۱
مدير روي تخت درازكش خوابيده و لولهي خونگيري روي دستش چسبانده شده. خبرنگار جسورانه جلو ميرود و دوربين هم پشت سرش. دست ميبرد و بياجازهي مدير خفته، چسب را ميكند و بلند مقابل خود مدير و ديگر ناظران و حاضران، به ميليونها نفر كه مانند من و همسرم با چشمان گردشده پاي تلویزیون نشستهايم نشان ميدهد كه بله، آقاي مديركل انتقال خون يزد الكي و نمايشي دارد خون ميدهد و فيلمبازي ميكند!
اخبار 20:30 هم با افتخار اين صحنه را به نمايش ميگذارد و به جاي توبيخ خبرنگار بياخلاق، به سينهاش مدال افتخار جسارت و شجاعت ميزند. به پاس آن افشاگري بزرگش!
و يك روز بعد مدير بالاتر، احتمالا در حالتي كه خشم بر او غلبه كرده، همان حالتي كه گفتهاند در آن نبايد تصميم گرفت، مدير بينوا و بيآبروشده را از كار عزل ميكند. بدون آنكه بشنود دفاعش را.
*
۲
تلويزيون دارد شاهكار رييسجمهور منتخب نظام را در گفتوگو با يك خبرنگار پير نشان ميدهد. چهار سال كافي است براي عادتكردن به شنفتن آن قبيل حرفها و سكوت و تحمل. اما به يكباره اتفاقي عجيب ميافتد كه صبر از كف ميرود. بر صفحهي تلويزيون گفتوشنود خبرنگار با عوامل پشتصحنهاش كه به صورت شخصي و در گوشي بوده زيرنويس ميشود كه ميگويد «ژان من دارم ديوونه ميشم!» و... .
و اين يعني صداوسيما ـ همان كه قرار است دانشگاه باشد ـ علناً دارد گوشي خبرنگار كه عرصهي شخصي اوست را شنود ميكند و با افتخار زيرنويس ميكند!
*
۳
هنوز دور نشدهايم از روزهاي كثيف انتخابات كثيف گذشته. روزهايي كه جماعت سوپرانقلابي و حزباللهي و ذوب در ولايت مرتب با اساماسهاشان منورمان ميكردند. اساماسهايي كه محور اصليشان مانور بر يك عيب فردي يعني لكنت زبان گهگاهي كانديداي رقيب و «چيز»گفتنش بود.
*
از خودم ميپرسم: داريم به كجا ميرويم؟
و پاسخ ميشنوم: مگر اين حرفها، اين رفتارها، جديد است؟ مگر پيشتر اوج اخلاق اسلامي را در اين جماعت سراغ نداشتي؟ مگر اولينبار است كه صابون اخلاق اين جماعت به تنت ميخورد؟ مگر غير از اين است كه اينان همان جماعتياند كه در پايگاههاي بسيجشان و در حاشيهي هيأت سينهزنيشان و در محفل قهوهخانه و قليانشان، چيزي جز غيبت ديگران در چنتهشان نيست و حرفي غير از وصف خصوصيات و منكرات دختران محله و دانشكده و توصيف روابط خيالي آنها با ديگر پسران و شرح روابط نامشروع خلقالله باهم ندارند كه بزنند؟ مگر اين جماعت همانها نيستند كه از هر ده كلمهاي كه از دهنشان خارج ميشود دستكم چهارتاش اشارتي به كمر و زيركمر دارد؟
جماعتي كه قربه الي الله تهمت ميزنند، قربه الي الله فحش ميدهند، قربهالي الله به زندگي شخصي ديگران سرك ميكشند.
جماعتي كه دينشان، انقلابشان، احساس تكليفشان، وظيفهي ديني وانقلابيشان، بهشان اجازه ميدهد هر حرامي، هر منكري، هر قبيحي، را مرتكب شوند و وجدان آسوده دارند كه قصدشان خير است و راهشان حق!
مگر بار اولشان است؟
مگر قرار است بار آخرشان باشد؟
و مگر غير از آن است كه فرمود «مردمان به حاكمانشان شبيهترند تا پدرانشان». و مگر اين درست همان درسي كه نيست كه اين جماعت پاي منبر و وعظ و عمل حضرات حاكم و مسئول در طول سالها فرا گرفتهاند و حال دارند درس پس ميدهند؟
حكومتي كه مسئولش دروغ بگويد، پردهدري كند، بياخلاقي كند، مخالف را به لجن بكشاند، آيا از هوادارانش جز اين بايد انتظار داشت؟
*
من حالم از ديني كه مجوز ميدهد به ديندارانش كه به نام او هر غلطي دلشان ميخواهد بكنند، به هم ميخورد.
من حالم از ديني كه براي بياخلاقي و هتاكي و پردهدري و بيآبروكردن ديگران مجوز شرعي صادر ميكند، به هم ميخورد.
من حالم از ديني كه در آن بيرونآمدن يك تار مو از زير روسري معصيت كبيره است، اما تهمت و دروغ و غيبت نقل نبات ديندارانش و زعماشان است به هم ميخورد.
من حالم از ديني كه از غفلت يك لحظهاي و غريزي دو جوان نميگذرد و خون به چهره ميدواند، اما بر هزار نكبت و كثافتي كه عمريست گريبان مدعيان تبليغ و ترويجش را گرفته و رها نميكند، چشم ميبندد به هم ميخورد.
من حالم از ديني كه اينهمه كينه و نفرت و خشم و بغض نسبت به همنوع، نسبت به منتقد، نسبت كه دوست چندماه پيش كه حق بر گردنت دارد، نسبت به معترضي كه دلسوز توست، و اصلاً نسبت كه به كسي با تو مخالف است، در دل ديندارش ميپرورد به هم ميخورد.
من كافرم به دين جعلي شمايان! به اسلام مزورانه و آلوده به هزار منيت شمايان! به تشيع خودساخته و خودخواستهي انحرافي شمايان! لكم دينكم و لي دين!
من بندهي خدايي هستم كه ستار العيوب است. خدايي كه به يك خطا، به صد خطا، به هزاران خطا، آبروي بندهاش را نميريزد؛ بلكه برگردد. خدايي كه دلش براي بندهاش بيشتر از خود او ميسوزد. خدايي كه بندهاش را دوستتر ميدارد از خودش حتا.
من بندهي خدايي كه هستم كه پوشاننده است. آبرودار است. امانتدار است. حتا وقتي ظلم ميكني، محبت ميكند. خدايي كه با محبتش بنده ميكند و به مهرش شرمنده. خدايي كه گناهترين گناه نزدش نوميدي است از رحمتش. خدايي كه تواب است. پلهاي پشت سر بندهاش را خراب نميكند. راه بازگشتش را نميبندد. خدايي كه تشنهتر است به بازگشت بندهي خطاكار از خود او.
من مؤمن به ديني هستم كه دين محبت است. و شريعتي كه شريعت سهله و سمحه است. ديني كه نيامده تا بندگانش را به تعب بيندازد. و روزگار را برايشان سخت و تيره و تار كند.
من مؤمن به اسلامي هستم كه رسولش فرمود آبروي مؤمن نزد خدا از پردهي كعبه محترمتر است.
من مؤمن به رسولي هستم كه از مردم است. و سخت است بر او آنچه مردم را ميآزارد. و حريص است بر هدايت آنان. و با مؤمنان رئوف و مهربان است.
من بندهي رسولي هستم كه آنقدر بر حال و روز بندگان خدا خايف بود و دلنگران؛ كه حتا گلايهي مهربانترين مهربانان را هم برانگيخت كه: ليس عليهم بمصيطر!
من بندهي آن رسولي هستم كه چون فاتح شد، بر شهري كه آنهمه بر او ظلم كرده بود، بر شهري كه مردمانش آن ميزان بر او و دوستان و خاندانش ستم كرده بودند، غضب نكرد، و وقتي از سپاه خود شنيد كه امروز روز انتقام است، فرياد زد كه نه! اليوم يوم المرحمه. و خانهي سردستهي دشمنانش را در كنار كعبه يكي از چندمكاني قرارداد كه هركس بدانجا درآيد در امان است!
من بندهي آن رسولي هستم كه چون يك روز آن زن يهودي بر سرش خاكستر نريخت، جوياي احوالش شد و چون شنيد بيمار است، به عيادتش رفت!
من شيعهي امامي هستم كه در مكتبش سرشناسترين مخالفان، آزاد بودند تا اقامهي دليل و برهان كنند، تا در پناه امنيت و آزادياي كه او پديد آورده بود، آزادانه از اعتقاد خود به رساتر آوايي دفاع كنند، اعتقادي كه بر الحاد بود، نه فقط بر يك اختلافنظر و عقيدهي جزيي.
من مؤمن به امامي هستم كه بر مخالفانش نميشوريد، كه با دليل عقلاني به مصافشان ميرفت، و به جاي زور بازو، قدرت منطق و فهمش را به رخشان ميكشيد.
من شيعهي امامي هستم كه به اخلاق خوش و به مهرباني، مخالفانش را شرمنده ميساخت. به امامي كه دشمنترين دشمنانش بر عدالت و امانت او معترف بودند.
من بندهي آن امامي هستم كه حتا در مقتل، حتا در آنگاه كه خنجر به دست قاتلش است، دست از ارشاد او برنميدارد، و به هدايت كسي كه تا آنجا آمده اميد دارد.
من شيفتهي آن امامي هستم كه وقتي اعرابي از راه رسيد و هرچه از دهانش درآمد نثار او و پدرش كرد، چون لب فروبست، از او پرسيد تازه رسيدهاي، نان داري، آب داري، جاي خواب داري؟ و به خانهاش برد و سكنايش داد و اطعامش كرد. و بندهي محبتش ساخت.
من شيعهي مکتبي هستم كه پيرو راستينش، فرمانده سپاهش، نظامي قدرتمندش، وقتي از بازار كوفه ميگذشت و كسي به جهل بر سرش آشغال ريخت، غضب نكرد، خون جلوي چشمش را نگرفت، دست به شمشير نبرد، به زندانش نيفكند، به سربازانش فرمان نداد بلايي به سرش بياورند كه بفهمد نبايد با حيثيت بزرگان حكومت علي بازي كرد. بلكه به مسجد درآمد و به دعا در حق آن فرد نشست و گريست.
*
چشم ميگردانم به اطرافم. همه به جان هم افتادهاند! بياخلاقي سكهي روز شده است و افشاگري، هنر متعالي. هر كه هرچه از ديگري، از مخالفش، ميداند، بر سر كوچه فرياد ميكند. جماعت مدعي دين و انقلاب در بيآبروكردن مخالفانشان از هم سبقت ميگيرند. هركه بيشتر پردهدري كند، هركه بتواند نغزتر فحاشي كند، هركه ناسزايي بديع بيافريند، هركه لقب استهزاآميز جديدي خلق كند، پيشرو است، برنده است، پيروز است.
دلم گرفته است. هواي دلم باراني است. كاش محرم امسال، زودتر فرا آيد و به فرياد رسد.
ياد صحنهاي از فيلم «ژاندارك» ميافتم كه خيلي به اين روزهاي ما شبيه است. آن صحنه كه پس از جنگي طاقتفرسا، سپاهيان پيروز به جان اجساد دشمن افتادهاند به قصد غنيمتستاندن. مست از پيروزي، هر كس به هر قيمت ميخواهد چيزي از آن خود كند. و اين ميان يكي هم دارد با سنگ بر سر جنازهاي ميكوبد تا دندانهاش را درآورد به غنيمت!...
*
هاي ژاندارك!
منتظر چه هستي؟
فرياد بزن! فرياد بزن! فرياد بزن!
بلند! بلندتر!
مگر نميبيني خونها را
كه بر رخ مسيح شره ميشوند
مگر نميشنوي صداش را كه تو را ميخواند:
«ژان! داري با من چه كار ميكني؟»
درسهاي انتخابات دهم
چند توضيح مقدماتي و ضروري:
· معتقدم دربارهي انتخاباتي که گذشت به دلايل بسيار و از جمله عدمشفافيت و غلبهي فضايي شديداً غبارآلود و مبهم و اينکه بسياري سوآلات بيپاسخ ماندهاند، هنوز حرف زيادي نميتوان زد. هنوز زود است و بايد صبر کرد. بااينحال گمان ميکنم اين چندقسمت حداقل حرفهايي است که شايد بتوان تا اين زمان زد. شايد.
· شخصاً درعين بياعتمادي شديد به متوليان امر و مسئولين طراز اول دولت کريمه(!)، و درعين اعتقاد به بيصداقتي و نااهلي رييسجمهور، و درعين باور به مشکوکبودن رفتارهاي مجموعهي دولت ـ در معناي عام خود ـ در انتخاباتي که گذشت؛ اما راستش به خلاف نظر دوستان معترض چندان به وجود تقلب گسترده باور ندارم. و به دلايلي که خواهم گفت بهگمانم رأي احمدينژاد بايد حتا بيشتر ميبود! و رأي موسوي ازقضا خيلي هم زياد است و عجيب!
· هماين اول کار خيال خود و دوستان عزيز را راحت کنم که بنده نه تنها از رأيي که دادم و انتخابي که کردم پشيمان نيستم بلکه اگر انتخابات تکرار ميشد هم باز به يکي از «اعتدال»گرايان حاضر در صحنه ـ يعني آقايان موسوي يا رضايي ـ رأي ميدادم. (با همهي انتقادات بسياري که به برخي رفتارهاي عجيب بعد از انتخاباتشان دارم.) به دلايل فراوان که پارهايشان در خلال هماين نوشته روشن خواهند شد و برخي هم به مرور زمان. عجلهاي نيست. چهارسال وقت داريم که اين دلايل را نه از زبان امثال من، که در عمل جناب رييسجمهور ببينيم. عجالتاً اولين دليل بیکفایتی و نااهلی فعلاً در هماين غايلهي مشايي روشن شد. براي موارد فراوان بعدي هم صبر زيادي لازم نيست.
· و نکتهي آخر اينکه به دوستان و مخاطبان عزيز و خصوصاً آن دسته از عزيزان که هميشهي خدا يک مشت برچسب و اتيکت در جيبشان است و در عرض چندثانيه قادرند طرف مقابلشان را از حيز انتفاع ساقط کنند و به انواع تهمتها و برچسبها بيارايند، ضمن خداقوت، عرض ميکنم اين مطالب دنبالهدار است و مکمل هم. لذا کمي شکيبايي ورزند تا فرجام سخن آشکار شود.
*
قسمت يکم ـ تهران، ايران نيست.
«دربارهي الي» را دوبار ديدم. يکبار در در «سينما فرهنگ» تهران، و يکبار در «سينما ساحل» اصفهان. و هربار يک تجربهي متفاوت داشتم از ديدنش. تجربهاي که به من و فيلم برنميگشت؛ به ديگر تماشاگران برميگشت.
دربارهي الي را بار اول فيلمي ديدم که يک سر و گردن از استاندارد سينماي ايران بالاتر است. يک فيلم واقعي، و پر از لحظههاي اضطراب و دلهره و سوآل و بيم و اميد. و همه هم بهجا و درست. فيلمي که همهچيزش سرِ جاي خود است. از اينروست که تماشاگر «سينما فرهنگ»ي را با خود همراه ميکند. در خود درگير ميکند. ميکشد، ميبرد. بهخصوص آن چند نقطهي اوج فيلم، لحظههاي اضطراب، که ميرسيد؛ مثل صحنهي بادبادک و صداي رعبآور موج، يا غرقشدن آرش و دويدنها و ترسها؛ ميديدم همه انگار که بچهي خودشان غرق شده، مضطرباند، حرص ميخورند، روي صندلي نيمخيز شدهاند، نفس در سينه حبس کردهاند، بازيگران را به سريعتر دويدن تشويق ميکنند، و... . انگار که شاهد ماجراياند و نه بينندهي يک فيلم. و فيلم هم که تمام شد، رمق همه گرفته شده بود. احساس خستهگي ميکرديم.
اما تجربهي دوم از ريشه تفاوت داشت. درست همآن صحنههاي اوج که رسيد، درست آنجا که انتظار داشتي رفتار مشابهي ببيني از ديگران، ناگهان شليک خندهي جمعيت، نه يکي دوتا، بلکه بهجرأت ميشود گفت اکثريت غالب، شوکهام کرد. با پوزخندي نشانهي تعجب به فاطمه نگاه کردم و او هم به من! اين رفتار تکرار که شد، آرام در گوشم پرسيد: «اينا چرا دارن ميخندن؟ کجاي اين صحنه خندهداره؟» و من که سالها در اصفهان زيستهام عاجز بودم از فهم آن رفتار عجيب همشهريهاي هماين چند سال پيشم. و شانه بالا انداختم. فيلم هم که تمام شدم، در کريدوري که به بيرون، به خيابان، راهنماييمان ميکرد، بسيار ميشنيدم که از صحنهها و موقعيتهاي طنز و مضحک فيلم براي هم تعريف ميکردند! حالآنکه اساساً فيلم هيچ موقعيت طنزي ندارد. و درحقيقت اين برداشت و زاويهي ديد آنها بود که با بهسخرهگرفتن صحنهها و کاراکترهاي فيلم سعي داشتند نياز به طنز خود را ارضا کنند. بماند که کم نبودند آنها که ميگفتند «چه فيلم مزخرفي بود! حيف پول!»! به خيابان که رسيديم و به سرپرده_ي سينما که نگاه کردم تعجبم افزون شد. پردهي فيلم عوض شده بود و «خروس جنگي» جاي «دربارهي الي» نشسته بود. آنهم وقتي هنوز از اکران الي در آن سينما کمتر از دوهفته ميگذشت!
*
روزها ذهنم درگير اين علامت سوآل بود تا که دريافتم فهم اين تفاوت رفتار، يکي از شاهکليدهاي فهم انتخابات اخير است. به ديگر سخن، اين تفاوت رفتار در برابر فيلمي چون دربارهي الي، درست از جنس تفاوت رفتار در برابر انتخابات دهم است. و هردو نماياي دو شکافِ ممزوج و مرتبط باهم بودند: شکاف تهران و ديگرِ ايران؛ و شکاف فرهنگ عامه و فرهنگ خواص.
*
شکاف اول: تهران، ايران نيست.
«مشکل اينه که حکومت، تمام اين سالها، تهران را بزرگ و بزرگتر کرد. تمرکزش را گذاشت روي گسترش تهران. و هماين باعث شد از يهطرف توقع تهرانيها روزبهروز بيشتر بشه. از طرف ديگه بين اين شهر با کل ايران فاصله بيفته. جوري که شهرهاي ديگر حتا با چندين سال دويدن نتوانند به گرد پاي تهران برسند. حکومت، نوک دماغش، تهران را فقط ديد و سعي کرد به نيازهاي آن پاسخ بده. ولي تهران، ايران نبود و نيست.»
اين تحليل يکي از اقوام است در مهماني چند شب پيش از وقايع اخير و تحليلي ماحصل سالها کار و تجربهي اشتغال در يکي از وزارتخانههاي محوري.
و بله حق با ايشان است.
آنها که مثل من تجربهي زندهگي در يک شهر و ولايت ديگري چون تهران را هم در توبره دارند به احتمال زياد در اين سخن با من همدلترند که تهران اساساً تافتهي جدابافته و وصلهي ناجوري است در کشور. تهران همهچيزش فرق ميکند. مسألههاش، دغدغههاش، سوآلهاش، جوابهاش، توقعاتش، و بالاخره مردمش و سبک زندهگي مردمش.
تهران شهر کار است. شهر هنر مدرن است. شهر سبک زندهگي جديد و مدرن است. خيلي چيزها فقط در تهران معني دارد. مثل تآتر (در معناي مدرن تآتر شهرياش؛ نه در معناي محلي نمايشهاي محلي برخي شهرها، مثل آقارشيد اصفهان)؛ مثل گالريرفتن، مثل پيتزا و فستفود خوردن، مثل رستورانرفتن، مثل خيلي چيزهاي ديگر. براي پرهيز از کليگويي اجازه دهيد يک مقايسهي سرانگشتي بين هماين دو شهري که خود در آنها زيستهام بکنم.
در اصفهان تا 8-9 صبح فقط محصلها و کارگرها و برخي کارمندها از خانه بيرون زدهاند. ديگران معمولا حول و حوش اين ساعت دارند صبحانه ميخورند. در شهر، در تمام روز، يک تصوير آرام و روان از زندهگي ميبيني. زندهگي درست به همآن ميزان لازم و نه بيشتر، جاري است. مثل زايندهرود. کسي نميدود، کسي پريشان و مضطرب و مستأصل نيست. کمتر صحنههاي دعوا و پرخاش ميبيني. کمتر خلقالله يقهي هم را پاره ميکنند. کاسبها، به جز سوپريها و کلهپزها و نانواها، تازه 9-10 کرکرهي مغازه را، به آرامي، بالا ميدهند. بالاشهر و پايينشهر (در تعبير بومي: اينور آب و آنور آب) اش آنقدرها توفير ندارد. خبري از مسجدهاي مجلل نيست. خبري از مدارس غيرانتفاعي بزرگ مذهبي نيست. هنوز مدارس دولتي اکثريت دارند. رقابت بين آن چند مدرسهي غيرانتفاعي مشهور هم کمابيش فقط علمي است. اصفهان کمتر از 10 سالن سينما دارد. در عوض 2تا گروه تآتر دارد که سالهاست در حال تکرار خود اند و جالب آنکه هنوز هم مشتري دارند: يکي گروه اکليلي يا همآن آقاي گرفتار و ديگري هم گروه آقارشيد. و هردو گروه هم فقط نمايشهاي طنز اجرا ميکنند (نمايش، نه تآتر). در اصفهان رستورانرفتن خانوادهگي فرهنگ نيست، مگر در بين برخي از نسل جوان. در عوض مردم خصوصاً پنجشنبه جمعه ها ديگ غذا و سماور و قوري را برميدارند و فنجان و کاسه و بشقاب و قاشق و چنگال را ميريزند توي يک سبد و حصير را ميزنند زير بغل و ميروند کنار آب، در پارکهاي ساحل زايندهرود نهار و شامشان را ميخورند، و همآنجا هم زير سايهي درختان خواب بعدازظهرشان را ميروند، و همآنجا هم بازيشان را ميکنند و عصر يا آخرشب بساط را جمع ميکنند و برميگردند خانه. بههماين سادهگي. در اصفهان دو سه تايي موزه هست، ولي موزهرفتن فقط براي گردشگران خارجي يا مسافران شهرهاي ديگر و دانشآموزان مدارس معنا دارد نه عامهي مردم خود شهر. کماآنکه از مردم شهر معمولاً کمتر کسي به قصد تماشا به ابنيهي تاريخي ميرود. اصفهانيها با آثار تاريخي شهرشان و در آنها زندهگي ميکنند. از روي سيوسهپل رد ميشوند، چون مسيرشان است. در مسجد جامع نماز ميخوانند، چون مسجد محلهشان است. ظهر جمعه به ميدان امام ميروند، چون نمازجمعه آنجا خوانده ميشود. در مدرسهي چهارباغ درس ميخوانند، چون حوزهي علميهشان است. و... . آنچه به هنر اصفهان شناخته ميشود در زندهگي مردم آن شهر کاربرد دارد. لوکس نيست. تجمل نيست. شيء موزهاي نيست. به جز چند خيابان مرکز شهر، آنهم نه هر روز و هر ساعت، در ديگر نقاط شهر ترافيک (هنوز) چندان معنا دارد. و تعداد مردهايي که ظهر ميآيند خانه و نهارشان را ميخورند و بعد احياناً سر کارشان برميگردند زيادتر است. اصفهان با همهي عظمت و بزرگياش، شهر کوچکي است. با کمتر از دهتا بنر و تابلو ميتوان کل شهر را از يک مراسم باخبر کرد. توي کوچه و خيابان خيليها باهم سلام عليک ميکنند. يعني هم را ميشناسند. و... .
تهران، اما، از 5-6 صبح بيدار است. 6 صبح صف اتوبوسها تشکيل شده. و 7-8 ترافيک صبحگاهي است. همه از همآن خروسخوان دارند ميدوند و توي پيادهروهاي مملو از جمعيت همه عجله دارند، انگار که عمري است دويدهاند و نرسيدهاند. به هم تنه ميزنند. از هم جلو ميزنند. توي خيابانها هم. ترافيک معمولاً سنگين است و طاقتفرسا. همه عصبانياند. همه غر ميزنند. همه فحش ميدهند. همه اعصابشان خرد است. اين است که به کمترين بهانه باهم دست به يقه ميشوند. سر جاي پارک، يا سبقت از هم، يا حتا بدنگاهکردن! به هم ميپرند. بسيار ميشود که هفتهها روز و شب در خيابان راه ميروي و يکنفر پيدا نميشود به اسم صدايت کند. يک نفر نيست که بشناسدت. که با صداي بلند بخواندت. همه از کنار هم ميگذرند. همه باهم غريبهاند. و تو در شهر گماي. و در اين گمبودن، آزادي هرکار دلت ميخواد بکني. براي هماين تهران شهر آزاديهاست. و اين را مهاجران و دانشجويان شهرستاني، خصوصاً دختران خوابگاهي بيشتر و بهتر درک ميکنند. خبري از نظارت نيست. کسي، چشم آشنايي، نميپايدت. خبري از خطکش و بازپرسي نيست. خبري از رسم و رسوم و سنت نيست. آلودهگي هوا همه را کلافه کرده. بازار از صبح تا شب يکسره باز است و پرمشتري. مردم هرازچندگاه بهجاي غذاي منزل غذاي بيرون ميخورند. ديدن آدمهاي مشهور، ستارههاي فوتبال، هنرپيشههاي سينما و تلويزيون، سياستمداران و مسئولين کشوري، اساتيد برجسته و نويسندهگان صاحبنام، مجريان تلويزيون و... يک امر نسبتاً معمولي و عادي است. چندين سالن سينما فعال است. چندين تالار نمايش، تآترهاي حرفهاي روي پرده ميبرند؛ و کمتر هم طنز. بعضي مسجدها از کليساي وانک هم مجللترند. هزار فرقه و دين و دسته و انشعاب در بين دينداران است. چندين مدرسهي درندشت و صاحبنام و صاحبپول عمدتاً با رويکردهاي سختگيرانه و خرافي در مذهبِ ظاهر، با امکانات عجيب و غريب مشغول کارند. تفاوت بالاشهر و پايينشهر (شمال و جنوب) کاملاً فاحش است. ماشينهاي مدل بالا، برجهاي سر به فلککشيده، رستورانهاي مجلل، فراوان است. تهران، موزهي هنرهاي معاصر دارد، گالري نقاشي و مجسمه دارد، کنسرتهاي موسيقي دارد، اکران فيلم مستند دارد، بازار کتاب دارد و خيلي چيزهاي ديگر که ديگران ندارند. و نيازي هم به داشتنشان ندارند. فکر و خيال خارجرفتن براي کار، براي ادامهي درس، براي تفريح و خوشگذراني، در تهران بيشتر است. تنوعطلبي در خوراک و پوشاک بيشتر است. «مارک» و «مُد» بيشتر معني ميدهد و اهميت دارد؛ خصوصاً مارکهاي خارجي و مشهور. تب پديدههاي ارتباطي و ديجيتالي مثل وبلاگ و فيسبوک و... داغتر است. آنچه به اسم روشنفکري ميشناسيم و اخلاق و رفتار و دغدغههاي متناظرش تنها در تهران مجال بروز مييابد. بازار و رقابت در تهران معني ديگري دارد. اساساً رقابت و ريسک در معناي مدرنش که يکسره با نمونههاي مشابه سنتياش متفاوت است، در تهران معني دارد. تقاض و عرضه هم در معناي جديد و وسيعاش خاص تهران است. تهران بيش از ديگران نياز به رسانهي مستقل دارد و از جمله به روزنامه و راديو و تليويزون خاص خود. تهران به «همشهري» نياز دارد و تنها در تهران است که همشهري ميتواند (و بايد) نيازمنديهاش بالاي 150 صفحه باشد و ظهرنشده روي دکهها تمام شده باشد.
تهران دروازهي غرب است براي ايران. دروازهي زندهگي مدرن و غربي. دروازهي مصرف و رفاه. در تهران سبک زندهگي مدرن کمابيش معني دارد. تعامل با دنياي ديگر معني دارد. تهران با فاصلهاي بسيار نزديکترين شهر ايران است به مفهوم شهر صنعتي و شهر مدرن. شهر مرفه و مجلل.
روشن است که منظورم از تهران در اينجا عمدتاً آن قشرهايي از شهروندانش است که نماياترند براي اين مفهومسازي. يعني مناطق متوسط و بالاي شهر و خصوصاً طبقهي متوسط. به ديگر سخن دراين معنا مناطق متوسط و بالايي تهران، «تهران»تر اند. اساساً در تهران است که طبقهي متوسط شهري معني دارد. و آنچه احياناً در مناطق مرفهنشين برخي کلانشهرهاي ديگر شاهديم عمدتاً چيزي بيش از يک تابلوي کپيشده و يک دستخط با سرمشق تهراني نيست.
اين تفاوتهاي فراوان و بسياري موارد ديگر، تهران و اهالياش را ـ حداقل اهالي متعلق به طبقات متوسط و بالا را ـ يکسره با ديگر ايرانيان متفاوت کرده. طبقهي متوسط تهراننشين ذايقه و مدل زندهگي و سليقهي ديگري دارد. از يکسري چيزهاي ديگر لذت ميبرد. به يکسري چيزهاي ديگر علاقه دارد. اوقات فراغت معني متفاوتي دارد برايش و آن را جور ديگري ميگذراند. هنر را جور ديگر ميشناسد و ميخواهد. (به هماين دليل رفتار او را در مقابل فيلمي چون دربارهي الي، چنانچه ذکر شد، متفاوت است با ديگران. چون اين فيلم و بسياري فيلمهاي مشابه ديگر، براي او ساخته شدهاند و اوست که ميتواند با آنها رابطه برقرار کند.) از دين و دينداري کمابيش فهم متفاوتي دارد و بهتبع رفتار دينياش فرق ميکند. خدا را جور ديگر ميشناسد. زيستن را جور ديگر ميفهمد. در مجالس و مهمانيهاش جور ديگر لباس ميپوشد و غذا ميخورد. و مُدهاش با فاصلهي زماني معنيداري به شهرستانها ميرسد. و اصلاً هماين مفهوم رايج «شهرستاني» خود بهخوبي گوياست. شهرستاني يعني غيرتهراني. يعني يک تهران است و يک غير آن، که چندان فرقي نميکند شهر بزرگ باشد يا روستاي کوچک. چون همه در اين مخاطب و پيرو تهران بودن در حد توان خود مشترکاند.
اين طبقهي متوسط تهراني، سالياني است که در سکوت و با روندي آرام دارد خودش را ميشناسد. دارد خودش را متمايز ميکند. دارد خودش را مينماياند. به ديگران و خصوصاً به حکومت. و ميگويد که ما هستيم! ما را ببين! حتا چندسالي است براي خودش صاحب رسانه شده است. جوان شمالشهرياش «چلچراغ» را دارد و جوان مذهبياش «همشهري جوان» را و زن خانهدارش «زندهگي ايدهآل» و «منزل» را. و خيلي مجلههاي ديگر که فقط تهران، فقط طبقهي متوسط تهراني، گروه هدف مخاطبشان است. (چه خودشان اذعان بکنند، چه نکنند.)
و انتخابات دهام يکي از مهمترين بزنگاهها و فرصتهايي بود که اين قشر يافت براي ابراز خود و قدرتنمايي خود.
از اين روست که موسوي در تهران رأي بيشتري دارد. چون اين ذايقه اساساً نميتواند (دقت کنيد: نميتواند، نه تنها نميخواهد) که مانندِ احمدينژاد را انتخاب کند. چون به درستي او را يک مانع و يک مزاحم ميپندارد براي خود. و اين چندان ربطي به خط و ربط هاي معمول سياسي و مذهبي هم ندارد. و باز به هماين دليل است که راهپيمايي اعتراضي ميليوني سکوت (از انقلاب تا آزادي) تنها در تهران رخ ميدهد. و اصلاً تنها تهران و شمال تهران است که معترض است، و ريسک و هزينهي به خيابان آمدن و اعتراضکردن را ميپذيرد، و شبها، هنوز هم حتا، روي پشتبام الله اکبر ميگويد.
اما اين قشر با همهي کثرتشان در برابر آن اکثريت ديگر ايران طبعاً هنوز اقليتاند. و اين واقعيتي است که به دلايلي از جمله اعتماد فراوان و ناگزيرشان به رسانهها، رسانههايي که خودشان ساختهاند يا مديريت ميکنند، گويا نميتوانند و نميخواهند باور کنند. ولي اين واقعيت است. تهران، ايران نيست. گرچه در هر شهر و روستا مقلدان و هواخواهان و شيفتهگاني داشته باشد.
به گمان من، روي ديگر ماجرا اين است که اين قشر، گرچه اين روزها سرخورده است و کمي هم مأيوس، اما ديري نميپايد که به خود خواهد آمد و به مانور قدرتي که شايد براي اولينبار در اين انتخابات از خود به نمايش گذاشت خواهد باليد و روي آن حساب خواهد کرد. اين قشر گرچه حاکم ايران نشد، اما به يک پيروزي بزرگ دست يافت و آن اينکه به قدرت، به حکومت، به دولت، نشان داد که هست. پس بايد جدي گرفتش. و ديدش. و به حسابش آورد. چه، در حال گسترش است و فزوني.
و در برابر و براي تغييرات اجتماعي بايد شکيبا بود و صبر کرد.
اين حرفها دنباله دارد.
1. گفته شد كه در گفتمان دفاعمقدس دولتي، جنگ هشتساله از سرمايهها و مايملكات نظام جمهوري اسلامي محسوب ميشود و اين نظام مجاز است از آن در راستاي اهداف، مقاصد و نيازهاي خود بهره گيرد. يكي از اين نيازها تربيت نسل جوان و نوجوان جامعه بر اساس معيارهاي مطلوب انقلاب اسلامي است. يعني همآن چيزي كه تحتعنوان «حفظ و انتقال فرهنگ و ارزشهاي دفاعمقدس به نسلهاي آتي» از آن نام برده ميشود و متوليان دفاعمقدس دولتي آن را رسالت و تكليف خود تلقي ميكنند.
2. از مهمترين و رايجترين ابزارهاي دستيازيدن بدين مقصود فرايند الگوسازي از آن دوران و فرهنگ و مردماناش براي مخاطبان امروزي و خصوصاً جوانان است. اين فرايند ناظر بر اين فرض است كه در بين شهداي جنگ تحميلي، بودند شخصيتهاي شاخص و با ويژهگيهاي منحصربهفرد و والايي كه ميتوان و بايد از ايشان براي نسل امروز الگو ساخت. الگوهايي به جهت زماني نزديك و به احتمال زياد ملموستر و دستيافتنيتر از نمونههاي مشابه در صدر اسلام. الگوهايي امروزي براي مخاطبان امروزي. جواناني كه نه قرنها پيش، بلكه همين چند صباح پيشين در همين مملكت و همين شهرها و روستاها ميزيستهاند، آنها هم مدرسه و دانشگاه ميرفتند، آنها هم سينما و پارك ميرفتند، آنها هم عاشق ميشدند و ازدواج ميكردند و... اما با همهي اين حرفها مهم آن است كه يك جور ديگري بودند (يا شدند). پس تو هم اي جوان امروز! ميتواني از زندهگي آنها، منششان، رفتارشان، دغدغههاشان، ارزشهاشان، حتا شيوه (سبك) زندهگيشان الگو بگيري و احياناً مانند آنها تحول يابي و به سرچشمهي حقيقت و معرفت برسي.
3. اقتضاي رويكرد الگوسازي، شخصيتمداري است. به این معنا که چون امکان پرداختن به زندگی همهی شهدا نیست و اساساً تكثر نمونهها هم مانع الگوشدنشان ميشود، از خیل ایشان تعدادی انتخاب شده و تبلیغات بر محور آنان تمرکز ميیابد. اما انتخاب بر اساس چه معیاری؟ مسألهي اصلي همينجا است.
4. يكي از اصليترين اين معيارها قابليت شخصيتي هر شهيد است براي الگوشدن. طبيعتاً از آنجا كه الگو با ايدهآل و استاندارد همسايه است، همهي شهدا اين قابليت را دارا نيستند. فراموش نشود كه قرار است براي جوانان الگو تعريف كنيم. بنابراين شاخصهاي قابليت مذكور را «خواست» و «نياز» مخاطب جوان است كه تعريف ميكند. خواست را خود جوان مشخص ميكند؛ از طريق سبك زندهگياش، انتخابهاش، رفتارهاش و اظهارنظرهاش. و نياز را ماييم كه تعيين ميكنيم و ميگوييم چه جواني نمونه، ايدهآل و مطلوب است، با چه خصوصياتي. از تركيب و تلفيق اين دو عامل است كه مشخص ميشود كدام شهدا بايد به عنوان الگو مطرح شوند و تبليغات گسترده بر آنان متمركز شود.
5. البته از حق نبايد گذشت كه اين فرايند الگوسازي براي نسل جواني كه به شدت از فقدان اسطوره (سرمشق، الگو) رنج ميبرد و طبق گزارهي مشهور در بحران هويت دستوپا ميزند حكم آب حيات دارد. كما آنكه طرف مقابل هم با آغوش باز از اين خواست و ابلاغ نياز استقبال ميكند و طبق سفارش مشتري (مخاطب جوان) كالاي موردنظر وي را ساخته و پرداخته در اختيارش قرار ميدهد!
6. براي ملموسترشدن سخن بياييد باهم چند گزاره از مشهورترين و رايجترين گزارههاي تبليغاتي دفاع مقدس دولتي دربارهي شهدا را مرور كنيم. گزارههايي كه تصريحاً و تلويحاً به دفعات شنيدهايمشان و حتا ناخواسته در ما دروني شدهاند:
· «شهدا از پيشتازان عرصهي علمآموزي و دانشاندوزي بودند.»
طبيعي است براي قبولاندن اين گزاره تكيه بر شهيدي كه رتبهي تكرقمي كنكور بوده بسي بيشتر بهكار ميآيد تا شهيدي كه چهار كلاس بيشتر سواد نداشته است.
· «شهدا از نخبهگان و برگزيدهگان جامعه بودند.»
اينجا هم طبيعتاً شهيدي كه مخ فيزيك بوده و در آمريكا زندهگي آنچناني داشته و يكهو به همهچيز پشتپا زده و به جبهه رفته است، بسي بيش از شهيدي كه يك آدم كاملاً معمولي بوده است به كار ميآيد.
· «شهدا زيبا و دوستداشتني بودند.»
براي قبولاندن اين گزاره هم تأكيد بر شهيدي كه خوشتيپ، باكلاس و خوشپوش بوده بهتر است از شهيدي كه ماه به ماه محاسناش را اصلاح نميكرده و از قضا از حسن جمال چنداني هم برخوردار نبوده است.
· «شهدا هنرمند و فرهيخته بودند.»
انصاف ميدهيد كه اين گزاره را هم با استفاده از شهيدي كه نقاش، فيلمساز، نويسنده، شاعر، عكاس و... بوده بهتر ميتوان قبولاند تا شهيد بيسوادي كه احتمالاً فرق شعر كلاسيك و آزاد را تشخيص نميداده و در عمرش يك رمان هم نخوانده يا حتا كلمهي پرتره را هم نميتوانسته درست بخواند.
· «شهدا خوب زندهگي كردند.»
براي اين گزاره هم تكيه بر شهيدي كه تجربهي پرآبوتاب عاشقي داشته و خاطرات ازدواجاش به اندازهي يك داستان عاشقانه و غنايي جذاب و آتشين است بهتر است از شهيدي كه خيلي معمولي زن گرفته و كل ماجراي ازدواجاش دو سه خط هم نميشود.
7. نتيجه آن ميشود كه مجموع شهدايي كه افكار عمومي نسل جوان (يعني همآن مخاطب) ميشناسد و چيزي دربارهشان خوانده يا شنيده است در بهترين حالت از ده بيست نفر تجاوز نميكند. چرا؟ چون واقعيت عمومي جنگ و شهدايي كه بودند مغاير است با گزارههاي تبليغاتي گفتمان مذكور كه بيشتر بر جنگي و شهدايي كه بهتر است بوده باشند تكيه دارد. چون همهي شهداي ما نخبه و ويژه نبودند، همهشان هنرمند و فرهيخته نبودند، همهشان خوب زندهگي نكردند، همهشان زيبا و دوستداشتني نبودند و...
8. در ساليان اخير اغراق و افراط در اعمال اين رويكرد گزينشي گاه نتايج ناگواري به دنبال داشته است. يكي از اين مهمترين اين نتايج، اعمال دستهبنديهايي در بين شهدا است. دستهبنديهايي كه در عمل بهمثابهي ردهبنديهاي منزلتي كاربرد يافته است. بر اين اساس شهدا ـ در عين اينكه جملهگي واجد ارج و مقامي والايند ـ اما در عرض هم نبوده و واجد رتبهبندي دروني فرض ميشوند. بعضي ويژه بودهاند و برخي معمولي، بعضي «سردار» بودهاند و برخي «غيرسردار»، در يك كلام بعضي درجهي يك بودهاند و برخي درجه دو.
9. اما اين همهي ماجرا نيست. وقتي مصاديق را بررسي ميكنيم و پاي صحبت و درددل بچههاي جبهه مينشينيم، ميبينيم در عمل متوليان دفاعمقدس دولتي علاوه بر قابليت شهيد براي الگوسازي، معيارهاي ديگري را در فرايند انتخاب مذكور دخيل داشتهاند و تلخترين بخش داستان هم اينجا است. چه تلخي از اين بالاتر كه نام شهيدي تنها به خاطر آنكه خط و ربط سياسي متفاوتي از «ما» و علقههايي به جناح مقابل داشته يا منتقد و معترض به عملكرد برخي متوليان و فرماندهان شاخص جنگ بوده، سانسور شود يا ـ در مواردي كه گريزي نيست ـ با واروننمايي، آن بخش دردسرآفرين زندهگي شهيد در پرانتز قرار گيرد؟ فراتر از اين حتا گاه پاي تسويهحسابهاي شخصي هم به ميان ميآيد!
10. البته هميشه گزينشها به اين پيچيدهگي نيست و گاه معيارهاي سادهتري هم نقشآفريني كردهاند. شاخصترين مثال آن است كه از مجموع همآن معدود اسامي شهداي مشهور هم بسياريشان پايتختنشين يا از لشگرهاي تهراني (خصوصاً لشگر 27 محمد رسول الله) بودهاند. به راستي شما نام چند سردار ـ شهداي معمولي پيشكش ـ از استانها و مناطق مهجور به گوشتان خورده است؟
11. ممكن است گفته شود در جبههها هم همهي رزمندگان مانند هم نبودند، بعضهم اولياء بعض بودند، بعضي پيشتاز بودند و برخي پيرو. سخن درستي است. اما اهل فن ميدانند كه پاي انتخاب مذكور كه به ميان ميآيد اين پيشتازي و برتري در عرصهي نبرد هميشه و در همهجا لااقل تنها معيار شهرتيافتن و تمركز تبليغاتي بر شهدا نبوده. شاهد سخن آنكه بسا شهدايي كه نقشهاي پيشتاز و محوري در جنگ داشتند، اما به دلايل مختلف ـ كه برخيشان شمرده شد ـ نامشان بر سر زبانها نيست و در گفتمان تبليغي دفاعمقدس دولتي چندان كه بايد و شايد جايي ندارند و اقدام درخوري در راستاي شناساندنشان صورت نگرفته است.
۱۲. در گفتمان دفاع مقدس مردمي اما اين تقسيمات و گزينشها جايي ندارد. درست همآنطور كه رتبهبنديهاي اداري را در مناسبات صميمانه و عرصهي خصوصي زندهگي مردم راهي نيست.
دفاعمقدس دولتي؛ دفاعمقدس مردمي
به بهانهی معرفی کتاب «اخراجیها» خاطرات شهید احد محرّمی
پارهی دوم
1. از جملهي دیگر شاخصههای گفتمان دفاعمقدس دولتی، مخاطبسالاري است. متوليان این گفتمان، خود را بهمثابهی يگانه حافظان و ناقلان فرهنگ و ارزشهاي دفاعمقدس برشمرده و رسالت خود ميبينند كه در هر دوره، به تبع اقتضائات زمان، مخاطب يا مخاطباني را شناسايي و هدفگيري كنند. آنگاه به تناسب نيازها، سلايق و ذايقههاي آن مخاطب اصلي، دفاعمقدس را بازتوليد و بازتعريف كنند. با اين گمان كه اين بازتعاريف و مظاهرشان تنها عَرَضهايياند كه زمانه لاجرم بر ذات حقيقت اصيل و ناب دفاعمقدس مينشاند. بيكه عرضيات را توان پا فرانهادن از ثغور خود و دستدرازي به ساحت ذاتيات باشد.
2. اين است راز تطور و تغيير گاهبهگاه روايتهاي دفاعمقدس دولتي. و همين است كه ميبينيم روزي رزمندگان همهگي كأنه معصومزادگاني فرشتهخصال و نورانيجمال، از بطن مادر پاك زاده ميشوند و در مصونيتي آسماني كه شایبهی هر لغزش را دربارهي آنان منتفي ميسازد، در جنگ شركت جسته، احياناً طایر قدسی وجودشان عزم بالا ميكند و به وصال ميرسند؛ (نمونههاش را همه ميشناسيم: مجموعهي همهی فيلمها و داستانها و اشعاری كه بسيجيها را چونان موجوداتي قدسي، زيبا، آراسته، پاك، مؤمن، عابد، زاهد، وارسته از دنيا و نهاينجايي براي مخاطب به تصوير ميكشند. تصاويري اغراقآمیز و باورناپذیر، و در يك كلام: تحريفشده) و روزي ديگر همان رزمندگان را ميبينيم در قامت و شمايلی ديگر و اينبار كاملاً دنيايي و زميني. بیكه نشاني از عالم بالا يا ميل به آن در وجودشان يافت شود يا آرماني فراتر از وطن يا حفظ فرزند و زن داشته باشند. (نمونههاش را باز همه ميشناسيم: مجموعهي همهی فيلمها و داستانها و اشعاري كه خصوصاً در ساليان اخير، عزم آن داشتهاند كه براي مخاطب امروزي تصويري زیبا و مطلوب از جنگ تحميلي بسازند. دقت كنيد: «بسازند» و نه: «آنچه بوده است را بنمايانند». طرفه آنكه حاصل كار، مانند دستهي پيشين محصولاتي شده است اغراقآميز و باورناپذیر، و باز در يك كلام: تحريفشده.)
3. جاي تعجب نيست اگر از تريبونهاي دفاعمقدس دولتي، چنین ساز و آواهايي متعارض و متناقض و گونهگون در هردوره ميشنويم. چه، ريشهي اين تنوع را نه در سردرگمي متوليان رسمي اين گفتمان، كه در ناكوكي ساز مخاطبان بايد جست.
4. از قضا چرخهی کار، آنجا که گاه برداشت محصول میرسد، هیچگاه بر میل متولیان و مروجان این روایتهای متناقض و متنافر نمیچرخد. چه روایت اول فرسنگها فاصله بین مخاطب امروزی و شهدا و رزمندگان پدید میآورد و بذر تشویش و تردید را در دلاش میرویاند که: پُرکردن این فاصله ممکن نیست؛ پس: بیخیالش. و روایت دوم هم چنان فضای معنوی جبههها را در خاک زمین میغلتاند که مخاطب اسیر روزمرگی را به این خیال خام و واهی میکشاند که: آنان که جنگیدند و حتا آنان که نام شهید گرفتند را چندان فرقی با حال امروز من نیست، و به تبع فضلی بر من هم.
5. اهل فن كه با خواص مسحوركنندهي معجون «مصلحت» آشنايند، نيك ميدانند كه اين هر دو روایت، در عين تفاوت و تعارض با هم، اما هر دو داراي مصدر و خاستگاه واحدند و اگر امواج هریک را پي گيريم، كاشف به عمل خواهد آمد كه هر دو پيام، يك فرستنده دارند.
6. اين را ميتوان مثال نقضی بر ادعاي منطقيون مبني بر محالبودن اجتماع نقیضين دانست و حتا شايد تنها مثال نقص آن! چراكه اين هردو روایت و نمونههاي محتمل ديگرشان به موازات هم نضج يافته و کمابیش هنوز هم در يك همزيستي مسالمتآميز ادامهي حيات ميدهند. منتها پیشهور کاردان، هربار يكي را در ويترين اصلي مغازهاش مينهد. و روشن است كداميك را: هماو را كه با مذاق تنوعطلب و تطورپذير مشتري جوان بيشتر سازگاري دارد.
7. پس اگر شما هم چون نگارندهي اين سطور و بسياري ديگر با عمدهي محصولات فرهنگي و غيرفرهنگي كه در تمام اين سالها با موضوع دفاعمقدس و توسط متوليان دفاعمقدس دولتي شكل گرفتهاند، به جاي قربت احساس غربت ميكنيد، اما در مجامع و خصوصاً در مقام جدل با اغيار (همان صاحبان گوشهاي نامحرم) دم فروكشيده ـ سهل است ـ گاه بنا بر مصلحت[!] احساس تكليف ميكنيد كه بهرغم ميلتان در مقام دفاع از آن اثر هم برآييد، جاي ملامت خود نيست. چراکه ريشه را نه در قناعتناپذيري ذايقه و طبع خود كه در سفارشیبودن عمدهي آن آثار بايد جست.
8. نيز گمان غلطي است اگر محك شناخت و سنجش اين سفارشیبودن را تنها منحصر به بررسي تيتراژهاي پايان فيلمها و يا پشت جلد كتابها بدانيم و در «با تشكر از حمايتهاي فلان نهاد» يا «به سفارش بهمان بنياد» بيابيم. بل، عليرغم كوششيبودن بسياري از اين آثار و محصولات، اما حتا برخي آثار جوششي را هم اماني از تيغ تبعيت خواسته و ناخواسته از سياست حاكم متوليان دفاعمقدس دولتي نبوده و نيست. و مگر خود من و شماي مخاطب را چندان گريزي از تيغ بُرندهی مصلحت هست؟
9. در مقابل، اما راوي دفاعمقدس مردمي را فارغ از نيك و بد عمل، ميانهاي با اين سياستها و دورانديشيها نيست. او تنها در پي بيان واقعيت چيزي است كه در گذشتهاي نه چندان دور، براي او و کسانی چون او به وقوع پيوسته و حال نقش لوحي به يادگار در اذهان ايشان بهجا گذارده است. نقش لوحي كه گاهبهگاه، نه به تناسب اقتضائات و نيازهاي اجتماع، بلكه به تبع موقعيت فردي، راوي غباري از آن ميزدايد و گوشهاي را به مخاطب معدود و مستقيماش مينمايد. انتخاب کدام نقش و لوح هم تابع حال راوي است، نه قال مخاطب يا مشتريای كه اساساً چندان موضوعيت ندارد. درست مثل خاطراتي كه كسبه از كسبشان، زوار از زيارتشان، جوانان از شيطنتهاشان و پيران از گذشتههاي بربادرفتهشان در جمع احبا و اقربا تعريف ميكنند.
10. این درست که بيان اینگونهی خاطرات غالباً براساس يك محيطسنجي حداقلی و به فراخور حال مجلس صورت میپذيرد؛ اما اين را نميتوان مخاطبسالاري لقب داد. زيرا عامل انگيزشي، نه نياز مخاطب كه بيشتر نياز خود فرد راوي است به ابراز وجود خود، به بهرخكشاندن قابليتهاي فردياش، به يافتن بهانهاي براي آغاز صحبتي يا نصيحتي، به تلطيف فضاي محفل با بيان لطيفه و مطایبهاي، يا ترقيق آن با حكمتي و مكاشفهاي، به ذكر خير شخص آشنايي، و به هر عامل ديگري كه ميتواند در نمونههاي مشابه و براي هر فرد معمولي ديگر موضوعيت داشته باشد.
11. وجود همين عامل انگيزشي دروني، خرد و شخصي است كه كار را، آنجا كه پاي مخاطب بيروني، كلان و عمومي به ميان ميآيد، كمي تا قسمتي به مشكل مبتلا ميسازد. چراكه براي روايت عامل فردي (در اينجا: راوي خرد دفاعمقدس مردمي) نيز ميتوان وقوع آسيبهایي را محتمل دانست. از جمله عدم پايبندي و التزام راوي به نقل دقيق وقايع. به عنوان مثال طبيعي است هركس در بيان خاطرهاش، براي جلبنظر شنوندگان، آبوتاب بيش تري به ماجرا بخشد و مشتي پياز داغ بدان بيافزايد و در حواشي نقل، کمی رطب و یابس بههم ببافد تا يك خاطرهي تكراري را جلا بخشد يا واقعهاي معمول را منحصربهفرد جلوه دهد. اين اقتضاي فرهنگ عامه است. (كما آنكه در كتاب «اخراجيها» هم شواهدي از اين دست ميتوان جست.)
12. آفت ديگر این روایت را ميتوان عدم التزام راوي فردي به تدقيق و تصريح در زمان و مكان خاطرهاش دانست. اينهم طبيعي است. كه نقل خاطرات و تجارب عامهي مردم، هرگز نبايد با نقل يك تاريخنگار قياس شود. چراكه راوي فردي را نه سر نگارش تاريخی است و نه سوداي اثبات يا ابطال صحت قولي. كما آنكه مخاطب معدود او هم چنين انتظاري ندارد و از جنس مخاطب كتاب تاريخ نيست.
13. همچنين بسيار محتمل است كه راوي دست به اغراق در ميزان و گسترهی نقش خود در وقوع یک واقعه بزند. چراكه آن واقعه، درست است كه در زماني و مكاني مشخص در گذشته رخ داده و احتمالاً چندين نفر ديگر هم در آن شاهد يا عامل بودهاند، اما وقتي بر زبان راوي فردي جاري ميشود، ديگر خاطرهاي است از او و در تملك او. و محتمل است كه وي بخواهد نقشي از اين مالكيت را در برجستهكردن حضورش در آن واقعه به رخ كشاند.
14. با همهی این احوال، اگر محك صداقت و تطابق با واقعيت در ميان باشد، باز برتري از آن همين اقوال فردي دفاعمقدس مردمي است و نه محصولات جمعي دفاعمقدس دولتي. چراكه در اینها هرچند بايد پيه مصاديقي از بزرگنمايي يا كوچكنمايي را به تن باور شنونده ماليد، اما باز ميتوان خيال تخت داشت و دل آسوده كه هرچه باشد باز قطعهاي است از پازل واقعيت؛ گرچه با مسامحههایي چند. اما در مورد روایات دولتی چندان نميتوان دل در گروه تعلق به واقعيت داشتن آنان داشت. چراكه سخن از بازاري است، با عرضهاي و تقاضايي. و چه تضميني است كه بزک كالا توسط فروشندهي سوداگر، به خواص و ذوات آن لطمهاي وارد نسازد؟
دفاعمقدس دولتي؛ دفاعمقدس مردمي
به بهانهی معرفی کتاب «اخراجیها» خاطرات شهید احد محرّمی
پارهی یکم
1. مطالعهی کتاب «اخراجیها» برای آنان که از خواندن انبوه کتابهای سفارشی و رسمی با موضوع تاریخ و خاطرات جنگ تحمیلی به ستوه آمدهاند، بیشک غنیمتی است. در این کتاب دیگر نه از آن زبان متکلف و یکدست مرسوم خبری است و نه از پرداختهای گزینشی و سلیقهای. آنچه هست روایت ساده و درعینحال صريح یک رزمندهی معمولي است از جنگ؛ همهی جنگ؛ آنگونه که بود. نگارش صمیمی و مطایبهآمیز کتاب هم به دلنشینی مطالعهی آن میافزاید. (هرچند گاه هم اصرار بیجای نویسنده بر بهکارگیری بیان طنزگونه توی ذوق میزند.) بخشی از ساده و واقعی بودن روایت کتاب را باید مرهون آذریزبانبودن راوی و صداقتی دانست که عموماً مردمان آذری بدان متصفاند. نتیجه آنکه شما میتوانید از خواندن یک کتاب خاطرات جنگی لذت ببرید و خیالتان هم راحت باشد که راوی هرچه دیده و تجربه کرده را بیرودربایستی و تعارف و با کمترین گزینش و سانسور برایتان نوشته است. بیکه دروغی در میان باشد. این خاصیت آن دسته روایتهایي از جنگ تحمیلی است که من مایلم آنها را روایت «دفاعمقدس مردمی» بنامم. در مقابل انبوه روایتهای منتسب به «دفاعمقدس دولتی». معرفی کتاب اخراجیها، بهانهی خوبی است برای تبیین مشخصات و تمایزات این دو روایت از جنگ تحمیلی.