تبليغاتX
روستای فطرت آباد
گاه نوشتهای ادبی، فرهنگی و اجتماعی محسن حسام مظاهری

دي‌روز

نشسته‌ايم سر ميز ناهار و گپ مي‌زنيم؛ هم‌كاران. دوستي همان‌طور كه كاسه‌ي سوپ را هم مي‌زند تا خنك شود، مضمون آيه‌اي از قرآن را مي‌خواند و مي‌پرسد كسي متن آن را حفظ است؟ نيستيم. پس بحث مي‌كشد به غربت قرآن در جامعه‌ي ما و من از سفر حج‌م مي‌گويم و تفاوت رفتار اعراب با در اين مسأله و از آن‌جا گريز مي‌زنم به نقد اخلاق و فرهنگ عرفي جامعه‌ي ايراني و اين‌كه جز پوسته‌اي از دين در آن نیست و با حقیقت‌ش بيگانه است. و آن‌وقت براي شاهد مثال مي‌پرسم:

ـ راستي كسي فيلم كتاب قانون را ديده؟

منتظر كه كسي بگويد آره يا نه! چه طور مگه؟ كه شروع كنم به تعريف فيلم و تمجيد نكته‌يابي‌هاش و الي آخر. ولي يك‌هو هم‌آن دوست عزيز اولي پوزخندي مي‌زند كه:

ـ آره! خيلي مزخرفه! نمي‌فهمم چرا رفع توقيف‌ش كردن!

غذا در گلوم مي‌ايستد براي چند لحظه. خنده روي صورت‌م مي‌ماسد. مي‌پرسم:

ـ چرا؟

مي‌گويد:

ـ اين فيلم بي‌بروبرگرد به سفارش خارجيا ساخته شده. سراسرش بر ضد انقلاب و شيعه و ايرانه. اصلاً ‌يه فيلم ضدایرانيه با مصرف خارجي. خبر نداري كه همين الان داره تو كشوراي عربي اكران مي‌شه و چه جرياني مي‌خواد عليه نظام راه بندازه.

به زور لقمه‌ي ايستاده را پايين مي‌دهد و با تعجب مي‌گويم:

ـ ولي آمنه كه شيعه‌س. اون‌م شيعه‌ي لبنان.

ـ باشه. ولي عربه! شيعه‌ي اونا كه حساب نيس. الان يه كشور تو دنيا پرچمدار شيعه‌س اونم ايرانه. اون‌وقت كارگردان نامرد تو اين فيلم اومده هرچي ايراني و انقلابيه دروغ‌گو و شالاتان و بي‌دين معرفي كرده. ديگه چه خدمتي ازين بالاتر به آمريكا؟ هان؟

مي‌گويم:

ـ البته فيلم قبلي ميري پاداش سكوت بوده ها...

ـ مي‌دونم. اون فيلم‌شم مزخرف بود. تمام ارزشاي جنگ و انقلابو برده بود زير سوآل. به ظاهر فيلم نيگا نكن. توي باطن پر بود از حرمت‌شكني. اونم بايد توقيف مي‌شد. اصلاً‌ اين ناكس خيلي آب‌زيركاهه!

ترجيح مي‌دهم چيزي نگويم ديگر. سوپ را سر مي‌كشم. سرد شده.

*

يك روز قبل‌ش

مي‌پرسد توي خواننده‌ها به كدام بيش‌تر علاقه دارم. مي‌گويم، صادقانه:

ـ خب من خيليا رو گوش مي‌كنم. ولي بيش‌تر از همه شجريان توي سنتي‌ها و قميشي توي پاپ‌ها.

پوزخند مي‌زند كه:

ـ به‌به! دقيقاً همونايي كه برعليه انقلاب مي‌خونن!

و اضافه مي‌كند:

ـ بچه‌ها مي‌گفتن محسن چپ كرده‌ها، من باورم نمي‌شد. پس راست بود!        

چيزي نمي‌گويم. نمي‌توانم بگويم. مي‌خندم.

*

امروز

من دارم خفه مي‌شوم.

خانم!

آقا!

ببخشيد

اين حوالي

دره‌اي را سراغ داريد

كه پاي گربه‌ي سياست به آن باز نشده

و ملوث‌ش نكرده باشد؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388   توسط محسن حسام مظاهری  | 

هفت

گرچه احتمالاً براي كساني شنفتن و پذيرفتن اين حرف بس دشوار است، اما به نظر مي‌رسد ديگر وقت آن رسيده باشد كه نسل ما ـ نسلي كه اين‌ سال‌ها شهيد‌آويني را به عنوان يكي از اصلي‌ترين ابژه‌هاي نسلي و مؤلفه‌هاي معناياب و هويت‌ياب خود پذيرا شده بود و چنان‌چه اشاره شد به الگوهاي فكري و رفتاري وي تأسي مي‌‌جست ـ پس از نقد بي‌محابا، با گذر از منظومه‌ي فكري و آثار آن شهيد، در مقام يافتن چشم‌اندازهاي فكري بديع و كارآمدتر و غني‌تر برآيد. به ديگر سخن براي دست‌يازيدن به افق‌هاي فكري مطلوب‌تر ديگر بايد اسطوره‌ي آويني متفكر را پشت سر نهاد و يا لااقل آن را از اين مقام منيع تنزل داده، در كنار ديگر صاحب‌نظران نشاند. بديهي است كه اين سخن تنها ناظر به آويني متفكر و اهل فلسفه است؛ ورنه آويني شهيد ـ چون ديگر شهدا ـ الي‌‌الابد چونان ستارگاني راه‌نماي مسافران شب اين جاده بوده و خواهد بود.

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386   توسط محسن حسام مظاهری  | 

شش

نتيجه‌ي روي‌كرد شيفته‌گونه‌ي مذكور به آن شهيد‌ در ساليان اخير منجر به آن‌ شد‌ كه تب‌ كاذب‌ سينماگرايي و مقولات‌ مرتبط‌ با آن‌ دامن‌گير مجامع ‌جوانان‌ مذهبي‌ و انقلابي‌ ‌شود. گو اين‌كه‌ اگر كسي‌ مي‌خواست دغدغه‌‌ي ديني ـ انقلابي داشته ‌باشد و به‌ احساس‌ تكليف‌ خود پاسخ‌ گويد و در مقابل‌ شبيخون ‌فرهنگي‌ غرب‌ بايستد، چاره‌اي‌ نداشت جز آن‌كه‌ به‌ سينما بپردازد، «آينه‌‌ي جادو» بخواند، فيلم‌هاي‌ هيچكاك‌ را دوره‌ كند و براي‌ آگاهي‌ و هشياري‌ از شيطنت‌ها و خباثت‌هاي‌ اربابان‌ بي‌پدر هاليوود، ساعت‌ها عمر مفيدش را پاي‌ دست‌گاه‌ به‌ تماشاي‌ جديدترين‌ فيلم‌هاي‌ هاليوودي‌ تلف‌ كند و صد البته‌ كه‌ براي‌ هرچه ‌واقعي‌تركردن‌ آگاهي‌ها‌ و بصيرت‌ به‌ مسايل‌ روز نسخه‌ي‌ فيلم‌ بايد عاري ‌از هرگونه‌ سانسور باشد تا بيش‌تر خباثت‌ صهيونيست‌هاي‌ فاسد و بي‌حيا عيان‌ گردد و... اين است‌ كه‌ حقير اگر نه‌ به‌ تعداد موهاي‌ سرش‌، لااقل‌ به‌ اندازه‌ي ‌انگشتان‌ دو دست‌اش‌ سراغ‌ دارد جواناني‌ را كه‌ سرشان‌ به‌ تن‌شان‌ مي‌ارزيد، اما انرژي‌شان‌ در اين‌ راه‌ و البته‌ با توجيه‌ شرعي‌ و انقلابي‌ به‌ هدر ‌رفت و مي‌رود، و مي‌شناسد جمع‌هايي‌ را چه‌ از دانش‌جويان‌ و چه‌ از طلاب‌ كه‌ از حلقه‌ي‌ بررسي‌ و سير مطالعاتي آثار شهيدآويني‌ شروع‌ كردند و در هم‌آن‌ آينه‌ي‌ جادو توقف‌ نموده،‌ به‌جاي‌ صاحب‌نظر در مباحث نظري سينما عملاً به‌ يك‌ فيلم‌باز حزب‌اللهي‌ و يك‌ كلوپ‌ هاليوودي‌ سيار دغدغه‌مند تبديل‌ شدند‌. البته طبيعي‌ است‌ كه‌ به‌ بهانه‌ي‌ آقامرتضا‌ همه‌ فيلمي‌ نمايش‌ داده‌ شده‌ و نقد شود، الا هم‌آن‌ فيلم‌هاي‌ روايت‌ فتح‌ خود او. خودمانيم؛‌ تا وقتي‌ «قاتلين‌ بالفطره»‌ و «آخرين ‌سامورايي»‌ هست‌ كدام‌ بي‌ذوقي‌ وقت‌اش‌ را براي‌ ديدن‌ «بوي‌ نان‌ روستا» و «با من ‌سخن‌ بگو دوكوهه»‌ تلف‌ مي‌كند؟!

باز خدا را هزار مرتبه‌ شكر كه‌ آن‌ شهيد عزيز مجسمه‌ساز نبوده‌ است‌!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386   توسط محسن حسام مظاهری  | 

پنج

از پذيرش‌ اين‌ واقعيت‌‌ گريزي‌ نيست‌ كه‌ در بين‌ ايرانيان كه خود عجيب‌ترين ملت‌اند،‌ غريب‌‌ترين‌ طايفه هم‌اين‌ طايفه‌ي‌ بچه‌مذهبي‌ها است‌ و يا به‌تر بگويم‌: هم‌اين ‌طوايف‌ بچه‌مذهبي‌ها، كه‌ هركدام وراي‌ شناس‌نامه‌ي‌ واحدشان‌ به‌ يك‌ مذهب‌ و طريقت‌اند و بنده‌ي‌ يك‌ خدا و كافر يك‌ شيطان‌ و اگر هزار اهل‌ كفر ـ بنا به‌ هر مصلحتي‌ ـ در گليمي‌ بخسبند، دو اهل‌ مذهب‌ ـ به‌ هيچ‌ صلاحي‌ ـ در ملكي ‌نگنجد! اما به‌ گمان‌ نگارنده حتا‌ عجيب‌تر دسته‌اي‌ از آنان‌اند‌ كه معذورم‌ از اين‌كه‌ نامي‌ بر آن‌ها بنهم‌! نه‌ به‌ لحاظ‌ اخلاقي‌، كه‌ به‌ لحاظ‌ معرفتي‌. چون‌ حقيقتاً نمي‌دانم‌ در پي‌ چه‌ اند؟ عجايب‌ بشري‌اند، بي‌نظير و البته‌ روزبه‌روز در حال‌ گسترش‌ و فزوني‌. پيشه‌ي‌ اصلي‌ اينان، فارغ‌ از آن‌كه‌ چه‌ بناميم‌شان‌، حرفه‌ي‌ خطيري‌ است‌ كه‌ پيش‌تر قدما بدان‌ مي‌گفتند: ژاژخايي!

اين‌ جماعت‌ خلاق‌ هميشه‌ دست‌ به‌ اعجاباتي‌ مي‌زنند كه‌ دايره‌ي‌ عقول ‌اجنه‌ي‌ محترم‌ هم‌ گنجايش‌ آن‌ را ندارد. في‌المثل‌ نوع‌ دانش‌‌جو و دغدغه‌‌مند ايشان ‌سخت‌ در پي‌ آن‌اند كه‌ از دل‌ انديشه‌هاي‌ هايدگر، ولايت‌ فقيه آن‌هم‌ از نوع مطلقه‌اش‌ را بيرون‌ بكشند، يا به‌ هر ضرب‌ و زوري‌ كه‌ هست‌ «ابرمرد» نيچه ‌را به‌ امام‌زمان‌ خودشان‌ متصل‌ سازند، و عميقاً براين‌ باورند كه‌ اين‌ پست‌مدرن‌ها، هم‌آن‌ بچه‌مسلمان‌هايند، منتها‌ از نوع‌ سوسول‌شان.‌ نياكان‌ اين‌ جماعت‌ هم‌ روزي‌ شلم‌شورباي‌ اقتصاد اسلامي را با نخود و لوبياي ‌ماركس‌ به‌ خورد خلق‌الله‌ مي‌دادند. عوام‌ اين‌ جماعت‌ هم‌ هم‌آن‌هايند كه‌ با يك‌ جمله‌ از انيشتن‌ درباره‌ي‌ نماز به‌ وجد مي‌آيند و تعريف‌ كارل‌ از روزه بيش‌ از فلان‌ آيه‌ي‌ قرآن‌ براي‌شان‌ حجت‌ است‌. خلاصه‌ آن‌كه‌ اگر در ديگر طوايف‌، دايره‌ي‌ پديده‌ي‌ مد و مدگرايي به‌ نوع‌ آرايش‌ و پيرايش‌ زلف‌ و گيسو و كوتاهي‌ و بلندي‌ دامن‌ و روسري‌ و پاچه‌ي‌ شلوار و نظاير آن‌ برمي‌گردد در مجموعه‌طوايف‌ بچه‌مذهبي‌ها بيش‌تر در محدوده‌ي‌ افكار و اصطلاحات‌ باكلاس‌ و متداول‌ و امروزي‌ است‌ و مع‌الاسف‌ در بيش‌تر موارد بي‌توجه‌ و تعمق‌ در معنا و مفهوم‌ آن‌ فكر يا اصطلاح‌. بي‌شك‌ شما هم‌ به خاطر مي‌آوريد كه تا هم‌اين دو سه سال پيش ـ و در مواردي هنوز هم ـ دغدغه‌ي‌ اصلي‌ زندگي بسياري از بچه‌مسلمان‌هاي‌ جوان شده‌ بود‌ آزادي و جامعه‌مدني‌ و سكولاريسم‌ و لذت‌گرايي‌ و مدرنيته‌ و اثبات‌ نسبت‌ اسلام‌ با اين‌ مقولات‌. مشهورات‌ زمانه‌ است‌. همه‌ مي‌گويند و براي‌ همين‌ كسي‌ دليلي‌ نمي‌بيند كه ‌بپرسد راستي‌ چرا بايد اين‌ مسايل‌ دغدغه‌ام‌ باشد؟

اما يكي‌ از مُدهايي‌ كه‌ هنوز هم‌ سكه‌اش‌ از رونق‌ نيفتاده،‌ مُد «آويني‌گرايي‌» است‌. زيربنا و پشتوانه‌ي‌ توجيه‌كننده‌ي‌ اين‌ مد آن است‌ كه‌ شهيدآويني‌ اولاً يك‌ شهيد كاملاً ممتاز و شاخص‌ است‌. ثانياً از آن‌هاست‌ كه‌ همه‌چيز را تجربه‌ كرده‌ و خلاصه‌ در گذشته‌اش‌ چندان‌ بچه‌مثبت نبوده‌. ثالثاً همه‌فن‌حريف‌ بوده‌ و خصوصاً روحيه‌ي ‌شاعرانه‌ و هنرمندانه‌اي‌ هم‌ داشته. ‌رابعاً... مجموعه‌ي‌ اين‌ فرضيات ‌صحيح‌ و سقيم هاله‌اي‌ از تقدس‌  گرد رخ‌سار‌ آن‌ شهيد سعيد شكل‌ داده‌ كه‌ از يك‌سو به‌ او و زنده‌‌گي‌ و منش‌اش‌ ـ اعم‌ از نوع‌ پوشش‌، تيپ‌ ظاهري‌، علايق‌ و انتخاب‌هاي شخصي، رفتار خصوصي‌، ادبيات‌ نگارشي‌ و حتا‌ لحن‌ صحبت‌ ـ نوعي ‌مرجعيت‌ الگويي‌ و هنجاري‌ بخشيده و از سوي‌ ديگر راه‌ هرگونه‌ نقد و تدقيق‌ و تشكيك‌ در آرا و افكار او را بر مخاطب‌ فهيم‌ بسته است. خصوصاً كه سابقه‌ي ‌تعامل‌ منفي‌ برخي‌ مخالفان‌ انقلابي‌ آن‌ شهيد در اواخر حيات‌ دنيوي‌اش‌ را امروزه‌ ديگر كسي‌ نيست‌ كه‌ نداند و فقط كافي است نقدي بر آرا و آثار آن شهيد طرح كنيد تا از جانب متوليان امام‌زاده مرتضا با چماق تجديدخاطره‌ي آن مقالات كذايي «كيهان» و «جمهوري اسلامي» شما هم ناخواسته برچسب متحجر را پذيرا شويد!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386   توسط محسن حسام مظاهری  | 

چهار

بني‌آدم‌ به‌ جهت‌ ارثي‌ كه‌ از خالق‌ خود برده‌ است‌، چون‌ او مي‌تواند مظاهر و تجليات‌ گوناگوني‌ داشته‌ باشد. چنان‌چه از سيدمرتضا آويني هم شخصيت‌هاي مختلفي سراغ داريم: آويني هنرمند، آويني سياست‌مدار،‌ آويني نويسنده، آويني متفكر، آويني فيلم‌ساز و حتا آويني نقاش و آويني معمار. ولي‌ فراتر از اين‌ شخصيت‌هاي‌ متعدد اگر باور داشته‌ باشيم‌ كه‌ آن‌ انفجار مين‌ ظهر فروردين‌ 72 صرفاً يك‌ اتفاق ‌ساده‌ و يك‌ پيش‌آمد ممكن‌ براي‌ هركس‌ ديگر هم نبوده‌ است‌، آن‌گاه‌ با شخصيت‌ و هويت‌ جديدي‌ مواجه‌ مي‌شويم:‌ «آويني‌ شهيد»، كه‌ به‌‌خلاف‌ تمام ‌آن‌ هويت‌هاي‌ ديگر مذكور اين‌ يكي‌ تازه‌ آغاز شده‌ و از قضا ممتاز هم‌ هست‌. و اصلاً اين‌ هويت‌ آخري‌ است‌ كه‌ تمام‌ آن‌ هويت‌هاي‌ به‌‌پايان‌رسيده‌ي ديگر هويداشدن‌شان‌ را مديون‌ وجود آن‌اند. هويتي ناظر بر خط‌ ممتد سرخ‌رنگي‌ كه‌ مرز ميان‌ او و امثال‌ او، و مدعيان‌ دوستي ‌و دشمني‌ او و امثال‌ آنان‌ را به‌ وضوح براي‌ من‌ و تو مشخص‌ مي‌كند. درست‌ به‌ هم‌اين‌ دليل‌ است‌ كه‌ شاگردان‌ خميني‌ «مشرق‌ حقيقت‌» را در رمل‌هاي‌ فكه‌ مي‌جويند و آن‌ ديگران‌ در كرسي‌هاي‌ دانش‌گاه‌ و محافل‌ فلسفي ‌برج‌عاج‌. كما اين‌كه‌ بودند و هستند بسياري‌ كسان‌ كه‌ علي‌الظاهر در نگرش فلسفي‌ با‌ آن‌ شهيد مشترك‌اند، اما زنده‌گي‌ روزمره‌شان‌ به‌ فرجام‌ سرخي ‌نرسيده‌ و نخواهد رسيد. چه،‌ اينان‌ راه‌شان‌ را از هم‌آن‌ دوراهي‌ نظر و عمل ‌جدا كرده‌اند.

مي‌توان گفت آويني‌ در مسير شدن‌ به‌ يك‌ حكمت عملي ‌رسيده‌ بود، هرچند چنته‌اش‌ از تفكر نظري‌ هم‌ خالي‌ نماند. بر هم‌اين اساس نگارنده ‌پيش‌نهاد مي‌كند اگر مي‌خواهيد فارغ‌ از ژست‌هاي‌ منورالفكرانه‌ي‌ متداول‌ ـ چه‌ از نوع‌ لاابالي‌ و چه‌ حزب‌اللهي‌ دوآتشه‌اش‌ ـ صادقانه‌، افكار و انديشه‌هاي‌ آن‌ شهيد و امثال‌ او را دريابيد، به‌ جاي‌ «توسعه‌ و مباني‌ تمدن‌غرب‌» و «فردايي‌ ديگر»، «گنجينه‌ي‌ آسماني‌» و «فتح‌ خون‌» را بكاويد و به‌ جاي‌ آثار فرديد و هايدگر و گنون‌ و شوآن‌ سري‌ به‌ «نهج‌ البلاغه‌» و «صحيفه‌ي‌ انقلاب»‌ بزنيد؛ به‌ حكم‌ آن‌كه العاقل‌ لايلسع‌ من‌ حفره‌ مرتين!‌

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386   توسط محسن حسام مظاهری  | 

سه

نمي‌شود از متوليان امام‌زاده مرتضا سخن گفت و از «روايت فتح» نه. مؤسسه‌اي كه رانت انحصار مارك شهيدآويني كافي بوده تا از انواع و اقسام امكانات بهره‌مند شود و از آن گروه مستندسازي زمان جنگ به مؤسسه‌اي معظم و يكي از تريبون‌هاي دفاع‌مقدس دولتي بدل گردد. بررسي و نقد اين نهاد نه قصد اين نوشته است و در خور اين مجال. اما مختصراً به يك ادعا مي‌توان اشاره كرد و آن ظهور و نضج‌يافتن نوعي جديد از منورالفكري در روايت فتح پس از آويني است. منورالفكري‌اي البته با ردايي از انقلابي‌گري بر تن. منورالفكري‌اي كه هم اين دارد و هم آن، و تحت لواي آويني شهيد سلايق، نگرش‌ها و ذايقه‌هاي خود را به جماعت انقلابي تحميل مي‌كند. منورالفكري‌اي كه مشخصاً در سبك‌زندگي و فرهنگ بچه‌مذهبي‌هاي امروزي رايج و شايع است. اين جريان البته به گاه نياز دعوي انقلابي‌گري هم مي‌كند. منتها هيچ‌گاه نسبت خود با مفاهيم و آرمان‌هاي اصلي و اصيل انقلاب اسلامي از جمله عدالت‌طلبي، تفكيك‌ناپذيري ديانت و سياست، تجمل‌ستيزي، استقلال، آزادي و آزادانديشي تعريف و تصريح نكرده است. احتمالاً به حكم آن‌كه سري كه درد نمي‌كند را دست‌مال نمي‌بندند. حاضر است تا دل‌تان از جنگ هشت‌ساله سخن بگويد و در باب آن مرثيه سرايد، اما وقتي خوب دقيق مي‌شوي مي‌بيني اين جنگ با دفاع‌مقدسي كه شناخته‌اي چندان نسبتي ندارد. جنگي روايت مي‌شود كه به‌تر است بوده باشد. جنگي فانتزي، غيرايدئولوژيك، رمانتيك، و البته بي‌خطر، كه حالاحالاها جا دارد از دل‌اش ميني‌مال و داستان‌هاي جذاب و عاشقانه درآورد! منورالفكري جديد را با امروز جامعه كاري نيست. با پي‌گيري آرمان‌ها و ارزش‌هاي جنگ در جامعه‌ي پس از آن نيز. با رديابي رزمنده‌گان در غرق‌آب روزمره‌گي امروز هم. و اگر احياناً به زمان حال هم سركي مي‌كشد، مسايلي چون صهيونيسم، يازده سپتامبر، جنگ رسانه‌ها، رياست‌جمهوري آمريكا و نهايتاً تحولات لبنان برايش بسي مهم‌تر و جذاب‌تر است تا موضوعات و دغدغه‌هاي امروز انقلاب اسلامي و جامعه‌ي خودمان. ظاهر اين گريز از واقعيت هم البته موجه و مطلوب برخي ساده‌انديشان است. منتها جاي سئوال است كه به راستي مسايلي چون تحليل روايت امام ـ به عنوان معمار انقلاب و دفاع مقدس ـ از جنگ يا نه، اصلاً تبيين و تحليل همين مستندهاي شهيدآويني و نگاه او به جنگ در كنار موضوعات مذكور آن‌قدر اهميت نداشته كه اين مؤسسه‌ كاري درباره‌شان انجام دهد؟ طرفه آن‌كه با آن‌همه دست‌گاه عريض و طويل پس از چهارده‌سال هنوز انتشار لااقل دو كتاب باقي‌مانده از شهيدآويني كه خود سال‌ها است وعده‌ي انتشارشان را مي‌دهند عملي نشده. اما تا دل‌تان بخواهد در باب تاريخ نقاشي مدرن و عكاسي و پرسش از خداي هايدگر و زيبايي‌شناسي و فلسفه‌ي غرب كتاب‌هاي شكيل منتشر شده است. من نمي‌دانم اگر خود آن شهيد در قيد حيات دنيوي بود با اين جريان چه‌ تعاملي داشت. راست‌اش چندان هم براي‌ام دانستن اين مسأله مهم نيست. انحصار پاسخ‌گويي به سئوالاتي چنين ارزاني هم‌آن متوليان امام‌زاده! اما بر اين باورم ‌كه اين منورالفكري جديد را بايد جدي گرفت، بايد شناخت، بايد نسبت آن با تفكر اصيل انقلاب را بررسي كرد، و بايد در مقابل آن موضع داشت. پيش از آن‌كه اعتماد به آن كار دست‌مان بدهد!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386   توسط محسن حسام مظاهری  | 

دو

امام‌زاده مرتضا به بركت استقبال بي‌شمار زوار جوان و عاشق، براي متوليان‌اش هماره منشأ خيرات و مبرات دنيوي فراواني بوده است. متوليان اين امام‌زاده البته گستره‌ي متنوعي را شامل مي‌شوند كه هنوز هم با يك‌ديگر بر سر تقرب بيش‌تر به آن شهيد و تملك او رقابت دارند. اما چه باك كه سفره‌ي پربركت امام‌زاده مرتضا آن‌قدر گسترده است كه گنجايش همه‌ي اين مدعيان توليت را دارد و امكان نان‌خوردن را براي طيف وسيعي از ايشان فراهم ساخته است. از دوستان و اقرباي آن شهيد كه تحت لواي نزديكي با او كارهاي بعد از اوي خود را مهر تأييد مي‌زنند گرفته، تا نحله‌ي هايدگريان كه مجال مناسبي فراهم ديده‌اند تا ذيل نام آن شهيد و طفيلي آثار پرمخاطب او كتب و رسايل خاك‌خورده‌ي خود را به خورد خلق‌الله دهند، و تا برخي «روايت»‌نشينان كه به نام آويني ذايقه‌ي سينمايي خود را مهر تأييد زده و به عنوان نسخه‌ي ارجينال موردتأييد انقلاب اسلامي به ملت قالب مي‌سازند و با چماق سينماي مطلوب آويني رقباي خود را از ميدان به‌در مي‌كنند.

چنان‌چه پيداست امام‌زاده‌ مرتضا حالاحالاها حاجت‌ مي‌دهد!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386   توسط محسن حسام مظاهری  | 

يك

حرف‌ امروز و دي‌روز نيست‌. در تاريخ‌ فرهنگ‌ و ادب‌ اين‌ مرز پرگهر و مردمان‌اش‌، هماره‌ يكي‌ از مظاهر اصل‌ حكيمانه‌ي‌ هنر نزد ايرانيان‌ است‌ و بس‌، هنر «غلو»‌ ـ به‌ زبان‌ شعرا: اغراق ـ بوده‌ است‌. گويي‌ جماعت‌ اهل‌ اين ‌ديار ـ فرقي‌ نمي‌كند از چه‌ نژاد و قبيله‌ و حزب‌ و جناح‌ ـ جز اين‌ نمي‌توانند باشند كه‌ يا يك‌ فرد را در اوج‌ عزت‌ مي‌برند يا در حضيض‌ ذلت؛ يا در نوك‌ قله‌ي‌ قاف ‌و يا در ته‌ چاه‌ ويل.‌ حد واسطي‌ نيست‌. به‌ تبع‌، هميشه احكام‌ دوقطبي‌ و قطعي ‌است:‌ همه‌ يا حسيني‌اند يا زينبي،‌ وگرنه‌ يزيدي‌اند. و اين‌ وسط‌ اگر مادرمرده‌اي‌ هم پيدا شود كه‌ گزينه‌ي‌ «هيچ‌كدام» را در نظر داشته‌ باشد، جرأت‌ ابراز وجود نمي‌يابد. دواوين‌ و دفاتر شعرا و حكما و عرفاي‌ اين‌ ديار هم‌ مشحون‌ از مصاديق‌ اين‌ امر‌ است‌ و عجبا كه‌ عقلانيت‌ نيم‌چه‌ مدرن‌ امروزي‌‌ هم‌ از پس ‌حل‌ اين‌ معما بر نيامده‌ است‌.

با اين‌ اوصاف‌ شما در نظر بگيريد يكي‌ از اهل‌ هم‌اين‌ ديار را كه‌ در نوع ‌خود، هنرمندي‌ باارزش‌، جدي‌ و صادق‌ بود و روزي‌ مخالفاني‌ داشت‌ كه‌ از سنگرهايي‌ ظاهرالصلاح‌ با سنگ‌ريزه‌ي‌ التقاط رمي‌اش‌ مي‌كردند و در مسلخ ‌مبارزه‌ با منورالفكران‌، ذبح‌ شرعي‌اش. و روزي شهيد مي‌شود و از فرداي ‌شهادت‌اش بسياري‌ از هم‌آن‌ مخالفان‌ خوني‌ دي‌روز و دوستان‌ جوني امروز بت‌واره‌ي‌ تقدس‌ از او ساختند و علم‌ها به‌ نام‌اش‌ افراشتند و جوانان‌ را به‌ او خواندند و انواع‌ و اقسام‌ پوسترهاي‌ كوچك‌ و بزرگ‌ ـ اعم‌ از پشت‌ دوربين‌، جلوي‌ دوربين‌، طرف‌ راست‌ دوربين‌، طرف‌ چپ‌ دوربين‌، دست‌ پشت‌ گوش ‌و... ـ از او منتشر ساختند و دست‌خط‌ و امضاي‌ او را به‌ عنوان‌ فونت‌ هنر متعهد به‌ ثبت‌ رسانيدند و... هنوز هم‌ پس‌ از چهارده‌سال‌ به‌ نام‌ او گردهم‌ مي‌آيند و پول‌ بي‌زبان بيت‌المال‌ را خرج ‌مي‌كنند كه‌ «بله‌، لطفاً از طريقه‌ي‌ آشنايي‌تان‌ با آقامرتضا‌ بگوييد» و «ما شنيده‌ايم‌ كه‌ ايشان‌ روزي‌ بد بوده‌اند و حتا‌ سيگار مي‌كشيدند (و چه‌ بسا ‌كارهاي‌ بد ديگر كه‌ ما نمي‌دانيم‌) و بعد خوب‌ شدند. پس‌ راه‌ خوبي‌ از بدي‌ مي‌گذرد» و «راستي‌ آقاسيد در قنوت‌ ركعت‌ هفتم‌ نمازشب‌شان‌ كدام‌ دعا را مي‌خواندند؟» و «آيا به‌خاطر نمازشب‌ است كه اين‌قدر خوش‌گل‌ شده‌اند؟» و سئوالاتي‌ از اين‌ دست‌. طايفه‌اي‌ هم‌ ياران‌ غار و صحابه‌ي‌ آن‌ شهيد نام‌ داشته، پاسخ‌ همه‌ي‌ اين ‌سئوالات‌ حياتي‌ را در چنته‌ حاضر دارند و مي‌گويند و مخاطب‌ جوان‌ انقلابي‌ و هنردوست‌ و عاشق‌ آقامرتضا‌ ـ جسارتاً علي‌الخصوص‌ بانوان‌ محترمه‌! ـ ليترليتر اشك‌ مي‌ريزند كه‌ «آه‌ و واي!‌ چه‌ آدم‌ نازنيني‌ بود!» و «جنگ‌ كجايي كه ‌دل‌ام‌ تنگ‌ توست؟‌» و الخ.

اين‌ يعني عدم‌ تعادل؛ و بله، حروف‌ دي‌روز و امروز نيست‌.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386   توسط محسن حسام مظاهری  | 

                                                                   روايتي زنانه

                               (به بهانه‌ي اكران فيلم گيلانه ساخته‌ي رخشان بني‌‌اعتماد)                                    

 

1.انتقادي كه همه گفته‌اند

اگر اشتباه نكنم دو سال پيش بود: مراسم سالگرد شهادت سيد مرتضي آويني، مركز آفرينش‌هاي هنري. از حميد داود آبادي ـ كه مشاور ساخت گيلانه بوده است ـ تعريف فيلم را شنيدم و نيز تعريف اخلاق و منش خانم بني‌اعتماد را.

همو با هيجان زائد الوصفي مي‌گفت كه آنقدر ثمره‌ي كار خوب در آمده كه قرار است آن اپيزود را به يك فيلم بلند تبديل كنند. البته من ديگر او را نديدم كه نظرش را درباره‌ي ثمره‌ي اين تبديل هم بدانم. اما به نظر مي‌رسد نتيجه، چندان قابل قبول از كار درنيامده و حاصل، فيلم دو پاره‌اي شده است كه بار اصلي‌اش را هنوز همان اپيزود اوليه به دوش مي‌كشد به طوري كه اگر پاره‌ي اول ( يعني همان بعداً اضافه شده) را هم حذف كنيم، چندان لطمه‌اي به كليت فيلم وارد نمي‌آيد كه هيچ؛ از قضا آن را قابل تحمل‌تر و شفاف‌تر هم خواهد كرد.

چرا كه فيلمنامه نويس، نتوانسته است دو پاره‌ي فيلم را به خوبي به هم متصل سازد. تنها ارتباط آن دو، حضورستاره نامزد سابق اسماعيل است. و مثلاً سرنوشت مي‌گل و شوهر و فرزندش در ابهام باقي مي‌ماند.

مگر آن كه حضور مي گل در فيلم را صرفاً با علاقه‌ي شخصي خانم كارگردان توجيه كنيم واينكه گويا ايشان نذر كرده‌اند در همه‌ي فيلم‌هاشان بالاخره نقشي هم براي دختر خانم‌شان (باران كوثري) دست و پا كنند.

از اين ابهامات گذشته، ريتم كند و در بعضي موارد كسل كننده‌ي پاره‌ي اول هم احساس رخوتي را در بيننده پديد مي‌آورد كه اثرات آن تماشاي پاره‌ي دوم فيلم را هم تحت الشعاع قرار مي‌دهد.

 

2. با پوزش از محضر فمينيستهاي محترم ( و محترمه!)

گيلانه فارغ از داستانش، يك فيلمزنانه است. و مي‌‌توان آن را به عبارتي اولين فيلم زنانه‌ي دفاع مقدسـ و نيز حتي:اولين فيلم دفاع مقدس زنانه ـ دانست.

شباهت گيلانه با نمونه‌هاي مشابه مردانه‌اش، در ارايه‌ي تصويري حتي الامكان باور پذير از جنگ و مصايب و سختي‌ها و زشتي‌هايش است. منتهي با اين تفاوت كه گيلانه براي ساختن اين تصوير، از مواد و ابزاري  غير مردانه بهره مي‌گيرد.

جنگ و زشتي‌هاش نشان داده مي‌شود اما بدون خاكريز و سنگر و تانك و توپ و اسلحه و امثالهم؛ و بدون حتي يك نما از جبهه. بلكه شما فقط چشم اندازهاي دلفريب شمال كشور را مي‌بينيد و حداكثر تصاويري از فضاهاي داخلي و محدود كوچه و خانه و اتوبوس.

اما ناخودآگاه اين حس در شما پديد مي‌آيد كه گيلانه يكي از تلخ‌ترين فيلم‌هاي سينماي جنگ ماست.

و اين طبيعي است. فراموش نكنيم كه خانم بني‌اعتماد، پيش از آنكه يك سينماگر حرفه‌اي باشد، يك زن است. زني، هر چقدر هم امروزي، اما با روحيه‌ي زنانه. براي همين است كه او مي‌تواند گيلانه بسازد. اما نبايد از او توقع ساختدوئل و مزرعه پدري را داشت كما آنكه از سازندگان آن فيلم‌ها هم نبايد انتظار ساخت گيلانه را داشت.

گيلانه محصول نگاه زنانه‌ي يك زن است به پديده‌اي كه ماهيتاً ـ به جهت سرسختي و خشونت نهفته در آن ـ با خلق و خوي مردانه سازگارتر است و با كمي تساهل مي‌توان گفت بني‌اعتماد، از پس حل اين پارادوكس طبيعي كمابيش خوب برآمده است.

بهر حالهر كسي را بهر كاري ساختند.

 

3. فقر ايدوئولوژيك؛ ظلمي مضاعف

گيلانه ـ ولو به صورت نامحسوس ـ از فقر ايدوئولوژيكي رنج مي‌برد. خانم بني‌اعتماد خواسته است صرفاً از منظر يك مقوله‌ي اجتماعي به مسأله بپردازد و خود را درگير مباحث معرفتي و سياسي نسازد بهر حال خانم كارگردان  هم هر چه باشد بيش از هر چيز يك روشنفكر است و قرار نيست ولو به قيمت ساخت فيلمي با پي‌رنگ جنگ، از عقبه خود منقطع شود. اما اين بيش‌تر به همان حكايت شتر سواري دولا دولا مي‌ماند.

فقر مذكور، خصوصاً در شخصيت پردازي اسماعيل(جانباز شيميايي) بيش از همه نمود مي‌يابد. درست است كه قرار است گيلانه. شخصيت اول و محوري فيلم باشد. اما نه تا آنجا كه در پرداختن به اسماعيل قصور شود.

حالت خوشبينانه اين است كه بپنداريم فيلمساز آنقدر دغدغه‌ي پرداختن به شخصيت گيلانه را داشته كه از اسماعيل غافل مانده است و نه فقط از اسماعيل كه حتي از مي گل و ديگران هم.

اما حالت بدبينانه مي‌تواند اين باشد كه بگوئيم اساساً فيلم ساز چندان دغدغه و انگيزه‌اي براي پرداختن به اسماعيل نداشته و اصلاً قرار هم براين بوده است كه او در حاشيه و كم رنگ باقي بماند. شايد به حكم آن كه: سري كه درد نمي‌كند را دستمال نمي‌بندند.

چه خوشبينانه و چه بدبينانه، نتيجه آن شده است كه ما نمي‌دانيم اسماعيل آن هم اسماعيل عاشق پيشه، اساساً براي چه شال و كلاه مي كند؛ نامزدش را، عشقش را، رها مي‌كند، تنهايي مادرش را ناديده مي‌گيرد. به وضعيت‌ خاص خواهرش كه باردار است و تنها، وقعي نمي‌نهد، و به عزم جبهه سوار آن تويوتاي خاكي رنگ مي‌شود كه اگر به خدمت سربازي مي‌رود ـ كه قاعدتاً تنها گزينه‌ي معقول هم همين بايد باشد ـ پس چرا در جاي ديگري از فيلم، گيلانه سخني با اين مضمون بر زبان مي‌راند كه: اسماعيل نمي‌توانسته بماند و شاهد پرپر شدن جوانان ديگر مردم باشد

بازي ضعيف و باور ناپذير بهرام رادان (در نقش اسماعيل) كه شكل و شمايل‌اش. خاطره‌ي خوش طاها ي فيلم رستگاري در هشت و بيست دقيقه راتداعي مي‌سازد ـ هم مزيد به علت شده است ـ. و صرف نظر از آن پلان موجي شدن‌اش ـ كه انصافاً خوب از كار در آمده است ـ در بقيه‌ي فيلم ـ يا همان پاره‌ي دوم ـ به همه چيز مي‌ماند الا يك جانباز شيميايي. گويي قرار است، فيلم، فقط مصائب گيلانه باشد و ازترس در حاشيه قرار گرفتن گيلانه، كمتر سخني از مصائب و سختي‌هاي اسماعيل به ميان آيد.

به هر حال اين ظلم مضاعفي است و جز اينكه بگوئيم فيلم ساز يا فيلمنامه نويس شناخت چنداني از اسماعيل‌ها نداشته‌اند و اما در عوض به هر دليل از جمله اقتضاي جنسيتي گيلانه‌ها برايشان آشناتر بوده‌اند. توجيه ديگري نمي‌توان براي آن يافت. بماند كه تازه آن وقت هم باز اين سئوال پيش مي‌آيد كه پس مشاوران فيلم ـ كه ذكر خير يكي‌شان هم شد ـ اين وسط چه مي‌كرده‌اند؟

فارغ از اينها، از اين نكته هم نبايد غفلت كرد كه فيلم ساز در برزخ هميشگي نسبت ميان كيفيت دروني فيلم و كميت موفقيت آن در اكران به هر حال گوشه چشمي هم به گيشه داشته است. ( كه اين البته قابل سرزنش نيست) و رادان قرار است به تنهايي بار همه‌ي ستاره‌هاي فيلم را به دوش بكشد و جاي خالي‌شان را پر كند. هر چه باشد ستاره‌ي معتمد آريا( عليرغم همه‌ي قابليت‌ها و توانايي‌هاي بازيگري‌اش) مدت‌هاست افول كرده است.

 

4. جنگ نه چندان دوست داشتني

گيلانه هم مانند همه‌ي فيلم‌هاي دفاع مقدس سال‌هاي اخير ( نظير:دوئل،‌مزرعه پدري) در پارادايمضد جنگ جاي مي‌گيرد.

شكسته شدن گيلانه در كوران سختي‌هاي زندگي، آوراگي مي گل، سرفه‌هاي اسماعيل، سرباز موجي داخل اتوبوس، گريه‌هاي عروس تهراني و حتي دست قطع شده‌ي دكتر دبيري همه وهمه قرار است نمودهايي از زشتي جنگ را متذكر شوند. تقارن زماني پاره دوم فيلم با آغاز هجوم نظامي آمريكا و متحدانش به عراق و سرنگوني صدام و نشان دادن تصاوير رنج و بدبختي مردم عراق در آن جنگ از تلويزيون هم اوضاع نابسامان جهان امروز را حكايت مي‌كند. جهاني نا آرام و عاري از صلح و آسودگي و آرامش.

پس نگراني اسماعيل از كشيده شدن دامنه‌ي جنگ عراق به ايران و در گرفتن نبردي ديگر هم دغدغه‌ي به جايي است.

 

5. فرياد خاموش

بالاخره نمي‌شود كه كارگردان زرد قناري و زير پوست شهر و روزگار ما فيلمي بسازد و در آن از نابساماني‌هاي جامعه سخني بر زبان نراند.

دغدغه‌ي بني اعتماد در فيلم سازي، بيشتر چيزي شبيه آسيب‌شناسي اجتماعي است تا سياست. و البته در جامعه‌ي امروز كه همه‌ي كوچه‌هايش، دير يا زدود منتهي به مناسبت سياست هستند، تميز بين كسي كه مي‌خواهد مثلاً دغدغه‌اي اجتماعي را مطرح كند، با كسي كه انگيزه‌هاي سياسي دارد، كار آساني نيست. هر چند بني‌اعتماد نشان داده است كه از حركت در اين محدوده‌ي ظريف ابائي ندارد و خطر پرداختن به آسيب‌هاي اجتماعي را ـ حتي به قيمت خوردن برچسب سياسي كاري ـ پذيرا است.

در اين بازار رونق عافيت جوئي و محافظه كاري، اين روحيه، البته قابل تحسين است چه به مذاق‌مان خوش بيايد و چه نيايد.

در گيلانه هم كناياتي از اين دست كم نيستند چه در دوران جنگ، و حرف‌هاي مردم در آن آلونك بين راهي و چه پس از جنگ. از جوانكي كه به بهانه رفتن به دستشويي پشت كلبه، مواد مصرف مي‌كند. تا آن مرد فرصت طلبي كه در فكر نهايت استفاده‌ي اقتصادي از موقعيت حمله‌ي آمريكا به عراق است، تا حرف دكتر دبيري كه: بااين اوضاع، خيلي‌ها بدشان نمي‌آيد كه آمريكا پس از عراق سراغ ايران هم بيايد. تا شوخي‌هاي كنايه آميز آن چند جوان شهري با هم كه:تو شهيد شو تا سهميه دانشگاه و ماشين‌ات هم به ما برسه و تا خصوصاً حال و روز گيلانه و اسماعيل و عدم رسيدگي و توجه مسئولين به آنها و اينكه گيلانه خود پرستاري از اسماعيل را به عهده گرفته است چون يك بار وقتي او در بيمارستان بود، در اثر بي‌توجهي سرش مي‌شكند؛ و بالاخره، تا آنجا كه گيلانه تلويزيون را خاموش مي‌كند:چطور آن موقع كه جووناي مث دسته گل ما پرپر مي‌شدند، كسي از اين حرفا نمي‌زد؟

مخاطب كنايه‌ها هم طيف وسيعي است. از متوليان فرهنگي كشور تا متصديان رسيدگي به امور جانبازان.

اسماعيل هم اين وسط، ناظر همه‌ي اين نابساماني هاست. بي‌ آن كه زباني به گلايه بگشايد هر چند فريادهاي بسياري در همين سكوت و نگاه آرام و ناظرش نهفته ست.

 

6. دفاع مقدس زنانه

از حق نبايد گذشت كه در سينماي دفاع مقدس ما، در پرداختن به نقش زنان در جنگ و دفاع مقدس قصور بسياري شده است. چه حضور ونقش‌شان در خود جنگ تحميلي و چه پس از آن.

معدود فيلم‌هايي هم كه به اين مقوله اشاراتي داشته‌اند، نگاهشان چندان واقعي فراگير و سالم نبوده است. يا پرستاراني عاشق پيشه را به تصوير كشيده‌اند:(شيدا، نجات يافتگان، سفر به چزابه) و ياهمسراني پرخاشگر و سرخورده را (قارچ سمي) و هر چند برخي آثار حاتمي‌كيا (وصل نيكان، از كرخه تا راين، آژانس شيشه‌اي) را بايد از اين بحث استثنا كرد، اما تا رسيدن به وضع مطلوب، كماً و كيفاً فاصله بسيار است. با اين حساب بايد از گيلانه و سازنده‌اش علي رغم پاره‌اي انتقادات وارد ـ تقدير كرد، و ساخت چنين اثري را به فال نيك گرفت.

به آن اميد كه با ورود سينما گران زن به اين عرصه، كاستي‌هاي موجود هم به تدريج مرتفع شوند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384   توسط محسن حسام مظاهری  | 

بعضی حرفها آنقدر در افواه خلق الله رایج شده اند که دیگر کمتر کسی به ظاهرشان شک می کند و به صحت و سقم شان می اندیشد.«مشهور است»، «همه مي‌گويند»، «مگر شما نشنيده‌اي؟» و همين مشهوريت است كه بدان حرف‌ها مشروعيت هم مي‌دهد. حرف‌هايي كه گاهي از قضا نه فقط به غايت غلط، بلكه بي‌نهايت خطرناك هم هستند.

*

يكي از اين مشهورات زمانه، كه اگر نه به عدد موهاي سر، لااقل به تعداد انگشتان دست و پامان شنيده و خوانده و چه بسا گفته‌‌ايم. اين‌ است كه:«آقاجان! دفاع مقدس، انقلاب، امام، رهبری و... اين‌ها متعلق به همه هستند. لطفاً مصادره‌شان نفرماييد.»

طيب‌الله! احسنت! خدا وكيلي اين جمله را هرگاه مي‌شنويم، از چند فرسخي، رايحه‌ي معطر آزادانديشي و آزادمنشي و لوطي‌بازي مشام آدم را نوازش مي‌دهد. اين‌طور نيست؟!

*

منتهاي مراتب ـ جسارت است البته ـ ولي اين حقير، سخت بر آنم كه اين سخن خوش خط و خال و ظاهرفريب، از قضا نشان از بي‌مسئوليتي و عافيت‌طلبي و ـ رويم به ديوار ـ بي‌غيرتي دارد1. و اگر مثل بعضي‌ دوستان، همه‌ي راه‌ها را به بن‌بست صهيونيسم بين‌الملل مختوم مي‌پنداشتم، شك نمي‌كردم كه كار، كار خود پدرسوخته‌ي [...]شان است كه اين حرف را به خوردمان داده‌اند.

*

مي‌دانيد مثل چه مي‌ماند؟ بدتان نيايد؛ ولي اين حرف مثل آن است كه جوانك لات بي‌سروپايي در گردنه‌ي كوچه، گاه‌به‌گاه مزاحم همسر مكرمه‌تان بشود و شما خفت طرف را بچسبيد كه:«مرتیکه‌ی چشم‌پلشت! مگر خودت ناموس نداري؟» و آن جوانك ـ كه از شانس بد شما گهگاهي روزنامه و مجله هم مي‌خواند و احياناً پيام دوم‌خرداد را هم درك كرده ‌است ـ سينه‌اش را سپر كند و با بي‌خيالي سرفه‌ي كوتاهي كرده، نطق غرّايي ايراد فرمايد كه :«شهروند محترم! ايشان متعلق به همه‌ي اين محله است. لطفاً مصادره‌شان نفرماييد!»

*

شكي نيست شما كه پيام روز ديگري را درك كرده‌ايد[!]، ژئوپلتيك چهره‌ي طرف را دستخوش تغيير و تحول خواهيد نمود. حق هم داريد. پس چطور براي كساني كه ارزش‌هاي مذكور همه‌ي دارايي‌شان و ناموس‌شان محسوب مي‌شوند، اين حق را قايل نمي‌شويم كه به تعرضات بي‌امان جماعت فرصت‌طلب و شكم‌سيري كه نام«هنرمند» را يدك مي‌كشند، دست كم اعتراضي كنند؟ فقط هم در همين حد. باور بفرماييد آن‌قدر مسئولين اين همه نهاد عريض و طويل پُرمدعا كه مثلاً متوليان حفظ و حراست از اين گنجينه‌ي باارزش هستند، بزرگوار و آزادمنش تشريف دارند كه آن‌چه البته به جايي نرسد، فرياد خواهد بود؛ و هنگامه‌ي تخصيص بودجه و حمايت همه‌جانبه كه مي‌رسد، در بيش‌تر موارد، باز همان جوانك‌هاي لات و بي‌سروپا هستند كه مورد عنايت وزارت فلان و سازمان بهمان و بنياد x و مؤسسه‌ي y قرار مي‌گيرند.

فهميدنش كار سختي نيست. براي دست‌گرمي، اين بار كه براي مشاهده‌ي يكي از فيلم‌هاي دفاع‌مقدسی بعضي آقايان به سينما مشرف مي‌شويد، پس از اتمام فيلم، كمي ديرتر از صندلي مبارك‌تان برخیزید و به آن قسمت «با تشكر از» تيتراژ پاياني هم عنايت فرماييد.

در عرصه‌ي داستان هم همين قصه است. در شعر هم كمابيش و در نقاشي و هنرهاي تجسمي، البته بسيار بيش‌تر.

*

ما موظفيم ارزش‌هامان را مصادره كنيم تا از تعرض«غير» و «نامحرم» مصون بمانند. و البته اين مصادره، دو سويه است: از يك سو از تعرض همان فرصت‌طلبان و عافيت‌جويان منورالفكر و بيگانه با اين مسايل.

و از سوي ديگر از (ببخشيد) كثيف‌كاري بعضي [به اصطلاح] خودي‌ها كه در مبحث نخ‌نماشده‌ي رابطه‌ي «تخصص» و «تعهد»، با اولي كاملاً بيگانه و حتي دشمن‌اند و در عرصه‌ي عمل، بين هندوانه و هنر قدرت تميز ندارند؛ اما بيست‌واندي سال است كه نان«محاسن مقبول» و تسبيح دور دست و فحاشي به طايفه‌ي رقباي روشنفكر و در يك كلام:«تعهد»شان را مي‌خورند.

*

ما بايد ارزش‌هامان ـ و از جمله دفاع مقدس ـ را مصادره كنيم تا هم از غرض‌ورزي‌ها و وارونه‌نمايي‌ها و تحريف‌هاي غيرخودي‌ها مصون بماند و در بازار خودباختگي و جهل متوليان امر، در روز روشن، به نام گندم، جو به خوردمان ندهند و از قالب اثر هنري، پوستين باژگونه بر تن حقايق جنگ ننهمد و هم از ندانم‌کاری و خراب‌کاری‌های جماعت خئی در امان بماند؛ تا هر ازراه‌رسیده‌ای، بي‌عرضه‌گي‌ها و حقارت‌هايش را پشت سر طرفداري از دفاع‌مقدس و انقلاب پنهان نسازد و در بي‌خبري مخاطبان از همه‌جا بي‌خبر، نان تظاهر به دين‌اش را نخورد و بر بروز خصومت‌هاي شخصي و عقده‌گشايي‌هاي نفساني‌اش نام «دفاع از ولايت» ندهد.

*

جنگ ـ به تعبير«آقا» ـ براي ما يك گنج است؛ يك گنج بسيار پُرارزش و گران‌قيمت؛ چه به لحاظ مادي و چه معنوي. اين گنج، البته فقط متعلق به اهالي ديروز و امروز نيست. فرداصاحباني هم دارد. به شرط آن‌كه با كج‌سليقگي‌هامان و دست‌و‌دل‌بازي‌هاي بي‌جامان چيزي از آن براي وارثان آينده‌اش بر جا گذاشته باشيم.

*

حال اگر شما هم با نگارنده در لزوم مصادره‌ی اين ارزش‌ها هم‌داستان هستيد، لابد مي‌دانيد كه بي‌كفايت‌ترين و نالايق‌ترين كسان براي تصدي اين امر، از قضا مسئولين همين نهادها و سازمان‌ها و بنيادها و نيروهايي هستند كه در شرح وظايف‌شان، حفظ و نشر ارزش‌هاي مذكور آورده شده است.

سخن در اين باب فراوان است . اما... بماند طلب‌تان.



+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384   توسط محسن حسام مظاهری  | 

                                   

 شرحی بر یک واژه

 (به بهانه‌ی اكران فيلم «رستگاري در هشت و بيست دقيقه»)

 

1. يك واژه بس است

‍‍«مزخرف»

اين اولين واژه‌اي بود كه پس از تماشاي شاهكار جديد جناب الوند بر زبان نگارنده رانده شد و در عين حال كوتاه‌ترين و نيز رساترين و گوياترين توصيف ممكن براي آن فيلم!

اما چه مي‌شود كه با همين يك واژه، هرچقدر هم كه فونت آن را بزرگ‌ كنيم، نمي‌شود صفحه‌اي از نشريه را پر كرد. فلذا و بالاجبار بايد آن را کمی شرح و بسط داد!

  

2. وقتي آقاسيروس تصميم مي‌گيرد فيلم ارزشي بسازد.

يكي بود يكي نبود. زير اين سقف كبود، دو برادر بودند.(البته برادر به معناي «اخوي» و نه «داداش» ). برادر شماره يك، اسمش فؤاد است و آهنگري مي‌كند. چراكه نمي‌خواهد لحظه‌اي خود را از هرم آتش كوره
دور نگه دارد؛ تا نفسش تربيت شود. او سواي قيافه و سر و وضعش ـ كه به جوانان دهه‌ي چهل بيش‌تر شباهت دارد ـ، درست مثل آدم‌هاي سريال تاريخي‌هاي صداوسيما، بلد نيست مثل آدم صحبت كند و قلمبه‌سلمبه حرف مي‌زند. برادر آهنگر ما، براي خودش يك پا فيلسوف و نظريه‌پرداز هم هست و پوستر مرحوم هايدگر را روي ديوار اتاقش زده و كتاب «هايدگر و استعلا» مي‌خواند[!] و يك كلكسيون تسبيح رنگ و وارنگ هم در اتاقش است و كتابخانه‌اش مزين به دوره‌ي كامل «حكمت ابن سينا»ست. خلاصه آقافؤاد خيلي كارش درست است و البته خرش هم خيلي مي‌رود.

برادر شماره دو، جوانك ظاهرالصلاحي است كه طاها نام دارد. او هم از خانواده‌ي معظم شهدا (فرزند شهيد ) است و هم به قول خودش :«در نوجواني قاطي جنگ شده تا به وصالش برسد اما تحويلش نگرفته‌اند» حالا هم مثل «حاج كاظم»آژانس شیشه‌ای، مسافركشي مي‌كند و به آينه‌ي تاكسي‌اش پلاك آويزان كرده است و هميشه‌ي خدا تسبيح سبزرنگي در دستانش است و حتي شب‌ها هم موقع خواب با همان پيراهن و شلوار كارش مي‌خوابد و آسم دارد.

القصه؛ ماجرا از آن‌جا شروع مي‌شود كه روزي اين دو برادر از خواب كه بلند مي‌شوند، حس مي‌كنند حال‌شان، حال ديگري شده است و كمي بعد متوجه مي‌شوند كه بله اين تغيير به دليل آن‌ست كه احساس‌تكليف‌شان ـ به مقدار معتنابهي ـ عود كرده است. برادر طاها نمي‌داند كه با اين وضعيت جديد چه كند. اما برادرفؤاد مي‌گويد كه «بايد كاري كارستان كرد. كاري كه مستي را از سر خيلي‌ها مي‌پراند.» براي دست‌گرمي، برادرطاها با كوكتل مولوتف [!] يك اتومبيل حاوي دبه‌هاي مشروب را به آتش مي‌كشاند: «تا صاحبش ياد بگيرد كه از اين به بعد با غيرت نان زن و بچه‌اش را در بياورد».

اما مأموريت دوم حساس‌تر است: تمام‌كردن كار يك «خون آشام»؛ يك زن«تردامن و تن‌فروش» :«آهو شريفي» كه به قول برادر فؤاد «آهو هست؛ اما شريف نيست» و هوش و حواس براي جوانان محله نگذاشته است  و وقتي سوار تاكسي طاها مي‌شود، بوي عطرش تا دو سه روز در ماشين هست؛ اما بوي گندش تا ابد در عالم خواهد ماند.

برادر آهنگر و فيلسوف ما معتقد است كه: «جهان پاك، حق همه‌ي ماست. حق همه‌ي فرزندان آدم. و براي رسيدن به آن بايد اين جهان از همه‌ي مظاهر تمدن منحط غرب پاك شود» لذاست كه حكم ترور آهو شريفي را صادر مي‌كند. برادر طاها هم مأمور اجراي حكم است كه در شكل راننده آژانس، آن خواهرمان را شبانه سوار تاكسي مي‌كند و به بهانه‌ي راه ميان‌بر، در اتوبان «نيايش» به جاده‌ي خاكي مي‌زند و...

تأثيرگذارترين و درعين‌حال[...]ترين صحنه‌ي فيلم آن‌جاست كه برادرطاها با يك دست قرآن كوچكي را طرف او گرفته است كه «يالا توبه كن! تا حكم خدا را اجرا كنم».

آهوخانم هم به زبان مي‌آيد كه:«بزن و راحتم كن!» و شروع مي‌كند به جريحه‌‌داركردن احساسات پاك آقاطاها و از بدبختي‌هايش و از شهريه مدرسه غيرانتفاعي[!] برادرش و قسط‌هاي عقب‌افتاده‌ي خانه و مخارج آسايشگاه پدرش مي‌گويد. در نتيجه برادرطاها دستش ـ و به تبع: دلش هم ـ مي‌لرزد. چرا كه: «سيزده چهارده سالي مي‌شود نديده است كسي اين‌قدر راحت خود را در معرض گلوله قرار دهد.»

خلاصه آهوخانم ـ كه دانشجوي دانشگاه آزاد است و پدرشان از همرزم‌هاي جنگ ابوي شهيد برادرطاها هم بوده‌اند و الآن جانباز اعصاب و روان هستند و براي درآوردن خرج زندگي خود و برادر محصل و پدر جانبازش مجبور به تن‌فروشي شده است و الآن صيغه‌ي يكي از آن سرمايه‌دارها و آدم‌كلفت‌هاست؛ از مرگ قسر در مي‌رود.

برادرطاها يك روز سحر كه از خواب بلند مي‌شود، صداي تلاوت قرآن مادرش را مي‌شنود كه : «... و ماارسلناك الارحمه للعالمين». آن‌جا دوزاريش مي‌افتد كه آهوخانم هم يكي از «للعالمين» است و به فكر مي‌افتد كه راستي اين چه غيرتي است كه فقط از اسمش بوي آتش و باروت بلند مي‌شود. و خلاصه از آن روز قاط مي‌زند و بي‌خيال تكليف مكليف مي‌شود. حتي از انجام مأموريت سوم كه منفجركردن انباري حاوي آنتن‌هاي ماهواره‌اي «اين علمك‌هاي شيطان» است، طفره مي‌رود.

برادرفؤاد هم او را سرزنش مي‌كند که «سربازخدابودن لياقت مي‌خواهد» و... باقي داستان هم معلوم است و خودتان مي‌توانيد حدس بزنيد. درست مثل ديگر فيلم‌هاي ايراني ژانر «آب دوغ خيار»!

 

 3. نگفتم مصادره كنيد!

ر. ك. نشريه «طراوت». شماره30.«رساله‌اي در باب لزوم مصادره‌ي ارزش‌ها»

  

4. سروكله‌ي يك كليشه‌ي جديد

همين است ديگر! روشنفكر جماعت، علي‌الخصوص از نوع دوربين به دستش، در برخورد با جامعه و قضاوت درباره‌ي آن و ارایه‌ي تصوير از آن، اسير كليشه‌هاست. و جز اين نمي‌تواند باشد.

زبان‌بسته گناهي هم ندارد. چون خود، به دليل عدم برخورد با متن جامعه، هيچ تصوير عيني از واقعيت اجتماعي ندارد، مجبور است به تصاوير ذهني‌اش اعتماد كند. هرچند اين تصاوير تكراري و نخ‌نماشده باشند.

براي همين است كه هميشه‌ي خدا كاشي‌هاي آبي‌رنگ، درهاي هشتي و شيشه‌رنگي، سفال و گلدان شمعداني، نشانه‌ي فقيربيچاره‌ها و سنتي‌ها؛ و تسبيح و حوض آب و پيرزن‌هاي چادرسفيد معتكف سجاده، نشانه‌ي مذهبي‌ها؛ و سنگ چشم زخم و آويزهاي روستايي و پيرمردان پرمو، نشانه‌ی عرفا؛ و پلاک و چفیه و «محاسن» و ادبی‌حرف‌زدن و کمی تا قسمتی بی‌منطقی و عبوسی، نشانه‌ی حزباللهی‌ها و بسیجی‌هاست.

طايفه‌ي روشنفكري، از آن بالاي برج‌عاج خود، از دل فضاهاي انتزاعي خودساخته و ناشي از شكم‌سيري كه به اين پایين و به توده‌ي مردم عوام مي‌نگرند، بر اين خيال واهي‌اند كه همان مناسبات خودشان و محيط پيراموني‌شان در اين‌جا هم حاكم است. براي من و شما كه اين پایين هستيم، شايد باورش سخت باشد. اما باور كنيد اين جماعت، صدي نودتاشان، واقعاً فكر مي‌كنند توده‌ي مردم هم به دو دسته‌ي اصلاح‌طلب و محافظه‌كار تقسيم مي‌شوند. اين‌كه بعد از انتخابات اخير و در تحلیل آن، همه‌جور آسمان ريسمان به هم مي‌بافند و اراجيفي سر هم مي‌كنند كه خودشان هم معنايش را نمي‌فهمند به همين برمي‌گردد.

طبيعي است. من و شما هم اگر در قفس كوچك خودساخته‌ي ذهن بسته‌مان، تمام عالم را از منظر ايسم‌ها مي‌ديديم، آن وقت به همین استدلال مي‌رسيديم كه چون همه‌ي آزادي‌خواهان و ليبرال‌ها و اصلاح‌طلبان پيرو مكتب فكري «پوپر» هستند[!]، لاجرم آن«غير ما»هاي چماق به دست خشك بي‌منطق لباس‌شخصي خودسر حزب‌اللهي فاشيست حكماً بايد پيرو «هایدگر» باشند! اين كشف مهم تاريخي را چند سال پيش هم شيخ‌الطائفه‌ي ايشان در مصاحه با يكي از روزنامه‌هاشان بيان كرده بود :«انصار زایيده‌ي تفكر هایدگري هستند». قضاوت صحت و سقم اين ادعا هم باشد به دوش همان فاشيست‌هاي پيرو هایدگر! كه البته براي ما پایيني‌ها چندان ناشناخته نيستند.

 

 5. من شعار مي‌دهم؛ پس هستم.

عارضه‌ي ديگري كه در جامعه‌ي منورالفكري ما بسيار شايع و مسري است، مرض «شعارزدگي» است. فيلم «رستگاري...» هم مشحون از شخصيت‌هاي اغراق‌شده‌اي است كه هركدام، در حرف‌زدن عادي‌شان هم، مانند بيانيه صادركردن، شعار مي‌دهند. اين وسط، خصوصاً برادرفؤاد گوي سبقت را از ديگران ربوده است :«بشقاب‌هاي ماهواره، اين علمك‌هاي شيطان»، «مظاهر تمدن منحط غرب»، «فقط كافيه يكي بلند شه»، «همين دلسوزي‌هاكار دستمون داده»، «سرباز خدا بودن لياقت مي‌خواد» ، «رياضت مي‌كشم نفسم را مي‌گذارم زير پا»، «دنياي پاك حق همه‌ي فرزندان آدم است»، «تو به وظيفه‌ات عمل كن كاري به نتيجه نداشته باش» و... خصوصاً در خطاب به برادرطاها: «كاشكي اونايي كه از 13سالگي فرستادنت جنگ، يادت مي‌دادن كه بعداً جبهه‌رفتن‌ات را چماق نكني بزني تو سر اين و اون. جبهه رفتن تو از سر شور بود، نه شعور».

اما به نظر مي‌رسد شعار اصلي همان است كه از زبان آن مسئول سابق سرمايه‌دار ـ كه مشتري دایم آهوخانم است و «اگر پایين برود، خيلي را با خود پایين خواهد كشاند» بيان مي‌شود. شعاري موجز كه عمق نگاه جماعت روشنفكرمآب را به وطني كه از آن دم مي‌زنند نشان مي‌دهد: «اين خاك را نه مي‌شه كوبيدش، نه مي‌شه ساخت»

  

6. بوي تند كهنگي

بعضي طراحي‌ها و پردازش‌هاي حرفه‌اي[!] فيلم، از جمله تيپ و قيافه و لباس‌ها و عينك برادرفؤاد يا مثلاً استفاده از كوكتل مولوتف و بعضي ديالوگ‌ها كه بوي كهنگي‌شان مشام بيننده را مي‌آزارد، اين ظن را در نگارنده تقويت مي‌كند كه گويا جناب الوند در حوالي سال‌هاي 58 تا 60 قرار بوده است اين فيلم را بسازند كه به هر دليل ساختن‌اش را الي يومنا هذا عقب انداخته‌اند.[!]

در باب اين‌كه چه چیزی باعث شده، انگيزه‌ي ساخت اين فيلم، دوباره در ايشان زنده شود هم مي‌توان حدس‌هايي زد. از جمله تماشاي فيلم فوق ارزشي «فقر و فحشا» و يا شايد هم مطالعه‌ي داستان «پارك دانشجو»[!]

  

7. يك توصيه‌ی دوستانه

از قديم گفته‌اند: «روزيِ هر كس مقدر است» چه مي‌شود كرد. قسمت است ديگر. رزق بعضي هم اين است كه «شب حادثه» و «ريشه در خون» و «دست‌هاي آلوده» و «مزاحم» بسازند. با تقدير كه نمي‌شود جنگيد.

مهم نيست كه رزق آدم چه باشد. مهم اين‌ست كه آدم به رزق خودش قانع باشد و بماند.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1384   توسط محسن حسام مظاهری  |