. خودمانيم، چه سخت است با اين لباس جديد نمازخواندن! آنقدر حواسم به اين است كه حوله كنار نرود و سنگ به بلور آبرويم نخورد كه اصلاً نميفهمم چه ميگويم در نماز! موقع تشهد، دو سه بار چك ميكنم كه حوله خوب پايم را پوشانده باشد. هولكي سلام ميدهم. سر ميچرخانم ببينم ديگران در چه حالياند. از خودم خجالت ميكشم. بعضي بچهها با يك شور و حالي قامت بستهاند و به دعا مشغولاند كه آدم حظ ميكند. چه برسد به خدا!
چند دقيقهي بعد ندا ميدهند كه: جمع شويد لطفا! همهي سفيدپوشان حلقه ميزنيم. دور حاجينقويان. لحظهي احرامبستن رسيده است. از خودم ميپرسم: آمادهگيش را داري؟ جوابي نميآيد.
همه كه ساكت ميشوند، حاجينقويان ميآغازد. نه به دعا، نه به سخنراني؛ كه به غزلي از خواجه. و چه بهجا!
شاه شمشادقدان، خسرو شيريندهنان
كه به مژگان شكند قلب همه صفشكنان
دوش بگذشت و نظر بر من مسكين انداخت
گفت اي چشم و چراغ همه شيرينسخنان!
تا كي از سيم و زرت كيسه تهي خواهد بود؟
بندهي من شو و بر خور ز همه سيمتنان
صداش، آشكارا، ميلرزد. شانههاي ما هم.
كمتر از ذرهاي نهاي، پست مشو! مهر بورز!
تا به سرچشمهي خورشيد رسي، چرخزنان
ديگر تاب نميآورد. صدا، ميشكند. و ما هم در خود ميشكنيم.
لبيك!
ميگريد و ميگرييم.
اللهم لبيك!
مينالد و ميناليم.
لبيك لا شريك لك لبيك!
زار ميزند و زار ميزنيم.
ان الحمد و النعمه لك و الملك!
به هقهق ميافتد و به هقهق ميافتيم.
لاشريك لك لبيك!
*
آسمان ميغرد.
رعد ميزند.
باران ميگيرد.
و ما مُحرِم ميشويم.
امروز دل و دماغ نوشتن ندارم! هیچ.
امروز روز خداحافظی است! روز وداع.
نگاه که میکنم، میبینم بیاغراق این 6 روز زیباترین و شیرینترین روزهای زندگیام بودند. و حالا ...
انگار که گمشدهای را بعد یک عمر چشمانتظاری یافته باشیاش و هنوز یک دل سیر تماشایش نکرده، آهنگ رفتن کنی.
غروب مدینه را، غروب روز وداع را، تا ندیده باشی، نمیفهمی! نمیتوانی درک کنی! گفتن و شنیدن فایده ندارد!
آخرین نماز را در گوشهای از بهشت میخوانم.
سوار اتوبوس که میشویم، سرم را میگذارم روی بالشتک صندلی جلویی. هنوز راه نیفتادهایم که دیگر تاب از کفم میرود. حساب دیگران و اطراف را هم نمیکنم.
باران گرفته است و چه بارانی!
بعد از چند روز ابری، بعد از چند سال خشکسالی، حالا، حالا که از پشت این پنجرهی غبارگرفته داری واپسین نگاه را به آن گنبد سبز میدوزی، حالا، حالا که دلت میخواهد زمان میایستاد و...
ای ساربان! آهسته ران!
باران گرفته است و چه بارانی!
خداحافظ پدربزرگ!
×
و از مدینه خارج میشویم.
یادداشتهای سفر حج ـ شهریور 83 ـ 22
چهارشنبه 18 شهريور ـ مدينه النبي
امروز هم به لطف خدا براي سحري بيدار ميشويم. غسل زيارت ميكنم و به حرم ميروم. (راستي! عربها هم به حرم، «حرم» ميگويند.) تا بعد از نماز صبح ميمانم و نزديكهاي طلوع، براي تجديد خواب به هتل برميگردم. پيش از ظهر، دوباره به حرم ميروم و نماز ظهر را ميخوانم و به تلاوت قرآن مينشينم. نرمنرمك بوي وداع ميآيد. و چه دلگير است! يكي از بركات فراوان اين سفر براي من، يافتن گمشدهاي بود كه هميشه خلأ دوستيش را حس ميكردم و اين روزها، چند صباحي ميهمانش بودم. هيچوقت تا به حال نفهميده بودم كه اينقدر رسولالله را دوست دارم! با اينكه از وقتي به مدينه آمدهام فقط يكبار (همان بار اول) به زيارتش رفتهام، اما ساعات بسياري را به عنوان بهترين ساعات عمرم در حرمش «زندهگي» كردهام. اين روزها حس محبت فراوان و زايدالوصفي را در خودم احساس ميكنم كه تا به حال تجربهش نكرده بودم. حس پسري بازيگوش در آغوش پدربزرگ مهربانش! زيرلب زمزمه ميكنم و چشمانم باراني ميشود:
چه خوش صيد دلم كردي! بنازم چشم مستت را!
كه كس مرغان وحشي را ازين خوشتر نميگيرد
بين خودمان باشد؛ ولي اينقدر كه من در حرم حضرت رسول شادم و به قول معروف «حال» دارم، در بقيع ندارم! نميدانم چرا. شايد چون در بقيع آنقدر مصيبت صريح و بيپرده است كه ميزند توي صورتت و بهت و حيرت نميگذارد خودت باشي و بفهمي كجايي و كيستي. اما در حرم حضرت رسول، آدم مسلمانبودن را لمس ميكند. ميان اينهمه مسلم، كه در عين تنوع نژاد و رنگ و فكر و مذهب، همه يك كتاب ميخوانند و مؤمن به يك خدايند و به يك قبله نماز ميگزارند و امت يك رسولاند.
يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثي و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا إن اكرمكم عند الله اتقاكم ان الله عليم خبير (حجرات/19)
جلسهي مناسك عصر، اينبار عملي است؛ آموزش طواف و سعي و احرام و ...
بعد نماز عصر يك زيارت فوري و كوتاه به بقيع ميروم. فايدهاي ندارد! قفل هنوز برجاست. چرا؟ كاش ميدانستم!
یادداشتهای سفر حج ـ شهریور ۱۳۸۳ ـ ۲۰
صفای عجیبی دارد همآن مسجد مخروبه. دیوارهای آجری آن با انواع پارچهها و نوشتهها و تابلوهایی مزین شده که گرچه ساده و ارزان قیمت اند اما نمونهی مشابهشان را در دیگر مساجد مدینه نمیتوانی بیابی: «ولایة علی بن ابیطالب حصنی فمن دخل حصنی أمن من عذابی»، «یا قائم آلمحمد»، «یاعلیجان! مقتدای من تویی» و... دو مفاتیحی که از فرودگاه مهرآباد با هزار هول و ولا خریده بودم را همراه آوردهام. آخر شنیده بودم که شیعیان اینجا از جهت دسترسی به مفاتیح در مضیقه اند. با چند جوان عرب همسن و سال خودمان ـ که بعد میفهمم بحرینی اند ـ سلام علیک میکنم و خیلی زود پسرخاله میشویم. هماین پسرخالهگی سبب میشود قرعه به نام آنها بیفتد و مفاتیحها را بهشان اهدا کنم. خیلی خوشحال میشوند و دعایم میکنند و التماس دعا ميگويند، خصوصاً «لزیارة سیدنا علی بن موسی الرضا». کمی دیگر با هم گپ میزنیم و بعد هم عکس یادگاری و خداحافظی. مقداری هم پول همراه آوردهام که آرام میگذارمشان کف دست امامجماعت مسجد، که شیخ پیری است: «صدقة لشیع هنا!». (ریا نشود البته، ولی خب چه میشود کرد؟ ما اینیم دیگه!) از قضا اکیپی از صداوسیما هم آنجا هستند. گویا مشغول ساخت برنامهی مستندی هستند. کارگردانشان هم هماین آقای حسینی مجری تپل و عینکی شبکه 3 است. مجری برنامه میکروفن به دست میآید و عدل زوم میکند روي من و پیله میشود که بیا جلو دوربین. چارهای نیست. خیلی اصرار میکند آخر! میخواهد که شاد باشم و راحت! که هستم. دوربین را روشن میکند و چند سئوال میپرسد. از قبیل هماین کلیشههای تلویزیونی که مثلاً اینجا کجاست و چه احساسی داری و این خزعبلات. جوابهایی میدهم که خوشش بیاید! آخرش هم یک بیت شعر میخوانم که «ما بدین در نه پی حشمت ...
از مسجد بیرون میآییم. نخلستان بزرگ و تاریکی مسجد را دربر گرفته که گویا یادگار حضرت امیر(ع) است و وقف آن حضرت. مشرب امابراهيم هم آنجاست. دلم ميخواهد كمي در تاريكي نخلستان، تنها قدم بزنم. اما هم دير شده و هم افطار نكردهايم هنوز. كمي قدم ميزنيم تا سر خيابان و آنجا منتظر تاكسي ميمانيم. ناگاه يك تويوتاي شيك همآنجا وسط خيابان برايمان ترمز ميكند. سوار ميشويم. راننده جوانكي است همسن و سال ما. توي دلم ميگويم: «تو رو خدا ببين! اين الفبچه بايد همچين متاعي زير پاش باشه، اونوقت ما اينطور آس و پاس! مرامتو شكر خدا!» صداي بوق اعتراض و داد و هوار ماشينهايي كه پشت سرمان توي ترافيكِ ايجادشده ايستادهاند به هوا ميرود. خدايي هم حق دارد! جوانك، عدل وسط خيابان ترمز كشيد. هماين هم آخر كار دستش داد. هنوز كار به دندهي 2 نرسيده، از پشتِ سر، سروكلهي يك الگانس 110 (البته از نوع سعوديش) پيدا شد. پسرك به اخطار شرطهها كنار زد و پياده شد و پكر و عصباني با يك برگ جريمه در دست برگشت. چند خيابان بعد نزديك حرم پياده ميشويم. اين يكي هم «واحد خميني» قبول نميكند. (به گمانم همهي شوفرهاي مدينه ضدانقلاباند!) وقت نماز عشا شده و هيچ صرافي هم باز نيست. وطن خودمان هم نيست كه جَلد بپريم سوپر سرِ خيابان كه: «داداش! بيزحمت اين هزاري رو خوردش كن!» آن شوفر قبلي هم كه ته جيبهامان را پاك از هرچه ريال سعودي بود جارو كرده بود. جوانك حال و روز زار ما را كه ميبيند بيخيالِ كرايه ميشود. بيچاره! هم چوب را ميخورد هم پياز را. كرايه كه گيرش نيامد هيچ، جريمه هم شد. جميعاً دلمان برايش كباب ميشود و هركدام به نوبهي خود دعاش ميكنيم. به هتل ميرويم و يكراست به ميزهاي شام حمله ميبريم.
یادداشتهای سفر حج ـ شهریور 1383 ـ 19
با بر و بچ قرار گذاشته بوديم نماز مغرب را برويم نخاوله؛ محلهي شيعيان مدينه. اذان مغرب را گفتهاند و نماز جماعت مسجدالنبي آغاز شده است كه راه ميافتيم! آخر افق ما با برادران اهلسنت آنقدر فرق دارد كه بتوانيم خودمان را برسانيم. ولي در اينجا ـ بهخلاف امالقراي مسلمين، ايران ـ ماشين گيرآوردن هنگام نماز، مانند خيلي كارهاي ديگر، كارِ حضرت فيل است. دو سه تايي تاكسي رهگذرِ بينماز هم كه جلوي پايمان ترمز ميكنند، تا مقصد را ميفهمند پدال گاز را چنان فشار ميدهند كه انگار مسابقات رالي است! به زحمت بالاخره يكي پيدا ميشود كه ببردمان به عشر ريال؛ 2500 چوق خودمان. سوار ميشويم؛ پنج نفري؛ من و محسن و سيدعلي و عليرضا و دوستش. آدرس درست و حسابي هم كه نداريم. فقط ميدانيم بايد برويم «شارع علي بن ابيطالب»، روبهروي «مستشفي الزهرا». هماين. موقع پيادهشدن هم يك عالم وقتمان به اين ميگذرد كه با پولخردههاي ته جيبمان عشر ريال جور كنيم. آخر پيرمرد راننده «واحد خميني» را به رسميت نميشناسد. (حيف كه عجله داشتيم. وگرنه حسابش را كف دستش ميگذاشتم. مردك ضدانقلاب!) دقايقي هم به كوچهگردي ميگذرد. سرگردانايم. نميدانيم مسجد شيعيان كجاست و كسي هم از مغازهدارها و عابران بلد نيست مثل آدم آدرس بدهد. هركدام يك طرف را نشان ميدهند. سيدعلي كفري شده. ميگويد «انگار به اين عربا لاادريگفتن ياد ندادن!» بالاخره به مسجد ميرسيم. مسجد كه چه عرض كنم؛ يك ساختمان نيمهساز، كوچك، و نه چندان تميز و زيبا. كيپ تا كيپ جمعيت ايستادهاند به نماز. جالب آنكه خيليشان ايرانيها و از جمله از بچههاي كاروان خودماناند! به نماز عشا رسيدهايم و يعني ميتوان دوتا نماز را يكي كرد. كسي دارد اذان ميگويد؛ «اشهد ان عليا ولي الله». اين چند روز همنوايي كردن با اهلسنت در نمازخواندن، انگار بعضي عادات قبلي خودمان را هم از يادمان برده. اين است كه بعد از برخاستن از ركوع بيش از حد معمول براي رفتن به سجده درنگ ميكنيم، يا ناباورانه قنوت ميگيريم. سلامِ نماز را كه ميدهند، به بغلدستيام كه جواني هموطن است ميگويم «آخيش! داشت نمازخوندن خودمون يادمون ميرفت!» ميخندد: «آره والا». عوامبودن هم واسهي خودش عالمي دارد. به سجده ميروم و بعد چنان آن مُهر سياهشده را محكم ماچ ميكنم كه خيس ميشود!
يادداشتهاي سفر حج ـ شهريور 1383 ـ 18
سهشنبه 17 شهريور 1383 ـ مدينهي منوره
سحر براي خوردن سحري بيدار ميشوم. محسن صدايم ميزند. بعد از سحري عازم مسجد النبي ميشويم. اذان نماز شب را گفتهاند. ميمانيم و نماز صبح را به جماعت ميخوانيم و بعد هم «صلاة علي الطفلين يرحمكما الله». بعد هم بدون فوت وقت گِرد ميكنيم طرف هتل و تخت و خواب! تا دمدمهاي ظهر سخت به فريضهي عبادت مشغوليم. لاينقطع! (خودمانيم ها! چهقدر خوب است كه خواب روزهدار عبادت محسوب ميشود!)
امروز خيلي بيحال و پنچرم. هم جسمي و هم روحي. اولي را شايد بتوان گردن هواي گرم و شرجي انداخت، اما دومي ... حكم تف سربالا را دارد! بگذريم. حتا حال زيارت هم ندارم.
بعد از نماز ظهر هماينطور كِلشكِلش و بيخيال در حال برگشتن به هتل ام كه دختر جواني با چادر عربي پوشيهدار از پشت سر آرامآرام به طرفم ميآيد. يحتمل از هماين گداهاي سمج و پيلهي اطراف حرم است. قدم تند ميكنم كه از دستش فرار كنم كه يكهو صدايي آرام و آميخته با درجهي بالايي از شرم ترمزم را ميكشد: «أنا شيعه». برميگردم. صدايش جوري است كه تمام احتمالات مانند اينكه «اين ترفندشه» يا «دروغ ميگه» را باطل ميكند. نميدانم چرا، ولي اعتماد ميكنم. دختر چند قدمي عقب ايستاده و سر به زير انداخته. نزديكش ميروم و آرام اسكناسي در دستش ميگذارم و سريع دور ميشوم. چيزي نميگويد و همچنان برجا ميايستد. گدايان ديگر كه اغلب پاكستانياند و شاهد اين ماجرا بودهاند قدم تند ميكنند و به هوس سرزدن اقدامي مشابه از سوي من به طرفم هجوم ميآورند. ولي خب، هيچكدام حرفي نميزنند كه ترمز آدم كشيده شود!
بيش از حد كسلم. به سيدعلي زنگ ميزنم كه بيايد اتاق تا برويم بيرون، بلكه با خريدكردن حال و هوايم عوض شود. بعد از نماز عصر ميزنيم بيرون. چند مغازهاي را كه پشت سر ميگذاريم تازه يادمان ميافتد كه پول نياوردهايم و فلوس لاموجود. برميگرديم هتل پول برداريم كه ماندگار ميشويم. ميرويم به جلسهي ساعت 5 مناسك كاروان. از قضا حاجينقويان دارد دربارهي اينكه چرا بعضيها حال زيارت ندارند حرف ميزند. از اين ميگويد كه هماين اينجابودن خودش حال است و حكايت «زير هر يا رب تو لبيكهاست». درعينحال اين را هم فراموش نميكند كه بگويد: «اينجا تشك كشتي است. چيزي اضافه نميكنند به آدم. هرچه داشته باشي بايد به ميدان بياوري. اگر كم است، كم داشتهاي. اينجا آينه است كه خودت را بشناسي. فارغ از بعضي حالات عرفاني و معنوي كاذب كه شايد ديگر جاها بهت دست ميداد و فكر ميكردي كسي هستي! اينجا خودت را نشانت ميدهند. آنچه هستي را.» صدايش مثل زنگ در گوشم صدا ميكند. راست ميگويد. متأسفانه راست ميگويد. ولي ... سرم را مياندازم پايين و آرام زمزمه ميكنم: «ما بدين در نه پي حشمت و جاه آمدهايم/ از بد حادثه اينجا به پناه آمدهايم. ما دعوت شدهايم. خودمان نيامدهايم كه. با مهمان جور ديگر برخوردكن يا رسول الله! يا رحمة للعالمين! ...» بر موكت سبز زيرپايم نمنم باران ميزند. و حاجسعيد دارد روضهي امامسجاد را ميخواند.
یادداشتهای سفر حج ـ شهریور ۱۳۸۳ ـ ۱۷
با صداي زنگ تلفن بيدار ميشوم. چهقدر خوابيدهام؟ هنوز منگام. گوشي را برميدارم. محسن است. ميخواهد ببيند اتاق هستم كه بيايد يا نه. با سيدعلي ميآيد و با هم راهي مسجد ميشويم براي نماز. در كريدور دكتر احمدي گيرمان مياندازد و با بهبه و چهچه به استقبالمان ميآيد. غلط نكنم ميخواهد دربارهي اتاق گير بدهد. بعله حدسام درست است. آخرش اين زوج جوان كار خودشان را كردند! از ديروز گير سهپیچ دادهاند كه بياييد اتاقمان را با هم عوض كنيم. چون اتاق بزرگ و دلباز ما سرويس حمام و دستشويي دارد و اتاق كوچك و زيرشيروانيگونهي آنها، نه. حالا دكتر آمده است كه ok ما را بگيرد. ميگويد: «به هرحال اين سفر جاي همين گذشتهاس. من بارها ديدهام كسايي كه اهل اين كارا هستن بارها و بارها باز هم مشرف شدهان، اما ديگران نه.» خلاصه اينقدر روضه ميخواند كه بمباران ميشويم و كم مانده اشكمان دربيايد! حسابي از اينكه نميخواستيم اتاق را عوض كنيم خجل و شرمنده ميشويم. خیالی نیست. گاهی وقتها باید پطرس فداکار شد. قربه الی الله! (البته به شرطی که فردا خدا مشاهدات دکتر احمدی رو منکر نشه!) قبول میکنیم. قرار ميشود بعد از نماز اثاثكشي كنيم.
*
بعد نماز برميگردم اتاق و در حد بضاعت مزجاة يخچال اتاق افطار ميكنيم: شير، مربا، پنير و آجيل! تلويزيون را روشن ميكنم. بيهدف كانالها را عوض ميكنم. بدمصب انگار نه انگار آمدهايم خارج و داريم ماهواره نگاه ميكنيم! دريغ از يك دينگ دانگ خشك و خالي! هر كانالي ميگذارم يا نماز نشان ميدهد يا يك آخوند مدل سعودي دارد فك ميزند. بابا هزار رحمت به صداوسيماي خودمان! ناگهان در آن تاريكي نقطهي اميدي پيدا ميشود. «شبكهي جامجم» واقعاً در آنجا حكم لنگه كفش در بيابان را دارد. برنامهاي است دربارهي پائولو كوئليو و كتاب «كيمياگر»اش. مصاحبه ميكند با مترجمين آثار كوئليو در ايران يعني آرش حجازي و دلآرا قهرمان. بعد هم قصهگوي سابق ظهر جمعه و مرد هميشه منتقد يعني رضا رهگذر مينشيند و طبق عادت هميشهگياش پتهي كوئليوي بختبرگشته را ميريزد روي آب! (غلط نكنم «نيمه پنهان»هاي كيهان رو هم همين حاجرضا مينويسه!) آرامارام وقت نماز شده. جعبه جادو را خاموش ميكنم و به مسجد ميروم.
یادداشتهای سفر حج ـ شهریور ۱۳۸۳ ـ ۱۶
بعد از نماز رهسپار بقيع ميشوم. البته خسته از نبردي سهمگين و فقط به قصد گشتزني. كمي ميگردم و قبر حضرت امالبنين را مييابم. جلوتر كه ميروم يك سعودي چفيه قرمز را ميبينم كه بالاي تكهسنگي كنار قبور دختران پيامبر ايستاده و براي جمعيتي ده بيست نفره خطابه ميكند. جماعت چنانچه از لباسهاشان پيداست زوار پاكستاني اند. بهشان ميخورد كه شيعه باشند. فضوليام گل ميكند و نزديك ميروم. شيخك دارد به زبان اردو افاضه ميكند و گويا موضوع سخنرانياش در باب انحرافات شيعيان و حرمت زيارت قبور و اين قبيل چرنديات است. بيچاره پاكستانيها هم كه سروضعشان زار ميزند از مخ دهات آمدهاند، دارند با چه ولعي به خزعبلات او گوش ميدهند و عين بز اخفش سر تكان ميدهند. شيخك هم كاملاً فاتحانه و مسلط حرف ميزند و فقط ميشود كلمات «علي»، «شيعه» و «بدعت» را كه مرتب تكرار ميشوند از حرفهاش فهميد. يك لحظه دلام گرفت. از بيعرضهگي خودمان و غربت اهلبيت. از آن جمع فاصله ميگيرم. چند قدم كه دور ميشوم ميرسم كنار آن طناب زردرنگ مانع راه قبور ائمه. ميايستم و بياختيار زل ميزنم به تكهسنگهاي قبور امامباقر(ع) و امامصادق(ع). حرفي از اعماق دلام ميجوشد و بالا ميآيد و بر زبانام جاري ميشود: آقا! ميخوام نوكر مكتبتان باشم. تا آخر عمر. اجازه ميفرماييد؟
سرم را پايين مياندازم. اشكها بر خاك بقيع ميچكند و چاله ميكنند.
*
خسته هم از گرما و هم تشنهگي و گرسنهگي ناشي از روزه به هتل برميگردم. به جاي جلسهي ساعت پنج احكام و مناسك، قرار است امروز يك نماينده از بعثهي رهبري بيايد و براي كاروانهاي مقيم هتلمان سخنراني كند. از پلهها كه به سمت سالن اجتماعات بالا ميروم صداي سخنران به گوشام آشناست. چهرهاش پشت ستون است و ديده نميشود. از محسن كه با هنديكماش در حال فيلمبرداري است و حالا روي صورت بندهخدا دكتر احمدي ـ رييس كاروان ـ زوم كرده، آرام ميپرسم: كيه؟ ميگويد: [...] ديگه! پيش خودم ميگويم همين يكي را كم داشتيم. از آن قماش آخوندايي است كه هيچ از ريخت و قيافهشان خوشام نميآيد! بهانهي خوبي پيدا ميشود كه جلسه را دودر كنم و برم اتاق، لالا. روي تخت ولو ميشوم و به خواب ميروم.
یادداشتهای سفر حج ـ شهریور 1383 ـ 15
اقامه را که میگویند در اسکورت شرطهی چاقالوی سابقالذکر امامجماعت سلانه سلانه از راه میرسد و به محراب میرود. شبیه هماین آیتاللههای خودمان است. منتها به جای عمامه یک دشداشهی سفید بلند بر سر دارد و عبای کرمرنگ و نازکاش هم با نوارهای طلایی دوردوزی شده. ریش بلندی دارد و به سنت اعراب، شکمِ ورقلنبیدهای. قبل از آنکه تکبیر بگوید میایستد و نگاهی از جنس فقیه اندر سفیه به سرتاپای من میاندازد. احتمالا در دلاش میگوید «این پسرهی یالقوز دیگه امروز سروکلهاش از کجا پیدا شد؟! یه امروز ما صدقه ننداختیما! شیطونه میگه یه اردنگ بزنم اونجاش، پرتاش کنم بره صف آخر!» راستاش کمی میترسم که نکند به سرش بزند و حرفهای در دلاش را به زبان بیاورد و تمام نقشهام نقش بر آب شود. سرم را پایین میاندازم که یعنی دارم برای نماز آماده میشوم. او هم قامت میبندد. حالا درست من پشت سر او قرار گرفتهام. در صفی که جز آن دو شرطهی محافظ همه شیوخ دشداشهپوشاند و تنها منام که یک پیراهن کتان و یک شلوار اسپرت خاکیرنگ بر تن دارم! خودم که فکرش را میکنم میبینم خداییاش خیلی ضایع است! انگار که یک کلاغ سیاه روی پارچهی سفیدی رژه برود! زار میزند. همه همزمان الله اکبر میگویند و دستهاست که بر شکم میرود، جز من که مخلصاً از سرِ ریاکاری و شیطنت جوری دستهایم را کنار پاهایم آویزان کردهام که شرطهی کناری و شیخ عبدالله نمیدانم چه از سر حرص توی دلشان هرچه فحش بلد باشند نثارم کنند!
در محراب مسجدالنبی آنگونه که حین نماز کشف کردم (بنازم به این حضور قلب!) سه ردیف میکروفن وجود دارد: 6 تا در بالا برای پخش صدای امامجماعت حین ایستادن، 6تا در وسط برا ی هنگام رکوع و یکی هم نزدیک زمین برای هنگام سجده. جمعا 13میکروفن! خلاصه در همه حال جماعت مأموم صدای امام جماعت را میشنوند. لاکردار عجب صوت قشنگی هم دارد! آدم را حسابی کیفور میکند. یک کشف دیگر هم کردم: امامجماعتهای اهل سنت هم در آغاز حمد و سورهی نماز بسم الله میگویند. (آخه حاجی نقویان گفته بود نمیگویند). منتها آرام و جوری که حتا آن 13 میکروفن هم نمیشنوند و البته بنده با هماین دو چشم و دو گوش خودم دیدم و شنیدم. کشف دیگر اینکه حاجی امامجماعته بعد نماز نشسته بود و تسبیحات میگفت. طفلک مثل پیرمردهای خودمان با انگشت، و نه با تسبیح. کشفهای مهم دیگری هم البته کردم که حال نوشتنشان را ندارم!
بالاخره نماز کذایی به پایان رسید و پیروزمندانه سلام دادم. راستاش خودم هم باورم نمیشد که عملیات با موفقیت کامل انجام شده باشد. عملیاتی که جرقهاش پریروز در ذهنام خورد؛ وقتی روایتی را که پشت جزوهی راهنمای کاروان نوشته شده بود برای چندمینبار با تعجب میخواندم:
«قال الصادق(ع): هر کدام از شما (شیعیان) که در صف اول پشت سر یکی از آنها (اهل سنت) نماز بخواند گویی پشت سر رسول الله نماز خوانده است.»
یادداشتهای سفر حج - شهریور ۱۳۸۳ - ۱۴
حالا دیگر نوبت من است که دست به عملیات بزنم. آن هم با استفاده از یک کلک رشتیِ باحال و بومی! و نیز بهرهي صحیح از شوتبودن جوانک مأمور و چند ثانیه غفلت شرطهي ریشو. نقشهي عملیات بدینگونه است: حین خواندن قرآن باید ناگهان آن را ببندم و جوری وانمود کنم که طرف فکر کند به آیهي سجدهداری رسیدهام و باید فوراً سجده کنم. برای این کار هم طبیعتاً باید رو بگردانم و تا به طرف قبله باشم و طبعاً در آن یک ذره جا نمیشود دوربرگردان زد! پس لاجرم باید جوانک کمی مهربانتر بنشیند تا جای سجدهکردن من در مجاورتاش باز شود. و بدین ترتیب من در صف اول نماز و درست پشت سر امامجماعت قرار خواهم گرفت. نقشهام حرف ندارد! باید زودتر به انجاماش برسانم. با تکاندادن دست و درآوردن چند صدای نامفهوم (به عنوان محاورهی عربی!) به جوانک میفهمانم که باید سجده کنم. زبانبسته جوری باعجله خودش را جمع و جور میکند که انگار چه خبر شده! من هم در طرفةالعینی میچپم کنارش و سر به سجده میبرم. آنهم چه سجدهای! به عمرم چنین سجدهای کماً و کیفاً نکردهام و نخواهم کرد! آنقدر طولاش میدهم که دیگر خطر رفع شود! وقتی مطمئن میشوم که وقت اذان رسیده سر از سجده برمیدارم. حالا نوبت آن پسرک عوضی سابقالذکر است. داد و هوارش دوباره بلند میشود که: «بلندشو! جای بابایم است!» دیگر کفرم را درآورده. دلام میخواهد چهارتا فحش آبکشیده و نکشیدهي عربی بارش کنم! مثلاً تو این مایهها که: «فی روح ابیک!» یا موارد مشابه دیگر! اما با بزرگواری خودم را به کری میزنم و یابو آب میدهم. پسرک ولی ولکنِ معامله نیست. صدایش را بالاتر میبرد. حالا دیگر رسماً دارد داد میزند. در همين حين معجزهای رخ میدهد و شرطهي ریشو ـ که احتمالاً تحتتأثیر بزرگمنشی و مظلومیت من واقع شده و متحول شده است! ـ در اصلاح موضعی عجیب سر پسرک هوار میکشد که: «این جوان (یعنی بندهی حقیر) زودتر از تو آمده!»! البته نفهمیدم «بتمرگ سر جایت» هم گفت یا نه. من اگر بودم که حتماً میگفتم. پسرک رسماً نشان میدهد که دندهاش (و بلکه بعضي جاهای دیگرش هم) میخارد! چیزی میگوید که نمیفهمم. شرطه میپرسد: پدرت کیست؟ و او پاسخ میدهد شیخ عبداللهِ نمیدانم چه. خلاصه کلکل آن دو ادامه مییابد و من هم مشغول قرآنخواندن مصلحتی ام. و البته گوش و هوش و حواسام پیش آنهاست. بالاخره دعوا با ورود شیخ عبداللهِ نمیدانم چه به صحنه خاتمه مییابد. ماشالا هزار ماشالا شکم دارد این هوا! شیخ عربِ درجه یکِ ارجینالی است! چفیهي قرمزی بر سر دارد و عصایی زیبا و قهوه ای در دست. شیخ خرامان خرامان میآید و مثل بچهي آدم سر جایش شانه به شانه من مینشیند. بي هیچ اعتنایی به من. کأن لم یکن شیئا مذکورا! درست مثل یک فیل باوقار که دون شأناش است مگسهای مزاحم دور و برش را بپراند!
یادداشتهای سفر حج ـ شهریور ۱۳۸۳ - ۱۳
حالا درست شانه به شانهي برادر عزيز جناب شرطهي ريشو و اخمويي قرار گرفتهام كه با صد من عسل هم نمي شود خوردش. هر از چندي چشم غرهاي به سويام ميرود. فكر مي كنم بهتر است اين سد بياعتمادي را بشكنم. فلذا ميپرسم: «هل هنا صف الاول الصلاة؟» حين قرآنخواندناش و بيآ»كه زحمت نگاهكردن به سمت من را به خودش بدهد صدا در ميدهد كه: «هوم!» يعني آره. آن اطراف ساعتي نيست. ميپرسم: « متي وقت صلاة عصر؟» اين يكي را ديگر نميشود با هوم گفتن جواب داد. با بيحوصلهگي و كلافهگي جاناش درميآيد كه: «اربعة عشر.» يعني چهار و ده دقيقه. و البته جوري اين دو كلمه را ادا ميكند كه ديگر جرآت نكنم سئوالي بپرسم. به قرآنخواندن مشغول ميشوم. اما زير چشمي حواسام جمع همسايهام است، كه حالا عمليات مذبوحانهاي را احتمالا با هدف خاليكردن صف اول نماز مسجد النبي ـ كه در تيول شيوخ و بزرگان است ـ از لوث حضور يك رافضي (كه حقير باشم!) آغاز كرده. در گام اول يك جوانك چفيه قرمزي را با دست صدا ميزند كه بيايد و آن جلو بنشيند. بعد به اندازهي چهار پنج نفر هم رحل قرآن ميچيند كه يعني جاي كسي است. جوانك چفيه قرمزي اما توجيه نيست كه براي چه وظيفهي خطيري به آن مكان خوانده شده! اين است كه پس از چند دقيقه با بياعتنايي بلند ميشود و ميرود پي كارش و شرطه را كنف ميكند. در همين اثنا يك شرطهي ديگر ميآيد و موقتا پُست همكارش را تحويل ميگيرد. همسايهي جديد به نسبت همكارش چاقتر است، ريش ندارد و در عوض بالاي لباش يكي از آن مدل سبيلهايي كه عراقيهاي فيلمهاي دفاع مقدسي ما دارند خودنمايي ميكند. اخلاقاش هم هزار ماشاءالله بيش از شرطهي قبلي به خليفهي دومشان رفته! بدم نميآيد كمي سر به سرش بگذارم! همآن سئوالهايي كه از هم:ارش پرسيده بودم را از او هم ميپرسم. نه هوم ميگويد و نه زحمت گفتن اربعة عشر به خود ميدهد. فقط با بيحوصلهگي و كمي هم خشم شانه بالا مياندازد كه يعني من نميدان! غلط كرده است پدرسوخته! مگر مي شود نداند صف اول كجاست؟! حالا با اين كارش مرا هم روي دندهي لج انداخته است. ديگر اگر يك اپسيلن هم احتمال داشت كه بي خيال در صف اول نماز خواند بشوم حالا روي كلكل هم كه شده مصمم مي شوم كه تا آخر بايستم! (به عبارت صحيحتر: تا آخر بنشينم!) در اين گير و دار يك جوان ايراني بيخبر از همهجا سر ميرسد و نه ميگذارد و نه برميدارد عدل ميرود طرف محراب مجاور كه در آن نماز بخواند! با خودم ميگويم: بابا! تو ديگه چه دل خجستهاي داري! شرطهي چاقالو سريعاً وارد عمل شده با دست مانع جوان ميشود كه: «ممنوع!» و بعد به عربي جملاتي بلغور ميكند كه خيلي بالاتر از سطح كتاب عربيهاي دبيرستان ماست! هرچه ميگويد را براي جوان هموطن ترجمه ميكنم. شرطه جايي چند صف عقبتر نشان جوان ميدهد كه برود آنجا بنشيند و او هم ميرود. دوباره شرطهي ريشوي قبلي به سر پستاش برميگردد و چيزي در گوش همكارش نجوا ميكند. از تحركات ژئوپليتيكي(!) اطراف شستام خبردار ميشود كه به وقت نماز نزديك شدهايم. پس بايد كاري كرد!
دوشنبه ۱۶ شهریور ـ مدینه النبی
سحر به لطف خدا بیدار شدیم و سحری خوردیم: مربای زردآلو، پنیر، پرتقال و چای! بعد هم رفتم مسجد. نماز صبح را که خواندم یکراست رفتم طرف بقیع. برای دومین زیارت. بیش از حد شلوغ بود و اکثرا ایرانیها بودند. با یک والذاریاتی جمعیت را شکافتم و رفتم جلو. تا دم آن میلههای سادهی پنجرهای سبز. که اینجا هم حکم پنجره فولاد را دارد و هم ضریح! دقایقی به رسم ادب با اماممجتبا(ع) راز و نیاز کردم ـ که امروز متعلق به ایشان است و برادرشان ـ و بیرون آمدم. به هتل که رسیدم محسن هم آمده بود. تلافی سحرخیزی خوابیدیم! و چه خوابی! طرفهای ظهر بیدار شدیم و این یعنی آنکه از برنامهی بازدید از مسجد ردالشمس واماندیم. بیخیال! الحق به خواباش میارزید. قصد میکنم حالا که روزه هستم به مسجدالنبی بروم و تا عصر همآنجا بمانم. به مسجد که میرسم صفهای نماز ظهر بسته شده. بدوبدو خودم را به یکی از صفهای جلو ملحق میکنم. آخر این برادران زحمتکش اهلسنت گویا آنقدر تنبل تشریف دارند که هرجا صدای تکبیره الاحرام را شنیدند فیالحال اللهاکبر گفته دست بر شکم مبارک مینهند. بیخیال اتصال متصال!
بعد از نماز یکی از آن قرآنهای سعودی را برمیدارم و به دنبال جایی برای نشستن میگردم. ناباورانه اندک جایی درست روبهروی مضجع شریف حضرت رسول(ص) پیدا کرده، پیروزمندانه آن را به طرفه العینی تصرف میکنم. آخر این نواحی همیشهی خدا در انحصار شیوخ قرآن به دست چفیه قرمز بر سری است که قبالهي صفهای اول نماز را به نام خود زدهاند. این محل از یک نظر دیگر هم استراتژیک است و آن اینکه درست کنار محراب اصلی مسجد قرار دارد. فلذا اگر کمی طاقت بیاورم و از جایام جنب نخورم میتوانم نماز عصر در صف اول باشم. البته کمی یعنی چیزی در حدود دو ساعت و نیم! ولی خب، با خود میاندیشم که به تجربهاش میارزد. غافل از آنکه این تازه اول ماجراهاست!
اول یک جوانک عرب میآید و هنوز نرسیده شروع میکند به داد و بیداد که آنجا جای ایشان و حضرت والدشان است و «مگر کوری و این سجاده را نمیبینی که اینجا گذاشتهام» و... حوصلهی داد و قالاش را ندارم. اگر ایران بود که حساباش را میگذاشتم کف دستاش! مثلا میگفتم: مردک مگر صف بقالی است که زنبیل گذاشتهای و چهارتا لیچار دیگر هم بارش میکردم. ولی حالا هم از پیامبر خجالت میکشم و هم میترسم اگر ماجرا بیخ پیدا کند نقشهام برای صف اول بودن به هم بخورد. لاجرم کمی جابهجا میشوم و مهربانتر مینشینم. شکر خدا آنقدر جا هست که جوانک خفهخان بگیرد و بلمد و حتا بالشی زیر ماتحت مبارکاش بگذارد! به عنوان حقالسکوت خندهای مصنوعی تحویلاش میدهم با چاشنی «شکرا!» و البته زیرلب ادامه میدهم: پسرک عوضی!
من + خدا ـ یادداشتهای سفر حج شهریور ۱۳۸۳ ـ ۱۱
خودم را به نماز ظهر ميرسانم. در راه برگشت به يك كتابفروشي كه مجاور صحن بزرگ مسجدالنبي قرار دارد ميروم. دنبال يكسري نوار ترتيل با صداي حذيفي هستم. البته 30 كاستياش كه هر جزء در يك كاست است، نه 20 كاستي با مارك ملكفهد. فروشنده، مردي جاافتاده به نظر ميآيد. بهتر از ديگر مغازهدارها كه تا امروز ديدهام فارسي حرف ميزند. به بهانهاي سرِ صحبت را باز ميكند. سرِ ظهر است و احتمالاً به كارگرفتن مخِ يك جوانك ايراني براي مرد عرب بيش از مگسپراني جذابيت دارد! پيداست يك آدم عامي نيست و اهل مطالعه است. از كارم در ايران ميپرسد و اينكه «جامعهشناسي يعني چه؟» و «نسبتاش با اسلام چيست؟» و... تا جايي كه به عقل ناقصام ميرسد با ادبياتي متشكل از واژگان لااقل دو زبان عربي و فارسي پاسخ سئوالات متعددش را ميدهم. سئوال آخرش اين است كه: «نظرت دربارهي حج و اينجا [شهر مدينه] چيه؟» من هم بادي به غبغب انداخته در پاسخ سخنراني غرايي ايراد ميكنم. كمي حرفهاي جامعهشناسانه در مورد حج تحويلاش ميدهم كه تا حدي بوي حرفهاي شريعتي در «حج»اش را دارد. و اينكه چه قدرت عظيمي در حج نهفته است و متأسفانه با برنامهگي اعراب به هدر ميرود. و اينكه اگر مديريت حج دستِ ما شيعيان بود به خاطر روح سلحشوري كه از امامحسين(ع) فراگرفتهايم [فراگرفتهايم؟!] در دنيا با هماين حج انقلاب ميكرديم و چهها كه نميكرديم. اما سعوديها يك دين متحجر و واپسماندهاي دارند كه فرسنگها از مقتضيات زمان و زندهگي مدرن امروز دور است و اين به تفاوت نگاه شيعه و سني و تفرقههاي بينشان برميگردد و چه و چه.
بيخود و بيجهت موتورم حسابي داغ شده است. بندهي خدا چرتاش پاره شده، ساكت و البته با غيظ به من زل زده است و به خطابهام گوش ميدهد. شايد حيران از اينهمه پُررويي! خودم هم باورم نميشود چرا آنقدر زود پسرخاله شدهام و آن حرفها را دارم ميزنم! نهايتاً مرد كتابفروش درحاليكه با تكاندادن بادبزناش سعي ميكند خود را خونسرد و بيتفاوت نسبت به حرفهاي من نشان دهد، يكجوري سر و ته قصه را به هم ميآورد كه: «خوش شديم!» احتمالاً منظورش اين است كه: «بسه ديگه بچهپُررو! تا فَك مَكِتو پياده نكردم زود بزن به چاك! هِررري!» يا يك چيزي تو هماين مايهها. جاي ماندن نيست. فيامان الله ميگويم و ميزنم بيرون. تا برسم به هتل به حرفهاي خودم فكر ميكنم. به اين فكر ميكنم كه خدايياش اگر مديريت مسجد النبي و مسجد الحرام دست ما بود چه ميشد؟ احتمالاً صدجاي مسجد عكس امام و آقا ميچسبانديم، گنبد مسجد هم كه ردخور نداشت، حتماً بايد طلا ميشد. احتمالاً خدام «آستان قدس نبوي»[!] هم با آن ميلههاي پشمالوي رنگووارنگشان نميگذاشتند اين عربها و آفريقاييهاي بيچاره ـ مثل حالا ـ بينالصلاتين ظهر و عصر را در خنكاي كولرهاي مسجد دَمَرو يك دل سير قيلوله بكنند. از اين سر تا آن سر ديوارها هم بيشك ريسهي چراغ سرخ و زرد و آبي و سبز بود كه آويزان ميشد و گُله به گُله هم صداي مداحي و منبر ميآمد. و... آخر سر با خودم گفتم: خودمانيم ها! همآن بهتر كه اين برادران سعودي زحمت ما را كم كردهاند! جزاهم الله خيرا!
*
بعد از نهار آنقدر خستهام كه يك خواب حسابي ميكنم. به نماز عصر نميرسم و شكسته در هتل ميخوانم. در عوض بعد از جلسهي مناسك براي نماز مغرب به مسجد ميروم و تا نماز عشا آنجا ميمانم به قرآنخواندن. تا جزء 14 رسيدهام و اگر با هماين سرعت پيش بروم انشاءالله در جوار حضرت رسول يك ختم كامل خواهم كرد. تازه، ريا نشود ميخواهم فردا و دو روز بعدش را اگر خدا قسمت كند روزه بگيرم. مستحب است سه روز از اقامت در مدينه روزه گرفته شود. دلام ميخواهد يك روز تمام ـ شايد فردا ـ در مسجد النبي معتكف شوم و بيرون نيايم.
راستي ظهر يك عرقچين بافتني سفيد هم از يك دستفروش خريدم به تنها يك ريال! نميخواهم در دام بازار مدينه بيفتم. كه گويا خيلي فريبنده و جذاب است و ... ميترسم! خيلي!
روزها ميگذرند و من هنوز معطلام. معطل چه؟ نميدانم. شايد يك معجزه!
نبايد اين روزها هماينطوري سپري شوند. كاري بايد كرد.
يا رسول الله مددي!
من +خدا ـ یادداشت های سفر حج شهریور 1383 ـ 10
يكشنبه 15 شهريور 1383 ـ مدينه النبي
روزها پشت سرِ هم ميگذرند و من هنوز معطلام. هنوز وارد ضيافت نشدهام. چرا؟ نميدانم. يا بهتر است خودم را به ندانستن بزنم. ديشب خسته بودم، زود خوابيدم. در عوض نيمهشب رفتم مسجدالنبي و تا نماز صبح ماندم. سر راه برگشت سه سجاده و يك دشداشهي سفيد و يك شلوار نخي خريدم. شلوار البته كوتاه از كار در آمد و يارو هم رفته بود. غسلي كردم و بعدِ صبحانه اتوبوسها راه افتادند به زيارت دوره.
اول رفتيم كوه احد و محل جنگ احد و مزار شهداي آن جنگ از جمله حضرت حمزه و مصعب بن عمير. بالاي تپهاي كه با سهلانگاري عدهاي از سپاه اسلام موجب شكست مسلمين شده بود ايستاديم به زيارت خواندن. (فكر ميكردم بزرگتر از اين باشد! لااقل در فيلم محمد رسول الله كه بزرگتر بود!) حاجسعيد هم روضهي حضرت حمزه را پشت بلندگوي دستي برايمان خواند! يك روضهي جديد.
از آنجا به مسجد ذوقبلتين رفتيم. مسجد باصفايي است. با آن نخلهاي در حياطاش. چند ركعت نماز نيابتي خواندم و نيز كمي قرآن. بعد به محل جنگ احزاب و خندق رفتيم و مساجد آنجا: مسجد فتح، مسجد خندق، مسجد علي، مسجد زهرا و مسجد سلمان. مسجد ابوبكر و مسجد عمر را گويا خراب كردهاند. آن چند مسجد سالممانده هم بيشتر اتاقكهايي خاكآلود اند تا مسجد. بسكه مسجد بزرگ و شيك ديدهايم ذايقهمان عوض شده! با يك والذارياتي در مسجد سلمان دو ركعت نماز خواندم. تمام لباسهام خاكي شد!
از آنجا عازم مسجد قبا شديم. مسجدي بزرگ و الحق زيبا در ميان نخلستانهايي باشكوه. بر كنگره و داخل چشمهسقفهاي مسجد قبا هم مانند حياط چتري مسجدالنبي در دايرههايي اسامي صحابه را نوشتهاند. اول خلفاي سهگانه و بعد حضرت امير(ع) و حسنين(ع) و ديگر صحابه. و البته نه همهشان. مثلاً هرچه گشتم نام سلمان و ابوذر را نيافتم، يا حتا نام ائمه را. اما در عوض نام برخي مانند خالد بن وليد ـ اگر اشتباه نكنم ـ دو سه بار تكرار شده بود!
مسجد قبا جايگاه معنوي بالايي دارد. تا آنجا كه يك ركعت نماز در آن ثواب يك حج عمره دارد. به نيابت بسياري از آشنايان نماز گزاردم. نماز جماعت ظهر و عصر هم بر روي قسمت غيرمفروش و سنگ مرمرين مسجد برگزار شد. بعد از چند روز بيمُهر نمازخواندن خيلي چسبيد وقتي پيشاني بر آن سنگهاي سفيد و خنك ميگذاشتي!
البته از بعضي رفتارهاي برخي همسفران هيچ خوشام نميآيد. نمي دانم اسماش را چه بايد گذاشت. مثلا فحاشي به خليفهي دوم، يا لعنكردن خلفا در مسجد فتح با صداي بلند، آنهم با چه ذوقي! يا جابهجا دستمال كاغذي درآوردن و به جاي مهر استفاده كردن و كارهايي از اين دست كه فقط از يكسري ايراني كجسليقه و مايلم بگويم نادان برميآيد. واقعاً هم خيلي بايد ذايقهي منحطي باشد آنكه مثلا كنار مضجع شريف نبوي ايستاده و بهجاي ديدن آنهمه زيبايي به گوشهي ديگر مينگرد و قبر فلان كس را هدف فحش و ناسزا قرار ميدهد! اين خُلق را خُلق مگسي بايد ناميد. بيچاره مسلمانهاي ديگر بلاد و خصوصاً اهلسنت. راستي چه حالي ميشوند وقتي از زبان ما شيعيان ايراني مدعي وحدت جهان اسلام ناسزا به شخصيتهاي مورداحترامشان ميشنوند؟! من كه واقعاً گاهي خجالت ميكشم. ياد آن حديث عجيب و زيباي امامصادق(ع) افتادم كه پشت جزوهي راهنماي كاروان نوشته بود با اين مضمون: «هر كدام شما (شيعيان) با آنها (اهلسنت) در صف اول نماز بگذارد، گويي پشت سر رسولالله نماز گزارده است.» شما را به خدا اين سخن و ديدگاه پيشواي ششام شيعيان است و آنهم عمل و منش ما مدعيان پيروي ايشان!
من +خدا ـ یادداشت های سفر حج شهریور 1383 ـ 9
از آنجا ميرويم و در بازار ديگري به طور اتفاقي به تور يك فروشندهي افغاني چاق و چله و شيك و پيك ميافتيم. فارسي را به خوبي حرف ميزند و تا مرا ميبيند بلافاصله از ايران ميپرسد. از دزديهاي شهرها، از آلودهگي هوا و از چيزهاي ديگر. آدم خوشخندهاي است. هر يك كلمه كه حرف ميزند بعدش پِري ميزند زير خنده! حين صحبت يكهو صدايش را پايين ميآورد و سرش را نزديك گوشام ميكند كه: «راستي! خبر جديد را شنيدهاي؟ داغِ داغ!» نهي من را كه ميشنود ادامه ميدهد: «آقاي خاتمي با بوش در جلسهاي نشسته و گفته كه شما مثل عراق به ما حمله نكنيد. ما خودمان ايران را دودستي تحويلتان ميدهيم.»[!] تحليلهايش از اوضاع ايران در عين آبكيبودن ولي خيلي جالب است. خصوصا براي ما كه چشموگوشهامان مثبتاند و جز سيماي لاريجاني و صداي ضرغامي، صداوسيماي ديگري را به خود راه ندادهاند! اطلاعاتي دارد و تحليلهايي ميكند كه در عين آميخته به چاخان و دروغ بودن، اما از يك كلاهفروش ساده كه «هشتسال در ايران عملهگي كرده و چاه كنده» بعيد به نظر ميرسد. تازه فكاش گرم شده و رفته بالاي منبر، اساسي! (علي و محسن كه در مغازهي روبرويي هستند را هم صدا ميكنم كه بيايند.) ميگويد: «خميني فقط يكي بود. رفت. ديگر تمام. خاتمي مثل كرزاي است. اينها مغزهاشان در آمريكا پيچ و مهره شده. اينها از ما نيستند.» قهقهاي ميزند و ادامه ميدهد: «نام خوبي هم دارد: خاتمي. يعني كسي كه براي تمامكردن آمده. جمهوري اسلامي با خاتمي ديگر تمام شد! خلاص!» من دستام را روي ويترين مغازه ستون سرم كردهام و به او زل زدهام. گرم شنيدن. ميخواهم بيشتر از او بشنوم. اما محسن هنوز آمده و نيامده غيرتي ميشود و حسابي با افغاني كلاهفروش كل انداخته و درست مثل آدمهايي كه بعد از نمازجمعه دوربين تلويزيون سراغشان ميرود ميگويد: «نه! اينطور نيست. ايران پر است از جواناني مثل ما كه اگر سيدعلي خامنهاي بگويد آمريكا را با خاك يكسان ميكنيم. ما آمادهي عمليات استشهادي هستيم!» علي هم خطابهي غراي محسن را با چند تكان سر بهمثابهي تكبير تأييد ميكند! زرشك! بندهخدا مرد افغاني كه نطقاش كور شده حسابي جا ميخورد و سريع دست و پاياش را جمع ميكند كه: «خدا كند هماينطور باشد! چه حرفهاي خوبي ميشنوم. براي اولينبار است اين حرفها را ميشنوم.» بحث لاجرم از ايران به كشور دوست و همسايهي افغانستان كشيده ميشود. از نظرش دربارهي احمدشاه مسعود ميپرسيم. حالا نوبت اوست كه در مقام وزير شعار خطابه كند! «او تك بود. در تمام عالم چون او نبود.» كيف پولاش را درميآورد و عكس كوچك احمدشاه را نشان ميدهد. كنار آن، عكس پسر كوچك خودش است كه: «حالا بزرگ شده و مردي شده چون پدرش و دكتر است و سخنرانيهاي بزرگ ميكند.» نمونهاي از آمال فروخوردهي يك افغاني! دوباره سخن را به ايران ميكشاند و اينبار در نقش يك جامعهشناس دربارهي ايرانيجماعت ميگويد. دل پري دارد بندهخدا انگار! «ايرانيها كار نميكنند! منتظرند از آسمان پول قلنبه برايشان فرود آيد. هرچه كار پست هست براي ما افغانيهاست. افغاني اهل كار است. اهل عمل. نان از زور بازو ميخورد كه حلال باشد. براي هماين در تمام اين سالهاي جنگ از نظر اقتصادي مردم ما خودكفا بودند. اقتصاد دست خودشان بود.» از كرزاي ميپرسم. «مثل خاتمي است! اينها غربي هستند. مردم افغان ناراضي است.» ميپرسم: از نظر اقتصادي يا فرهنگي؟ «فرهنگي. 80درصد مردم ناراضياند.»
منبرش كه تمام ميشود تازه يادش ميافتد كه براي چه رفتهام سراغاش. يك كلاه عرقچينمانند آبي و پر نقش و نگار برايام ميآورد. اسماش را گذاشته: «كلاه ملنگي»! پرو ميكنماش! براي من خوب است. همآنطور كه قيمتاش براي او! 4 ريال گران است. ناجنس اصلا هم اهل تخفيف مخفيف نيست. دشداشهي مصري عجيب و غريبي كه خريدهام را نشاناش ميدهم. با آن كلاه بنگلادشي و اين عرقچين تركي! واقعاً ديگر جنسام جور است. شدهام گفتگوي تمدنها! ميخندد كه: «آره! يك آدم سياسي ميشوي. آمريكا اگر بفهمد در تهران چنين كسي هست كه كلاه بنگلادشي و تركي و لباس مصري دارد افغانستان را رها ميكند ميآيد تهران!» همه ميخنديم! او به حرف خودش و ما بيشتر به قهقهزدن و طرز خندهي او! بالاخره خداحافظي ميكنيم و به هتل برميگرديم. حسابي خسته و كوفته شدهايم. فردا زيارت دوره است و بايد زود بخوابيم. محسن سريع لباس را عوض كرده و حالا روي تخت دراز به دراز افتاده و ملافهي سفيدش را روي سرش كشيده است. تجربهي دو سال هماتاقيبودن با محسن ميگويد كه اين عمل يعني «من تا چراغ روشن است خوابام نميبرد!» چارهاي نيست.
خواب بايد رفت!
من + خدا ـ یادداشتهای سفر حج ـ شهریور 1383 ـ 8
به محسن پيشنهاد ميدهم كه بعد از نماز مغرب و عشا برويم خريد. (راستش حرفهاي آن پيرمرد بداخلاقِ پريروز خيلي به فكرم برده است. حق با اوست. من بايد همنوا با جماعت باشم. بايد عضوي شوم از اين امت واحده. و تنها مانع گويا فعلاً همين لباسهايم است. ميخواهم دشداشهاي بخرم و از شر پيراهن و شلوار خلاص شوم.) پيشنهادم را قبول ميكند. آرامآرام با اضافهشدن علي به جمعمان، كار از خريد پيراهن و چفيه به خريد كلي سوغات مبدل ميشود. ميخواهيم به خيال خام خود شرش را يكشبه بكَنيم! با كمترين هزينهي مادي و معنوي ممكن! حدود ساعت 10 شب از هتل بيرون ميزنيم. سرگردان در بازارها. اولين چيزي كه ميخرم يك قواره پارچهي چادري است كه ريحانه سفارش داده بود و معروف است به «چادر مكي». (البته گويا نام اصلياش «كريستال» است.) دو سه جا قيمت ميكنيم. داخل مغازهي آخري هستيم كه يكهو يك زن و شوهر تهراني هم ميآيند داخل. از آنها ميپرسم پارچه چادر خوب چيست و چند متر براي يك چادر لازم است. الحق مشاوران خوب و واردي در اين امر نشان ميدهند. من كه ميخرم، آن دوتا هم وسوسه ميشوند كه از همان پارچه بخرند. علي هم جوگير ميشود و ميخرد. هركدام 3 متر و نيم ميخريم به 22 هزار چوق! با فروشنده ـ كه عرب ميانسال اهلِ حالي است ـ خوش و بش ميكنيم و ميخنديم. خصوصاً وقتي ميفهمد يكيمان اصفهاني است و يكي ديگر مشهدي نور علي نور ميشود! با لهجهي عربي ميخندد كه: «اصفهاني، خسيس، خسيس»! خسيساش را آنقدر كش ميدهد كه عمق فاجعه را به رخ بكشاند! از آنجا به بعد دنبال دشداشه ميگرديم. خيلي ميگرديم تا بالاخره در يك مغازه، پشت مسجد النبي يك دشداشهي عجيب و غريب چشمام را ميگيرد. دشداشه از هر نظر متفاوت است با مشابههاي سفيدرنگاش. هم جنساً، هم پارچتاًً، هم طرحاً، هم رنگاً و هم علي الخصوص قيمتاًً! از فروشنده ميپرسم كجايي است؟ ميگويد: مصري. محسن مخالف خريدناش است. اما امان از وقتي از چيزي خوشام بيايد! البته ميدانم كه با آن شكل و شمايل غريب هيچجا نميشود پوشيدش جز احتمالاً در همان مصر و تازه به احتمال قوي در محلهي مجانيناش! فروشنده هم ميگويد: «به درد توي ايراني نميخوره. فقط شايد موقع خواب بتوني بپوشيش.» آخر سر بعد از هزار كشمكش ميخرماش. كشمكش چون در مدينه اصولاً آينه حكم كيميا دارد و يافت مينشود. نه در مغازهها (حتا لباسفروشيها)، نه در دستشوييهاي شيك و كامل و مرتب مسجد و نه در هيچ جاي ديگر.
لختي به خود نگاه در آيينه آرزوست!
(لازم به توضيح است ضمير متصل «ام» كه قاعدتاً بايد بعد از «آينه» ميآمد طبق اختيارات شاعري حذف شده است!)
من + خدا ـ یادداشتهای سفر حج ـ شهریور 1383 ـ 7
حالم هیچ خوب نیست. از نظر غذایی همه چیز مرتب است. منتها گویی معده حقیر با این نظم و ترتیب بیگانه است. حسابی به هم ریخته ام و شده ام مشتری ثابت «دورات المیاه»!
کمی در خیابانهای حوالی مسجد النبی قدم میزنم. مدینه آنجاها نمود دیگری دارد جز تصویر متعارف اسلامی اش: شهر اعراب چفیه قرمز، زنان پوشیه دار، ماشینهای آخرین سیستم و شیک و عطرهای خوشبو. هوای شرجی به شدت آزاردهنده است.
بعد از نماز ظهر با محسن و سیدعلی می رویم به زیارت دوره خودمان. آن سوی مسجد النبی اول به مسجد علی(ع) میرویم. به سفارش اکید مجتبا ـ که هرجا میروم عکس بگیرم و برایش ببرم ـ دوربین با خودم می برم. درِ مسجد بسته است و از شواهد پیداست که مدتهاست باز نشده. پشت در دو رکعت نماز به نیابت از آقا امام زمان(ع) می خوانم؛ البته به تبع غرغر محسن که «گیر می دهند»، سریع و با عجله. مسجد بعدی مسجد ابابکر است. آن هم قدیمی است و متروک و به مراتب پایین تر از مسجد علی از نظر زیبایی و معماری بیرونی. مسجد بعد «مسجد غمامه» است؛ آن جا که حضرت رسول(ص) تقاضای باران می کنند و آسمان اجابت می کند. چهارمین «مسجد عمر» است. آن هم کوچک است و کمی هم بی ریخت! پنجمی هم «مسجد عثمان» است؛ شیکتر و با فاصله ای معنادار از دیگر مساجد و البته با کارآمدی امروزی.
با فانوس و نخل و گل و شاخه های خشکیده در آن حوالی نمایشگاهی در دست ساخت است که «سوق المدینه قدیم» نام دارد و گویا قرار است فضایی توریستی و تاریخی بشود. به ما که البته وصال نمی دهد افتتاحش.
خودمانیم؛ در آن گرما، هیچ چیز به اندازه آن لیوان آب پرتقال تازه نمی توانست سر حالمان آورد! محسن سرما خورده و یحتمل چند روزی بساط آب پرتقال خوری مان جور است! آب نطلبیده مراد است! و عجب آبی است! می چسبد حسابی!
برای نماز عصر به مسجد برمی گردیم. عصر در سالن اجتماعات هتل جلسه مناسک است. روحانی کاروان ـ حاجی نقویان ـ پاره ای احکام مبتلا به مثل وضو (!)، احرام، غسل و... را برایمان توضیح میدهد. احکام غسل را که مرور میکند یکی از بچه های بسیج که بچه تقسی است میان حرف حاجی پرید که: «حاج آقا! پس حکم قسمت وسط بدن رو نگفتین!» حاجی هم البته کم نمی آورد و بی ملاحظه خواهران حاضر در مجلس با رندی خطاب به آن بنده خدا می گوید: «بله خب، بالاخره شما هم خودتون وسط جلسه نشستین و باید هم این سئوالو بپرسین!...» شلیک خنده جماعت به هوا میرود. تا بیاید بساط تکه پرانی و خنده های بعدی جمع شود دقایقی طول میکشد. البته بعد حاجی، حاج سعید (حدادیان) پشت تریبون میرود و تلافی خنده ها را حسابی در دلمان در می آورد!
بعد جلسه برای نماز مغرب می روم مسجد. بعد از نماز هم حوالی خانه حضرت زهرا(س) می نشینم به قرآن خواندن که یکهو یک مرد هندی می نشیند کنارم. مشکوک می زند! ساکت است و لام تا کام حرفی نمی زند. گویا پی فرصت مناسبی می گردد تا حرفش را بزند. فرصتی که چند دقیقه بعد فراهم میشود. به عربی شکسته بسته میگوید که فقیر است و گیر افتاد و پول میخواهد! از شانس بدش موقع آمدن اینقدر عجله داشتم که کیف پولم را در اتاق جا گذاشتم. جیب خالی پیراهنم را نشانش میدهم که: ندارم! بی آنکه چیزی بگوید برمی خیزد و می رود. دلم سوخت! کاش پولی داشتم و می دادمش! آخر کنار مزار پیامبر نشسته باشی و آیه ای هم می خوانی از قضا آیه انفاق باشد و آنوقت گدایی را دست خالی رد کنی! خیلی ضد حال است! من هم برمی خیزم و می روم.
من + خدا ـ یادداشتهای سفر حج ـ شهریور 1383 ـ 6
شنبه 14 شهریور 1383 ـ مدینه النبی
ساعت 4 صبح میروم حرم. بعد از نماز صبح هم برای اولینبار دل را به دریا زدم و از آن پلههای سنگین و مرمر رفتم بالا و پس از اذن دخول، خودم را به آن طرف پنجرههای سبز و زرد میرسانم. چند دقیقه بعد من بودم با دستانی گره خورده در میلهها و در ظاهر فقط چند قدم رو به رویم قبر ـ چه میگویم؟! ـ چهار تکه سنگ، مزار چهار امام! باورش بسی بیش از آن که بتوان گفت سخت است! جمعیت شیعیان عاشق پیرامون آن بهشت کوچک با فاصلهای محدودشده توسط شرطهها مشغول نجوایند. صورتی را نمییابی که بارانی نباشد! که هوای بقیع همیشهي خدا ابری است! دلم پر میکشد به ترنم «جامعه کبیره». چقدر دوست دارم این زیارت را و لحناش را و تکتک واژههاش را! اصلا در بقیع فقط باید جامعه بخوانی؛ نه، غلط گفتم؛ در بقیع باید جامعه را ببینی، باید حس کنی، باید لمسش کنی. در کنار آن چهار سنگ زیبا است که تکتک واژههای جامعه رنگ میگیرند، زنده میشوند، و در برابر چشمانت نقش میبندند:
السلام علیکم یا اهل بیت النبوه، و موضع الرساله، و مختلف الملائکه، و مهبط الوحی، و معدن الرحمه، و خزان العلم، و منتهی الحلم، و اصول الکرم، و قاده الامم، و اولیاء النعم، و عناصر الابرار، و دعائم الاخیار، و ساسه العباد، و ارکان البلاد، و ابواب الایمان، و امناء الرحمان، و سلاله النبیین، و صفوه المرسلین، و عتره خیره رب العالمین، و رحمه الله و برکاته.
پس از هر فراز، سر بلند میکنی، نیمنگاهی به مقابل، و گاه لبانِ به اشکترشدهات به لبخندی باز میشود! و تو حیران میمانی که بزم مستی است یا مجلس سوگ؟ به رقص باید درآیی از آن ملکوت زلال یا زار زار بگریی از آن غربت غیرقابل باور؟ حیرانی. چه باید بکنی؟ و باز جامعه به دادت میرسد. و میخوانی و میبینی و میخندی و میگریی و زندگی میکنی:
ذکرکم فی الذاکرین، و اسمائکم فی الاسماء، و اجسادکم فی الاجساد، و انفسکم فی النفوس، و آثارکم فی الآثار، و ارواحکم فی الارواح، و قبورکم فی القبور. فما احلی اسمائکم!
و چه شیرین است نامهاتان!
آرام آرام آسمان از بلاتکلیفی رنگها در میآید و پرتوهای آفتاب صبحگاهی از پشت آن دیوار کوتاه نگهبان بهشت، چشمان عشاق را نوازش میکنند. طلوع بقیع، الحق طلوع زیبایی است! فوج فوج کبوترها از بالای سرم چون امواج دریا پر میزنند. کبوتران بقیع معلمان خوبیاند برای کسانی که بخواهند درس ادب در برابر ولی خدا را بیاموزند. چه، هر جای خاک آن قبرستان مینشینند جز در جوار آن چهار سنگ! مشتی گندم از جیبم در میآورم و میپاشم برایشان. شیخک وهابی پیش میآید و با تندی به من پرخاش میکند. میخواهد کیسهي دانهها را بگیرد که نمیدهماش. کمی به چهرهاش خیره میشوم؛ با اخم. هرچه شاربش کوتاه است در عوض محاسن بلندش تا سینه میرسد! از ذهنم میگذرد: خودمانیم! خدا هم ـ قربانش بروم ـ با همهي زیبایی و سلیقهاش ولی بعضی وقتها هم چه قیافههای ضایعی را خلق کرده است ها! به خود میآیم: نه! تو انگار توی بقیع هم آدم نمیشوی! خجالت بکش! هرچه باشد بندهي خدا است! آرام و نرم به عقب برمیگردم و از میلهها فاصله میگیرم. شرطهها دارند ملت را به بیرون هدایت میکنند. یعنی وقت ملاقات تمام شده است. پایان ضیافت.
در بقیع وقتی شرطهها را میبینی اصلا آدم همینطور کرمش میگیرد که سر به سرشان بگذارد! نمیدانم چرا آن کلهصبحی شیطنتم گل کرده بود! با اینکه وقت زیارت تمام شده بود، راه افتادم به طرف انتهای قبرستان. خودم را زده بودم به کری و میرفتم. انگار نه انگار که آن شرطهي عصبانی از پشت سرم به فارسی ولی با یک لهجهي خفن عربی هی داد میزند که: حاجی! بیفرما. آی حاجی! ... هرچه او صدایش بالاتر میرفت، شتاب قدمهای من هم تندتر میشد. به تدریج مسیرم را به طرف قبور ائمه عوض کردم. اگر آن شرطه سمج نبود یا ندیده بود چیزی نمانده بود که از راه پشت آن دیوار خودم را به قبور برسانم. بالاخره کار به جایی رسید که شرطه خودش را به من رساند و یقهام را چسبید و با خشونت به سمت مخالف هلم داد. البته من هم از رو نرفتم. و این بار در یک مسیر دیگر شروع کردم بیخیال قدمزدن. این دفعه هم یک شرطه دیگر دنبالم افتاد و باز همان داستان تکرار شد.
القصه این کرمریختنها و اذیتکردنها در حج هم برای خود عالمی دارد! و ایضا لذتی!
من + خدا ـ یادداشتهای سفر حج ـ شهریور 1383 ـ 5
ساعتی بعد بالاخره اذان میگویند. دو رکعت نماز خواندیم به چه والذاریاتی! بس که تفاوت است میان نماز ما و این براداران اهل سنتمان! بعد نماز، خطبههای نمازجمعه شروع میشود. خطیب که صدایش چندان پیر نیست، خیلی رسمی و البته فصیح سخن میگوید. انگار از روی نوشته دارد میخواند. در خلال سخن چندینبار عبارت «محبه نبینا رسول الله صلی الله علیه و سلم» را تکرار میکند. گویا موضوع اصلی خطبهي اول همین است. خطبهي دوم اما فضای متفاوتی دارد و با عباراتی دربارهي فتن و محنی که دامن جامعهي اسلامی را گرفته است آغاز میشود. شاخکهایم تیز میشود و گمان میکنم که میخواهد به وضعیت عراق اشاره کند و غیرت امت اسلامی و... ولی زهی خیال باطل! کمی که گذشت کاشف به عمل آمد که منظور بندهخدا خطر ماهواره و ترویج فساد بین جوانان است! با چند دعا در حق رسول اکرم(ص) و اهل بیت خطبهها تمام میشود. اجمالاً تفاوت فاحش نماز جمعهي اینها با مال خودمان مقولهي مهمهي «تکبیر» است و اینکه اینها مثل ما وزیر شعار و پامنبری کنایهفهم ندارند که هرازگاه بین روضهي آقا صلواتی چاق کند یا صدا در صدا اندازد! اینجا مستمعین واقعاً مستمعیناند! صم بکم!
بعد از نماز طبق معمول چند میت میآورند و بر آنها نماز میخوانیم. کار همیشهگیشان است گویا. تمام هم نمیشود این مردههاشان! به هتلمان «انصار الماسی» برمیگردیم و از شدت گرسنهگی یکراست میرویم به رستوران که در طبقهي زیرزمین است. سر میز غذا بحث دربارهي خشن و کریهالمنظربودن سعودیها و خلقیات عجیبشان و شدت علاقهشان به موبایل نوکیا و وضع زنانشان و دیگر مباحث لاینفعی از این دست است. من بیشتر شنوندهام و در فکر عوضکردن پیراهن مشکلسازم، که حالا بین بچهها به پیراهن «بامشادی» معروف شده است!
بعد نهار استراحت مفصلی میکنیم و عصر دوباره به قصد زیارت عازم مسجد النبی میشویم. فاصلهي هتلمان تا مسجد حدود 200 ـ 300 متر است. در محدودهي مزار حضرت عبدالله، پدرِ حضرت رسول زیارت میخوانیم. (باز خدا را شکر که محسن همسفر و هماتاقیام است. چون قبلاً هم يكبار ديگر مشرف شده، همهي سوراخ سنبهها را بلد است و برایام توضیح میدهد. درست مثل یک تورلیدر اختصاصی تکنفره! دمش گرم!) به دو حیاطی میرسیم که با چترهای بزرگ پوشیده میشوند. اسامی صحابه را در دایرههای سبزرنگ دورتادور دیوار حیاط نوشتهاند. جالب است که نامهای 12 امام هم لابهلای دیگر صحابه موجود است. مثلاً علی کنار عمر، حسین در مقابل ابوهریره و... و جالبتر آنکه در دایرهای که درست وسط یکی از دو حیاط است، نام مبارک حضرت صاحب(ع) را جوری نوشتهاند که در تلاقی نام و لقبشان کلمه «حی» قابل خواندن است. سراغ یک به یک ستونهای معروف مسجدالنبی اولیهي میرویم: ستون حرس، ستون وفود، ستون توبه، ستون سند عایشه، ستون سریر و... منبر حضرت رسول و مأذن بلال هم هست. و نیز خانهي حضرت زهرا(س) که درِ اصلیاش را با قفسههای قرآن پوشاندهاند! اما آن درِ دیگر مشخص است. قبلاً عبارت تصریحکنندهای سردرِ آن نوشته بوده که حال به طور ناشیانهای سیاه شده است! آنجا پاطوق شیعیان است. شب محسن برایام توضیح میدهد که این دقیقاً همان دری است که در آن ماجرای پس از سقیفه سوزانده شد. خیلی عجیب است! فاصلهي دو در، یعنی طول خانهي علی(ع) و زهرا(س) چند قدم بیشتر نیست. و این همان کوچهي بنیهاشم است که طبق قول معروف علی(ع) پس از آن ماجرا چند بار در آن به زمین افتاد و برخاست! بله، در همین چند قدم! ... آخر شب، پیش از آنکه درهای مسجد را ببندند و همه را بیرون کنند، کنار آن در مینشینم و آرام زیرلب برای خودم روضه میخوانم و میگریم. یک روضهي تکنفره. که سنگ هم اگر باشی، آنجا تاب نمیآوری! آب میشوی! روان و زلال!
من مرغ عشق حیدرم ...
من +خدا ـ یادداشت های سفر حج شهریور 1383 ـ 4
بعد از زيارت در نزديكي روضهي مطهره ـ كه طبق روايت نبوي «باغي است از باغهاي بهشت» و هميشهي خدا غلغله است ـ جاي خلوتي مييابيم و مينشينيم. من به قرآنخواندن و محسن هم به زيارت. روز جمعه است و براي آنكه به نماز جمعه برسيم مجبوريم ديگر بيرون نرويم. دو سه ساعتي همانجا مينشينيم. در اين مدت تا سورهي نساء را به ترتيل خواندم. به اضافهي چند نماز مستحبي و نيابتي. چقدر آدم اينجا راحت است! انگار كه ساعتها از كار ايستاده باشند گذر زمان را نميفهمي. ساعتي به ظهر مانده است. صفهاي نماز كمكم كامل ميشوند. هنوز مشغول قرآنخواندنام كه ناگهان از پشت سر كسي بر شانهام ميكوبد. چندبار و خيلي محكم! برميگردم طرفاش. پيرمرد عرب عجيب عصباني است! تقريباً دارد داد ميزد: «حرام ... حرام ...» و سرش را به حالت تأسف تكان ميدهد. چند نفري هم برگشتهاند و به من نگاه ميكنند. گيج شدهام! پيرمرد به نقوش روي پيراهنام اشاره ميكند و با يك لهجهي عربي خفن ميگويد: لباسات تصوير دارد و نقش بر لباس حرام است! تازه دورياليام ميافتد كه مشكل كجاست. آن چهارتا گوزن سرخ اساطيري منظورش است! ساكت نشستهام و با بهت نگاهش ميكنم. غرغركنان با دست به جمعيت اشاره ميكند و ميگويد: «ببين! اينجا همه يكدست هستند. الا تو!» همراه حركت دستاش به جمعيت نگاه ميكنم. از هر طرف تا چشم كار ميكند صفوف نماز گسترده شده. حق با اوست! همه يا سفيد پوشيدهاند يا حداكثر دشداشههاي آبي و كرم و طوسي. آنهم يكدست و ساده. كمي شرمنده ميشوم. ولي با خود ميگويم گيرم كه حق با او باشد، اين چه طرز امر به معروف است پيرمرد! زهرهتركام كردي! با اين لحن خشن و خشك! باز صدرحمت به انصار حزب الله خودمان! انگار كه من شترش هستم. انگار اين عربها اصلا تو كار جذب مذب نيستم كه بدونن بايد با جوون چه جور برخورد كرد! عجب زيارتي شد همين روز اول! آن از آن شرطهي صبحي و اين هم از اين شيخ عصبي! چند دقيقهاي ميگذرد. پيرمرد ديگر آرام شده است. طاقت نياوردم، برگشتم طرفاش و به عربي دست و پا شكستهي دبيرستاني ـ كه البته با غليظ تلفظ كردن مثلاً به خيال خود نواقصاش را ميپوشانم ـ ميگويم: سيدي! إني لأعوض لباسي بعد الصلاة حتماً! لكن الاسلام دين المحبة و شريعة السمحة و السهلة! در دل به خودم آفرين ميگويم كه حساباش را با منطق و استدلال كف دستاش گذاشتهام! ولي او انگار چندان از ارشادات من خوشاش نيامده است. سري تكان ميدهد و با دستي به علامت لا بالا ميبرد. و بعد دوباره همانطور كه نشسته است مثل الاكلنگ عقب جلو ميرود و قرآن ميخواند. حالا ديگر نوبت به پيرمرد كنارياش رسيده است كه منبر برود. او كه گويا مصري است پيراهن پر نقش و نگار من را بهانه كرده و حسابي مخ محسن بيچاره را كار گرفته است. البته مثل آن يكي داد نميزند و آرام در حال گفتوگوي تمدنهاست! گوشهايم را تيز ميكنم. ميگويد شما شيعهها شهادتين نميگوييد، صحابه را هم قبول نداريد، علي را خدا ميدانيد و از اين حرفها. جالب است كه در ادامه خودش ميگويد: الآن كه اسلام اينقدر دشمن دارد ما نياز به وحدت داريم. منظورش اين است كه شيعهها مانع وحدت شدهاند. محسن هم مشغول قانعكردن پيرمرد است كه نه اينطور نيست و اين تبليغات دشمن است و...
خودمانيم! اين پيرمردهاي عرب خدايياش حوصلهي آدم را سر ميبرند.
من +خدا ـ یادداشت های سفر حج شهریور 1383 ـ 3
جمعه 13 شهريور 1383 ـ مدينهي منوره
قرار بود ساعت 5/3 بلند شويم برويم نماز شب و بعد هم نماز صبح و زيارت و... البته اينها همه در مقام حرف بود! خستهگي سفر آنقدر بود كه نماز شب پيشكش، نماز صبحمان هم قضا شد! 5/7 صبح بيدار شدم و پرده را كنار زدم و ديدم كه آفتاب زده. محسن را هم بيدار كردم. هر دوتا اعصابمان از اين قصه خرد شده بود. حق داشتيم. هماين اول كاري خدا گذاشته بود توي كاسهمان بدجور! البته من به روي خودم نياوردم. رفتم يك حمام مفصل و غسل زيارت و بعد هم آن پيراهن پُرنقش و نگارِ شاد و رنگينكماني را ـ كه خودم پارچهاش را انتخاب كرده بودم و مامانجان هم زحمت دوختاش را كشيده بودند ـ پوشيدم و اودكلنزده و مرتب همراه محسن ـ كه گلوش بدجوري چرك كرده ـ به طرف حرم راه افتاديم. هوا از همآن اول صبحي داشت گرمي خودش را به رخ ميكشيد. براي اولينبار پا به صحن بزرگ مسجد النبي گذاشته بودم و معلوم است كه چه حسي وجودم را فرا گرفته بود! ساختمان مسجد را دور زديم به طرف بقيع و ناگهان... چشم باز كردم و خودم را مقابل گنبد خضراي مرقد پيامبر ديدم. در جا خشكام زد. ايستادم. خيلي غافلگيركننده بود! باب جبرئيل بسته بود. هر روز تا چند ساعتي بعد از طلوع فقط زنان ميتوانند از آن وارد شوند. از باب بقيع وارد روضهي منوره شديم. همآن اول ورود، سمت راست، ضريح مبارك نبي مكرم و نيز قبور دو خليفهي اول و دوم قرار داشت. و البته همه در حراست آن طلاب وهابي و شرطهها كه مانع نزديكشدن به ضريح ميشدند. بيش از آنكه حس گريه و دلگرفتهگي داشته باشم، به طرز عجيبي احساس شادي و بهجت وجوم را فرا گرفته بود. ايستاديم مقابل ضريح و مفاتيح لبناني كوچكام را به دست گرفتم و مشغول خواندن زيارت حضرت رسول شدم. ناگهان يكي از شرطهها پيش آمد و «شيعه ... شيعه»كنان و با عتاب اشاره كرد كه كتابام راببندم. انگشتام را گذاشتم لاي كتاب كه صفحه را گم نكنم. آن را درآورد و چند جملهاي آمرانه به تندي گرفت با مضمون شركآميزبودن كار من! محسن آهسته در گوشام گفت كه بروم عقبتر لابهلاي جمعيت كه حساس نشود. رفتم. اما چند دقيقهي بعد دوباره سروكلهي آن مردك اخمو پيدا شد كه جمعيت را شكافت و آمدم طرف من. اينبار با خشونت و عصبانيت بيشتر و البته با صداي بلند گفت كه كتابام را ببندم و اخطار هم كرد كه: «اين آخرينبار است!» جالب اينجا بود كه دو سه نفر كنار دستي من ـ كه پاكستاني بودند ـ كتابچهي دعايي دستشان بود و مشغول خواندن زيارت «حضرت ابيبكر صديق رضي الله عنه» بودند! ولي شرطهها كاري به كارشان نداشتند و فقط به مفاتيح و زيارتخواندن من گير دادند! خيلي دلام گرفت. اولين گريهي مدينه! مثل كودكي كه به دامان پدربزرگ مهرباناش پناه ميبرد و شكايت آزار ديگران را ميكند. سرم را انداختم پايين. زيارت فارسي خواندن كه ديگر مفاتيح نميخواهد!
عزيز عليه ماعنتم!
من +خدا ـ یادداشت های سفر حج شهریور 1383 ـ 2
پنجشنبه 12 شهريور 1383
صبح زود ميرسم تهران. از همان ترمينال جنوب يك راننده به تورم ميخورد سمج و پرحرف. حوصلهي چانهزدن ندارم. ساكام را برميدارد و من هم دنبال او. حتا پيش از آن كه بپرسد كجا ميروم. در راه وقتي ميفهمد حاجي هستم و تسبيح چوبي را در دستام ميبيند، از رانندهبودن به آخوندبودن تغيير فاز داده و يك منبر غرا در فضايل و مناقب اميرالمؤمنين برايم ايراد ميكند. منبري با فقط يك مستمع. اطلاعات مذهبي خوبي دارد و البته كمي هم بوي صوفيگري ميدهد. ميگويد به خاطر اين حرفهايش (به قول خودش: عبادتهاي زيادش) تا 50 روز درآسايشگاه رواني بستري بوده: بيمارستان روزبه. منبر نيمساعته تا فرودگاه مهرآباد به درازا ميكشد. تا پيداكردن بچهها و فهميدن اينكه كاروان من عوض شده و خريد كيف پاسپورت و عينك آفتابي و خميردندان و... ساعت 8 ميشود 5/11. آرامآرام براي سوارشدن آماده ميشويم. سريع ميروم و به خانه زنگ ميزنم. هنوز با حميد و احمد هم خداحافظي نكردهام. يادم ميآيد كه قرار بود چند مفاتيح براي شيعيان آنجا ببرم. كوچكترين مفاتيحهاي موجود در تنها كتابفروشي ترمينال بزرگتر از آني بودند كه بيش از دوتايشان بتوان حمل كرد. دو جلد ميخرم و پس از مشقاتي كه گويا ناشي از بيانضباطي مدير كاروانهاست سوار طياره ميشويم.
طياره كه از زمين بلند ميشود انگار تازه يادم آمده باشد كه چه اتفاقي افتاده، ناباورانه اشكهايم جاري ميشوند. يكي از آن دو مفاتيح را از كيف بيرون ميآورم و در همآن حال قصد زيارت آقاامامرضا(ع) ميكنم: اللهم إني وقفت علي باب من ابواب بيوت نبيك ...
چهقدر دلام هواي حرماش را كرده است!
بغل دست من دو صندلي است با يك زوج جوان. از حركات و سكناتشان پيداست كه يحتمل هفتهي اول دوم ازدواجشان است. كمكم دارم از دستشان كلافه ميشوم. تنهايي يكطرف و همجواري با اين شادوماد و عروسخانوم يك طرف. مدام حواسام را پرت ميكنند. به محسن ـكه درست صندلي پشت سرم است ـ ميگويم و ميخنديم. او هم با من همعقيده است كه اين بدترين راه براي شكنجهي يك جوان عزب است!
پرواز حدود سه ساعت طول ميكشد. از طياره كه پياده ميشويم هواي شرجي و سنگين جده به استقبالمان ميآيد. يكلحظه نفس كم ميآورم. در عرض همان چند دقيقهي اول سرتاپايم خيس عرق ميشود. در سالني كه بيشتر به اردوگاههاي اسرائيل ـ به گواه فيلمها ـ شباهت دارد مينشينيم در انتظار بازرسي سربازان سعودي. خودمانيم! عجب قيافههاي خفني دارند! يكيشان كه محاسن بيشتري از ديگران دارد گذرنامهام را چك ميكند. از حاجآقا نقويان ـ روحاني كاروان ـ دربارهي مفاتيحهاي همراهم ميپرسم. ميگويد تازهگيها ديگر گير نميدهند. نماز ظهر را در همان فرودگاه اقامه ميكنيم. البته هنوز با مهر. حاجآقا ميگويد: طوري نيست!
من +خدا ـ یادداشتهای سفر حج شهریور 1383 ـ 1
سه شنبه 10 شهریور 83 ـ اصفهان
این حاجیشدن ما هم حکایتی شده است ها! تا امروز، لباس احرام و حوله دستی و قطیفه و صابون بیبو و کرم ضدآفتاب و بادبزن (یعنی همان: قماش آفتابه و لگن) همه جور شدهاند؛ اما شام و نهار؟ «هنوز معلوم نیست.» بله هنوز معلوم نیست. و این را هنوز کسی نمیداند. دلهرهی عجیبی است. عجیب و طاقترسا. یکی دو هفته است که معلوم نیست بالاخره راهی هستم یا نه؟ ماندهم میان منگنه بیم و امید. یا همان خوف و رجا. که تازه سحرگاه پریروز معنایش را فهمیدم:
در اتوبوس در حال حرکت به سمت تهران بودیم. من و مجتبا داداش كوچكم. اتوبوس سریعتر از حد معمول آمده بود و در نتیجه وقت توقف در قم، هنوز دقایقی به اذان صبح مانده بود. و لذا نشد که طبق معمول نماز صبح را آنجا بخوانیم. نزدیکیهای تهران رسیده بودیم و من دلهره داشتم که نکند نمازمان قضا شود. از پنجرههای سمت راست که به آسمان نگاه میکردم، سپیده در حال برآمدن بود. قلبم آشفته میشد. اضطراب به جانم مینشست. خدا خدا میکردم که زود برسیم و حرص میخوردم که چرا اتوبوس یکی دو بار الکی توقف داشته است. اما از پنجرههای سمت چپ که به آسمان نگاه میکردم، هنوز سیاهی شب باقی بود. قلبم آرام میگرفت. خیالم راحت میشد که هنوز وقت هست. به محض آنکه سرم را برمیگرداندم، دوباره دلشوره به جانم میریخت و ...
حالا این چند روز هم، درست از آن لحظهای که آقای حسینخانی (مسئول هماهنگی کاروان) پشت تلفن گفت: «پاسپورت همه اومده. فرستادیم. اما از شما نمیدانم چرا هنوز نیومده. ایشالا مشکلی نیست. تا 99درصد مطمئن باشین. ولی خب بههرحال...» حس و حال آن صبح در اتوبوس را دارم. بله 99درصد. ولی مهم همان یک درصد است. همان یک درصد پنجرهی دست راستی؛ که اگر آفتاب بزند، پنبهی هر نودونه تای دست چپ را در یک چشم به هم زدن خواهد زد. این چند روز به کسی میمانم که okشدن کارش به شروطی بسته است. آسان و البته ظریف. پس باید مواظب هر نگاه (کوچکترینشان حتا)، هر فکر (ایضاً)، هر کلام و... هر چیز دیگر باشد. در هرحال دیگر چیزی به فصل پایان این دلآشوبی نمانده است. یا امروز یا فردا. چون کاروان، پنجشنبه حرکت خواهد کرد. و من یا همراه آنان خواهم رفت و یا خواهم ماند و گوشهای به زمزمه خواهم نشست. هرچند این سفر نرفتناش هم غنیمتی است.
امان از دست این پنجرههای دست راستی!