تبليغاتX
روستای فطرت آباد
گاه نوشتهای ادبی، فرهنگی و اجتماعی محسن حسام مظاهری

بیبی! آدم باید مثل حضرت زهرا باشه

برشهایی از زندگی دايي شهیدم عبدالجواد مهرانی، به بهانه­ي سال­روز شهادتش

 

 

 

1

سرهنگ همين­طور كه دود سيگارش را با عصبانيت بيرون مي­داد، رو به بي­بي كرد و گفت: «ببين سيد! به اين قبله قسم، فقط به احترام شوما و حرمت نون و نمكي كه تو اين خونه خوردم، اين بار به دادش رسيدم. وگرنه، اگه چن روز ديگه تو اون هلفدوني آب خنك خورده بود، زير مشت و لگد ساواكيا، حسابي حالش جا مي­اومد.» اين را گفت و با غيظ سرتاپاي جواد ـ پسرعمه­اش ـ كه گوشه­ي حياط ايستاده بود و با نوك كفش روي زمين خط­هاي مبهمي مي­كشيد، را ورانداز كرد.

*

چند روز پيش، توي هنرستان، يكي از هم­كلاسي­هاي جواد، به آقا[1] اهانتي كرده بود. او هم نه گذاشته بود و نه برداشته؛ چنان با مشت به دهان طرف زده بود كه در جا دوتا از دندان­هاش خرد شده بودند.

*

«جووني كرده. ايشالا ديگه تكرار نمي­شه.» بي­بي نگاهي به صورت برافروخته­ي پسرش انداخت و لبخند زد.

 

2

«اين ديگه چيه بالاي لبت؟»

خنديد: «چيزي نيس. سوغاتي شهرضاس.»

*

چند وقتي بود كه با مصطفا ـ دامادشان ـ مي­رفتند آن­جا براي پخش اعلاميه. آن روز، اما غافل­گيرانه به مشروب­فروشي معروف شهرضا حمله مي­كنند و با سنگ، شيشه­هاي عرق را مي­شكنند و فرار مي­كنند. عرق­فروش هم در عوض، حق­شان را في­المجلس مي­گذارد كف دست­شان.

ساچمه­ي بالاي لب جواد، تا آخر همان­جا ماند.

 

3

سال 55 بود و عروسي خواهرش. با رفقاش تصميم گرفتند كه نگذارند مجلس شادي به مجلس گناه بدل شود. به محض اين­كه صداي بزن­وبكوب بلند شد، طبق نقشه­ي قبلي، صادق[2] وسط مجلس غش كرد.

«اِوا! خاك به سرم! آقاجواد! اين چه­ش شد؟»

«هيچي زن­عمو! آخه اين رفيق ما يه كم به صداي آهنگ­ماهنگ حساسه. اگه به گوشش بخوره، يهو حالش بد مي­شه.»

مجلس كه آرام گرفت، صادق هم كم­كم حالش خوب شد. مهمانان عروسي آن شب، البته با دست پُر به خانه­هاشان برگشتند. برادر عروس، به هر نفر، متناسب سن­اش كتابي هديه كرده بود. از كتاب­هاي حكيمي و مكارم شيرازي تا شريعتي.

 

4

«اينا چيه داري مي­بري پشت­بوم؟»

«چيزي نيس بابا! چايي­يه. مي­برم بسته­بندي­شون كنم.»

هنوز چند دقيقه­اي بيش­تر نگذشته بود كه بدوبدو از پله­ها پايين آمد. دنبال سطل آب مي­گشت. لباس­هاش، سرتاپا سوراخ­سوراخ شده بود.

«باز چي شده؟ اين ديگه چه سرووضعيه واسه خودت درست كردي؟»

«هيچي بابا! يه قسمت از چايي­ها آتيش گرفتن.»

«خيلي­خب، فداي سرت. مي­سوزن، خاكستر مي­شن. اين­كه ديگه دست و پا گم­كردن نداره.» همان­طور كه سطل آب را از پله­ها بالامي­كشيد گفت: «آخه شما كه نمي­دونين. چايي­ها امانتي­يه.»

آتش كه خاموش شد، يك­ريز زيرلب يازهرا مي­گفت و خدا را شكر مي­كرد.

*

«فكرشو بكن بي­بي! اگه آتيش خاموش نشده بود، با 50 كيلو باروت، كل محله مي­رفت رو هوا.»

 

5

آن دوره، «كوي امام» معروف بود به منطقه­ي آباداني مسكن. شاه آن­جا را ساخته بود براي نظامي­ها و ارتشي­ها. از لحاظ فرهنگي، وضع خيلي خرابي داشت. خصوصاً كه آن­ورِ آب[3] بود و آن­موقع به ندرت كسي پيدا مي­شد كه به اصلاح جوان­هاي بالاشهري اميدي داشته باشد، و براي ارشادشان، دغدغه­اي. ولي اين توجيه خوبي براي بي­تفاوت­ماندن نبود. حتا اگر از محله­ي باب­الدشت تا منطقه­ي آباداني­مسكن، چند كيلومتر فاصله باشد. اين بود كه جواد و علي[4] و احمد[5] و ذبيح­الله[6] و موسوي[7] و يكي دوتاي ديگر، يك ياعلي گفتند و «مسجد البلال» كوي امام تأسيس شد.

 

6

جواد كه با سيني چاي وارد شد، اتاق را دود سيگار برداشته بود. سيني را مقابل عبدالله[8]، روي زمين گذاشت و نشست. ساكت و سربه­زير.

«چي شده جواد؟ تو فكري.»

«عبدالله! يه چيزي مي‌گم. فقط نه توي كار نيار.»

«بگو.»

«بيا يه قراري با هم بذاريم.»

«چه قراري؟»

«اين­كه از امروز من چاي­خوردن­مو كنار بگذارم و تو هم سيگاركشيدن­تو. قبول؟»

عبدالله، خيره به گل­هاي قالي به فكر رفت. پيشنهاد آساني نبود. خصوصاً براي جواد كه اگر يك صبح چاي نمي‌خورد، تمام روز، سردرد كلافه‌اش مي‌كرد. ولي... فكر كرد آقاجواد خيلي بيش­تر از اين­ها به گردنش حق دارد. سرش را بالا آورد: «ياعلي!»

*

از آن روز حدوداً 28سال مي‌گذرد. هنوز هم كه هنوز است، ديگر كسي سيگار دست عبدالله نديده است.

 

7

ديگر ذله شده بود. كاردش مي‌زدي، خونش درنمي‌آمد. اين چندوقت هرچه پسرهاي نوجوان و جوان را استخدام مي‌كرد و مي‌آورد خانه براي نوكري، به هفته نمي‌كشيد كه غيب‌شان مي‌زد. همه حدسي مي‌زد؛ الا اين­كه كار، كار پسر همسايه‌ي روبرويي‌شان باشد.

*

جواد، بي‌سروصدا نفري 100 تومن‌شان مي‌داد و راهي ولايت­شان مي‌كرد. حتا ماهيانه 300 تومن هم براي هركدام‌شان مي‌فرستاد.

ولي همه‌ي اين­ها به يك شرط بود: «به شرطي كه به محض رسيدن، بري دنبال درسِت و ادامه بدي. حواستو خوب جمع كن كه من چندوقت به چندوقت قايمكي مي‌يام دهات­تون و زيرنظرت دارم.»

بندگان خدا باورشان مي­شد كه تحت­نظرند.

 

8

بچه­يتيم بود. از يكي از روستاهاي اطراف مشهد آمده بود اصفهان و اين­جا هيچ­كس را نداشت. خيلي اتفاقي توي خيابان، جواد باهاش آشنا شده بود و تا فهميده بود طرف سرباز فراري است، آورده بودش خانه و پناهش داده بود:

«رفيقمه، تازه از مسافرت اومده.»

*

چند وقتي كه از ماندنش گذشت، حتا جواد به فكر افتاد برايش دست و آستين بالا بزند. بي‌بي شد مادرش و جواد هم برادرش و رفتند خواستگاري! به همين راحتي!

*

آقاموسا، حالا ديگه فقط يك سرباز غريبه نيست. كسي شده واسه خودش.

 

9

اوايل انقلاب خانه­مان شده بود عينهو تعاوني مصرف! جواد و دوستاش از بازاري‌ها، حبوبات و روغن و برنج مي‌گرفتند، در خانه بسته‌بندي مي‌كردند و بسته‌ها را شبانه درِ خانه‌ي فقرا مي‌بردند. از اقوام و آشناها شروع مي‌كردند تا برسد به غريبه‌ها. پيرزن‌هاي محله هم خيال­شان راحت بود كسي هست كه به جاي آن­ها در صف نفت بايستد و پيت‌هاي نفت را تا خانه‌شان بكشاند. حتا يك مدت كه نانوايي محله خيلي شلوغ شده بود و كفاف مردم را نمي‌داد، رفت و يك تنور خريد و توي خانه، بساط نانوايي راه انداخت.

قرص‌هاي كوچك نان را هركس مي‌ديد، مي‌فهميد كه: «شاطرش ناشي يه.»

 

10

چند باري مجروح شد. آخرين بار در بيمارستان بانك ملي تهران بستري بود. اين­بار ديگر دكترها از‌ش قول گرفتند كه: تا بهبودي كامل، حق ندارد به خط برگردد. در فاصله‌ي رفتن پرستار براي آوردن سرم، لباسش را عوض كرد و فرار كرد.

قول داده بود به خط نرود. بي‌سيم‌چي شد.

 

11

به نظم و انضباط خيلي حساس بود. حتا در چيدن سفره هم آداب خاصي را رعايت مي‌كرد. بعدها لابلاي وسايل شخصي‌اش، برگه‌هاي جدول‌بندي شده‌اي را پيدا كرديم كه همه‌ي برنامه‌ها و اعمال و رفتار روزانه و هفتگي‌اش را شامل مي‌شدند. همه‌ي اعمال؛ حتا تعداد دروغ‌ها و غيبت‌ها را.

 

12

از منطقه كه برگشت، 5 روزي بود كه محسن به دنيا آمده بود. آمد براي ديدن نورسيده. موقع رفتن، از جيبش دسته­كليدي درآورد و گذاشت روي قنداق بچه.

«پاشو دايي­جون! اينا كليداي مسجد بلاله ... پاشو بيا كمك!»

اولين ديدار دايي­جواد و محسن، آخرين ديدار هم بود.

 

13

جنازه‌ي مصطفا را كه آوردند، رو به قبله كرد و صداي ناله‌اش بلند شد.

«مصطفا كه فقط 19­روز بود اومده بود رو قبول كردي، ولي من را نه. چرا؟»

*

نزديكي‌هاي عمليات بيت‌المقدس بود. برگشت به بي‌بي گفت: «من اين عمليات را مي‌رم. اگه شهيد شدم كه هيچ وگرنه ديگر نخواهم شد.» اين را كه گفت تهِ دلم خالي شد. به بي‌بي گفتم: «مامان! جواد اين­دفه ديگه برنمي‌گرده.» ديگر برنگشت.

 

14

با علي[9] ـ پسر همسايه‌شان كه حالا طلبه شده بود ـ قرار گذاشتند كه اگر شهيد هم مي‌شوند، با هم شهيد شوند.

*

2خرداد 61، عمليات بيت‌المقدس، آزادسازي خرمشهر.

علي فقط نيم‌ساعت بدقولي كرد.

 

15

بعد از شهادتش، تا مدتي عده­اي ‌زن­ها با بچه‌هاشان مي‌آمدند درِ خانه: «راستش اين بچه‌ها يتيمَن. از وقتي چشم باز كردن، پسرِ شما رو بالاسرشون ديدن. باهاشون بازي مي‌كرد. بهشون غذا مي‌داد. رخت و لباس شب عيد‌شونو جور مي‌كرد. طوري كه اين بچه‌ها فكرمي‌كردن باباشونه. حالا بهونه‌ي باباشونو مي‌گيرن.» هيچ­كدام اصفهاني نبودند. غريب بودند. چه كار مي‌توانستيم بكنيم؟!

 

16

دلش مي‌خواست گمنام شهيد بشود.

*

«بي‌بي! آدم بايد مثِ حضرت­زهرا باشه. شما رو به جدتون قسم! دعا كنين اگه شهيد شدم، جنازه­م پيدا نشه.»

به ياد نداشت كه تا آن­روز، جواد ازش چيزي خواسته باشد و او رد كرده باشد. ولي اين­بار فرق داشت. مِهر مادري‌اش گل كرد.

«نه! اينو ديگه از من نخواه.»

 

17

خيلي‌ها تدريس مي‌كنند، ولي «معلم» نيستند. آقاجواد، ولي معلم بود. بعد از استخدام، اول كاري كه كرد، رفت و حقوقش را قطع كرد: «اين­طوري كم­تر اذيت مي‌شم.»

هميشه مي‌گفت: «بچه‌ها 3 خانه دارند: خانواده، مدرسه و مسجد.» حتا توي وصيت‌نامه‌اش هم اين مثلث حياتي را از قلم نينداخته بود: «به همه‌ي برادران و خواهران توصيه مي‌كنم كه هيچ­گاه اين سنگر مسجد و مدرسه را رها نكنند و در تربيت جوانان و نوجوانان عزيز كوشا باشند كه به قول امام عزيزمان: همه‌ي اين كارها مقدمه‌ي انسان‌سازي است.»

 

 



1. ­آقا روح­الله خميني

2. صادق گرجي

3. قسمت بالاي شهر و به نسبت مرفه­نشين اصفهان را با درنطرگرفتن موقعيت جغرافيايي زاينده­رود، آن­ورآب مي­ناميدند. دوگانه­ي اين­ورآب و آن­ورآب، كمابيش هنوز هم بين اهالي اصفهان متداول است.

4 و 9. شهيد علي (محمود) جوهرچي

5. شهيد احمد بخشي

6. شهيد ذبيح­الله شمس

7. سيد احمد موسوي

8. عبدالله نجاري

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385   توسط محسن حسام مظاهری  | 

کابوس

 

 

«صبر كن!... كجا؟ »
بازم همون كابوس هميشگي.
كاش مي‌شد يه روز بهش برسم.
از والفجر 8 به اين طرف، ديگه نتونستم بدوم دنبالش.
و اون هنوزم كه هنوز، نايستاده. حتي يه لحظه.
*

شنيدم تازگي ويلچرايي اومده كه سرعتشون خيلي زياده.
يعني ميشه با اين ويلچر! خودمو بهش برسونم ؟
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384   توسط محسن حسام مظاهری  | 

چیز زیادی از او نمی‌دانیم

برش‌هایی از زندگی شهید محمدرضا ریاحی

 

 

«الهي واجعلني ممن ناديته فاجابك و لا حظته فصعق لجلالك فناجيته سراً و عمل لك جهراً»

مشغول كتاب خواندن بود. اما آن صدا نمي‌گذاشت تمركز پيدا كند. صدا را تعقيب كرد. در صندوق‌خانه را گشود. حسودي‌اش شد : « چه صوت قشنگي داره داداش محمد!»

*
درس خوان بود. كنكورش را كه داد ، بلافاصله رفت اهواز. پرسيدم : « پس امتحانت چي شد؟»

گفت : « امتحان اينجايم كه خوب شد مادر! دعا كنيد امتحان آنجايم هم خوب شود.»

*
ما كه از كارهايش سر در نمي‌آورديم. هر وقت هم مي‌پرسيديم « آنجا چكار مي‌كني؟» مي‌خنديد و مي‌گفت: «هيچي ، واسه رزمنده‌ها يه دعاي كميلي مي‌خونم و اونا هم گريه مي‌كنن.»

بعدها از زبان همان رزمنده‌ها شنيديم كه فرمانده گردان بوده است.

*
در عمليات محرم، فرمانده گردان ما بود. در منطقه مستقر شده بوديم كه خبر رسيد : « عمليات لو رفته است» كار ستون پنجم بود. آتش سنگين دشمن روي سر بچه‌ها باريدن گرفت. خيلي‌ها همان موقع حين وضو گرفتن به شهادت رسيدند. اوضاع بدي شده بود. محمد همراه آقا مصطفي رداني‌پور آمد به مقر گردان و به من گفت: «مصطفي! سريع نيروهايتان را از چادرها بيرون بكشيد و به صحرا هدايتشان كنيد.» آتش توپ و خمپاره بود كه روي چادرها مي‌ريخت. محمد بلندگو را دستش گرفت و شروع كرد به خواندن :

خيمه‌ها مي‌سوزد و شمع شب ...

*
«آخر مادر! خدا پنج تا بچه به شما داده. نمي‌خواي خمسش را بدي؟» چطور دلم مي‌آمد. پاره‌ي جگرم بود. دوستش داشتم. استكان چايي را جلوي خودم گذاشت. هيچوقت راضي نمي‌شد من برايش چاي يا غذا بياورم. خيلي براي من و پدرش احترام قائل بود.

«اگر رضايت شما در وسط نباشد اونوقت كار من يه جور گناه ميشه.»

چكار مي‌توانستم بكنم. آنقدر اصرار كرد كه بالاخره از زبانم شنيد : « راضي‌ام به رضاي خدا. هر چي قسمت باشه . برو» خنديد. بلند شد و مرا بوسيد و گفت : «خوشم اومد ... حالا شد».

*
«يك شب با چند نفر از بچه‌ها بدجوري محاصره شده بوديم. هر چه مقاومت كرديم، بي فايده بود. تمام آن بچه‌ها شهيد شدند. من هم كه زخمي شده بودم، خودم را به مردن زدم. عراقيها يكي يكي بالاي سرمان مي‌آمدند و تير خلاص مي‌زدند. سرم را آرام زير بدن جنازه‌هاي خوني بچه‌ها بردم و تمام صورتم را خوني كردم؛ جوريكه فكر كردند تير به سرم خورده و تمام كرده‌ام. به خاطر همين از زدن تير خلاص منصرف شدند. كمي روي بدنهايمان راه رفتند و با تمسخر رجز خواني كردند و برگشتند...»

دومين باري بود كه مجروح شده بود. بعدها اين خاطره را براي دوستانش تعريف كرد؛ موقع بستري بودنش در بيمارستان. همان جا هم به آنها گفت كه چقدر دلش مي‌خواهد ازدواج كند.

*
هميشه وقتي مي‌خواست برود جبهه، اول با دوستانش مي‌رفتند مسجد با گلدسته. پيش حاج آقاي جزايري. از او خداحافظي مي‌كردند و او هم از زير قرآن ردشان مي‌كرد و در گوششان دعا مي‌خواند.

اين بار، اما ديگربه آنجا نرفت. مي‌گفت : « حاج آقا در گوشمان وردي مي‌خواند كه نمي‌گذارد شهيد بشويم.»

*
ظهر بود. تازه از مسجد برگشته بودم. آرام و قرار نداشت. هي اين طرف و آن طرف مي‌رفت. نهار هم نخورد. روزه بود ديگر طاقت نياوردم. پرسيدم : «چيزي شده؟» ايستاد. نفس عميقي كشيد و زل زد تو چشمانم: « ما ديگه كارمون رو انجام داديم. ديگه وقت رفتنه.» ترسيدم. به دلم افتاد : « اين بار اگه بره ديگه بر نمي‌گرده.» خواستم مانعش شوم. نشد. رفت و ديگر برنگشت.

*
از پشت در صدايش مفهوم نبود. اما مي‌شد فهميد آنوقت شب مشغول چه كاري است . مهر پدري‌ام گل كرد: «خدايا! هرچی مي‌خواد مستجاب كن!»

دو ماه بيشتر طول نكشيد . دعاي پدر و پسر،هر دو مستجاب شد. خبر شهادت محمد را آوردند.

*
والفجر 2 بود. محمد در عمليات مسئوليتي نداشت. هم به خاطر جراحتهايي كه داشت و هم به خاطر اينكه بايد خودش را براي عمليات بعدي آماده مي‌كرد. حتي در اسلحه‌خانه هم اسلحه‌اي تحويلش نداده بودند. چون براي شركت در عمليات نياز به مجوز حاج حسين خرازي بود، كه او نداشت.

ولي محمد كسي نبود كه به اين آساني‌ها زير بار برود. اين بود كه آمد سراغ من تا اسلحه‌ام را به او بدهم. من اسلحه‌ام را خيلي دوست داشتم. از آن كلاشينكفهاي اصلي بود كه حتي زير آب هم كار مي‌كرد. هر چه مي‌‌گفتم به گوشش نمي‌فت كه نمي‌رفت. از او اصرار بود و از من انكار. مي‌گفت : « قول مي‌دهم اگر شهيد شدم، تو را طلب كنم.» عاقبت آنقدر اصرار كرد كه راضي شدم. اسلحه را گرفت و رفت.

كسي چه مي‌دانست آن رفتن آخرش است.

*
جنازه را نمي‌آوردند. مي‌گفتند : « كمي آنطرفتر از جنازه‌ي آقا مصطفي رداني‌پور، زير آتش دشمنه. نميشه آوردش» بي‌تابي مي كردم. دلم غوغا بود. كسي در خواب بهم گفت ، نماز امام زمان بخوانم. خواندم. هر نيمه شب. 18 روز گذشت. اين بار خودش به خوابم آمد : « مادر !‌چرا گريه مي‌كني؟» از خواب پريدم. تلفن به صدا در آمد: « بياييد سردخانه. براي شناسايي.»

*
نام : محمدرضا رياحي

ولادت : روز شهادت امام جعفر صادق (ع)

شهادت : روز شهادت امام جعفر صادق (ع)

سمت : فرمانده‌ي گردان امام جعفر صادق (ع)

«به اطلاع مي‌رساند، مراسم تشييع جنازه‌ي برادر شهيد محمدرضا رياحي فردا از محل مدرسه‌ي امام جعفر صادق(ع) به سمت گلستان شهدا برگزار مي‌شود.»

*

«محمد، مثل هر جوان ديگري خواهان يك زندگي خوب بود. روح پاك و عدالت‌جويانه‌اي داشت. هميشه به فكر دفاع از مظلوم بود. ترس در وجودش راه نداشت. در كارهايش جدي و منظم بود. لباس پوشيدنش هم تميز و مرتب بود. در بسيج مدارس مربي بود و كلاسهاي آموزش قرآن برگزار مي‌كرد. در بحثهاي سياسي و عقيدتي فعالانه شركت مي‌كرد و مطيع ولي امرش بود . از خطاي دوستانش به سادگي مي‌گذشت؛ اما در مقابل دشمن مثل شير غرنده بود. كلامش صراحت داشت و هميشه به اشتباه خودش اعتراف مي‌كرد. خلاصه آنكه براي همه‌ي ما يك معلم واقعي بود.»

اينها تصويري است كه يكي از همرزمانش پس از سالها از آن شهيد در ذهن دارد. شهيدي كه چيز زيادي از او نمي‌دانيم، وصيتنامه نداشت. و حتي نواري كه گمان مي‌رفت وصيتهايش را در خود جاي داده باشد، به كلي پاك شده بود.
+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384   توسط محسن حسام مظاهری  | 

جماران

 

 

«هَمين ديروز موشك خُرد به خانه‌تان وَ فاطمه زَنِت وَ‌ زُهره كوچولو هَر دوتا موندَن زيرِ آوار... اوزاعِ خيلي بدي شده. مَن وَ‌ باباي پيرت هَم به اِسرارِ برادرات داريم اَساس‌ها را جمع مي‌كنيم تا همين امروز فردا
برگرديم ده...»

بعد از آن همه سال، هنوز مي‌توانست دستخط بي بي را تشخيص بدهد. ياد روزهايي افتاد كه از روي كتابهاي نهضت برايش ديكته مي‌گفت. براي چندمين بار تاريخ نامه را نگاه كرد: فروردين 65

«چند بار فرستاديم. اما يه بار مي‌گفتن شهيد شده، يه بار مي‌گفتن اصلا همچين اسمي تو ليست صليب سرخ نيس. خلاصه هر بار به يه بهونه پس مي‌اومد. اون خدا بيامرزم تا آخرين روزاي عمرش هنوز پيگیر بود. اما خب ديگه؛ چه ميشه كرد؟ حتماً تقدير همين بوده. نگفتي حالا مي‌خواي چيكار كني؟»

چكار مي‌توانست بكند. ياد ديروز افتاد كه دنبال خانه ی دوست قديمي‌اش جواد مي‌گشت و به كوچه‌اي برخورد كه نام او را داشت. هيچ چيز سر جايش نبود. حتي توي پايگاه هم كسي نبود كه بشناسدش. اما براي مرد هيچكدام اينها به اندازه او اهميت نداشت. ساك خاكي رنگ و رو رفته‌اش را دستش گرفت و از ستاد زد بيرون. رفت سر خيابان و جلوي اولين تاكسي را گرفت :

« جماران ؟».



+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384   توسط محسن حسام مظاهری  | 

این روزها

 

 

این روزها

در به در

در کوچه و خیابان

دنبال کسی می گردم

که نمی شناسمش

اما می دانم

که قرار است

روزی

یک سیلی به من بزند

 

*

و هرچه می گردم

نیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384   توسط محسن حسام مظاهری  | 

 

 

طرف اصلاً يه جورايي«خاص» بود. نه به اون هيكلش ـ كه مثل بزن بهادر‌هاي محله مون بود ـ و نه به اون ساكت بودنش كه لام تا كام با كسي حرف نمي‌زد و فقط تو خودش بود. يه هفته‌اي مي‌شد كه اومده بود تو گردان‌ ما. اما تو اين مدت جز سلام عليك و «التماس دعا»، كسي چيزي از زبونش نشنيده بود. همه‌ي كاراش هم قايمكي بود. خصوصاً موقع لباس عوض كردنش كه عجيب اصرار داشت دور از چشم همه باشد. انگار يه رازي بود كه بايد از ماها مخفي مي‌موند؛ و موند.
*
موج انفجار اونقدر شديد بود كه هيچي از بدنش باقي نگذاشته بود؛ جز يه تيكه از بازوي خالكوبي شده‌اش:
«توبه كردم»
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384   توسط محسن حسام مظاهری  | 

 

 

 

 

هيكل نحيف و لاغر، محاسن كوتاه خضاب شده، پيشاني بند سرخ «يا زهرا» به اضافه‌ي شال سبزي كه هميشه دور كمرش مي‌بست و عمامه‌ي سفيدي كه هميشه بر سر داشت و تا آن روز، هيچكس رازش را نفهميد. اين همه‌ي چيزي بود كه با آن مي‌ شد در اولين نگاه، «سيدعبدالله» را در جمع، به راحتي پيدا كرد.

به قول بچه‌ها، از آن زير خاكي‌هاي ناب بود. از آن پيرهاي با صفايي كه وجودشان مي‌توانست يك لشكر را به تنهايي شارژ كند.حتي قديمي‌ترين و با سابقه‌ترين بچه‌ها هم، اول ورودشان به منطقه از زير قرآن «سيد عبدالله» رد شده بودند. ظاهراً كه هيچ رده و سمتي نداشت. ولي عجيب هر جا «كار» بود، حتماً‌ سروكله‌ي او هم پيدا مي‌شد. بي‌برو برگرد.

گاه به گاه بچه‌ها سربه سرش مي‌گذاشتند كه:«سيدعبدالله! مگه تو سيد نيستي؟ پس چرا عمامه‌ات سفيده؟ نكنه از اون سيد قلابي‌ها باشي؟!» يه عده هم مي گفتند:« حتماً‌ قبلاً سياه بوده، اما زير آفتاب منطقه بي‌رنگ شده! آخه مگه نشنيدين كه ميگن سيدعبدالله از همون بچگي‌‌هاش تو اين منطقه خاك بازي مي‌كرده؟!» بعضي‌ها هم نمازهاي پر آب وتابش را دستاويز مي‌كردند كه: «عمامه‌ي سيد هم مثل خودش از خوف خدا رنگش پريده!» در مقابل، سيدعبدالله هميشه مي‌خنديد و مي‌گفت: «نه باباجان! اين عمامه نيس. اين كفنمه پيچيدم دور سرم كه هميشه حواسم بهش باشه.» بعد هم سرش را مي‌انداخت پایين؛ آهي مي‌كشيد و مي‌گفت: «عمامه‌ي من يه رنگ ديگه‌اس. آره باباجان! يه رنگ ديگه.»

*

دست راستش كه به كلي قطع شده بود. از سرتا پايش هم يك جاي سالم نمي‌توانستي پيدا كني. همه‌‌ي بدنش شده بود همرنگ پيشاني بند«يا زهرا»اش. حتي عمامه‌اش هم.

ديگر حالا همه فهميده بودند كه رنگ عمامه‌ي سيدعبدالله چه رنگي است.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1384   توسط محسن حسام مظاهری  |