تبليغاتX
روستای فطرت آباد
گاه نوشتهای ادبی، فرهنگی و اجتماعی محسن حسام مظاهری

 

 

 

چو پرده­دار به شمشير مي­زند همه را

کسي مقيمِ حريمِ حرم نخواهد ماند ...

 

 

توضيح ضروري:

اين شعر هيچ ربطي به وقايع اخير ندارد!

اين, تنها, شعري است که اين روزها مدام زيرلب مي­خوانم­ش

و به افسوس سر تکان مي­دهم.

هم­اين و بس.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388   توسط محسن حسام مظاهری  | 

 

 چندی پیش نوشته ای از محمد نوری زاد جنجالی آفرید:

http://mohammadnourizad.blogfa.com/post-38.aspx

دوست خوبم مسعود پاسخی به آن نگاشت:

http://eynolqozat.persianblog.ir/post/76/

و من هم پاسخی به او:

 

بسم الله

 

پيش‌جرعه

دردم از يار است و درمان نيز هم

دل فداي او شد و جان نيز هم

صداي بدمستي‌ا‌ت چرت‌ نيم‌شب‌ام را پاره كرد! فريادت گويا بود كه باده‌ي ناب به خوردت نداده‌اند. بيست پياله نوشاندي، اين چند جرعه را هم بنوش! بگذار به حساب «مزه‌»اش!

نوش باد!

 

جرعه‌ي اول

مسعود عزيز!

درد به نهفتن‌ش درد است. دردي كه بر سرِ بازار فريادش زنند ديگر درد نيست! هرچيز ديگر مي‌شود ناميدش اما درد نه. درد آن است كه از درون بسوزاند، آتش زند، خاكستر كند، باد در خاكستر دواند، به باد دهد، و خود دوباره شعله را بردارد و بر خرمن زند و باز آتش شعله كشد؛ و سرخيِ گونه حاصلِ سيلي مگذارد اغيار سرخيِ آتش را ببينند.

درد داري؛ مي‌دانيم؛ هم خدا، هم من، و هم بسياري ديگر كه بايد بدانند. اما بر سرِ بازار فريادزدن‌ات ديگر چيست؟ جارزدن‌ات كدام‌ست؟

دردت نهفته به ز حريفان مدعي!

 

جرعه‌ي دوم

نفس‌كش طلبيده‌اي برادر! گيرم كبريت از دست كودكي بر گليم‌ات افتاده؛ آتش كه بر خرمن‌ات نزده‌اند! توبيخ كودك به شماتت است، آرام و به نجوا؛ يا حداكثر نواختن‌اش به يك سيلي؛ نه قيصريه را به آتش‌كشاندن!

 

جرعه‌ي سوم

زدي ضربتي، ضربتي نوش كن!

ما كه غريبه نيستيم برادر! (...) آن حرف‌ها ـ چه صحيح و چه سقيم‌شان ـ به گوش كدام هم‌لباس و هم‌رزم تو غريبه بود مگر؟ نشنيده بودي؟ از اهل‌تر؟ حال چه پيش آمده كه اين‌بار شيخ ما را نيم‌شب بي‌خواب كرده‌ست؟ اگر پاي يادكردِ گذشته‌ها و تورق دفتر خاطرات شخصي وسط نبود؛ اگر سَر و سِرّ پيشين ـ كه خود در بدمستي‌ات به اشاراتي يادشان را زنده كرده‌اي ـ‌ در ميان نبود؛ باز خوابِ نيم‌شبِ شيخ آشفته مي‌شد؟

حال كه رداي قضاوت بر تن كرده‌اي، بسم الله! بگو پرونده‌ي خودت را هم بر مسند بگذارند.

 

جرعه‌ي چهارم

برادر من!

زخم خوردي، قبول. سوزش درد امان‌ات را بريد، قبول. حس انتقام‌ا‌ت به غليان درآمد، قبول. خواستي بزني، باز هم قبول. بزن! محكم‌تر بزن! بي‌امان. بي‌بيم. بي‌ترديد. با زبان روزه نزن كه لرزش بازوان‌ات را به بي‌رمقي‌ات نسبت دهند. با دستان بسته نزن كه ضربه‌ات كاري نشود. به وقت بزن! به گاه بزن! اما ... در خلوت بزن!

اين ضربت، نه ضربت علي است بر عمرو، كه اهل حق را به هيجان آرد؛ و نه ضربت ابن‌ملجم است بر علي، كه اهل باطل را. جاي چنين ضربتي در كنجِ پستو است، نه ميانه‌ي ميدان شهر. در پشت پرده است، نه بر روي سن. سّرِ‌ اين ضربت را بايد مكتوم داشت؛ تنها ضارب بداند و مضروب و خداي آن دو. (و خصوصاً آن سومي!) مي‌دانم. مي‌داني. بسا كسان‌اند در اين شهر كه پيشه‌شان چنين ضربت‌زدن‌هايي است؛ بسا كسان‌اند كه نانِ يك ضربت شهره‌شان را عمري مي‌خورند. اما من و تو را با اينان چه كار؟

شهر پُر است از وقت‌شناساني كه «درد»شان تابع تقويم است و «فرياد»شان موافقِ باد! پُر است از مطرباني كه سازشان كوك است و مي‌دانند كي موافق زنند و كي مخالف. پُر است از واعظاني كه ساعت به دست‌شان است و منبرهاشان دقيق و «طبق برنامه» است. پُر است از مستمعاني كه به زانوزدن و عقل‌سپردگي و سرسپردگي سكه مي‌اندوزند؛ و خوب مي‌دانند چه وقت بايد كرنش كنند و چه وقت بايد ژست نافرماني گيرند؛ چه وقت كفن ‌پوشند و چه وقت به در آرند؛ چه وقت به خيابان ريزند و چه وقت در كنج خانه پناه برند؛ چه وقت «در صحنه» ‌باشند و چه وقت در پشت صحنه؛ چه وقت به هوش باشند و چه وقت مدهوش؛ چه وقت بزنند و چه وقت بخورند؛ چه وقت بايستند و چه وقت بخسبند. قيام‌شان به‌جاست و قعودشان به‌جا. و درست معلوم است كه كي اسلام‌شان به باد مي‌رود!

نه هركه سر بتراشد قلندري داند!

 

جرعه‌ي پنجم

تاب از كف‌ات رفت، حساب گوش‌هاي نامحرم چه؟ گذري شلوغ‌تر از اين گذر نيافتي براي بدمستي؟ نمي‌شنوي صداي قهقهه‌ي نااهلان را؟ حريف‌ات خام است؛ تو چه؟

 

جرعه‌ي ششم

بر مسند قضا تكيه زده‌اي، عادل باش! كودكي سنگ به آينه‌ات زده است، سرش را مي‌شكني چه كار؟   شكيبا باش! افشاگري را به هم‌آن صاحبان داد و مالكان دغدغه واگذار!

 

جرعه‌ي هفتم

مرا با مخاطبِ بدمستيِ تو هيچ‌گاه سَر و سِري نبوده و نيست. مي‌داني. راست‌اش به خلاف تو، هرچه در خود مي‌جويم، نشاني از ارادت كه هيچ، از توجه هم نسبت به آن بنده‌ي خدا نمي‌بينم. و اگر پاي قضاوت به ميان افتد، او براي من از زمره‌ي هم‌آن كلوخ‌اندازاني‌ست كه كلوخ‌اندازي پيشه‌شان است. (چنان‌چه تو خود گفتي و نيك گفتي.)

اما اين را نيك مي‌دانم كه حرمت امام‌زاده، دست متولي آن است و راستي دل‌ام را مي‌سوزاند بي‌حرمتي اين روزهاي امام‌زاده!

امام‌زاده‌اي كه به ‌شيري مي‌داند پير و درمانده؛ كه هر از راه رسيده‌اي به خود جسارت مي‌دهد لگدي حواله‌ي نعش‌‌اش كند. طرفه آن‌كه لگدهاي اخير را از قضا كساني حواله كرده‌اند كه خود مدعاي بچه‌شيري دارند! پيريِ شير اگر نبود، اين ‌گربكان را سرِ جسارت‌شان نمي‌بود. قضاي روزگار را ببين؛ گربكاني كه خود از شكار موشي عاجزند، شيران پير را به جهت كوته‌دستي‌شان از صيد غزالان تيزپا تسخر مي‌زنند! خود، حد هنرداني‌شان «توفان شن» است و «يوسف پيامبر» و «چهل سرباز»؛‌ آن‌وقت به ساحت هنر طعنه مي‌زنند!

دليل اما كجاست؟ و چيست؟ امام‌زاده را چه شده است؟ كه به اين روزش نشانده است؟

پاسخ را ـ‌ بيش و كم ـ هم تو مي‌داني و هم من و هم بسياري ديگر. نپرسيدم كه پاسخ را فردا ميانه‌ي بازار جار زني. پرسيدم كه تأمل كنيم. ما؛ كه خود را «غير» از تو و ديگر دوستان هم‌لباس‌مان نمي‌دانم.

 

جرعه‌ي هشتم

تويي كه من مي‌شناسم پيشه‌ات درد نيست. از آنان نيستي كه دغدغه‌مندي را پشت قباله‌شان انداخته‌اند. از آنان نيستي كه با بي‌آبروكردن خلق‌الله كسب آبرو مي‌كنند. و تا آن‌جا كه مي‌دانم در خانه‌ات چرتكه نداشتي و نداري.

تويي كه من مي‌شناسم قلندري. قلندر باش! قلندر بمان! شمع ‌باش! بسوز! اما ... بي‌دود! خيبري‌ باش! اين بازي‌ها و هاي و هو را بگذار براي اهل‌اش!

متاع لهم و لأنعامهم!

 

دُردي

اين چند جرعه را ريختم كه خود بنوشي! اي دوست! نه آن‌كه ديگران نظاره كنند. كه رطب‌خورده را منع رطب سزا نيست.    

 

 

دوستِ هم‌دردِ‌ تو

محسن حسام

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387   توسط محسن حسام مظاهری  | 

آگهي

25 شهريور 85

 

 

بسمه تعالي

بدین وسیله به اطلاع می رساند

صاحب اين وبلاگ

محسن حسام مظاهري

مدتي است

در كوچه پس كوچه‌هاي نفس خود

گم شده است.

خواهشمند است

در صورت مشاهده‌ي هرگونه نشاني از وي

مراتب را سریعاْ اطلاع داده

و خانواده‌اي را از نگراني برهانید.

لازم به ذكر است

نامبرده

دچار اختلال حواس مي‌باشد.

 

باتشكر

خدا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385   توسط محسن حسام مظاهری  | 

اشاره:

شيخ الشيوخ، قطب اعظم، جامع معقول و منقول، ميرزا حسام االدين اصفهان آبادي، اَدامَ الله ظِلهُ الوارف علي رئوسِنا و رئوسِ جميع المسلمين و المسلمات، از علما و فلاسفه و عرفاي نامي و جليل القدر سنه‌ي بيست و يكم، و به حق از نوادر روزگار ماست. از آثار گرانبهاي معظم له، شهيرترين، رساله‌ي مستطاب «آدابُ الحَياة في هذه الدهاة» است كه به گواهي جميع اعاظم، از سنگين‌ترين كتب، چه در حجم و چه در معنا، تا اين زمان محسوب مي‌شود. در اين‌جا با كسب اجازه از محضر حضرتش، و به قصد تيمّن و تبرك، ابواب اول و ثاني نسخه‌ي فارسي آن رساله را مي‌آوريم. باشد كه توشه‌ي راه سالكان و روندگان طريق گردد.

 

 

آدابُ الحَياة في هذه الدِهاة[1]

 

هذا مكتوبٌ مكتوم از ما كه اَحقَر العلما ميرزا حسام‌الدين اصفهان‌آبادي باشيم به جهت فرزند ناخلفمان قوچعلي مذبذب الدوله، تا رسن نجاتي باشد و چراغ هدايتي در بزرگراه پُرترافيك حيات مر پسرك را و باقيات الصالحاتي باشد مر مرا.

 

باب اول ـ در حمد ايزد تعالي

منت خداي را جلّ و علا كه ما را آفريد و طايفه‌ي‌ خاور را و آنچه فيض و رحمت و نعمت و خوشي بود، مرحمت‌مان كرد. و آنان را آفريد و جماعت باختر را و آنچه فلاكت و نكبت و پليدي و زشتي بود، نصيب‌شان نمود.

شكر او را كه مِي آفريد و معشوق و رباب و وصل و عشق و قدح و ساغر و قس عليهذا كه شعرا و عرفاي اين ملك را اشتغال‌زا باشد و رهاننده از بيكاري و سيگارفروشي در معابر و فارغ‌كننده از مكتب و كتاب و علم و كار و آنچه مشقت‌زاست ما را.

 

باب ثاني ـ در فضيلت خاور و مشقت باختر

استادنا خواجه هربرتعلي درام الملك آجري، قطب وقت سلسله‌ي جليله‌ي عاليّه‌ي علّيه‌ي گرزعليشاهي پشتكوهي، مُد ظِله العالي، در كتاب مستطاب «ديپلمات نامه» آورده است كه: «اَلبَشَرُ بَشَرانِ. بَشَرُ المَغربي و بَشَرُ المشرقي.»[2]

و بدان اي فرزند! از آنجا كه تقدير الهي بر اينست كه امت محمد، صلوات الله عليه، را تغلّب و تسلّط بر عالم بخشد و مقدر فرموده تا ما لحظه‌اي از ذكر حضرتش غفلت ننماييم و به دنيا و زخارف آن، عليها و عليهم اللّعنه، مشغول نشويم و دل بركنيم و طاعت او كنيم، فلذا مردم باختر را مسخّر ما كرد كه چون كلب كار كنند و چون حمار سختي كشند و في الآخر آنچه از سرِ اداي تكليف و انجام وظيفه حاصل كرده‌اند، تقديم ما دارند. كَثَرَ الله محصولاتِهم. و ما هم به رسم بنده‌نوازي و كرم و عطا كه حكم دين و سنت رسول و خصلت ماست، قطره‌اي نفط، زَيّدَ الله عددِ چاهاتِه، به سمتشان بپاشانيم و عجب مدار كه اين قطره‌ها دريا شود كه كرم اين قوم علي حده است. فَضَّلَ الله كَرَمَهم.

فرزندم، اَيَّدكَ الله في الدارَين، يقين بدان كه امت خاتم هم بدين دنيا و هم بدان سرا از بهشتيانند. پس زنهار كه خود را به سختي افكني و حاشا كه عمر گرانمايه را در طلب ماسوي الله صرف كني و از ناز و نعمت چشم برگيري كه غضب الهي را شامل حال خود كرده باشي.

و در تواريخ است كه شيخ پشم الدين كشكولي، قُدّسَ سَرّهُ الشَّريف، روزي در حلقه‌ي مريدان مي‌گفت كه: «ماسوي الله جمله چركِ يد است و جمله وبال گردن و جمله ملعبه‌ي مردم كودن. و مگر نشنيده‌ايد در حديث است كه دنيا چون مردار سگان است. پس طالب دنيا و آبادي آن، طالب مردار سگ است و زينتش. پس اين كار فرومايه را به آن مجوسان باخترنشين واگذاريد كه به جهت كفرشان، خود عين نجاستند و نجاست سگ متأثرشان نكند. و شما طالب آخرت باشيد كه فَهُوَ خَيرٌ لكم.» و چون اين بفرمود ولوله‌اي افتاد اصحاب را؛ بيا و اُنظُر.

و نيز منقول است كه في يوم الحشر، حضرت باري، عِزَّ ذِكرُه، نامه‌ي اعمال ابرار، به يمينشان دهد و اشرار را به يسار. و كيست كه نداند خاور در يمين عالم است و باختر در شمال. پس اصحاب يمين، خاوريانند و اصحاب شمال، باختريان. و اين عجيب مقامي‌ست و غريب نكته‌اي لَعلَّهم يفقَهون.

و نيز اُنظُر اِلَي السَّماء في الصَّباح و في وقتِ الفلق كه شمس از مشرق طلوع مي‌كند و في وقتِ الشَّفَق كه به مغرب فرو مي‌رود. و كبار و مشايخ، رضوان الله عليهم، در تأويل آن گفته‌اند كه: «آن شمس استعارتي‌ست از رحمت و بركت و نعمت الهي.» و ايضاً بعضي گفته‌اند كه: «نور الحق است.» و ايضاً بعض ديگر كه: «گوي سعادت است.» و هر قول كه باشد علي اي حال نظر بر رجحان و تفوّق خاورزمين است و مِن اللهِ التّوفيق.

و نيز آورده‌اند كه روزي جمله‌اي از حواريون و اصحاب كبار و ياران غار شيخ جورجعلي دارقوزآبادي، اَنار الله بُرهانَه، ورا پرسيدند به تضرع كه: «جورجعليا! ما را پس از اين ساليان دراز كه در ركاب توايم، نصيحتي فرماي كه جمله مصباح طريقمان كنيم و نصب العين.» و شيخ، عليه الرحمه، به فكر فرو رفت، ژرف. فَفَكَرَ فِكراً. و اصحاب دانستند كه امر عظيمي است. پس دم فرو بستند و خموشي گزيدند. و شيخ تا چهل ساعت در سكوت بود؛ بي‌كه لب به طعامي زند يا به خواب، چشم بر هم نهد[3]. و چون آن ساعت مقرر فرا رسيد، لبان مبارك شيخ گشاده گشت و به طمأنينه فرمود:

«خاوري كن كه خاوران رستند                   مردم باختر بسي پستند»

اين بگفت و از حال بشد[4]. و تو چه داني حكمت اين سخن را. تُرابٌ علي رَأسِك.

و نيز در احوالات خواجه كل‌عباس ضيغم‌الدوله‌ي قلياپيتي، خَلَّدَ الله آشيانَه، است كه در وصف مردم باختر مي‌فرمود: «اَلنّاسُ فِي اللاس»[5]و نيز همو فرمود: «مَثَلُهُم كَمَثَلِ الخَنازير» و ايضاً له: «اولئك كالاَنعام بَل هُم اَقَلّ و اَضَلّ» و نيز: «عِلمُهُم جَهلٌ و رَأيُهُم ضَلالٌ جَميعاً» و شيخ را از اين فرمايشات بسيار است. قَدَّسَ الله نَفسَهُ الزَّكيَّه.

و بدان اي فرزند كه مردم آن سامان، عليهمُ اللَّعنَه، چون بهايم، طالب شهواتند و غرق لذات. و صبح و شامشان جمله به خور و خواب و خشم و شهوت گذرد. و اگر في الظاهر مدعي حكمت و دانشند، اين نيست جز آنكه آن علم را در خدمت شهوات نفسانيشان اجير كنند و اين همان معناي املاء و استدراج الهي است. والله خيرُ الماكِرين.

فرزندم، وَفَّقَكَ الله، خيال تخت دار و دل آسوده كه جماعت باختر هرچه هم كه از دلار و يورو و مارك و پوند كيسه اندوزند و در نمط ديموقراسي و حرّيّت و حقُ البشر پيش روند و در باب طب و حساب و مواد رساله بنگارند و در مابعدالطبيعه و حكمت قلم بفرسايند و در اخلاق و آداب كاغذ سيه نمايند و مهپاره‌ها به خدمت گيرند و مهواره‌ها به كُرّات هوا كنند و تيليفيزيون و سينماتوغراف و هاليوود عَلَم نمايند و يوميه و كتاب طبع كنند و به عوالم امواج فرستند و... الي آخر؛ عمراً كه تار مويي از حوريان و غلامين جنت نصيب‌شان گردد و ايضاً حتي پوسته‌اي از فواكهه‌ي آن سرا و ايضاً گلبرگي از ازهارش و قطره‌اي از انهارش. حاشا و كلا. پس، از آنان مثقال ذره‌اي بيم به خود راه مده كه اِنَّ ذلكَ القومِ لَفِي خُسرٍ اَبَدَ الآبِدين. و هرچه هم كه اوج روند و فرو آيند وَعدُ اللهِ حقٌ.

تمام شد نگارش ابواب اول و ثاني اين مرقوم شريف توسط اين عبد عاصي. وَالسَّلامُ علَينا وَ علي آبائِنا وَ علي الاَصحابِ اليَمين اَلذينَ يَتَّبِعونَ الخَير وَ هُم يَنطُقونَ الشُّعارِ كثيراً وَ يَحذَرونَ مِنَ العِلمِ وَ العَمَلِ جِدّاً وَ فِي الآخرة في جنّاتٍ النَّعيم. وَاللَّعنَةُ الدّائِمِ علي الكُفّارِ وَ المُنافِقين وَ الاَصحابِ الشِّمال الذينَ يَتَّبِعِهُمُ الشَّهَواتِ الپَليد و فِي الآخِرةِ في عَذابٍ اَليمٍ.

 

العبد الفاني

ميرزا حسام‌الدين اصفهان‌آبادي

       



1ـ اِشارَةٌ علَي الدِهاةِ شيخُنَا الكَبير سيّدنا مَك لوهان، اَيَّدَهُ الله تعالي بِنُصرَتِه و اَدامَ الله عِزَّتَه و سطوَتَه وَ شَوكَتَه.

2ـ كتاب مستطاب «ديپلمات نامه»، طبع طهران: نيستان.

3ـ و در بعض تواريخ چهل روز است و در بعض ديگر چهل سال. كه گر چنين باشد پس حكما شيخ را اجل فرا رسيده بوده است و جان بر لب. والله اعلم.

4ـ بعض مورخين را اين رأي است كه اين به جهت گرسنگي زائد الوصف بوده شيخ را.

5ـ و در بعض نسخ: «اَلنّاسُ فِي الگاس.»

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384   توسط محسن حسام مظاهری  | 

 

نامه ای به یک رزمنده

برای مسعود دیانی عزیز

 

 

آن روز که پشت تلفن خبر ملبس‌شدنت را شنیدم، تا دقایقی فقط می‌خندیدم!

می‌دانی!؟ خنده، همیشه وسیله‌ی بروز شادی نیست؛ گاهی یک عکس‌العمل است در موقعیتی که نمی‌دانی در آن چه باید بکنی. یک راه فرار است، در میدانی از هرسو کوچه‌هاش منتهی به بن‌بست.

گاه نیز خنده، نشانه‌ی احساس غبطه است؛ یا حتی حسادت.

خنده‌ی آن روز از استیصال بود یا حسادت یا هردو!؟ نمی‌دانم.

 

*

 این یک باور غلط نهادینه‌شده و عمومی ست. بارها شنیده‌ایمش. بارها گفته‌ایمش:

لباس رزم را نباید به تن کرد، تا آنگاه که به تمامی، راه و رسم جنگاوری را نیاموخته‌ای؛ بر میدان نبرد و مختصاتش تسلط نیافته‌ای؛ درباره‌ی دشمن، ابهامات ولو اندک را برطرف نساخته‌ای؛ و تیغ شمشیرت را به سنگ ابتلائات صیقل نداده‌ای.

غلبه‌ی همین باور نانوشته است که گاه، نبرد را تا واپسین دقایق عمر فرد به تعویق می‌اندازد و آخر هم ناکام می‌گذاردش.

بسا سلحشورانی که سال‌ها جنگاوری آموختند؛ اما آخرالامر هم‌آغوش خاک شدند، بی‌که گاه مصاف‌شان فرا رسد. تیغ‌هاشان در نیام بی‌مسئولیتی زنگار بست و لباس رزم‌شان بر میخ عافیت خشکید و علم به فنون رزم‌شان فرصت تجربه نیافت. رو در نقاب خاک نهفتند، بی‌که تأمل کنند: چه بیهوده است راه و رسم شکار شیر آموختن، وقتی در قفس شیری گرسنه افتاده‌ای و صیهه‌ی غرشش لرزه بر اندامت انداخته است و بین تو و او، بیش از یک تیغ فاصله‌ای نیست.

 *

باز خوشا به حال تو که لااقل چشم‌هات، رمق دیدن قفس، و گوش‌هات، توان شنیدن غرش، و دست‌هات قدرت برکشیدن تیغ از خواب خوش نیام را داشته است.

مستدام باد این جسارت!

اما

هشدار کاین‌سو کمین‌گاه وحشت

وان‌سو هیولای هول است

وز هیچ‌یک، هیچ مهری نه بر ما1

  * 

 در افواه مشهور است. عامه، مجموعه‌ی این چند متر پارچه‌ی سفید یا سیاه و آن قبا و لباده را «لباس پیغمبر» می‌نامند. نه آن که پوشش رسول‌الله این کیفیت را داشته است؛ نه. این استعاره‌ای‌ست از همانندی مقام‌ها.

و چه استعاره‌ی سنگینی‌ست؛ نه؟!

 حالا دیگر تو هم‌ لباس رسول‌الله را بر تن داری.

لباس چوپان یتیم و بی‌پناهی که برای یک زن عملگی می‌کرد تا قوت زندگی‌اش تأمین شود. کسی که با رعیت در یک کاسه غذا می‌خورد؛ و وقتی غریبه‌ای وارد مسجد می‌شد، نمی‌توانست او را از دیگران تشخیص دهد. کسی که بر الاغ می‌نشست ـ آن‌هم بدون زین ـ و گاه حتی دیگری را هم بر پشتش سوار می‌کرد2. کسی که در کوچه، مرکب کودکانی می‌شد که معترض بودند چرا او فقط به حسن و حسین سواری می‌دهد. ماه‌ها می‌گذشت و دودی از خانه‌اش برنمی‌خاست که غذای پختنی‌داشتن در وسعش نبود. با همه‌ی عقل کل بودن، اما باز با جوانان مشورت می‌کرد و رأی آنان را ـ حتی آن‌جا که می‌دانست اشتباه است ـ می‌پذیرفت و به کار می‌بست. کسی که تا آخر، محمد بن عبدالله باقی ماند؛ نه پیش‌وندی گرفت و نه پس‌وندی ستاند. و در اطرافش نه آیت‌اللهی بود و نه حاج‌آقایی و نه دکتری و نه مهندسی و نه سرمایه‌داری و نه روشنفکری. هیچ . همه علی بود و بلال حبشی و عمار و ابوذر و سلمان و... یک مشت غلام بیابانگرد و عامی و آواره از وطن. یک مشت از همین مردم کوچه و بازار.

«کان رسول‌الله یجلس جلوس العبد و یأکل أکل العبد و یعلم انه العبد3»

 *

تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف ...

 *

حالا تو هم لباس چنین کسی را بر تن داری؛ و به تبع ـ بخواهی و نخواهی ـ مخاطب خطاب‌های به او هم هستی. مگر می‌شود از کنار این همه آیات بینه‌ی خطاب خدا به رسولش گذشت و آن‌ها را صرفاً عشق‌بازی خالق با یکی از بنده‌هاش ـ ولو برترین ایشان ـ دانست؟

 *

 می‌بینی؟! کار دارد سخت و سخت‌تر می‌شود.

هرچند تازه این اول راه است.

 *

بیا فقط یکی از این خطاب‌ها را با هم بخوانیم:

لقد جائکم رسولٌ من انفسکم (: آمده است رسولی از خودتان؛ از مردم، از متن مردم)

عزیزٌ علیه ما عنتم (: سخت است بر او آن‌چه بیازاردتان. سخن از رحمهٌ للعالمین است. همه؛ حتی آن زن یهودی که یک روز خاکستر داغ نریخت هم.)

حریصٌ علیکم (: دل بسته است به شما. دوست‌تان دارد. برای هدایت‌تان حرص می‌ورزد؛ به همان شدت که شما خود برای گمراهی‌تان!)

و بالمؤمنین رئوفاً رحیماً (: و با مؤمنان رئوف است. مهربان است.)

 *

 همین است دیگر.

چه می‌شود کرد؟!

فقط...

*
 دعا می‌کنم ـ به خلاف عرف معمول ـ این لباس برای تو وسیله‌ی کشتن هوس باشد، نه چراندن آن. ردای بیداری باشد، نه لباس خواب. ابزار نبرد باشد، نه تکسب و تعیش. آغاز بارش ابتلائات باشد، نه امتیازات. اسباب هیچ‌شدن باشد، نه کسی شدن. و منشاء وصل با خلق باشد‌ نه فصل.

 *

مسعود عزیز!

 بهتر از من می‌دانی که در این زمانه‌ی بی‌تمیزی سره و ناسره، در این عصر قافیه‌شدن خدا و خرما، در این روزگار ذبح شرعی‌کردن حقیقت در مسلخ مصلحت4، در این بازارمکاره‌ی نان شب را به نرخ روز خوردن و به نام خدا خلق را به بی‌راهه کشاندن و در جهل واگذاردن، در این دوران استحمار مردم با نام دین، و در این برهه‌ی همنوایی چوپان با گرگ، کار تو و روز و حالت، صعب کاری، بوالعجب روزی، پریشان حالتی‌ست.

 *

 در این گلشن دو روزت خنده‌کاری‌ست

مبادا غره گردی، گل بهاری‌ست

حریف پاکبازان وفا باش

که جز سر، هرچه بازی، بدقماری‌ست

مباشید از خواص جاه، غافل

بجنگید ای خروسان! تاجداری‌ست

چه فقر و کو غنا !؟ عام است رحمت

ز خشک و تر مگو، یک چشمه جاری‌ست

 غبارت چون سحر گر اوج گیرد

فلک‌ها پایمال خاکساری‌ست

جهان، مجنون سودای نقاب است

ازین غافل که لیلی بی‌عماری‌ست5

 * 

 بیش از پیش مراقب سلامتی‌ات باش!

اخبار را که می‌شنوی؟!

این روزها «وبا» بدجوری شایع شده است.

آن‌هم از همه نوعش!




 

 

 

 

 

 

         

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1384   توسط محسن حسام مظاهری  |