تبليغاتX
روستای فطرت آباد
گاه نوشتهای ادبی، فرهنگی و اجتماعی محسن حسام مظاهری

 

با تشکر از فرصتی که در اختیار من قرار دادید

و به شکرانه‌ی این عطوفت و رأفت اسلامی

که در حق من روا داشتید

با کسب اجازه از محضر دادگاه محترم

این‌جانب محسن حسام مظاهری

فرزند علی

به شماره‌ی شناس‌نامه‌ی 295

صادره از اصفهان

صادقانه می‌خواهم

به همه‌ی اشتباهات‌م

به همه‌ی ندانم‌کاری‌هام

به‌ همه‌ی انحرافات‌م

در این سال‌ها

اعتراف کنم.

*

اعتراف می‌کنم

که در این سال‌ها

اندازه‌ی گلیم دست‌م نبود

و بسا می‌شد که پای‌م را بیش از اندازه دراز می‌کردم

و با پُررویی هرچه تمام‌تر

خود را از فرزندان انقلاب می‌پنداشتم

و بر اساس همین خیال خام خود

می‌نوشتم

و می‌گفتم

و بحث می‌کردم

و فکر می‌کردم

(بله؛ با عرض شرمندگی

اعتراف می‌کنم

که فکر می‌کردم).

*

اعتراف می‌کنم

به داشتن ارتباط

با عنصر معلوم الحالی چون سیدروح‌الله خ.

که وقتی از دنیا رفت

من هفت‌سال‌م بود

اما اعتراف می‌کنم که دوست‌ش داشتم

و هرچه بزرگ‌تر شدم

ارتباط‌م با او قوی‌تر شد

و اعتراف می‌کنم که با خواندن حرف‌های او

و کتاب‌های برخی دست‌پروردگان‌ و هم‌کاران‌ش

مانند مرتضا م. و علی ش. و سیدمحمد ح.ب.

بود

که از راه به‌در شدم

و بی‌آن‌که بفهمم چه‌قدر این کتاب‌ها خطرناک‌اند

آن‌ها را می‌خواندم

و اعتراف می‌کنم که با برخی افراد معلوم الحال دیگر

که نشانه‌ی گروهی و حزبی‌‌شان

داشتن پیشوند شهید بود

غیرمستقیم ارتباط داشته و دارم

و آن‌ها هم در انحراف‌م تأثیر بسیار داشتند.

*

اعتراف می‌کنم

به نازک‌دلی

به بی‌جنبه‌ای

به بی‌سیاستی

به بی‌بصیرتی

به این‌که حالی‌ام نمی‌شود

«حفظ نظام از اوجب واجبات است» یعنی چه

به این‌که نمی‌توانم بفهمم

حکومت‌داری بالاخره اقتضائاتی دارد

و هزینه‌هایی

به این‌که جنبه‌ی چهارتا باتوم و خون و جنازه را ندارم

به این‌که احمقانه گمان می‌کنم

حتا برای هدف مقدس

نمی‌توان از وسیله‌ی ناپاک بهره برد

و اعتراف می‌کنم

که اشخاص معلوم‌الحال مذکور

بیش‌ترین تأثیر را در این انحرافات داشتند.

*

اعتراف می‌کنم

که اگر به دانش‌گاه رفتم

برای آن بود که ساده‌لوحانه گمان می‌کردم

این کار

راه حفظ و بقای انقلاب است

و اعتراف می‌کنم

که آن‌موقع هجده‌سال بیش‌تر سن نداشتم

و جوانی خام بودم

و کسی به من نگفت

که راه‌م اشتباه است

و برای این هدف مقدس

به‌تر است

بروم به باشگاه بدن‌سازی

یا ورزش‌های رزمی

یا لااقل کلاس مداحی.

 *

اعتراف می‌کنم

که هیچ‌گاه مداح نبودم

ـ و اصلاً صدای خوشی هم ندارم ـ

و اساساً ‌کار با ماله را بلد نیستم

و چسب و سریشم

تا به حال به کارم نیامده

و چون از نانوای محله خوش‌م نمی‌آید

نان نمی‌خرم

و به‌تبع نرخ آن هم دست‌م نیست

و اعتراف می‌کنم

که دماسنج

و هواسنج ندارم

و چنته‌ام

از این ضروری‌ترین ابزارهای انقلابی‌بودن در عصر حاضر

خالی است. 

*

اعتراف می‌کنم

به ساده‌لوحی خود

و این‌که گمان می‌کردم

هرچه حق است را باید به زبان آورد

و نمی‌فهمیدم هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد

و اعتراف می‌کنم

که وقتی نهج‌البلاغه می‌خواندم

نمی‌فهمیدم

این احادیث برای عمل‌کردن جوامع کفر است

و جامعه‌ی دینی ما

و حاکمان دینی ما

و حکومت دینی ما

و علمای دینی ما

و روشن‌فکران دینی ما

و دانش‌گاه دینی ما

و حوزه‌ی دینی ما

و دین‌داران دینی ما

و مردم دینی ما

شأن‌شان اجل از آن است

که نیازمند این قبیل کتاب‌ها باشند

و اعتراف می‌کنم

که نمی‌دانستم

زنان یهودی

دیگر خلخال به پای‌شان نمی‌بندند

و از مرگ مالک‌اشتر

دیگر

قرن‌ها می‌گذرد.

*

اعتراف می‌کنم

که این سال‌ها

به غلط

خود را بسیجی می‌دانستم

بی آن‌که حتا یک بار

فرم عضویت پُر کرده باشم

یا حتا یک جلسه

آموزش سلاح دیده باشم

یا حتا یک دفعه

نهی از منکر کرده باشم.

و اعتراف می‌کنم

که در همه‌ی این سال‌ها

حتا یک تذکر لسانی هم به بدحجاب‌ها نداده‌ام

چه رسد به مهرورزی در زیرزمین پای‌گاه

و دروغ است اگر کسی مدعی شود

پارتی شبانه‌اش را من به‌هم زده‌ام

یا صندوق عقب ماشین‌ش را من زیرورو کرده‌ام

یا در پارک

جلوی هم‌سرش

بی‌آبرویش کرده‌ام

و اعتراف می‌کنم

که گمان می‌کردم

بسیجی‌بودن به این چیزها نیست

و اشتباه می‌کردم.

*

اعتراف می‌کنم

که این‌همه سال

دم از انقلابی‌بودن زدم

بی آن‌که عرضه داشته باشم یک پس‌گردنی

ـ سهل است ـ

حتا یک تهمت ناموسی

در راه اسلام

به این بچه‌قرتی‌های منافق بزنم

و بی آن‌که بتوانم

زیرِ ده‌دقیقه

یک کلاش را باز و بسته کنم

و بی آن‌که فرق اسپری فلفل را با اشک‌آور بدانم

و بی‌ آن‌که حتا گواهینامه‌ی موتور داشته باشم!

و همین‌جا

از همه‌ی عزیزانی که

ندانسته و بدون متحمل‌شدن زحمات فراوانی

که آنان برای آموختن این ارزش‌ها متحمل شده‌اند

در این سال‌ها

عنوانی را که متعلق به آن‌ها بوده

و سند مالکیت‌ش را داشته‌اند

از آن خود می‌دانستم

عاجزانه عذرخواهی می‌کنم

و دعا می‌کنم

که خداوند قادر متعال

به بازوان‌شان قدرت بیش‌تری بدهد.

*

اعتراف می‌کنم

در این سال‌ها

به این عزیزان پلنگی‌پوش و شخصی‌پوش

و این موتورسوارهای غیور

با سوءظن می‌نگریستم

و ـ نستجیر بالله ـ

حتا گاه آن‌ها را خائن می‌پنداشتم

و اعتراف می‌کنم

هشت‌سال اصلاحات

همه‌ی تلاش‌م را به کار بستم

تا غلط‌بودن پندارها و اتهاماتی را

که این عزیزان

در این چند هفته‌ی اخیر

حقیقت‌داشتن و واقعی‌بودن‌شان را

به خوبی اثبات کردند

به دیگران ثابت کنم

و از این بابت

از هر دو گروه

هم این عزیزان

و هم آن دیگران

عذرخواهی می‌کنم.

*

 اعتراف می‌کنم

به داشتن تحلیل‌های غلط

مثل این‌که

اقتدار نظام به نخبه‌گان علمی و فرهنگی‌اش است

یا این‌که

مدل حکومت‌داری حکومت دینی

اساساً مغایر است با دیگران

یا این‌که

آن‌چه حکومتی را دینی می‌کند

تخلق حاکمان و مردمان‌ش است به اخلاق دینی

و تقیدشان است به احکام دینی

و نظایر این تحلیل‌های غلط و ناپخته و ناکارآمد

و همین‌جا

از این‌که برادران جان‌برکف و نازنین و انقلابی مذکور

در این مدت کوتاه

و به طور فشرده

و با روشی کاملاً مستدل و علمی و عملی

توانستند  

همه‌ی این انحرافات و اشتباهات من را

یک‌جا

ثابت کنند

و مرا از چنگ توهماتی

که چندین سال بدان‌ها دل بسته بودم

و با آن‌ها زندگی می‌کردم

و به آن‌ها خو گرفته بودم

و دیگران را بدان‌ها می‌خواندم

برهانند

صمیمانه و صادقانه

تشکر می‌کنم

و دعا می‌کنم

خدا یک در دنیا

و صد در آخرت

به این عزیزان عطا کند

(صدالبته اگر آخرتی در کار باشد!)

*

در پایان

از محضر دادگاه محترم

تقاضامندم

به جای برخورد با فریب‌خورده‌گان خرده‌پایی چون حقیر

به سراغ سرشاخه‌ها بروند

و با عاملان اصلی انحراف امثال من

یعنی مرتضا میم و سیدمحمد ح.ب. و علی ش.

و در رأس همه‌ی آن‌ها

با سیدروح‌الله خ.

برخورد کنند

و دیگربار

عدالت اسلامی را

به رخ جهانیان بکشانند.

 

والسلام

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بازتاب:

حاشیه خواندنی دوست عزیزم مسعود دیانی: رودخانه انقلاب

http://eynolqozat.persianblog.ir/post/124/

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388   توسط محسن حسام مظاهری  | 

مَرد مُرد

مُرد مَرد

سركشيد

و كشيد

دُرد دُرد

دَرد دَرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386   توسط محسن حسام مظاهری  | 

مرثيه‌اي براي دختران ايران

 

 

 

دختران شهر من

روزها به خواب مي‌روند

نيم‌شب

بي‌چراغ و پُرهراس

در پي گلابِ ناب مي‌روند

*

دختران شهر من

مثل چشمه‌هاي پشتِ كوهِ سبز

بِكر نيستند

روزهاي‌شان

نشئه در خيالِ خامِ يك هوس

                     ـ به شام مي‌رسد

دزدِ بي‌چراغ‌شان به بام مي‌رسد

فكر نيستند

*

دختران شهر من

دامنِ غرورشان

زيرِ تازيانه‌هاي لذتي غريب و بي‌تبار

پاره‌پار مي‌شود

ريسمانِ گيسوان‌شان

در هجوم بادهاي خشك و بي‌فسار

تارومار مي‌شود

*

دختران شهر من

دسته‌دسته

         ـ غوزه‌هاي پنبه را به خواب ديده‌اند

انتهاي جاده‌ي پُر از مهِ عبورِ خود

                                    ـ سراب ديده‌اند

*

دختران شهر من

دستِ بي‌حياي روزگارشان

جرعه‌جرعه از شرابِ ناگوارِ خود

بي‌نياز مي‌كند

كامِ فطرتِ غريب‌شان

در دلش

آرزوي قطره‌اي زلال‌ِ ناز مي‌كند

*

دختران شهر من

عمرشان به باد مي‌رود

بي‌ترانه، بي‌غزل

نام‌شان ز ياد مي‌رود

*

دختران شهر من

چشمِ خسته و خمارشان

كَم‌كَمَك

قصدِ يك غروب مي‌كند

باغبان پيرِ زندگي

برگ‌هاي خشك و مُرده و پلاس را

از دلِ سياهِ شب

رُفت‌وروب مي‌كند

*

دختران شهر من

درسِ اولِ كلاسِ عشق را

                         ـ ز ياد برده‌اند

دختران شهر من

سال‌هاست مُرده‌اند

*

كاشكي كسي به آسمان رود

به ابرِ نيمه‌جان خبر دهد

بر زمينِ دخترانِ اين ديار

اين زمينِ از عطش، هلاك

اين زمينِ سوخته

اين زمينِ چاك‌چاك

اين زمينِ خشك و بي‌گياه و پُر ز خار

اين زمينِ بي‌بهار

قطره‌اي

          نَمي

               ببار!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386   توسط محسن حسام مظاهری  | 

صداي خدا

3 ارديبهشت 1386 ـ تهران

 

خداست ديگر

حرف مي‌زند

نمي‌تواند ساكت بماند

درددل مي‌كند

نمي‌تواند تاب بياورد

عصباني مي‌شود

نمي‌تواند دست روي دست بگذارد

حتا فرياد مي‌زند

نمي‌تواند بي‌خيال شود

 

مگر مي‌شود شنواتر باشي و

گوياتر نه؟

 

خدا هم دل دارد

خدا هم دل‌اش مي‌سوزد

خدا هم ـ وقتي دل‌اش سوخت ـ

گاه شايد پنهان از فرشته‌هاش

گريه مي‌كند

ـ بالاخره توي اين‌همه آسمان

كه خودش ساخته

مي‌شود يك جاي دنج و خلوت پيدا كرد! ـ

*

به جز بنده‌هاش

همه‌ي مخلوقات ديگرش

حال و روزش را خوب مي‌فهمند

گل‌ها مي‌دانند

كه چه‌قدر دل‌نازك است

ابرها خبر دارند

كه اين آخري‌ها

چه‌ اندازه دل‌اش مي‌گيرد

و باران‌ها مي‌فهمند

آخرين‌بار

همين ديشب

يك دل سير گريه كرده است

*

مخلوقات دوپا

اما

اين روزها

آن‌قدر سرشان شلوغ است

آن‌قدر كار و مشغله دارند

آن‌قدر مشكلات كوچك و بزرگ سرشان ريخته است

كه حال و حوصله‌ي شنيدن حرف كسي را ندارند

هيچ‌كس را

آدم‌هايي كه گوش‌شان خالي نيست

آدم‌هايي كه گوش‌شان طلب‌كار است

*

خدا با بنده‌هاش خيلي فرق دارد

پوست‌اش كلفت نيست

دل‌اش از سنگ و آهن ساخته نشده

سر كسي كلاه نمي‌گذارد

و گوش‌اش به همه بده‌كار است

*

آي مخلوقات دوپا!

بياييد نگذاريم

لابه‌لا‌ي عربده‌هامان

سروصداهامان

دعواهامان

صداي خدا گم شود

بياييد نگذاريم

بلندگوها و ميكروفون‌ها

صداي خدا را ببلعند

*

كار سختي نيست

چون او همه‌جا هست

همه‌جا

حتا در صف كمك‌هاي كميته امداد هم

كار سختي نيست

چون او نزديك است

خيلي نزديك

حتا از رگ گردن يك كودك هفت‌ماهه هم

*

آي مخلوقات دوپا!

بياييد

جوري زندگي كنيم

كه خدا بتواند حرف‌اش را بزند

كه خدا دل‌اش نشكند

كه خدا احساس خفه‌گي نكند

كه خدا زير دست‌وپامان

نميرد.

*

جرايد:

«هفته گذشته یک کودک 7 ماهه سیرجانی هنگامی که در آغوش مادرش در صف دریافت کمک های غیر نقدی کمیته امداد قرار داشت، بر اثر ازدحام و فشار جمعیت، دچار خفگی شد و جان داد»!

همين!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386   توسط محسن حسام مظاهری  | 

من + صندلی + او

برای 21 فروردين 1386، روز بیست‌وپنج سالگیام

 

 

بیست و پنج سال پیش

درست در چنین روزی

کسی

که چهرهاش خاطرم نیست

در همین پارک قدیمی پربرگ خزانزده

روی همین صندلی فرسوده و زشت

ـ که البته آن روز

زیبا و سبزرنگ بود ـ

دست‌ام را رها کرد

و با تحکم

دستور داد

چشمان کوچک‌ام را

ـ برای اول‌بار ـ

باز کنم

و پسر خوبی باشم

و همینجا بنشینم

و جای دوری نروم

تا او برود

همین اطراف

و زود برگردد

*

و من

روزهاست

ـ درست نه هزار و صد و سی و سه روز ـ

که اینجا

روی همان صندلی

نشستهام

و جای دوری نرفتهام

تا او برگردد

*

«آقا!

خانم!

شما

کسی با این مشخصات

ندیدهاید؟»

*

میترسم

اگر از جای‌ام بلند شوم

و دنبال‌اش بگردم

بازگردد

و مرا گم کند

*

بهارها

به شتاب

از پی هم میروند

و من

در این پاییز

به انتظار او خواهم ماند

او قول داده است

او حتماً میآید

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386   توسط محسن حسام مظاهری  | 

ضربه‌ي واپسين

 

 

تكه

تكه

تكه شده‌ام

ريز ريز

*

به تنديسي مي‌مانم

كه تلنگري

تنها

فروريختن‌اش را كافي‌ست

*

پُتك نگاه تو

          يك ضربه

يك پلك

يك مشت خرده‌سنگ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385   توسط محسن حسام مظاهری  | 

نودولتان

 

 

 

1. مشاور جوان

خود مصدر طعن ناكسان خواهي شد

يا ملعب دست اين و آن خواهي شد

از مكر خدا مباش غافل، ور نه

ناگاه مشاور جوان خواهي شد

 

2. الهام الهي

[...]

 

3. شوكت عدالت

شوكتا! اين درد ما را حس كنيد

رحم بر احوال اين «نرگس» كنيد

گور باباي طلا و پول نفت!

مرحمت فرموده ما را مس كنيد

 

4. نور خرابات

چون شيخ خرابات* به قدرت برسيد

سر زد ز حوالي سرش نور سپيد

با هم‌سر الهام بگفتم اين، گفت:

تا كور شود هرآن‌كه نتواند ديد

* خرابات: جمع خراب!

 

5. تا اطلاع ثاني تعطيل است

[...]

 

6. كار + شناسي

[...]

 

7. دو بچه كافي نيست

خانه‌ها مشحون جيغ و داد باد!

لشكر اسلام پرتعداد باد!

خالق ما رازق است و قادر است

پس بزائيد! هرچه باداباد باد!

 

8. سازمان مديريت يا مديريت سازمان

[...]

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385   توسط محسن حسام مظاهری  | 

مش حسن

 

 

هرگونه برداشت سياسي از اين شعر تكذيب مي‌‌شود.

                                                ستاد مردمي حاميان مش‌حسن 

 

 

مش حسن! اوقور بخیر! چه خبری؟

تو که باز سینه‌ی آفتاب لمیدی

                                   ـ باز پکری

حتی امروز که همه کسی شدن واس خودشون

تو هنوز دربه‌دری

مش حسن! غصه تموم شد

به خدا دور، دورِ ماس

سفره‌ی اربابا جَم شد

حالا نوبت شماس

مش حسن! سرت سلامت، واکن اون سگرمه‌های درهمو

این‌قدر زانوی غم بغل نگیر

دیگه راحت شدی از زندگی بخور نمیر

 

مش حسن! بخون! بزن! بهار می‌یاد

بدو که خربزه با خیار می‌یاد

*

قراره بیابونا باغ بشن

دلای یخ‌زده‌مون

                     ـ گرما بیاد، داغ بشن

قراره مزرعه‌ها جون بگیرن

دخترای دم‌بخت

سر و سامون بگیرن

قراره سفره‌ها آباد بشن

هرچی فقره و فلاکت توی ده

برده و اسیر دست باد بشن

دیگه بچه‌ها سرِ زا نمی‌رَن

می‌مونن، عمر می‌کنن، پیر می‌شن

پستونای گاوا پُر شیر می‌شن

قراره دنیا بشه گلسّون

نکبت وفلاکت و فقر و مرض

                ـ یه راس برن گورسّون

قراره قناتا پُر آب بشن

قراره گرگا دیگه الی‌الابد خواب بشن

دزدا نایاب بشن

مش حسن! آخ که دیگه

از خوشی، دلا چه بی‌تاب بشن!

 

مش حسن! بخون! بزن! بهار می‌یاد

بدو که خربزه با خیار می‌یاد

*

خدا رو چه دیده‌ای؟!

                     ـ یهو زد و وزیر شدی

رفتی شهر و دیگه واس خودت یه پارچه میر شدی

چپقو دادی، به‌جاش پیپ کشیدی

شبا جای کا و یونجه

رو پرِ قو کپیدی

زنتم که چَن‌ ساله

عمرشو داده به تو

آخ اگه خدا بخواد

می‌ری شهر و

ـ نعمتم که شکر حق فراوونه ـ

یکی از زنای شهرم مال تو

غصه‌ی مرغ و خروساتم نخور

توی شهر

اون‌قدر انواع حیوون زیاده

که دیگه ز هر جهت

کار و بارت آباده

جای خر

سوار زانتیا می‌شی

جای گاو

هم‌صحبت زنا می‌شی

ما به ما با طیاره پر می‌زنی

واسه‌ی عقد قراردادهای جورواجور

                                           ـ به هر

سوراخ و پس‌سوراخی سر می‌زنی

 

مش حسن! بخون! بزن! بهار می‌یاد

بدو که خربزه با خیار می‌یاد

*

مش حسن! وقت درو شد

پاچه‌تو بزن بالا و گیوه‌‌هاتو ور بکش

پاشو داستو بیار

شال‌تو ببند کمر

سینه‌سپر نفس بکش

لباتو هی الکی تکون بده

ولضا رو خوب بکِش

سجده‌هاتو طول بده

قنوتا باید که طولانی باشه

توی روضه‌ها و هیأتا باید

لقبت «بانی» باشه

مش حسن! یه وخ نخندی، دندونات پیدا بشن

جو نگیردت یهو

آسینات کوتا بشن

ریشاتم بذار مث ملای ده بُلَن بشه

یه روزی به کار می‌یاد

یقه‌تم بذار همه‌ش بسته باشه

اینا لازمه، یه‌وخ بدت نیاد

 

مش حسن! بخون! بزن! بهار می‌یاد

بدو که خربزه با خیار می‌یاد

*

مش حسن! تا کی می‌خوای رعیت و گدا باشی

رنگ خونت، مث خون کدخداس

پس چرا نباس تو کدخدا باشی

تنِتم که صدکرور شکر خدا

سالم و سلامته

ـ بماند که لهجه‌ات

مایه‌ی خجالته ـ

نه چلاقی و نه کور و نه کچل

پس چرا باید همه‌ش یه عده‌ای

توی باغ و راغ باشن

تو بیفتی تو هچل

 

مش حسن! بخون! بزن! بهار می‌یاد

بدو که خربزه با خیار می‌یاد

*

مش حسن! مرهم زخما اومده

یه طبیب از پشت کوها اومده

واسه خوش‌بختی ماها اومده

دیدی نذرمون قبول شد

                      ـ دیدی که خدا با ماس

حالا وقت گریه نیس

نوبت عشق و صفاس

دیگه از حالا به بعد

جای ما اون بالاهاس

چه نشستی مش حسن؟!

                          ـ رقص بلدی؟

بپّا این‌دفعه دیگه سرت نره

یه دوجین کُلا سیای نمدی

 

مش حسن! بخون! بزن! بهار می‌یاد

بدو که خربزه با خیار می‌یاد

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385   توسط محسن حسام مظاهری  | 

گفتم: می‌توانم.

گفتی: نمی‌توانی.

گفتم: نمی‌شناسدت؛ بهتر از من.

گفتی: می‌شناسمش؛ بهتر از تو.

گفتم: ارزشش را ندارد؛ دل خوش مکن.

گفتی: می‌دانم؛ آن‌چه نمی‌دانی.

*

یادت رفت که من حسودم.

یادم رفت که تو مغروری.

کینه‌اش را به دل گرفتم.

امیدش را به دل بستی.

*

و گذشت.

تا امروز

*

قرارمان که یادت هست؟

هرچند

این‌بار

تنها من سجده خواهم کرد.

باور کن!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385   توسط محسن حسام مظاهری  | 

امير قافله

به خاكپاي حضرت صاحب

12 خرداد 85 ـ اصفهان

 

امير قافله! از پا فتاديم

كمي آهسته­تر، اين پا عليل است

كه شوق با تو بودن، بس كثير و

توان و تاب­مان، اما، قليل است

 

 

امير قافله! رحمي، نگاهي

كه مركب­هايمان در گِل فروماند

تو رفتي و براي ما نهادي

يكي بغضي كه آن هم در گلو ماند

 

امير قافله! ما ناله، ما آه

براي ما، همين يك سهم مانده­ست

نگاه تشنه­مان را، چون سرابي

در آن­سوي افق، ردّي ربوده­ست

 

امير قافله! دير است، باز آي

كه دل­هامان، اسير رنج و درد است

كه اين­جا، بي­كس و بي­هم­زبانيم

كه بي مهر رخت، اين شام، سرد است

 

امير قافله! دير است، برگرد

هوا دارد به سردي مي­گرايد

امير قافله! بازآ كه بيم است

ز خوف خصم، جان­هامان درآيد

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385   توسط محسن حسام مظاهری  | 

اين روزها

12 خرداد 85 ـ اصفهان

 

و من اين روزها چه دلگيرم

و تو اين روزها چه نامردي

و من اين روزها چه بي­تابم

كه مگر از سفر، تو برگردي

 

و من اين روزها چه دل­خونم

از تو و كبر و سرگراني تو

از بهاري كه شد خزان باغش

از زمستان ناگهاني تو

 

و من اين روزها چه تنهايم

رفتي اما هنوز جايت هست

روي شنه­هاي بي­قرار دلم

ردّ آشفته­اي ز پايت هست

 

و من اين روزها چه غمگينم

كاش مي­آمدي تو ديگربار

مي­زدودي غبار غربت و غم

مي­شدي هم­زبان و هم­دل و يار

 

و من اين روزها ... چه مي­دانم

بس كن اين حرف­هاي تكراري

هر كه هستم، يه هر شمايل و وضع

عاشقم، عاشق توام، آري

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385   توسط محسن حسام مظاهری  | 

پهلوون

6 و 7 اسفند 84 ـ اصفهان

 

 

پهلوون!

سلام علیک

بابا ایول! مگه از ما چی دیدی؟

که گذاشتی رفتی این‌طور بی‌خبر

که گذاشتی رفتی این‌طور بی‌نشون

فکر نکردی وقتی رفتی ما چقد تنها می‌شیم

نمی‌گی دق می‌کنیم از بی‌کسی؟

نمی‌گی می‌میریم از دلواپسی؟

آخه دل که مثل چوب نیس

ـ به خدا تنگ می‌شه

تا می‌خوایم داد بزنیم، صدات کنیم

بغضمون

سرِ راش سنگ می‌شه

تو مرامِ لوطیا، دق‌کشی نیس

رسمِ عاشق‌کشی نیس

بیا و غصه رو از دل بردار

پهلوون! بسه دیگه، دس وردار

*

بابا دس‌خوش!

تو که مهربون بودی

تو جوون‌مردی همه‌ش نشون بودی

تو مرامت دس رو دس بند نمی‌شد

رگِ غیرتت که بالا می‌اومد

تو نبرد

حریفت نه مرد و نه زن نمی‌شد

حرف و نقلِ درد مردم که می‌شد

دل نازکت تو غم کم می‌آورد

صورتت گُر می‌گرفت

ابروهات خم می‌آورد

طاقت شنیدن گریه‌ی مظلومت نبود

بی‌خیال‌شدن توی خونِت نبود

زبونم لال!

حالا چه‌ت شده که دس رو دس فقط گوش می‌کنی

یا فراموش می‌کنی

فغون و ناله‌ی خلق بی‌قرار

پهلوون! بسه دیگه، دس وردار

*

پهلوون! اون دمِ یاعلی‌ت چی شد؟

اون مرام پوریاولی‌ت چی شد؟

نکنه کُرک و پرِت ریخته و پیر شدی؟

یا زمین‌گیر شدی؟

نکنه از زمونه سیر شدی؟

نکنه هوای عشق و عاشقی کرده دلت؟

یا که اون خُلق و مرامای قدیم، کرده ولت

بابا ایول! کو کجاس راه فرار؟

پهلوون! بسه دیگه، دس وردار

*

دهی که تو میر و کدخداش بود

دهی که تک‌یلِ میدوناش بودی

دهی که عدل تو توش برپا بود

دزد و ظالم همه‌جاش رسوا بود

دهی که آوازه‌ش

شُهره‌ی دنیا بود

حالا نیستی

که شده مأمن یک مُش لات و لوت

می‌بینی؟

نزدیکه لکه بیفته روی اسم و آبروت

داره بر باد می‌ره تموم فکر و نقشه‌هات

داره می‌شکنه نهال آرزوت

مرکب ظلم و فسادشون بریده‌ست افسار

پهلوون! بسه دیگه، دس وردار

*

شیری که موند و تُرُش شد

هیچ‌جوری ماس نمی‌شه

کمر نهالی که خم برداش

تا ابد راس نمی‌شه

این دمِ خروس دیگه به هیچ رقم

جمع با

قسم حضرت عباس نمی‌شه

حالا اونقد دیگه کار خراب شده

که همه به هم می‌گن

فقط از دستای تو کاری می‌یاد

تو که رفتی، آفتابَم پشت سرت بارشو بس

دیگه بیرون نمی‌یاد

همه‌جا خیمه زده این شب تار

پهلوون! بسه دیگه، دس وردار

*

کفتری که روی بوم تو نِشَس

دیگه آواره‌ی هر بوم نمی‌شه

پهلوون! خودت اینو خوب می‌دونی

دل ما جز با تو آروم نمی‌شه 

ما به موسیقی نازِ قدمات

دل بستیم

ما به اون سرزدنِ نصفه‌شبات

دل بستیم

ما به اون کیسه‌ی پُر آب و غذات

دل بستیم

ما به اون برق نگات

دل بستیم

ببین این حال نزار

پهلوون! بسه دیگه، دس وردار

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385   توسط محسن حسام مظاهری  | 

غسل جنابت

به بهانه­ي شعر «نوار بهداشتي» مسعود

كه به مذاق بعضي­ها خوش نيامده است

15 تير 85 ـ اصفهان

 

النظافه من الايمان

بهداشت چيز خوبي­ست

بياييد بهداشتي باشيم

آدم­هاي بهداشتي

حرف­هاي بهداشتي

دردهاي بهداشتي

زخم­هاي بهداشتي

عادت­هاي بهداشتي

شعرهاي بهداشتي ...

*

راست مي­گويند

مگر يادت رفته

كه مؤمن، باوقار است

قلمش مؤدب است

و كلامش عفيف

مؤمن باش برادر!

*

قلم، باكره است

آري

درست مثل دختران فلسطين

دختران بوسني

دختران عراق

اما

تا وقتي كه تجاوزي به او نشود

اين قانون طبيعت است

طبيعتي كه

بخشنامه و دستورالعمل

ـ سرش نمي­شود

*

بياييد بديهيات را بپذيريم

جنگ زشت است

زخم زشت است

خون زشت است

آن­قدر كه با بزك هيچ تبليغاتي

زيبا نمي­شود

و با مرهم هيچ شعري

التيام نمي­پذيرد

بياييد

اشك­هاي پاي تلويزيون

و شعارهاي بعد از نمازجمعه­مان را

در كوزه بگذاريم

و باور كنيم

هيچ نسبتي نيست

بدن تكه­پاره­شده­ي يك كودك را

با شاخه­گلي پرپر

و باور كنيم­

به هيچ رقم ممكن نيست

داغ شقايق

ـ كه زيباست ـ را

مشبه­به يك زخم جانكاه دانست

و باور كنيم

لاله

ـ با همه­ي سرخي­اش ـ

ناتوان است

از وصف خون فواره­زده

از گلو

و باور كنيم

اين همه سال

شاعران

به ما دروغ گفته­اند

*

صادق باش برادر!

*

شاعري هم عالمي دارد

عالمي با هزار فرقه و نوع

شاعران گل ياس

شاعران ياغي

شاعران حساس

شاعران درباري

 شاعران دل­نازك

شاعران بي­عاري

شاعران دردمند

شاعران زخمي

شاعران كنگره

شاعران شب شعر

شاعران همايش و نشست

شاعراني با دغدغه­هاي آن­لاين

شاعراني

كه درست در حدفاصل خدا و خرما

منزل گزيده­اند

و شش­دانگ انقلاب و جنگ را هم

پشت قباله­شان دارند

يك سال

براي عزت و افتخار حسيني

ـ شعر مي­گويند

سال ديگر

براي نهضت خدمت­رساني

و سال بعد هم

پيامبر اعظم

و باور دارند

كه مي­شود

هم دغدغه داشت

هم زندگي كرد

*

من خيانت كرده­ام

تو خيانت كرده­اي

او خيانت كرده است

ما خيانت كرده­ايم

شما خيانت كرده­ايد

آن­ها خيانت كرده­اند

*

برخيز برادر!

تا صبح

ساعتي بيش نمانده

اين حوالي

چشمه­ي باكره­اي را سراغ دارم

زيبا و زلال

بيا برادر!

بيا به خنكاي آن دل بسپريم

و غسل كنيم

غسل جنابت

قربه الي الله 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385   توسط محسن حسام مظاهری  | 

بوش­نامه

به بهانه نامه احمدی نژاد به بوش

۱۲خرداد ۸۵ ـ اصفهان

 

 

۱

ني بيم ز گرما و نه توفان بكنم

گر سر برود، عهد به پيمان بكنم

يك عمر گنه كرده­اي و ظلم، بس است

من آمده­ام تو را مسلمان بكنم

 

۲

يك عمر پيِ هوس زدي گام، بيا!

گشتي به جهان، خيره و بدنام، بيا!

گفته­ست خدا كه توبه هم مقبول است

آغوش گشوده است اسلام، بيا!

 

۳

اي بوش! بيا از خر شيطان، پائين

يك چند عوض نما تو دين و آئين

دنيا و زخارفش، رها كن، و بيا

با هم برويم، يك سفر تا نائين!

 

۴

با من باشي، آخرت هستي: نايس

با او باشي، هر دو دنيا چون: آيس

بدبخت! لگد نزن به اقبال خودت

ميل خودت است، يا من و يا آن رايس

 

۵

يك سوي، تو و اروپاي نازنازي

در سوي دگر، ما، به غني­ترسازي

ديگر بسه اين بازي تكراري و زشت

اي بوش! بيا كمي عدالت­بازي!

 

۶

عقبا و جهنم و بلا در پيش است

صد رنج و شكنج و ابتلا در پيش است

من خود به جهان، با سونامي آمده­ام

اي بوش! بترس! كاترينا در پيش است

 

۷

مردانه بيا و ترك ناداني كن

يك چند صباح هم مسلماني كن

حالا كه به تو، پيش همه، رو زده­ام

اي بوش! بيا و آبروداري كن!

 

۸

تو تشنه بشو، كاسه و كوزه­ت با من

تو راه بيا، گيوه و موزه­ت با من

هرچند كه اولش كمي دشوار است

تو توبه بكن، نماز و روزه­ت با من

 

۹

در اين ستم­آبادِ پُر از دوز و كَلَك

من خواستم از كرم، كنم بر تو كمك

بيچاره! دلم براي تو سوخته بود

حالا كه تو ظرفيت نداري، به درك!

 

۱۰

هستي، همه، چفت و بست محكم دارد

فرجام جهان، قاضي و مَحكم دارد

مسلم نشدي، نشو، مگر نوبرش است؟!

آدم مث تو، خدا، مگر كم دارد؟

 

۱۱

ما هم بلديم، خويش راحت بكنيم

پولي ندهيم، خرج پاكت بكنيم

حالا كه جواب نامه را ننوشتي

بي­جنبه! اقلّ كم بيا چت بكنيم!

 

۱۲

اي كاش كه از زندگيت سير شوي!

در راه عبور كاميون، زير شوي!

حالا كه به نامه­ام ندادي تو جواب

اي بوش! الهي كه زمين­گير شوي!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385   توسط محسن حسام مظاهری  | 

 

                                                                                     انرژي هسته­اي

۹ خرداد ۸۵ ـ اصفهان

 

دوش شنيدم كه زني، وقتِ خفت

با عتاب

همسر خود را بگفت:

 

شوهر درمانده و بدبخت من!

شوي ستم­ديده و جان­سخت من!

اي ، كه وجودت همه يك لاقباست

هركه بدين وضع، ز فرسنگ­ها

بيندت از دور، بگويد: گداست

 

بيست سال

آزگار

تلخ­تر از زهر مار

با ستم و فقر و پريشاني­ات

ساختم

پاي تو و زندگي­­ات، سوختم

عمر و جواني، همه را باختم

سر بنهادم برت، از بيش و كاست

دم نزدم

تا كه نگويند: چه بي­چشم و روست

بي­ادب و بي­حياست

خواسته­ها دفن نمودم به دل

شِكوه نكردم

كه نگويند: چه پُرمدعاست

معدن ناز و اداست.

 

ليك مرد!

يك نظر اطراف خودت را ببين

تا كه بفهمي دلم

اين دل پروصله و بي­صاحبم

از چه به هول و ولاست:

 

سفره­مان

خالي از آب و غذاست

خانه­مان

كوچك و پرابتلاست

رنگ­مان

رنگ گچ و

روي­مان

مثل رخ مرده­هاست

كودك تب­دار و پريشان­مان

بي­دواست

آن پسر تنبل و علاف­مان

سر به هوا و بلاست

دخترمان، بي­جهاز

زندگي­اش بين زمين و هواست

قصه­ي بيچارگي و فقرمان

شهره شده، بر ملاست

نقل پريشاني و افلاس­مان

نقل همه قوم و خويش

ورد زبان در و همسايه­هاست

 

خود بگو

بي­حسد و بخل و كين

در كدام

مسلك و آيين و دين

اين­همه

رنج و فلاكت رواست؟

 

مرد بخنديد و بگفتا كه: زن!

باش چو سابق، صبور

اين­قدر از درد و بلا دم نزن

در دل ديوار شب

رو به نور

رو به سپيدي روز

روزنه­ها، راه­هاست

غم چه خوري؟

چون هنوز

انرژي هسته­اي

حق مسلم ماست.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385   توسط محسن حسام مظاهری  | 

اوس کریم

۲۷آذر و ۳ دی ۸۳ ـ تهران

(برشي از يك منظومه)

 

 

اوس کریم! اوضا خرابه اوس کریم!

کوچه کوچه منجلابه اوس کریم!

 

اوس کریم! ده پُرِ لات و لوت شده

کار ریش سفیدامون سکوت شده

 

قحطی اومده، زمین خشکه زده

وضع دشت و باغامون خیلی بده

 

ده دیگه مثال دشت خون شده

مثِ یه گله ی بی چوپون شده

 

مثِ شبدر، کف کوچه افیونه

بطری بطری عرقه تو هر خونه

 

شرف و ناموس و غیرت و حیا

مث تریاک دود شد و رف تو هوا

 

اوس کریم! گندم، گل گندم، اوس کریم!

کو دوای درد مردم، اوس کریم؟

 

*

 

شیر بی یال و دُم و شیکم شدیم

تا کمر از بار غصه خم شدیم

 

مردامون بی غیرت و بلا شدن

زنامون، آخ که چه بی حیا شدن

 

پسرا دنبال چش چرونی ان

پیِ عشق و حال نوجونی ان

 

دخترا پا آینه ها بارشونه

فکر سرخاب سفیداب کارشونه

 

غیرت مردای ده اخته شده

درِ مسجد، عوضش تخته شده

 

بوی گند و گـ... می ده سر تا پامون

شَل شده، قلم شده جُف پاهامون

 

اوس کریم! گندم، گل گندم، اوس کریم!

کو دوای درد مردم، اوس کریم؟

 

*

[...]

*

کو دیگه حرمت این ریش سفید

سر تا پای حرمتو یه گربه ر...

 

کو دیگه تکیه؟ کجاس امومزاده؟

صدای اذون یه عمره نَیمده

 

روزگار به طبل بدعهدی زده

پستونای گاوامون قحطی زده

 

مرغا چش سفید شدن، تُخ نمی شن

بره ها هوایی ان، لُخ نمی شن

 

گله دیگه پی فرمون نمی ره

چوپون از گرگ و شغال گریزونه

 

چوپونا دربدرِ علف می شن

بره ها دق می کنن، تلف می شن

 

اوس کریم! گندم، گل گندم، اوس کریم!

کو دوای درد مردم، اوس کریم؟

 

*

 

دیگه پشمی به کُلا نیس، اوس کریم!

دیگه رحمی تو دلا نیس، اوس کریم!

 

هرچی داشتیمو نداشتیمو دادیم

غمبرک زدیم و از پا افتادیم

 

به ابالفضل که دیگه نا نداریم

واسه موندن توی ده جا نداریم

 

دیگه وقتشه که غصه بَن بشه

بوی الرحمن ده بُلن بشه

 

دیگه وقتشه که بارون بزنه

شُرشُرِ آب، خواب ناودون بزنه

 

فقط از دستای تو کاری می یاد

تو خودت گفتی که آقایی می یاد

 

اوس کریم! گندم، گل گندم، اوس کریم!

کو دوای درد مردم، اوس کریم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385   توسط محسن حسام مظاهری  | 

زشت و زیبا

 

 

می‌خواهی بالا بیایی که چه؟

عزیزت سازند

به حراجت گذارند

جامه‌ات را پاره کنند

*

میل خودت است

اما

من اگر جای تو بودم

ترجیح می‌دادم

یوسفی طعمه‌ی‌گرگ‌شده باشم

آن‌گونه که برادرانم به یعقوب می‌گفتند

*

بسا دروغ‌ها

که زیبایند

و بسا راست‌ها

که زشت

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385   توسط محسن حسام مظاهری  | 

آشناغریب

شهریور 84 ـ اصفهان

 

ای آشناغریب!

بازآ که دل، عجیب

این روزها

ـ بهانه‌ی وصل تو کرده است

حس می‌کند که بی‌تو گُلی خشک و بی‌بهار

یا چشمه‌ای‌ست

ـ کز ستم خویش مرده است

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385   توسط محسن حسام مظاهری  | 

 

ب مثل بزرگ

برای امام روح الله

اردیبهشت 82 ـ اصفهان

 

بزرگ بود

و برای همین، تاب کوچک‌شدن را نداشت

و کوچک‌بودن را

و کوچک‌ماندن را

و بزرگ ماند

و بزرگ رفت

*

بزرگ بود

و از اهالی امروز بود

و برای همین نخواست

و نتوانست

ـ و مگر می‌توانست ـ

در دیروز زندگی کند

و به فردا رفت

*

بزرگ بود

و از اهالی امروز بود

و با تمام افق‌های باز نسبت داشت

 و تمام افق‌های رها

و نه‌این‌جا

و پر زد

و خود، افق شد

*

بزرگ بود

و از اهالی امروز بود

و با تمام افقهای باز نسبت داشت

و لحن آب و زمین را چه خوب می‌فهمید

آب و زمین هم لحن او را چه خوب می‌فهمیدند

وقتی از زلال می‌گفت

و از جاری می‌سرود

و نیز وقتی بی‌ریا بود

و لباس‌هاش بوی عروج می‌داد

بوی آسمان

بوی سبز آسمان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385   توسط محسن حسام مظاهری  | 

پ مثل پرنده

برای آقاسید مرتضی آوینی

اردیبهشت 82 ـ اصفهان

 

پرنده بود

و افسوس که پرندگان را از پرواز گریزی نیست

و دیگران را به پریدن، راهی

*

پرنده بود

و زیبا بود

افسوس که ندیدیمش

و چه خام گمان می‌بردیم می‌بینیمش

ما کور نبودیم

او دیدنی نبود

ـ و نمی‌دانم

شاید ما هم کور بودیم ـ

*

پرنده بود

و زیبا بود

و بالش شکسته بود

افسوس که دواهای ما

جز نمک چیزی نبود

و افسوس که او

با هنر خویشاوندی داشت

*

پرنده بود

و زیبا بود

و بالش شکسته بود

و چه آوای خوشی داشت

افسوس که هیچ‌گاه معنی آوازهاش را نفهمیدیم

و چقدر به گوش‌هامان اعتماد کردیم 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385   توسط محسن حسام مظاهری  | 

آرزو

28 شهریور 83 ـ اصفهان

 

من این‌جا و

کمی آن‌سوتر از من، تک‌درخت بیدی و

آن‌سوترش رودی خروشان و

مقابل، باغی و

پشتش، نمایان، برج و بارویی و

بر آن برج، سربازی و

در دستش تفنگی و

سرِ آن لوله‌اش، پروانه‌ای خوش‌رنگ

*

و من

تنهاگلی

        ـ تبعیدی صحرا

شکوفان از دل یک سنگ

غریب و بی‌کس و دل‌تنگ

*

پس از این سال‌های سخت و جان‌فرسا

شود آیا

که آن پروانه‌ی زیبا

نماید سوی من، آهنگ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385   توسط محسن حسام مظاهری  | 

کلاغ‌سیاه

18 مرداد 83 ـ اصفهان

 

ما اون کلاغ‌سیاهای جیغ‌جیغوی پریشونیم

رو سیم برق خونه‌مونه، اما یه جا نمی‌مونیم

 

شهر به شهر و ده به ده، کوچه به کوچه، سیم به سیم

نشد یه بار تو قصه‌ها، به خونه‌هامون برسیم

 

نه مثل بلبل بلدیم، چهچه مستون بزنیم

نه مثل طاووس می‌تونیم، رنگ به گلستون بزنیم

 

نه مثل شاهین و عقاب، پر می‌زنیم اون بالاها

نه این پایین کز می‌کنیم، میون مرغ و خروسا

 

ما اون کلاغ‌سیاهای غریب و بی‌همزبونیم

تقدیرمون همینه که، تنها تا آخر بمونیم

 

نشد یه بار، پرنده‌ای، عاشق یک کلاغ بشه

خاطرخواه صدای قارّ و قار، تو دشت و باغ بشه

 

اون روزا که سیمی نبود، به جای تیرای چراغ

ولو بودیم تو مزرعه، پلاس بودیم تو دشت و باغ

 

اون قدیما، مثل حالا، علاف و حیرون نبودیم

چاپارچی پاییز بودیم، تو کوچه ویلون نبودیم

 

یادش بخیر! با برگای نارنجی و قرمز و زرد

رو بوم و بر، جار می‌زدیم: آهای اومد پاییز سرد

 

مترسکای مزرعه، الاکلنگ ما بودن

ذرتا و گندمکا، لذیذترین غذا بودن

 

تو قصه‌های بچه‌ها، با روباه اخموی پیر

کَل‌کَل و دعوامون می‌شد، سرِ یه قالب پنیر

 

تو کوچه‌ها تک‌خالِ سیبلِ سنگِ آدما بودیم

همیشه‌ی خدا گُلِ نفرین پیرزنا بودیم

 

وقتی یه جا پنجره‌ی خونه‌ای رو باز می‌دیدم

جَلدی می‌رفتیم تو اتاق، جواهری می‌دزدیدیم

 

همیشه رنگ ما مثال رنگ بالاتری بود

جامون تو قصه‌ها همه‌ش، اون جمله‌ی آخری بود

 

اما حالا، اِی، چی بگیم، دَس رو دلامون نذارین

نمک رو زخممون نشین، وقتی که مرهم ندارین

 

اونقده قلب و دل آدما، دیگه، سیاه شده

که نسبت اونا به ما، نسبت شب به ماه شده

 

دیگه کسی وقت نداره، به آسمون نیگا کنه

سنگی تو مشتش بگیره، نثار بال ما کنه

 

دیگه برای قارّ و قار، دل و دماغ، نه نداریم

برای شبگردی‌هامون، باغی سراغ، نه نداریم

 

روباهای این روزگار، فرصت دعوا ندارن

بچه‌ها و قصه‌هاشون، کاری به ماها ندارن

 

کاسبی‌مون حالا دیگه، بی‌رونق و کساد شده

رؤیای ذرت‌خوری‌مون، اسیر دست باد شده

 

ما اون کلاغ‌سیاهای پُر قیل و قال ویلونیم

رو سیم برق خونه‌مونه، اما یه جا نمی‌مونیم

 

شهر به شهر و ده به ده، کوچه به کوچه، سیم به سیم

یه روز می‌یاد که آخرش به خونه‌هامون برسیم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385   توسط محسن حسام مظاهری  | 

اولین دعای 85

 

یا مقلب القلوب

تنگه و سیاهه قلب و دل‌هامون

دیگه بالا نمییاد نفسهامون

کاش میشد حالا که فصل نو شده

آقامون

اون مسافر غریب

                     ـ از سفر دراز بیاد

تو خودت خوب میدونی

توی چنتههای ما هیچ چیزی نیس

مگه از دستای اون کاری بیاد

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385   توسط محسن حسام مظاهری  | 

حکایت تکراری

 

 

عادت کرده ایم

به تکرار هر روزه آن حکایت همیشگی

خوشه، همان خوشه است

گندم، همان گندم

*

دیگر، ولی

برگی برای پوشاندن

باقی نمانده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384   توسط محسن حسام مظاهری  | 

آب

 

 

 

در گذشته های دور

در مشرق زمین

همیشه

قدرت از آنِ کسی بود

که آب را

در تملک خود داشت

*

ای قدرتمند!

تشنه ایم

از مهر مادرت

به کام مان ریز

قطره ای

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384   توسط محسن حسام مظاهری  | 

درس توحید

 

 

 

 

باورم نمی شود

تو «سمیع» باشی

وقتی ضجه های دلم را می شنوم

 

باورم نمی شود

تو «بصیر» باشی

وقتی حال و روز دلم را می بینم

 

باورم نمی شود

تو «رحیم» باشی

وقتی دلم را

                پاره

                       پاره

                               پاره می یابم

 

*

 

رسولی باز فرست

تا دیگر بار

ما را

درس توحید گوید

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384   توسط محسن حسام مظاهری  | 

توبه های یک روزه

 

 

 

مرا ببخش!

خودت که بودی

خودت که دیدی

خودت که می بینی:

سنگ ها اسیرند و

سگ ها آزاد

*

دیگر عادت کرده ام

به این توبه های یک روزه

تو هم عادت کن!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384   توسط محسن حسام مظاهری  | 

توبه

 

 

برگشت

درست از همان راهي كه رفته بود

اين بار اما

ديگر پشت سرش را هم نگاه نكرد

*

هميشه از «ارتفاع» مي‌ترسيد

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1384   توسط محسن حسام مظاهری  | 

به يك باره

)براي شهيد اکبر آقابابايي(

 

 

تا همين چند صباح پيش

مي‌ديديمش

همين جا

بین خودمان

 

به یک باره چه شد

كه حالا

او هست و ما نيستيم ؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1384   توسط محسن حسام مظاهری  | 

مناجات

 

حكايت گرسنگي‌كشيدن‌ها

و خم و راست‌شدن‌هايم را

تو خود

بهتر از هركس مي‌داني

 

در پيشگاه تو

من آن روسپي هفتادساله‌ام

بی هیچ آبرویی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1384   توسط محسن حسام مظاهری  | 

ORGINAL

 

ذايقه‌هامان

از اين غوغاي بدلي‌جات رنگ و وارنگ

كور شد

و چشم‌هامان

از زرق و برق‌شان

 

اي جنسِ اُرجينالِ خدا!

جمعه‌بازار شد

بيا!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1384   توسط محسن حسام مظاهری  | 

                                                                                          زنده‌ترین

(برای شهید مصطفی ردانی‌پور)

 

 

ناگهان

غرشی از آسمان

بارش ابر سپید

بیامان

شد پدید

حلقهی رنگینکمان

*

ناگهان

با وزش یک نسیم

برگ سبز

از قفس یک درخت

شد جدا

بست رخت

رفت به اوج هوا

شد رها

*

ماند از او

یک طنین

یک امید

یک سخن آشنا

گفت: «من

حال که نامم شدهست

یک شهید

زندهام

زندهتر از زندهها»

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384   توسط محسن حسام مظاهری  | 

خوب من ! بهار مي ياد . فصل سياهي سر مي شه

وقت آفتاب مي رسه . شب مي ره . دربدر مي شه

 

خوب من ! دنيا همش يكي دو روزه . غم چرا ؟

من فداي گريه هات ! غصه چرا ؟ ماتم چرا ؟

 

خوب من ! دنيا هزار پائين و بالايي داره

اگه صدبارم به بن بس بخوری راهی داره

 

 

خوب من ! زانوي غم بغل نگير . دلم گرفت

پاشو تيشه دس بگير . بزن به سنگا . سفت سفت

 

خوب من ! گذشته ها رو بي خيال . امروزو باش

شب گذش . چقد بگم . طلوع شده . امروزو باش

 

خوب من ! پرستوي فردا هنوز پشت دره

درو واكن . اگه دير بجنبي مي پره . مي ره

 

خوب من ! دست منو بگير تا همسفر بشيم

ديگه خواب بسه . بيا پاشيم . بيا سحر بشيم

 

خوب من ! پروازو ياد بگير . بپر . بايد بريم

اينجا موندن نداره . سفر بايد . مثل نسيم

 

خوب من ! اينجا براي قاصدك جا نداره

حتي بارونم به جز گلي شدن . را نداره

 

خوب من ! نترس . بيا . بزن بريم . خدا با ماس

شنيدم يه دره ي سبز و قشنگ پشت كوهاس

 

خوب من ! اونجا فقط شهر گلا و پرياس

رد شيطون ديگه نيس . اونجا فقط شهر خداس

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384   توسط محسن حسام مظاهری  | 

 

 

 

 

گفته بودم: دلم مث کویره

آب نباشه، دق می کنه، می میره

اما نگفتی کوزه هات شکسته

یه سد سنگی رو چشات نشسته

 

گفته بودم: چشات گل بهشته

رو برگاشون، اسم منه نوشته

اما نگفتی که گل بهارن

خزون می یاد و برگاشون می بارن

 

 

گفته بودم که: گیسوهات کمنده

وقت پریشونی، بهم می خنده

اما نگفتی که اونا یه دامه

هرکی که گیر کنه، کارش تمامه

 

گفته بودم که: گریه هام بازی نیس

دلم به جز تو با کسی راضی نیس

اما نگفتی واسه تو بازی ان

فعلای قلبت، تو عمل، ماضی ان

 

گفته بودم: تو شب، تو ماه من باش

با خنده هات، فانوس راه من باش

اما نگفتی که شبات بی ماهن

فانوساتم، مثل دلت، سیاهن

 

گفته بودم: مثل پرنده ها شو

پر بزن و قد ستاره ها شو

اما نگفتی که پراتو بستن

با سنگ زدن، ستاره تو شکستن

 

گفته بودم: رنگ چشات قشنگه

قلبی عاشقت نباشه، سنگه

اما نگفتی که کمین نشستن

دست هزارتا مثل من رو بستن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384   توسط محسن حسام مظاهری  | 

ترانهی کودکانه

(برای جشن تولد داداش مجتبی)

 

 

تو قلبم

نه غصه‌ست

نه زاری

دلم شده بهاری

می‌خواد باز

با آواز

بخونه

مثل دو تا قناری:

لطیف و عاشقونه

*

تو چشمم

سبد سبد ستاره‌س

تو دستام

سبد سبد شکوفه

رو لب‌هام

سبد سبد ترانه‌س

حرفای عاشقانه‌س

*

دوون دوون

تو سبزه

تو دشت رنگین‌کمون

می‌رقصم و می‌خونم

قدر پرنده‌ها رو

قدر شکوفه‌های سرخ و زردو

می‌دونم

*

من پُرم از حرفای آسمونی

حرفای آفتابی

پُر از سبز

پُر از زرد

پُر از سرخ

پُر از بنفش و آبی

*

من پُرم از گریه‌ی بی‌بهونه

اشکای دونه‌دونه

من پُرم از خنده‌ی عاشقونه

قهقهه‌های ناز بچه‌گونه

*

من پُرم از خدا، پُر از فرشته

بهار با دستای خودش

تو قلب من نوشته:

*

«عزیزکم

دلبرکم

عمر ماها ـ مثل کلاغ ـ دراز نیس

دو روزه‌س

کوتاهه

مثل هلال ماهه

خدا تو این زندگی دوروزه

فرصت غم نذاشته

بخند و شاد و خوش باش

که خالق مهربون

تو آفریدن کوه

تو آفریدن دشت

تو آفریدن دریا و بارون

هیچ چیزی کم نذاشته»

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384   توسط محسن حسام مظاهری  | 

فردا از آنِ ماست

(برای شهید حاج حسین خرازی)

 

 

آن مرد رفت و گفت:

«این راه، رفتنی ست

حتی بدون پا

حتی بدون سر

حتی بدون دست»

 *

آن مرد رفت و گفت:

«در امتدادِ آن

پیمانِ در الست

باید ز جان رهید

باید ز دل گسست»

*

 

آن مرد رفت و گفت:

«مولایمان حسین

چشم انتظار ماست

برخیز همسفر!

فردا از آنِ ماست»
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1384   توسط محسن حسام مظاهری  | 

 

 

 

به يعقوب بگوييد

براي مداواي چشمان‌اش

چاره‌ي ديگري بينديشد

 *

اين‌بار

پيراهن

از مقابل پاره‌ شده است
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1384   توسط محسن حسام مظاهری  | 

 

 

قرمز

نارنجي

زرد

نيلي

سبز

آبي

بنفش

با يك منشور ساده مي‌توان

از دل يك شاخه نور

اين رنگ‌ها را بيرون كشيد

خدا نور است

كاش مي‌شد بفهميم

رنگ خدا چه رنگي است ؟

شايد هم بي‌رنگ باشد

از كجا معلوم ؟!

بايد به فكر يك منشور بود

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1384   توسط محسن حسام مظاهری  | 

کدخدای فطرت آباد

برای مردی که این روزها همه منتظرش هستند

 

 

اسبها ناآرام

گوسپندان بی پشم

گاوها بی شیرند

کودکان

         ـ از مرض حصبه و طاعون و وبا

دم به دم می میرند

مردمان، اما، در بستر خواب

غوزه ی پنبه ز صحرا چینند

*

کدخدای ده پُرغفلت ما!

عزم بیداری این خواب کنید

قدمی رنجه نمایید و دمی

پای در آب کنید

و بینید چه بر رود شده ست

در همین چند صباحی که نبودید

گِل آلود شده ست

خرمن آذُقه مان

در مسیر گذر صاعقه ها

دود شده ست

*

کدخدای ده پُرآفت ما!

بعد از آن روز که از ده رفتید

ملخانند که از خاک و هوا می آیند

دسته دسته سگ و گرگ است

                                   ـ که هار

از ده پایین دست

سوی آبادی ما می آیند

پاسبانان به تمسخر گویند

که: نترسید

که: گرگان به چَرا می آیند

من ولی می دانم

که به تاراج

به املاک شما می آیند

لشکر ابرهه اند

که سوی بیت خدا می آیند

*

کدخدای ده آشفته ی ما!

گفته بودید سفر کوتاه است

غصه ها می گذرند

فرجی در راه است

کاش می دانستم

پس چرا بانگ قدم های شما

در دل دشت، دگر خوابیده ست؟!

نکند باز ز دست و دل ما

غلطی سر زده و

دل پُرعاطفه تان رنجیده است؟

تیزبین چشم شما

نکند باز خطایی دیده ست؟

*

کدخدای ده ویرانه ی ما!

تو که اینجا بودی

کوچه ها خاکی بود

رنگ سالوس نداشت

همه بودیم رعیت، و کسی

نام قابوس نداشت

تخت طاووس نداشت

و مگر یادت نیست

در تمام ده ما

               ـ هیچ کسی

جز تو فانوس نداشت

 ای تو هم چشم و چراغ ده ما!

در نبودِ تو کنون

«فطرت آباد» دگر کور شده ست

برکت از سفره ی ما دور شده ست

آب آن چشمه که در سینه ی کوه

وقف ده کرده بُدی

شور شده ست

*

کدخدای ده بی رونق ما!

کاشتی

ما که نمی دانستیم

دانه را باید: داشت

برگ ها می گویند

وقت برداشت شده ست

باغبان همه آبادی ها!

ما غریبیم

سرک یادت هست؟

ما سرِ سفره ی تو نان و نمک ها خوردیم

میزبان دل ما!

حرمت نان و نمک یادت هست؟

باز این طفل خطایی کرده

پیر مکتب خانه!

قصه ی چوب و فلک یادت هست؟

آب ها پُررنگ اند

آردها پُرسنگ اند

آسیابان نظیف!

پاک سازی به الک یادت هست؟

چینی فطرت مان

از سر تاقچه افتاد و شکست

ذوالفنون همه کار!

شیوه ی رفع ترک یادت هست؟

*

کدخدای ده پُرغصه ی ما!

بعد تو هر که دلش می گیرد

روی پرچین دعا رفته و آواز کند:

کاشکی باز کلون درِ ما ساز کند

کدخدا آید و در باز کند

راز ما بیند و بس ناز کند

*

کدخدای ده جان بر لب ما!

پیر ما!

صاحب ما!

وقت آن ست که از گرد سفر بازآیید

سهم اربابی تان محفوظ است

ای که درمحکمه ات

اشک مظلوم فقط پیروز است

حال مان را بنگر

گُرده هامان زخمی ست

پشت مان خم دارد

دل مان غم دارد

و خدا می داند

«فطرت آباد» فقط چون تو یکی

کدخدا کم دارد

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1384   توسط محسن حسام مظاهری  |