نامهای نه برای میرحسین، که برای تاریخ
و نه برای آنکه مخالفانش را خوش آید، که برای خوشآیند خدایش
جناب آقای میرحسین موسوی
سلام
چند ماهی از انتخابات و حواشی مهمتر از متن آن میگذرد. این ایام لااقل برای همنسلان من محک و آزمون خوبی بود. نسل خمودهی من نیاز داشت چنین غربال و زلزلهای را.
هرچه بود، گذشت. آنسان که دانم و دانی. آوردگاه بایستهای بود. در هر دو معنای آوردن. «صالح و طامع متاع خویش نمودند».
قصدم از این نوشته تکرار مکرراتی که همهگان گفتهاند و شنیدهاید و نشنیدهاید نیست. یک حرف دارم. صریح. همان را میخواهم بزنم. و تمام. و آن این است:
در آن طیف پُرتلون کسانی که در ۲۲خرداد نام حضرتعالی را بر برگهها نوشتند یک جماعت هم بودند که به هر دلیل از جمله منفعت مشترک طرفین مجادله، این ایام کمتر دیده شدند و حرفشان را کمتر کسی شنید. هر طرف ماجرا بر اساس منفعت خود سعی کرد وجودشان را از اساس منکر شود. این جماعت، این دسته، این قشر، رسانه ندارند، تریبون ندارند، وکیل و وزیر و سخنگو ندارند. ولی بودند. ولی هستند.
و صاحب این قلم یکی از آن جماعت است.
این جماعت به شما رأی داد که در آن مصاف بهتر میدانستتان؛ به نسبت آن دیگران و آن دیگر. شناختی که داشت به هر تقدیر این بود. آمد به میدان، تبلیغ کرد، هزینه داد. و ماند. نه طعن حریف کرد و نه مدح شما. نه سبز پوشید و نه یاحسین گفت. فقط رأی داد؛ خاموشلب.
برای این انتخاب، این جماعت البته هزینه بسیار داد. هزینههاش هم از اساس نه کماً و نه کیفاً با هزینههایی که دیگر حامیان جنابعالی دادهاند قابل قیاس نبود و نیست. هزینههاش از جنس آبرو بود. از جنس دلبریدن دوستان بود. از جنس تحمل هزار طعن و ناسزا و تهمت بود. از جنس ناروادیدن بود؛ یکشبه غیرخودی و منافق شدن. از جنس گسیختن رشتهها و خاموشی چراغهای رابطه بود.
اگر شما هم رأی میآوردی دیگ آبی از این جماعت گرم نمیشد. نه کیسهای اندوخته بودند، نه وعدهای شنفته بودند، نه عهد و میثاقی بسته بودند، نه نقشهای کشیده بودند. هیچ. سلامشان بیطمع بود. همان اندازه که عهدشان راسخ.
این جماعت اصلاحطلب نبود؛ سهل است، سالهای اصلاحات پیرشان کرد. خم به ابرو و پشتشان آورد. اصلاحطلب نبود که عقبهای، حزبی، باندی برای این حمایتش هورا بکشد، و اگر به زندان رفت ازش اسطوره بسازد، و اگر کشته شد نامش را بلندآوازه کند و اگر زخم خورد دلجویی شود و... . نسبت و قرابت این جماعت به باند و جناح و حزب متبوع و حامی حضرتعالی همان اندازه بود و هست که به باند و جناح و حزب رقباتان. لابد میپرسید پس دلیل حمایتشان چه بود. میگویمتان.
بهتر میدانید؛ فرق است بین رفتارهای آدمیان و منشأ و مبادی آن رفتارها. بسا که دو کس با منشأیی واحد به دو رفتار رانده شوند. و نیز بسا که دو کس با منشأهای متضاد، رفتاری واحد را برگزینند. و این جماعت برزخی، رفتارشان در انتخاب حضرتعالی با هوادارانتان شباهت داشت و مبادی این رفتارشان با رقباتان! عجیب است؛ نه؟ ولی حقیقت دارد. چنین است که این جماعت هم، بهسان برخی از حامیان رقیبتان، برای پیروزی حضرتعالی نذر کرد، صدقه داد، روزه گرفت و صلوات فرستاد. باورش سخت است؟
این جماعت منتقد بود. منتقد پارهای چیزها که گمان میکرد شما بیش از آن دیگری توان اصلاحشان را داری. نه! نمیگویم که تشکر کنی. منت هم نمیخواهم سرتان بگذارم. گفتم که مبادیشان چنین حکم میکرد. حساب و کتاب و معاملهی ایشان با کس دیگری است. این جماعت ـ لااقل آن تعدادشان که من میشناسم ـ برای خود آن اندازه ارزش و اعتبار و شأن قایلاند که آخرت خود ـ سهل است ـ حتا گوشهای از دنیای خود را نه برای شما و نه هیچکس دیگر خرج کنند. اگر قرار به هواداری باشد، این جماعت هوادار مبانی و ارزشهایی است که این انقلاب را به پیروزی رساند. اگر قرار است شیفته باشد شیفتهی امامی است که هستیاش را مدیون اوست. اگر قرار است وامدار باشد، وامدار جوانان برومند این سرزمین است که شهید نام گرفتهاند و بعد هم پدر و مادرهای پیر آنان. اگر قرار است درد داشته باشد، دردش درد دین است؛ درد مردم دین است. اگر قرار است مصلحتی را ببیند، مسألهاش مصلحت امت اسلامی است. و اگر قرار است به خط قرمزهایی پابند باشد حفظ ثبات و استقلال مملکت و حفظ اعتبار و شأن قانون اساسی و شیرازهاش یعنی ولایت فقیه آن خط قرمز است. اگر قرار است گوش به فرمان و مطیع باشد مطیع امامزماناش است. مبادی حرکت این جریان اینها است. و اگر هم به شما رأی داد با نیت قربة الی الله بود و با وضو رأی داد. نگفتم که منت گذارم. گفتم که امر مشتبه نشود؛ بر شما و دیگران.
این جماعت، در تمام این ماهها، روزان و شبان سختی را پشت سر گذاشت. روزی صدبار مرد و زنده شد. با چشم باز دید. خون دل خورد. پیر شد. کمرش شکست. صدایش گرفت. چشمش سوخت. جگرش آتش گرفت. فریادش در گلو خفه شد. (ولی درعین حال بزرگ شد. قد کشید. آبدیده شد.)
تنش از باتوم جهل و بیتدبیری این سوی میدان کبود شد؛ و دلش از دست خنجر لجاجت و بیمنطقی شما خون. در میانهی میدان زیستن عالمی دارد برادر! از دوسو تیغ را پذیراشدن به جنون بیشتر میماند. و این جماعت مجنونصفتاند.
و ما بودیم. فردای روز رأی، دلنگران و مضطرب و سرگردان بودیم. در کوی دانشگاه باتوم و اشکآور و ناسزا خوردیم. در راهپیمایی سکوت بودیم، آرام و معترض. پس از آن هم برخیمان آمدند. نه سطلی آتش زدیم، نه جوانک بسیجیای را گروگان گرفتیم، نه شبها روی پشتبام الله اکبر گفتیم، نه با پلیس درگیر شدیم. نه روز قدس، روزهخوری کردیم. نه ۱۳ آبان، کودکانه، دوروبر سفارت روسیه قدم زدیم. نه روز دانشجو عکس مرادمان را پاره کردیم. نه! که اینهمه نقض غرضمان بودیم.
ما به حضرتعالی رأی دادیم که بساط عوامفریبی و دکانبازی به نام دین و مفاهیم دینی بسته شود؛ نه که در ظاهری نو و مدرن، به پارچهی سبز و اللهاکبر گفتن برسیم. ما به حضرتعالی رأی دادیم که بساط قانونشکنی و گردنکلفتی و سرکشی در برابر قانون برچیده شود؛ نه که خود مشوق قانونگریزی و قانونستیزی شویم. ما به حضرتعالی رأی دادیم که جامعهی طوفانزده آرام شود، از ماجراجویی و از افشاگری و از تهدید خالی شود، هر روز بالاترین مقام اجرایی مملکت فضای آرامش جامعه ـ که لازمهی ثبات و پیشرفت است ـ را مختل نکند، نه اینکه خود چنان آشوبی به پا کنیم و غوغایی به راه اندازیم که هیچکس را یارای مدیریت آن نباشد و کار از دستمان خارج شود. ما به حضرتعالی رأی دادیم که سکان ادارهی کشور به جای هیجان و احساسات و بیمنطقی، با عقل و تدبیر مشورت بزرگان و اربابان اندیشه بچرخد؛ نه آنکه خود به آتش هیجانات کور بدمیم و عواطف را تحریک کنیم و فضای بیمنطقی را رواج دهیم. این آنی نبود که در پیاش بودیم.
چنین بود که در عین حفظ انتقادهامان، از فردای نمازجمعهی ۲۹خرداد خانهنشین شدیم.
و چهقدر آرزو کردیم کاش شما هم در قامت سیاستمداری آیندهنگر، در عین بیان اعتراض خود همان فردای انتخابات میگفتید به احترام اخلاق، به احترام متانت، به احترام ادب، از پیگیری شکایتام انصراف میدهم. و خانهنشین میشدید و در این سیاست بیاخلاق ما، سنگبنای متانت و عقلانیت سیاسی را به نام خود ثبت میکردید.
و چهقدر آرزو کردیم وقتی آن زمزمههای آشوب برخاست، تدبیر میکردید که این راه فرجامش کجاست؟ و نمیگذاشتید خون مظلومی ـ چه فرق میکند از کدام سوی جبهه ـ به زمین ریزد. با خدا معامله میکردی و عقب مینشستی. انتظار نداشتیم آشتی کنی. به قهر، به اعتراض، خموشی میگزیدی. (احتمال ریختن یک قطره خون هم ارزش این کار را داشت. نه؟) و چهقدر آرزو کردیم وقتی دیگر آبها از آسیاب افتاد و رگهای برآمدهی گلو فرو نشست، در اولین فرصتی که خلوت میکردی با خود، به میدان میآمدی و شجاعانه و مردانه به اشتباهت در باور به تقلب و اشاعهی آن معترف میشدی. و چهقدر آرزو کردیم کهولت سن آنسان متأثرت نمیساخت که این هلهله و غلغلهی شادی سپاه رومی را نشنوی و خنده را بر لب گرگهای در کمین آبادی نبینی. و چهقدر آرزو کردیم حس مادریات برانگیخته شود و کودک را به دایه واگذاری! (اشتباه از ما بود. حریفت دایه بود؛ ولی تو مادر نبودی!)
و چهقدر آرزو کردیم ...
ولی شما این کارها را نکردی! به هر دلیل. شما ما را ندیدی. حرفمان را نشنیدی. نخواستی ببینی. نخواستی بشنوی. حق داشتی! آنقدر سروصدا زیاد بود که بلندترین فریاد هم گم میشد. چه رسد که در گلو خفته هم باشد. نه فقط شما، حریفتان هم ما را ندید. ما دنبال دیدهشدن نبودیم. و اینچنین، میدان واگذار به شما دو لشگر شد. و خانمان ما که درست جایی در میانهی آوردگاه شمایان بنا شده بود، آتش گرفت، سوخت، خاکستر شد، و خاکسترش هم به باد رفت. اما نه بیبیسی این واقعه را نشان داد و نه رسانهی ملی! مشکل از خود ما جماعت بود که وقتی، خیلی وقت پیش، انتخاب کرده بودیم که نه گوسفند باشیم و نه گرگ! خودمان انتخاب کرده بودیم که نه فرمانبریمان از روی تقلید باشد و نه نافرمانیمان. که دیده بودیم چه سان «خلق را تقلیدشان بر باد داد»! و باز دیدیم این ایام هم. و حالا دیگر کار درست به همان جایی رسیده است که دوست نداشتیم برسد.
نمیدانم بین شما و خدایتان چه خبر است. نمیخواهم هم بدانم. مثل برخی تقواسنج و نفاقسنج هم ندارم که دیگران را بسنجم. لابد شما هم حجت شرعی داری. برای همهی آن کارها که کردی و نکردی. اصلاً خبر ندارم که این همه مشغله و سروصدا فرصت لحظهای خلوتگزینی با خود و خدایت را داده است یا نه. من ولی چندی پیش فرصت یافتم و خلوت کردم. و به نتیجهای رسیدم که هدف این نوشته همان ابلاغ آن است:
صادقانه بگویم؛ همان مبادی که براساسشان روزی به شما رأی دادم حالا وامیداردم که به رساتر آوایی بگویم به عنوان یکی از آن جماعتی که ذکرشان رفت، من دیگر هیچ حجت شرعی در کوچکترین همراهی و همآوایی و همدلی با شما و جریان متبوعتان ندارم.
نه که یکشبه به این رسیده باشم. (کماآنکه شما هم یکشبه به اینجا نرسیدهاید.) فصل فاصله از مدتها آغاز شده بود و هر بار و با هر کار مثال ضربت تیشهای این رشته برید و برید تا حالا که دیگر انقطاع کامل حاصل شده است. به همان دلیل که روزی صراحتاً و بیمحاسبه از هزینههایش و دوستیها که میگسلد و دشمنیها که میآفریند، گفتم و نوشتم که به شما رأی میدهم، حال به همان دلیل این سخن را اظهار میکنم. قربه الی الله!
خیالتان راحت باشد. این انقطاع البته به معنای اتصال به لشگرگاه حریفتان نیست. خردهها و نقدها و حتا اعتراضها به جای خود باقی است. بین جماعتی که ذکرشان رفت و جماعت رقیب شما شکافی است که شما مسبب ایجادش نبود. پس بریدن از شما در حکم رفوی آن شکاف نیست؛ البته اگر هنوز رقیب خود را یک طرز تفکر، یک سلیقه و یک منش خاص میدانید و نه کلیت نظامی که همگی فرزندانش هستیم.
میماند یک حرف. من از نصیحتکردن و شنفتن بدم میآید. اما چه میشود کرد که در زمانهای میزیایم که برنایان باید پیران را نصیحت کنند و به صبر و خویشتنداری بخوانند. برادرانه میگویم؛ برادرانه بشنو! و اگر کورسوی حقیقت و صدقی در آن یافتی دریاب!
در این هوای غبارآلود و فتنهگون که هیچ چیز خودش نیست. که همهی ترازوها یا معیوب اند یا فرسوده، یک معیار میماند که سالم است. و آن محک را در وجود ما نهادهاند. قطبنمایی که در چنین آوردگاههایی بدان توسل جوییم و داوری آن را پذیرا شویم. و آن دل است. القلب حرم الله! که هوای جامعه و اطراف و محله و شهر و کل دنیا هم اگر آلوده شود، حرم خدا مصون است.
فرمود: «رحم الله امراً عرف من أین و فی أین و الی أین».
این شعر فروغی بسطامی را این روزها به زمزمه زیاد میخوانم. موافقید یک بار باهم بخوانیمش:
مردان خدا پردهي پندار دريدند
يعني همهجا غير خدا يار نديدند
هر دست که دادند، همان دست گرفتند
هر نکته که گفتند، همان نکته شنيدند
يک طايفه را بهر مکافات سرشتند
يک سلسله را بهر ملاقات گزيدند
جمعي به در پير خرابات خرابند
قومي به بر شيخ مناجات مريدند
يک فرقه به عشرت درِ کاشانه گشادند
يک زمره به حسرت سرِ انگشت گزيدند
يک جمع نکوشيده رسيدند به مقصد
يک قوم دويدند و به مقصد نرسيدند
فرياد که در رهگذر آدم خاکي
بس دانه فشاندند و بسي دام تنيدند
همت طلب از باطن پيران سحرخيز
زيرا که يکي را ز دو عالم طلبيدند
زنهار مزن دست به دامان گروهي
کز حق ببريدند و به باطل گرويدند
چون خلق درآيند به بازار حقيقت
ترسم نفروشند متاعي که خريدند
مرغان نظرباز سبکسير «فروغي»
از دامگه خاک بر افلاک پريدند
کاش مرد خدا شویم!
کمکمک دارند بیرقهای مجلس آقا را علم میکنند.
والسلام
نقدها و نظرها:
تلاشهای بیهوده 5/ خون و دلقک (مسعود دیانی)
بارتابها:
برادر.../ مسک (مجتبا شاهمرادی)
لینک بازی/ رجز مویه (امید مهدی نژاد)
تبری/ پیاده روی در خیابان (محمدرضا وحیدزاده)
دل نوشته(!؟)های مهم یکی از حامیان میرحسین موسوی/ سایت خبری جهان نیوز
نامهی یک بلاگر به میرحسین موسوی/ سایت خبری پارسینه
غم اين خفتهي چند
خواب در چشم ترم ميشكند
ـ بازار هم مسيرتون ميخوره؟
ـ نه جناب! بستهس راه. امروز راهپيماييه. ميخواي بري فقط بايد سوار مترو بشي.
ـ مترو هم بستهس. ايتسگاه هفتتير واي نميسته.
اين را همآن دختر چادري ميگويد كه سرِ دولت سوار شد و تا اينجا يكريز داشت به دوستهاش تلفن ميكرد كه: «پاشو بيا!»، «با تاكسي خودتو برسون!»، «ترس چيه دختر؟ خبري نيس!»، «نصرت اسلام و مسلمين يادت نره!» [دقيقاً با هماين عبارات!]، «مگه نشنيدي آقا ديشب چي گفت؟» و... .
بالاتر از ميدان، توي ترافيك گير ميكنيم. ناچار پياده ميشوم. هنوز چند قدمي نرفتهام كه چشمم شروع ميكند به سوزشش. و بلافاصله بينيام و بعد هم گلوم. تجربههاي قبلي ميگويد كه اشكآور است و احتمالا كمي هم گاز فلفل. جمعيتي دختر و پسر كه دو انگشت دستشان را به شكل v درآوردهاند و سبز پوشيدهاند، از طرف كريمخان به اين سو ميدوند. به فاصلهاي مأموران هم دنبالشان. چهرهي ميدان هفتتير اساساً با همهي روزهاي ديگر متفاوت است. ملغمهاي شلوغ و آشفته است از نيروهاي ويژهي سياهپوش پليس و پلنگيپوشهاي باتومبهدست و قرمزپوشهاي آتشنشان و سبزپوشهاي درحال فرار و شعار. و مردم ناظر و عابر؛ كه حالا يكي يك دستمال كاغذي به دستشان است و دارند اشكهاي ناگزير چشمشان را پاك ميكنند. دودلام. با اين وضع بروم يا نه؟ ميروم. سرازير ميشوم به طرف خيابان مفتح. درست مركز غلغله. هيچكس به هيچكس نيست. صداها، شعارها، فريادها، درهم است.
همآنطور كه ايستادهام به تماشا، اتفاق جالبي كمي آنطرفترم رخ ميدهد. سه چهار دختر چادري كه عكس رهبري به دست گرفتهاند حين عبور به سه چهار دختر چادري ديگر كه پارچهي سبزي دستشان است و كناري ايستادهاند ميگويند: «خاكبرسرتون! منافقاي خائن!» و پاسخ ميشنوند: «خاك بر سر خودتون! وطنفروشاي مزدور!» اگر شاهد اين دعواي لفظي نبودم، فقط به ديدن ظاهر و پوشش و حجابشان نميشد تشخيص داد آن حرفها را كدام دسته به كدام زده است.
فقط ايستگاه مترو نيست كه كركرههاش پايين است. همهي مغازهها، مانتوفروشها، سوپريها، همه تعطيلاند. خيابان جاي امني نيست. پناه ميبرم به پيادهروي شلوغ. توي پيادهرو، به رديف، از همان هفتتير تا دروازه دولت قدم به قدم صف فشردهي نيروهاي بسيج است. وجه مشخصهشان جليقههاي پلنگي است و باتومهاي سياه. بعضيهاشان يك سپر طلقي هم اضافهتر دارند. بعضيترهاشان يك كلاهخود هم سرشان است كه طلق جلوش را دادهاند بالا. بعضيترترهاشان بيسيم هم دستشان است و مدام با آن پيام دادوستد ميكنند. بعضيترترترهاشان بهجاي كلاهخود، ماسك شيميايي دستشان است! اين دستهي آخري البته كولهپشتي هم دارند و فانوسقه هم بستهاند! (انگار كه درست از دل تاريخ، از دل جنگ، از پشت خاكريزهاي كربلاي پنج منتقل شده باشند آنجا! منطقهي جديد عمليات! منطقهي عمليات جديد!) و اغلب البته كه چفيه (سياه يا سفيد يا فلسطيني) دور گردن دارند. اينها همه آنهايياند كه ايستادهاند توي پيادهرو. شانه به شانه، پشت به درهاي بستهي مغازهها و رو به مردم در حال عبور. و هر چند نفر را يكي مثل خودشان منتها با هيكلي بهمراتب درشتتر و ريشهايي بهمراتب پُرتر و اخمهايي بهمراتب درهمتر راهبري ميكند. به جز اين ايستادهها بسيارند همكاران موتورسوارشان كه دوتركه نشستهاند و باتوم به دست در بين جمعيت ميچرخند. به اين جماعت «امدادگر» و «شهري»، بايد انواع ديگر نيروها، از سياهپوشهاي درشتهيكل «ويژه» تا شخصيپوشهاي بيسيم به گوش و كاپشن بر تن را افزود.
از هفتتير به پايين كمتر پليس ميبينم. مفتح و طالقاني و سميه و خلاصه همهي اطراف لانه در دست نيروهاي بسيج است كه مركز فرماندهي و پشتيبانيشان در ورزشگاه امجديه مستقر است. بياغراق به ازاي هر يك نفر راهپيماييكننده اگر نه بيشتر لااقل يك نفر «نيرو» در صحنه حضور دارد. راهپيماييكنندهها هم درهم اند و مختلط؛ از دانشآموزان دختر و پسر بسيجدانشآموزي كه پرچمهاي ايران يا تشكلشان را دست گرفتهاند و با صداهاي نازك تازه به سن بلوغ رسيدهشان «آماده»بودنشان را به رهبري اعلام ميكنند و براي آمريكا و منافق طلب مرگ ميكنند؛ تا دختر پسرها و زن و مردها و حتا پيرزنهايي كه بالاخره يك چيزشان (مانتوشان، روسريشان، دستبندشان، پيراهنشان، كلاه آفتابگيرشان، شالشان، حتا شده يك رديف از خطوط يا يك نقش از نقوش طرح روسريشان) سبز است، و حالا دوتا دوتا و ساكت و بيمناك از مقابل صف پلنگيپوشان ميگذرند تا خود را به ميدان برسانند.
اين صحنهها، مشابه اين صحنهها، را كمابيش پيشتر هم ديدهام. اما يك چيز جديد است. يا لااقل در اين شكلش جديد است: توي پيادهرو، هركه باشي، از هر طرف، به شدت حس ناامني ميكني. خبري از اعتماد، از امنيت، از آسودهخاطري نيست. هيچكس به ديگري نگاه مهربانانه و همدلانه ندارد. در عوض تا دلت بخواهد فضا پُر است از نگاههاي بد به آن يكي، سوءظن، خشم، نفرت و... كينه نسبت به آن «ديگري». جوان بسيجي به جوان سبز، جوان سبز به جوان بسيجي. و اين دو جوان هردو در يك شهر، يك محله، يك كوچه زندگي ميكنند. صبح به صبح چشممان توي چشم هم است. 13 ابان كه تمام شود فردا با هم همكلاساند. همكارند. هممسير اند. ولي اين كينه، اين خشم، اين نفرت، يك جا اثر بدش را خواهد گذاشت. اين بود ته دلم را لرزاند. ديروز توي پيادهرو در ظاهر همه آرام و ساكت، از كنار هم ميگذشتند. اما انگار تودهاي پنبهاي آغشته به نفت را از دل تونلي از آتش غل ميدادند! انبار باروت، در اين فصل باران آتش، بايد هم ترسناك باشد.
*
جامعهي انساني به تبع تنوع و تكثر افراد شكلدهندهاش، مظهر «تفاوت«ها است. محل بروز اختلافها. تفاوت از همه نوع؛ فرهنگي، قومي، نژادي، اقتصادي، فكري ـ نظري، سياسي، اجتماعي، و... .
در حالت طبيعي اين تفاوتها هست و حتا ميتواند مقوم اجتماع و همبستگي اعضايش هم باشد. افراد با علم به اين تفاوتهاست كه با هم تعامل دارند و كنشهاي خود در جامعه را تنظيم مينمايند. ولي اين تفاوتها، اگر مورد توجه و تأكيد قرار گيرند، مثلاً يكي از طرفين بسته به منافع خود و موضع برتري يا كهترياش نسبت به «ديگري» بر وجود آنها انگشت گذارد و برجستهشان نمايد، ديگر از مرحلهي تفاوت خارج شده و بسيار محتمل است كه به بروز «فاصله» انجامد. ظهور فاصلهها بين اقشار مختلف يك جامعه باز تاحدي امري طبيعي است. اما اگر اين فاصلهها به هر دليل افزايش يابند و متأثر از نحوهي كنش و عمل طرفين در قبال آن، بيشتر و تعميق شوند، آنگاه است كه بايد منتظر ظهور «شكاف» باشيم. شكاف به تضادی گفته میشود كه بين دو قشر حول محور تفاوت مهمي كه آنها را از هم متمايز كرده شكل ميگيرد. اين شكافهاي اجتماعي ميتوانند حاد باشند يا كمخطر؛ فعال باشند يا بالقوه. ولي در هرحال هستند و معمولاً مجموعهاي از آنها بسته به شرايط مختلف سياسي، جغرافيايي، فرهنگي، ديني، نژادي و... در هر جامعه وجود دارد. مانند گسلهاي زمينلرزه كه خفتهاند و به اندك بهانهي طبيعي بيدار ميشوند، اين شكافها هم بهانهاي ميطلبند براي بيدارشدن و فعالشدن. شكاف كه فعال شد، پرچمي است كه برافراشته ميشود. در حوالي و اطراف آن، هواداراني جمع ميشوند. اين اجتماع لاجرم راهبري مييابد و ميسازد، توأمان ادبياتي هم نضج مييابد كه آن شكاف را نامشروع و غيرطبيعي تلقي ميكند و به شوريدن عليه آن و هر آنچه و هر آنكه بنياد آن را قوي ميدارد، ميخواند. و در ادامه اين روند به پديدهاي ميانجامد كه به نام «جنبش اجتماعي» ميشناسيماش.
جنبشهاي اجتماعي، اعم از قوي و ضعيف، وسيع و محدود، به خودي خود ممكن است چندان خطرآفرين نباشند و براي نظام سياسي حاكم مخاطرهاي نيافرينند. بحران بزرگ ولي وقتي رخ ميدهد كه دو يا چند شكاف بر هم منطبق شوند. آن وقت است كه انرژيهاي هم را به يكديگر ملحق ميكنند و نيروي مضاعفي كه از اين اتحاد و اتئلاف كه الزاماً با برنامهريزي و قابل پيشبيني نيست، بسي بيش از آني است كه از جمع رياضي انرژيهاي پراكندهي پيشين به دست ميآيد. آنجاست كه زنگ خطر به صدا درميآيد و بيم آن ميرود كه شيرازهي جامعه به طرفهالعيني از هم بپاشد.
*
در ايران ما با توجه به تنوع و تكثرهاي بسياري كه به جهات جغرافيايي و تاريخي و فرهنگي فراوان در بين اقشار جامعه چه پيش از انقلاب و چه پس از آن وجود دارد، تفاوتها و بهتبع فاصلههايي طبعاً هست (مانند فاصله ميان شهرنشينان و روستانشينان، ميان ساكنان شهرهاي بزرگ و شهرهاي كوچكتر، ميان پايتختنشينها و ديگر شهروندان، ميان مذهبيها و غيرمذهبيها و...). برخي از اين فاصلهها به شكاف هم تبديل شدهاند و برخي هنوز نه. گرچه در مورد فعالبودن يا نبودن برخيشان بين صاحبنظران اختلاف وجود دارد، اما در مجموع ميتوان برخي از شكافهاي مهم جامعهي امروز را اين موارد دانست: شكاف مذهبي (ميان شيعه و سني)، شكاف قوميتي (ميان فارس و ترك، فارس و كرد، فارس و عرب، كرد و ترك، و...)، و بالاخره شكاف نسلي (ميان لااقل بخشي از نسل جوان شهرنشين با بزرگترها و والدينشان).
برخي از اين شكافها چنانچه ميدانيم در مقاطعي به تحرك درآمدند و آسيبهاي جدي به پيكرهي نظام وارد ساختند. البته به دلايلي كه مجال ذكرشان نيست در مجموع نظام بر اين جنبشهاي خرد فايق آمد و توانست آنها را مهار كند. بااينحال آنان چون آتشي زير خاكستر به حيات خود ادامه ميدهند. شاهد آنكه هرازچندگاه به مختصر بهانهاي (مثل انتشار يك كاريكاتور يا اكران يك فيلم) فعال ميشوند و مخاطره ميآفرينند.
به طور طبيعي انقلاب اسلامي ـ مثل هر نظام سياسي ديگر ـ از همآن آغاز در تودهي مردم هواخواني داشته است و نيز منتقدان و مخالفاني. طبيعتاً برخي از اين هواخواهان و مخالفان برجستهاند و بر موضع خود مصر اند و اين اصرار و ابرام را اظهار ميكنند، كه در قالب شخصيتها و فعالان سياسي در سطوح مختلف از بالا تا پايين و سمپاتهاي هردو جريان ميشناسيمشان؛ در خارج و داخل كشور. اما بخش قابلتوجه و ميشود گفت بسياري از مردم الزاماً جزو و عضو هيچيك از اين دو دسته نيستند. گرچه در شعاعهاي دور و نزديك ايشان منزل دارند و به تناوب فاصلهشان بسته به خصوصيات هر مقطع كم يا زياد ميشود. به عبارت ديگر اين دو موضع متضاد حكم دو آهنربا را دارند كه به فاصلهاي از هم بر صفحهي كاغذ جامعه قرار دارند. و مردم برادههايياند پاشيده بر اين صفحه. برخي برادهها به شدت مجذوب يكي از اين دو شدهاند و به آنها چسبيدهاند. برخي كمي فاصله دارند ولي نزديكاند. و به هماين ترتيب برخي دورتر و... . بسته به نحوهي عمل و شرايط، در هر مقطع قدرت ربايش يكي از اين دو آهنربا بيشتر ميشود و از برادههاي سرگردان بيشتر دلربايي ميكند و به خود ميخواندشان.
اين نوسان برادهها در اين سالها هميشه بوده است. در يك شكل تعادلي و الگويي كمابيش نرمال. اتفاق جديد تغيير اين شكل نرمال است و ظهور الگويي جديد كه مانند يك ميدان مغناطيسي مخالف و قوي، قدرت آن را دارد كه قواعد پيشين بازي را بههم بزند.
*
من پيشگو نيستم. ولي هركس كمي شامهاش قوي باشد پشت اين حضور هميشگي ملت هميشه در صحنه، و پشت اين درگيريهاي درون خانوادهاي(!)، و پشت اين وقايع فتنهگون، ميتواند يك اتفاق جديد را ببيند. آنچه پس از انتخابات اخير ديديم و آنچه من صبح ديروز در ميدان هفتتير و حوالي آن حس كردم، حكايت از يك اتفاق نو دارد: زمزمههاي تولد يك شكاف ديگر: شكاف بين قايلان به يك برداشت متصلب و غيرقابلنقد از جمهوري اسلامي كه حاضرند «به هر قيمت» از آن حراست كنند و بيمحابا هزينه بپردازند، با همهي «ديگران». و اين ديگران گسترهاي وسيعي را شامل ميشود: از آنها كه به برداشتهايي متفاوت از جمهوري اسلامي و حكومت ديني معتقدند يا هر هزينهاي را روا نميدارند گرفته تا آنها كه اساساً تماميت نظام را زير سوآل ميبرند. اين شكاف جديد، البته زيرساختهايش همهي اين سالها موجود بوده است. منتها در قالب فاصلهها و شكافهاي خرد و پراكنده. بيتدبيري و نحوهي عمل بهشدت قابل انتقاد و اعتراض طرفين ماجرا در جريانات اخير، اما يك نتيجهي واحد داشته و آن انطباق بسياري از شكافهاي پيشين است بر هم و جمع برايند بسياري از فاصلههاي پيشين است در قالب يك شكاف بزرگ. امري كه با اصرار بر حذف عملي جناح اصلاحطلب درون نظام راهش بهمراتب هموارتر شده است.
اين شكاف، اگر به تمامي ظهور كند، و اگر مانع و رادعي سر راهش سد نشود، بسي بيش از هر شكاف ديگر براي نظام جمهوري اسلامي مخاطرهآفرين خواهد بود. چه، بالقوه پتانسيل آن را دارد كه محل تراكم همهي شكافها و پويشها و فاصلههاي موجود باشد؛ از شكافهاي قوميتي، تا مذهبي، تا نسلي، تا جنسيتي، تا سياسي، و... . آن وقت سيلي بنيانكن راه خواهد افتاد كه شويندهي همهي رنگهاست؛ از سبز تا سرخ و سياه و پلنگي و... . آنوقت ديگر نه از تاك نشان ماند و نه از تاكنشان.
از جمله تبعات شوم چنين تولد نامباركي، ظهور جنگ داخلي است. كه خدا نياورد آن روز را براي ايران. مسألهاي كه تا به حال مسألهي ما نبوده و هيچگاه ـ جز مقطع كوتاهي در آغاز انقلاب و در كردستان ـ تجربهاش نكردهايم.
بعيد ميدانم زعما و سران دو قوم بفهمند كه دارند با بيتدبيريهاشان چه بلايي سر اين آب و خاك ميآورند. اگر ميفهميدند شايد وقتي قدرت مهار چنين هيجاني را ندارند، وقتي اصول مديريت را نميدانند و توانش را ندارند، وقتي حتا در اقناع نزديكان خود واماندهاند، بيجهت با صدور بيانيههاي كلي و هيجاني، بر آتش احساسات پاك جوانان هوادار خود نميدميدند و خسبيده در كنج مصونيت ناشي از مصلحت، فرمان حمله براي اين سربازان ناگزير صادر نميكردند. اگر ميفهميدند، شايد براي حل دعوايي كه به قول خودشان درونخانوادگي است لشگركشي خياباني نميكردند و در عمل به جنگ نظامي كه خود در بناي آن نقش داشتهاند نميرفتند. اگر ميفهميدند شايد آن وقت ديگر به جاي نيروي موظف و قانوني نظامي كشور، كه طبق عرف همهي كشورها مسئول مقابله با ناآراميها است، جليقه بر تن نيروي داوطلب يا همآن جوان و نوجوان شهرشان نميكردند و باتوم دستش نميدادند تا در خيابان، همكلاسي، هممحلهاي، همشهري و دوست خود را بزند! اگر ميفهميدند براي دعواي «خود» و تسويهحسابهاي قديمي، مردم را به جان هم نميانداختند. نميگذاشتند روي همشهريها به روي هم باز شود. نميگذاشتند جوان ايراني كينهي جوان ايراني را آنقدر در دل بپرورد كه او را دشمن خود بشمارد و به قصد كشت بزندش. نميگذاشتند همسايه به جنگ همسايه رود.
زعما و سران دو قوم نميفهمند گويا كه چه ميكنند. مستاند! نميدانم از چه بادهاي كه سكرش هنوز از سرشان بيرون نرفته! در شعلهكشيدن اين آتش، در راهانداختن آن سيل شوم، در بسترسازي براي تولد و تكوين آن شكاف، هر دو طرف بيگمان تقصير دارند. گرچه نه به يك اندازه.
به باور من، آن چند دختر چادري كه ديروز آنچنان به خشم به هم دشنام ميدادند، يا آن دو جوان بسيجي و سبز كه ديروز باهم گلاويز شدند، هيچيك مقصر نيستند. هردو قربانياند. قرباني تصميمهاي غلط بزرگاني كه گويا نميخواهند بزرگ باشند و بزرگي كنند. بزرگاني كه گويا واقف به بزرگي جايگاهي كه بر آن تكيه زدهاند نيستند. بزرگاني كه گويا مجال انديشيدن و خلوت با خود ندارند. بزرگاني كه گويا اول عمل ميكنند و بعد به انديشهي جبران آفات عمل غلط خود، عملي ديگر مرتكب ميشوند. بزرگاني كه گويا جايشان آنجايي نيست كه هستند.
و هماين است كه مرا ميترساند.
*
حالا ديگر رسيدهام به تقاطع طالقاني؛ مقابل لانه، نزديك جايگاه مراسم. نگاهم ميافتد به يكي از بسيجيها. مضطرب است. چشمهاش مرتب اين سو و آن سو ميدود. انگار كه هر لحظه قرار است يك اتفاق شوم بيفتد و او مسئول است. لابهلاي جمعيت، پسر و دختر جواني را ميبينم كه دست هم را گرفتهاند و با ترس از مقابل بسيجيها رد ميشوند. دختر، خود را در سوييشرت سياهش محكم پيچانده تا پيراهن سبزش كمتر به چشم آيد. پسر سعي ميكند با سيگاركشيدن خود را خونسرد نشان دهد. بلندگوهاي لانه دارند سرود آشنايي را پخش ميكنند:
دوستت دارم ... سرزمين من!
دوستت دارم ... مهد دين من!
دوستت دارم ...
آن قدر صداي بلندگوها زياد است كه متوجه تذكر آن بسيجي نميشوم تا وقتي با نوك باتومش ميزند بر شانهام:
ـ «آقا! بهت گفتم نايست اينجا! حركت كن!»
دغدغههايي از همين جنس و حرفهایی در همین باره. بخوانید:
تأملاتي دربارهي 13 آبان 1388/ عبدالله شهبازي
تلاشهاي بيهوده ۱/ مسعود دیانی
تلاشهاي بيهوده ۲/ مسعود دیانی
خشونتي كه ميبازند/ سميه توحيدلو
ديروز
نشستهايم سر ميز ناهار و گپ ميزنيم؛ همكاران. دوستي همانطور كه كاسهي سوپ را هم ميزند تا خنك شود، مضمون آيهاي از قرآن را ميخواند و ميپرسد كسي متن آن را حفظ است؟ نيستيم. پس بحث ميكشد به غربت قرآن در جامعهي ما و من از سفر حجم ميگويم و تفاوت رفتار اعراب با در اين مسأله و از آنجا گريز ميزنم به نقد اخلاق و فرهنگ عرفي جامعهي ايراني و اينكه جز پوستهاي از دين در آن نیست و با حقیقتش بيگانه است. و آنوقت براي شاهد مثال ميپرسم:
ـ راستي كسي فيلم كتاب قانون را ديده؟
منتظر كه كسي بگويد آره يا نه! چه طور مگه؟ كه شروع كنم به تعريف فيلم و تمجيد نكتهيابيهاش و الي آخر. ولي يكهو همآن دوست عزيز اولي پوزخندي ميزند كه:
ـ آره! خيلي مزخرفه! نميفهمم چرا رفع توقيفش كردن!
غذا در گلوم ميايستد براي چند لحظه. خنده روي صورتم ميماسد. ميپرسم:
ـ چرا؟
ميگويد:
ـ اين فيلم بيبروبرگرد به سفارش خارجيا ساخته شده. سراسرش بر ضد انقلاب و شيعه و ايرانه. اصلاً يه فيلم ضدایرانيه با مصرف خارجي. خبر نداري كه همين الان داره تو كشوراي عربي اكران ميشه و چه جرياني ميخواد عليه نظام راه بندازه.
به زور لقمهي ايستاده را پايين ميدهد و با تعجب ميگويم:
ـ ولي آمنه كه شيعهس. اونم شيعهي لبنان.
ـ باشه. ولي عربه! شيعهي اونا كه حساب نيس. الان يه كشور تو دنيا پرچمدار شيعهس اونم ايرانه. اونوقت كارگردان نامرد تو اين فيلم اومده هرچي ايراني و انقلابيه دروغگو و شالاتان و بيدين معرفي كرده. ديگه چه خدمتي ازين بالاتر به آمريكا؟ هان؟
ميگويم:
ـ البته فيلم قبلي ميري پاداش سكوت بوده ها...
ـ ميدونم. اون فيلمشم مزخرف بود. تمام ارزشاي جنگ و انقلابو برده بود زير سوآل. به ظاهر فيلم نيگا نكن. توي باطن پر بود از حرمتشكني. اونم بايد توقيف ميشد. اصلاً اين ناكس خيلي آبزيركاهه!
ترجيح ميدهم چيزي نگويم ديگر. سوپ را سر ميكشم. سرد شده.
*
يك روز قبلش
ميپرسد توي خوانندهها به كدام بيشتر علاقه دارم. ميگويم، صادقانه:
ـ خب من خيليا رو گوش ميكنم. ولي بيشتر از همه شجريان توي سنتيها و قميشي توي پاپها.
پوزخند ميزند كه:
ـ بهبه! دقيقاً همونايي كه برعليه انقلاب ميخونن!
و اضافه ميكند:
ـ بچهها ميگفتن محسن چپ كردهها، من باورم نميشد. پس راست بود!
چيزي نميگويم. نميتوانم بگويم. ميخندم.
*
امروز
من دارم خفه ميشوم.
خانم!
آقا!
ببخشيد
اين حوالي
درهاي را سراغ داريد
كه پاي گربهي سياست به آن باز نشده
و ملوثش نكرده باشد؟
لطفا دوستاني كه «فرياد بزن ژان!» را خواندهاند
اين مطلب را هم بخوانند!
از «فرياد بزن ژان» چنين برداشت شده كه تمام جامعهي جوانان مذهبي و حزباللهي و بسيجي مورد انتقادهاي توهينآميز و تهمتآلود واقع شدهاند و نويسندهي متن تيغ از رو بسته و همه را، خشك و تر، از دم آن گذرانده. تكرار اين برداشت نوشتن اين توضيحات را ضروري كرد:
1. اگر فقط يكي دو نفر چنين برداشتي داشتند، ميشد آن را سوءبرداشت آنان تلقي كرد. ولي حال كه گويا دوستان زيادي برداشتهاي مشابهي كردهاند و اين را خصوصي و عمومي به من منتقل كردهاند، ديگر مبرهن است كه مسأله، سوءبرداشت نيست؛ نارسايي قلم و قصور نويسنده است.
2. نويسندهي اين مطالب خود را متعلق به همين جامعهي مذهبي و انقلابي ميداند. با همهي دلخوريها و گلايههايي كه از همخانوادههايش داشته و دارد و برخيشان را بيان كرده و برخي را به جهت وجود گوشهاي نامحرم و آشفتگي فضا، گذاشته براي بعدتر. و اين را هنوز افتخار خود ميداند كه بهترين و نزديكترين دوستانش از همين جامعهاند؛ بسيجياند، مذهبياند، هيأتياند، طلبهاند، انقلابياند.
3. خدا را شاهد ميگيرم كه آنچه در مطلب مذكور نوشتهام دغدغه و درد و داغي است كه از «جماعتي» كه خود را منتسب به جامعهي مذهبي و انقلابي ميكنند سالها به دل داشته و حال بيان كردهام. جماعتي پرندعا، هميشه طلبكار، قدرتطلب و بياخلاق كه اطرافمان كم نيستند. جماعتي كه گرچه برخي اقليتشان ميدانند، اما نمود و بروزشان بيش از عددشان است و بسا كارها كه ميكنند و به حساب همهي اهالي جامعهي مذهبي و انقلابي نوشته ميشود. بااين اوصاف معالاسف اهالي اين جامعه هيچگاه به جد ارادهي نقد و طرد ايشان را نكردهآند. و هنوز چوب اين تسامح را ميخورند. انگيزهي من شكستن اين سكوت بود تا ناظران حمل بر رضايت نكنند. لذاست كه بر سر آن حرفها و آن نقدها كه نوشتم راسخم. ولي هرگز قصد تعميمدادن به همهي آن جامعه را نداشتم (گرچه متأسفانه چنين برداشت شده است.) و اصلاً مگر ميتوانستهام چنين تعميمي بدهم وقتي خودم و مجموعهي قريب به اتفاق دوستانم در اين جامعهايم؟!
4. آن مطلب حمل بر بيانصافي شده و اينكه چراكه بياخلاقيهاي اغيار و جماعت مقابل را نگفتهام. ميپذيرم كه اين نقد وارد است و ميفهمم كه در چنين فضايي پديدآمدن چنين ظن سوئي را نبايد بعيد دانست. اما يك مسأله ميماند و آن اينكه آخر من علقه و تعلقي به آن جماعت نداشته و ندارم كه حال نگران انحطاط اخلاقيشان باشم. مرا با آن جماعت كاري نبوده و نيست. و اينكه برحسب تصادف يا هرچيز، يكبار در يك انتخابات رأي مشابهي با اينها داشتهام، دليل خوبي نيست براي انتسابم به ايشان. من مثل گذشته دارم در بين بچهمذهبيها زيست ميكنم. اين جامعه است كه برايم مهم است، دلم ميسوزد براي اعضايش، دغدغهاش را دارم. اين جامعه است كه ميبينم چه بلايي سر اخلاقش آمده و خلقيات آن جماعت ولو قليل چهگونه دارد در آن ريشه ميدواند و تكثير ميشود.
5. بگذاريد من هم اين گلايه را داشته باشم كه چرا برخي دوستان كه سالهاست صاحب اين قلم را ميشناسند، حالا و بدان جهت كه در انتخاباتي نظر و رأي ديگري داشتهام، مرا «سبز» ميخوانند و معترضاند كه چرا به «دوستان و هممحلهايهاي خودت» نقد وارد نكردهاي! يعني شما نميدانيد دوستان و هممحلهايهاي من چه كسانياند؟
6. گفتهاند كه اينها خيالپردازي بوده و من به چشم نديدهام. بگذاريد قضاوت اين امر با خدا بماند. هماو كه ميداند همين جماعت ... . اين اندازه بگويم كه براي قلمم آنقدر ارزش قايل هستم كه آنچه نديده و تجربه نكردهام را برش جاري نسازم.
7. اما در بين نظرات پنهان و آشكار، يك برداشت غلطتر از همه بود و بيش از همه رنجاندم. و آن مصداقيابي عبارت «در پايگاههاي بسيجشان» است. برخي از آنجا كه گمان كردهاند نويسنده يكراست از دورهي طفوليت پا به دانشكدهي علوماجتماعي دانشگاه تهران گذاشته و نه قبلش و نه بعدش و نه حين حضورش در آنجا هيچ ارتباط و آشنايي با هيچ مجموعهي بسيج ديگري نداشته و اولين و يگانه بسيجي كه ديده بسيج همين دانشكده بوده، پس لاجرم منظورش اعضاي اين تشكل بوده است! خصوصاً كه پشت بندش هم «دخترهاي دانشكده» را آورده! راستش بيمنطق بودن اين مصداقيابي به گمانم خيلي روشن است و مثلاً باورش سخت است كه اين دوستان كه برخيشان مسئوليتي هم در بسيج دانشجويي داشته و دارند واقعاً ندانند «پايگاه بسيج» با «دفتر تشكل» فرق ميكند. شايد هم نميدانند كه در بسيجيهاي پايگاهي هم دانشجو پيدا ميشود! بههرحال اين برداشتي است كه شده و چون در كامنتها هم آمده بود، من بايد در اينجا بگويم كه لااقل در بين دوستان عضو بسيج ام بروبچههاي «بسيج دانشجويي دانشكدهي علوم اجتماعي»، آنهايي كه از وروديهاي بعد من بودند تا امروز و ميشناسمشان، بياغراق از پاكترين و بااخلاقترين اعضاي بسيج اند كه من سراغ دارم. و خدا نكند كه من ولو ذرهاي در آن متن به اين دوستان گوشه نظري داشته باشم.
8. و آخر اينكه وقتي يك نويسنده مجبور ميشود يك چنين توضيحنامهي 1036 كلمهاي را براي يك مطلب 1497 كلمهاي بنويسد و به آن سنجاق كند از بيم سوءبرداشتهاي فراوان، دو حالت بيشتر نميتوان متصور شد: يك حالت ضعف او در نوشتن است و اينكه توانايي و مهارت لازم را ندارد تا وقتي ميخواهد از يك مسأله و معضل اجتماعي سخن بگويد و در مقام نهي و طرد يك قشر كجرو گام بردارد، جوري بگويد و بنويسد كه بسياري از كساني كه عليالقاعده بايد با او همرأي و نظر باشند به اشتباه نيفتند و برنياشوبند و قصه منقلب نشود. و حالت دوم آن است كه آنقدر فضا آلوده است و آشفته كه شناخت دوست از دشمن را چنان سخت كرده باشد كه دوستان نزديك را هم در تشخيص يكدگر به غلط اندازد. و بشود آنچه نبايد بشود. من به گمانم در بدفهميدهشدن مطلب «فرياد بزن ژان!» هر دو حالت سهمي دارند. لذاست كه وظيفهي خودم ميدانم، در عين تأكيد مجدد و اصرار بر فحواي كلي و حرف اصلي آن مطلب، اما از همهي براداران و خواهران دينيام، همهي همخانوادهايهاي بچهمذهبيام، خصوصاً دوستان بسيج دانشكدهي علوم اجتماعي دانشگاه تهران، اگر ناخواسته و به سهو زمينهساز پديدآمدن ظن سويي نسبت به ايشان شدهام صميمانه طلب عفو و بخشش كنم. و بخواهم كه براي رفع دو نقيصهي بالا دعا كنند.
خدا به همهي ما صبر در هنگامهي ابتلا و بصيرت در شناخت حق و شجاعت در بيان آن و خلوص در اجراي آن را عنايت فرمايد.
۱
مدير روي تخت درازكش خوابيده و لولهي خونگيري روي دستش چسبانده شده. خبرنگار جسورانه جلو ميرود و دوربين هم پشت سرش. دست ميبرد و بياجازهي مدير خفته، چسب را ميكند و بلند مقابل خود مدير و ديگر ناظران و حاضران، به ميليونها نفر كه مانند من و همسرم با چشمان گردشده پاي تلویزیون نشستهايم نشان ميدهد كه بله، آقاي مديركل انتقال خون يزد الكي و نمايشي دارد خون ميدهد و فيلمبازي ميكند!
اخبار 20:30 هم با افتخار اين صحنه را به نمايش ميگذارد و به جاي توبيخ خبرنگار بياخلاق، به سينهاش مدال افتخار جسارت و شجاعت ميزند. به پاس آن افشاگري بزرگش!
و يك روز بعد مدير بالاتر، احتمالا در حالتي كه خشم بر او غلبه كرده، همان حالتي كه گفتهاند در آن نبايد تصميم گرفت، مدير بينوا و بيآبروشده را از كار عزل ميكند. بدون آنكه بشنود دفاعش را.
*
۲
تلويزيون دارد شاهكار رييسجمهور منتخب نظام را در گفتوگو با يك خبرنگار پير نشان ميدهد. چهار سال كافي است براي عادتكردن به شنفتن آن قبيل حرفها و سكوت و تحمل. اما به يكباره اتفاقي عجيب ميافتد كه صبر از كف ميرود. بر صفحهي تلويزيون گفتوشنود خبرنگار با عوامل پشتصحنهاش كه به صورت شخصي و در گوشي بوده زيرنويس ميشود كه ميگويد «ژان من دارم ديوونه ميشم!» و... .
و اين يعني صداوسيما ـ همان كه قرار است دانشگاه باشد ـ علناً دارد گوشي خبرنگار كه عرصهي شخصي اوست را شنود ميكند و با افتخار زيرنويس ميكند!
*
۳
هنوز دور نشدهايم از روزهاي كثيف انتخابات كثيف گذشته. روزهايي كه جماعت سوپرانقلابي و حزباللهي و ذوب در ولايت مرتب با اساماسهاشان منورمان ميكردند. اساماسهايي كه محور اصليشان مانور بر يك عيب فردي يعني لكنت زبان گهگاهي كانديداي رقيب و «چيز»گفتنش بود.
*
از خودم ميپرسم: داريم به كجا ميرويم؟
و پاسخ ميشنوم: مگر اين حرفها، اين رفتارها، جديد است؟ مگر پيشتر اوج اخلاق اسلامي را در اين جماعت سراغ نداشتي؟ مگر اولينبار است كه صابون اخلاق اين جماعت به تنت ميخورد؟ مگر غير از اين است كه اينان همان جماعتياند كه در پايگاههاي بسيجشان و در حاشيهي هيأت سينهزنيشان و در محفل قهوهخانه و قليانشان، چيزي جز غيبت ديگران در چنتهشان نيست و حرفي غير از وصف خصوصيات و منكرات دختران محله و دانشكده و توصيف روابط خيالي آنها با ديگر پسران و شرح روابط نامشروع خلقالله باهم ندارند كه بزنند؟ مگر اين جماعت همانها نيستند كه از هر ده كلمهاي كه از دهنشان خارج ميشود دستكم چهارتاش اشارتي به كمر و زيركمر دارد؟
جماعتي كه قربه الي الله تهمت ميزنند، قربه الي الله فحش ميدهند، قربهالي الله به زندگي شخصي ديگران سرك ميكشند.
جماعتي كه دينشان، انقلابشان، احساس تكليفشان، وظيفهي ديني وانقلابيشان، بهشان اجازه ميدهد هر حرامي، هر منكري، هر قبيحي، را مرتكب شوند و وجدان آسوده دارند كه قصدشان خير است و راهشان حق!
مگر بار اولشان است؟
مگر قرار است بار آخرشان باشد؟
و مگر غير از آن است كه فرمود «مردمان به حاكمانشان شبيهترند تا پدرانشان». و مگر اين درست همان درسي كه نيست كه اين جماعت پاي منبر و وعظ و عمل حضرات حاكم و مسئول در طول سالها فرا گرفتهاند و حال دارند درس پس ميدهند؟
حكومتي كه مسئولش دروغ بگويد، پردهدري كند، بياخلاقي كند، مخالف را به لجن بكشاند، آيا از هوادارانش جز اين بايد انتظار داشت؟
*
من حالم از ديني كه مجوز ميدهد به ديندارانش كه به نام او هر غلطي دلشان ميخواهد بكنند، به هم ميخورد.
من حالم از ديني كه براي بياخلاقي و هتاكي و پردهدري و بيآبروكردن ديگران مجوز شرعي صادر ميكند، به هم ميخورد.
من حالم از ديني كه در آن بيرونآمدن يك تار مو از زير روسري معصيت كبيره است، اما تهمت و دروغ و غيبت نقل نبات ديندارانش و زعماشان است به هم ميخورد.
من حالم از ديني كه از غفلت يك لحظهاي و غريزي دو جوان نميگذرد و خون به چهره ميدواند، اما بر هزار نكبت و كثافتي كه عمريست گريبان مدعيان تبليغ و ترويجش را گرفته و رها نميكند، چشم ميبندد به هم ميخورد.
من حالم از ديني كه اينهمه كينه و نفرت و خشم و بغض نسبت به همنوع، نسبت به منتقد، نسبت كه دوست چندماه پيش كه حق بر گردنت دارد، نسبت به معترضي كه دلسوز توست، و اصلاً نسبت كه به كسي با تو مخالف است، در دل ديندارش ميپرورد به هم ميخورد.
من كافرم به دين جعلي شمايان! به اسلام مزورانه و آلوده به هزار منيت شمايان! به تشيع خودساخته و خودخواستهي انحرافي شمايان! لكم دينكم و لي دين!
من بندهي خدايي هستم كه ستار العيوب است. خدايي كه به يك خطا، به صد خطا، به هزاران خطا، آبروي بندهاش را نميريزد؛ بلكه برگردد. خدايي كه دلش براي بندهاش بيشتر از خود او ميسوزد. خدايي كه بندهاش را دوستتر ميدارد از خودش حتا.
من بندهي خدايي كه هستم كه پوشاننده است. آبرودار است. امانتدار است. حتا وقتي ظلم ميكني، محبت ميكند. خدايي كه با محبتش بنده ميكند و به مهرش شرمنده. خدايي كه گناهترين گناه نزدش نوميدي است از رحمتش. خدايي كه تواب است. پلهاي پشت سر بندهاش را خراب نميكند. راه بازگشتش را نميبندد. خدايي كه تشنهتر است به بازگشت بندهي خطاكار از خود او.
من مؤمن به ديني هستم كه دين محبت است. و شريعتي كه شريعت سهله و سمحه است. ديني كه نيامده تا بندگانش را به تعب بيندازد. و روزگار را برايشان سخت و تيره و تار كند.
من مؤمن به اسلامي هستم كه رسولش فرمود آبروي مؤمن نزد خدا از پردهي كعبه محترمتر است.
من مؤمن به رسولي هستم كه از مردم است. و سخت است بر او آنچه مردم را ميآزارد. و حريص است بر هدايت آنان. و با مؤمنان رئوف و مهربان است.
من بندهي رسولي هستم كه آنقدر بر حال و روز بندگان خدا خايف بود و دلنگران؛ كه حتا گلايهي مهربانترين مهربانان را هم برانگيخت كه: ليس عليهم بمصيطر!
من بندهي آن رسولي هستم كه چون فاتح شد، بر شهري كه آنهمه بر او ظلم كرده بود، بر شهري كه مردمانش آن ميزان بر او و دوستان و خاندانش ستم كرده بودند، غضب نكرد، و وقتي از سپاه خود شنيد كه امروز روز انتقام است، فرياد زد كه نه! اليوم يوم المرحمه. و خانهي سردستهي دشمنانش را در كنار كعبه يكي از چندمكاني قرارداد كه هركس بدانجا درآيد در امان است!
من بندهي آن رسولي هستم كه چون يك روز آن زن يهودي بر سرش خاكستر نريخت، جوياي احوالش شد و چون شنيد بيمار است، به عيادتش رفت!
من شيعهي امامي هستم كه در مكتبش سرشناسترين مخالفان، آزاد بودند تا اقامهي دليل و برهان كنند، تا در پناه امنيت و آزادياي كه او پديد آورده بود، آزادانه از اعتقاد خود به رساتر آوايي دفاع كنند، اعتقادي كه بر الحاد بود، نه فقط بر يك اختلافنظر و عقيدهي جزيي.
من مؤمن به امامي هستم كه بر مخالفانش نميشوريد، كه با دليل عقلاني به مصافشان ميرفت، و به جاي زور بازو، قدرت منطق و فهمش را به رخشان ميكشيد.
من شيعهي امامي هستم كه به اخلاق خوش و به مهرباني، مخالفانش را شرمنده ميساخت. به امامي كه دشمنترين دشمنانش بر عدالت و امانت او معترف بودند.
من بندهي آن امامي هستم كه حتا در مقتل، حتا در آنگاه كه خنجر به دست قاتلش است، دست از ارشاد او برنميدارد، و به هدايت كسي كه تا آنجا آمده اميد دارد.
من شيفتهي آن امامي هستم كه وقتي اعرابي از راه رسيد و هرچه از دهانش درآمد نثار او و پدرش كرد، چون لب فروبست، از او پرسيد تازه رسيدهاي، نان داري، آب داري، جاي خواب داري؟ و به خانهاش برد و سكنايش داد و اطعامش كرد. و بندهي محبتش ساخت.
من شيعهي مکتبي هستم كه پيرو راستينش، فرمانده سپاهش، نظامي قدرتمندش، وقتي از بازار كوفه ميگذشت و كسي به جهل بر سرش آشغال ريخت، غضب نكرد، خون جلوي چشمش را نگرفت، دست به شمشير نبرد، به زندانش نيفكند، به سربازانش فرمان نداد بلايي به سرش بياورند كه بفهمد نبايد با حيثيت بزرگان حكومت علي بازي كرد. بلكه به مسجد درآمد و به دعا در حق آن فرد نشست و گريست.
*
چشم ميگردانم به اطرافم. همه به جان هم افتادهاند! بياخلاقي سكهي روز شده است و افشاگري، هنر متعالي. هر كه هرچه از ديگري، از مخالفش، ميداند، بر سر كوچه فرياد ميكند. جماعت مدعي دين و انقلاب در بيآبروكردن مخالفانشان از هم سبقت ميگيرند. هركه بيشتر پردهدري كند، هركه بتواند نغزتر فحاشي كند، هركه ناسزايي بديع بيافريند، هركه لقب استهزاآميز جديدي خلق كند، پيشرو است، برنده است، پيروز است.
دلم گرفته است. هواي دلم باراني است. كاش محرم امسال، زودتر فرا آيد و به فرياد رسد.
ياد صحنهاي از فيلم «ژاندارك» ميافتم كه خيلي به اين روزهاي ما شبيه است. آن صحنه كه پس از جنگي طاقتفرسا، سپاهيان پيروز به جان اجساد دشمن افتادهاند به قصد غنيمتستاندن. مست از پيروزي، هر كس به هر قيمت ميخواهد چيزي از آن خود كند. و اين ميان يكي هم دارد با سنگ بر سر جنازهاي ميكوبد تا دندانهاش را درآورد به غنيمت!...
*
هاي ژاندارك!
منتظر چه هستي؟
فرياد بزن! فرياد بزن! فرياد بزن!
بلند! بلندتر!
مگر نميبيني خونها را
كه بر رخ مسيح شره ميشوند
مگر نميشنوي صداش را كه تو را ميخواند:
«ژان! داري با من چه كار ميكني؟»
سخنی در ناسازگاری کار ملک و کار علم به بهانهی هجمههای این روزها به علوم انسانی و اجتماعی
غوغا که میشود، صدا که در صدا میافتد، همهمه که بالا میگیرد، اصوات با هم مخلوط میشوند. صداها که مخلوط شد، اشخاص صاحبصدا هم بهتبع مخلوط میشوند. که شخص را به صداش میشناسند. و چنین خلق به گمان غلط میافتند و در تشخیص ره خطا میپویند. این نوشته هم دردنامهای ست از غدر روزگار و هم تلاشی در جداساختن صدای صاحب این قلم از آنها که باید.
ماکس وبر ـ همین بندهخدایی که این روزها نامش را در جریان اعترافات و اغتشاشات بیش از دیگر متهمان میشنویم ـ دو سخنرانی دارد که در کتابی به نام «دانشمند و سیاستمدار» آمدهاند. در یکی از علم بهمثابهی حرفه سخن میگوید و در دیگری از سیاست بهمثابهی حرفه. این روزها که همه از متهمان و سیاستمداران سابق و لاحق و اهالی قدرت تا ائمهی جمعه و جماعات، در تلویزیون و رادیو و مطبوعات و روی منبر و توی دادگاه و جلوی بازجو و خلاصه همهجا در مذمت علوم انسانی و اجتماعی سخن میگویند، به گمانم خواندن این دو خطابه بسی مغتنم است.
اجازه دهيد تنها فرازی از علم بهمثابهی حرفه را باهم بخوانیم:
«اساتید خصوصاً وقتی مشغول بررسی علمی مسایل سیاسی هستند نباید بههیچوجه وارد سیاست شوند. در حقیقت اتخاذ یک موضع در سیاست عملی یک چیز است و تحلیل علمی ساختارهای سیاسی و نظریهی احزاب چیزی دیگر. وقتی که طی یک گردهمآیی سیاسی از دموکراسی سخن به میان میآید، نه تنها موضع شخصی را پنهان نمیکنند بلکه گاهی ایجاب میکند که انسان موضع خود را صریحاً اعلام کند. کلماتی که در این وضعیت ادا میکنند اصلاً ربطی به یک تحلیل علمی ندارد. بلکه حالت یک فراخوان سیاسی و درخواست تعیین موضع از دیگران را دارد. چنین کلماتی دیگر حکم بیلهایی را ندارند که زمین را برای پرورش افکار بارور شخم میزنند؛ بلکه شمشیرهایی هستند که رقبا را هدف قرار میدهند. به عبارتی اینگونه کلمات در یک گردهمآیی بهمنزلهی پیکار به حساب میآید. درحالیکه بیان این کلمات در کلاس درس کار ناشایستی است. وقتی که در کلاس درس دانشگاه مطالعهی مثلاً دموکراسی پیشنهاد میشود، درحقیقت شکلهای مختلف آن را بررسی میکنند، و عملکرد خاص هر یک از اشکال دموکراسی را به تحلیل میگذارند و نتایجی که از این یا آن شکل دموکراسی پدید میآید را مورد مطالعه قرار میدهند و سپس اشکال دموکراسی را در مقابل نظامهای سیاسی غیردموکراتیک قرار میدهند و تحلیل را بدان حد ادامه میدهند که شنونده خود را در مقامی احساس کند که قادر باشد نقطهی اتکایی پیدا کرده و با تکیه بر آن موضعی سازگار با ایدهآلهای اساسی خود اتخاذ کند. ولی معلم واقعی از تحمیل تلویحی یا صریح هرگونه موضعی به شنوندهگان خودداری خواهد کرد. زیرا خائنانهترین روشها آن است که حوادث را طوری معرفی کنیم که نتیجهی خاصی از آن حاصل شود.»
(وبر 1376: 66-67)
*
چند شب پیش كه اصطلاحاً «ميزگرد آسيبشناسي نظري حوادث پس از انتخابات» و در حقيقت «شوی تلویزیونی محاكمهي جامعهشناسي و زيرآبزني مدافعانش» را از تلويزيون ميديدم، یاد نامهای افتادم که چندسال پیش وقتي دانشجوي يكي از اساتيد محترم و صاحبنام در عرصهي سياست بودم برايش نوشتم و در آن با استناد به همین کتاب وبر، از اینکه او بخشی از کلاسهای درس و حتا کتابهای درسیاش را به بیان مواضع جناحی و حزبیاش میگذراند انتقاد کرده بودم و پیشنهاد کرده بودم که بین شأن عضو شورای مرکزی فلان حزب شاخص سیاسی و استاد جامعهشناسی بودن تفاوت بگذارد. مخاطب آن نامه از ياران و نزديكان همین سه زنداني شركتكننده در شوی مذکور بود و بعيد نيست اگر خود جاي آنها بود هم حرفهاي مشابهي بر زبان نميراند.
من البته براي آن استاد و براي برخي از همفكرانش احترام قايلم. اما به خلاف بسياري از دوستان كه از ديدن آن برنامه و شنيدن حرفهاي مشابه اين روزها از تريبونهاي مختلف و از زبان كساني كه فكرش را نميكردند، شوكه و بهتزده اند، گمان ميكنم اين يك اتفاق کمابیش طبيعي است و اگر غير اين بود جاي تعجب داشت.
*
مسأله اینجاست.
اینکه سیاست یک مقوله است و علم مقولهای دیگر. این دو وادی هرکدام اهالی خود را دارند و قوانین خود را و سبک زندگی و رفتار خود را. تخالط این دو و اهالیشان و نقشهاشان و قانونهاشان مشکلات زیادی را به بار میآورد که شاهد مصادیقش هستیم.
ریشهی حرفهایی که این روزها از زبان مغز متفکر اصلاحات [!] میشنویم را در سالها پیش باید جست. آن زمان که ورق زمانه برگشت و جماعت اصلاحطلب لاجرم از قدرت بیرون رانده شدند. آن زمان که این طایفه دلبر پیشین خود ـ قدرت ـ را در بر حریف دیدند و از سر غیرت بازستاندنش، به ناگه سر از کتاب و مدرسهی علوم انسانی درآوردند و چارهی مجادله با رقیب را در آموختن این علوم و بهکاربستنشان در بزنگاه رزم یافتند. رزم با حریفی که در این مدرسه از بیخ عرب بود و کمتر دخلی به این مقولات داشت.
چنین بود که جماعت خط امامی آن زمان که سالها رقیب را به بیتعهدی نسبت به ولایت فقیه و داشتن اسلام آمریکایی متهم میساختند از دفتر سیاسی سپاه و وزارت اطلاعات و دفتر نخستوزیری و وزارتخانهها و بنیادها و سازمانهای دولتی و حکومتی رخت برچیده و در دانشکدههای و آکادمیهای علوم اجتماعی وطنی و غیروطنی افکندند. به جای مجادله با رقیب بر سر اسلام آمریکایی و ناب و حدود و ثغور ولایت و مولوی و ارشادی بودن حکم ولی، به مباحثهی بر سر جامعهی مدنی و اشکال دموکراسی سرگرم شدند و اوقات فراغت حاشیهی حکومت بودنشان را به جای نطقهای آتشین و سخنرانیهای داغ و انقلابی ـ که بدان شهره بودند ـ به سکوت گذراندند و به خواندن و خواندن و گعدهنشینی با اقربا و احبا. جلسات طرح مباحث انقلابی و سیاسی جای خود را به محافل سخن از مقولات نظری و فکری داد؛ محفل کیان، محفل آیین و... . آن دسته از ایشان هم که روحانی مبارز خوانده میشدند برخی خموشی گزیدند و برخی هم با درک پاشنهی آشیل جریان متبوع خود در برابر حریف، به قم رفتند و رخت در حوزه افکندند؛ به سودای فقه و مرجعیت.
یک دهه کافی بود تا مردمی که به تجربه بارها نشان دادهاند از نعمت داشتن حافظهی تارخی خوب محروماند، در غوغای سازندگی و آبادانی و توسعه، آن تصاویر دهه شصتی را به بایگانی بسپرند و آن رخهای همیشه قرمز و عصبانی و آن نطقهای هماره آتشین و آن تندرویهای عجیب طایفهی مذکور را به باد نسیان دهند. سیدخاتمی که آمد و عبای شکلاتیاش را که گستراند دیگر مجال میوهچینی فرا رسید. پس از سالها دانهافشاندن و کشتن، حال فرصت چیدن بود و فصل برداشت. چنین بود که آن جماعت از گوشهی غارها و محافل و حلقات و حجرهها به درآمدند و اینبار در قامتی نو و بس دلفریب. جای شعارهای آتشین را مباحثههای منطقی و مستدل گرفت و جای انقلابیگریها و تندرویهای بیپشتوانه را نواندیشی و سخن از آزادی بیان و جامعهی مدنی و مدارا و... .
و شد آنچه شد. و گذشت آنچه گذشت.
*
معروف است که به گاه بلا و مصیبت باید اهلان را شناخت. درخت تناور و صادق آنی است که باد پاییز و برف زمستان را از سر بگذراند و قد خم نکند. ورنه به شکوفههای زیبای نهال نورس بهاری دل نمیتوان بست. سنت طبیعت گردش فصول است و انقلاب. سنت روزگار بر نشاندن است و به زیر کشاندن. و سنت خدای طبیعت و روزگار آزمودن بندگان به ابتلا و مصیبت.
به هر تقدیر خزانی که جماعت خط امامی پریروز و اصلاحطلب دیروز گمانش را نمیبرد خیلی زود سر رسید. که فصلش شده بود. درزی در کوزه افتاد و فصل امتحان آمد.
و میشود آنچه دارد میشود.
*
برای امثال من که نه ردای روشناندیشی حیدریها چشممان را گرفته و نه تسبیح دینداری نعمتیها دلمان را خاضع کرده، این احوال البته چندان غریب نیست. گرچه بس جانسوز است و افسوسآور. برای دیگران که چون ما بر سر سفرهی قدرت جایشان نیست ولی با اهل آن سفره کارشان بوده است، این روزها اما فصل خوبی برای عبرتآموزی است. برای دانستن چندین بارهی اینکه برادری سگ زرد با شغال افسانه نیست. برای شناخن صادق از مدعی. راسخ از سست. مؤمن از منافق. درخت تناور از نهال نازکساق.
من بر مسند خدایی نیستم. کاری به کار خلوت جماعت با خداشان نداشته و ندارم. نه به گوشهی سجادهی خلق سرک میکشم و نه به اتاق خوابش. از آنچه میان این بندگان در عسر افتاده با خدای یسربخششان میگذرد نه مطلعم نه سودی از این اطلاع عایدم است. انقلابیسنج و ولایتسنج هم در جیبم نیست. دستگاه دروغسنج هم ندارم که بدانم آنچه در دادگاه بر زبان این جماعت جاری شده را چه کس جاری کرده است. رجماً بالغیب هم در زندگانی شخصیشان سخن نمیگویم. اساساً کاری هم به این کارها ندارم. انا رب الابل و للبیت رب! من فقط و فقط چانهی خودم را میزنم. فقط و فقط به اندازهی کوپن خودم سخن میگویم. فقط و فقط به قدر گلیمم پا دراز میکنم. به عنوان یک دانشجو و دلبسته و علاقهمند علوم انسانی و علیالخصوص جامعهشناسی سخن میگویم.
و حال به همین اندازه میخواهم متهم کنم شما جماعت مدعی اصلاحات را.
متهم میکنم که در تمام این سالها با مخاطبان خود صادق نبودید. وقتی براساس تحلیلهای اجتماعی و جامعهشناختی نسخه میپیچیدید. صادق نبودید وقتی قیافهی آکادمیسین به خود میگرفتید. صادق نبودید در بهرهکشی از علوم انسانی و اجتماعی.
که اگر صادق بودید مباحث دانشگاهی و علمی را به خیابان نمیکشاندید. که اگر صادق بودید میدانستید جای بسیاری از این حرفها تا سالها فقط توی دانشگاه است و سر کلاس. نه در میتینگ و شب انتخابات و وسط دعوا. که اگر صادق بودید اقتضائات اشتغال به این علوم را هم مراعات میکردید و قواعد عالمبودن را میفهمیدید. که اگر صادق بودید حال که گذر پوستتان به دباغخانه افتاده به این زاری نمیافتادید که بگویید «ما و طرف مقابلمان باهم فرقی نداریم؛ اشتباهی دو سوی یک میز نشستهایم**»! (که الحق راست هم میگویید!). که اگر صادق بودید عروسک خیمهشببازی نمیشدید برای انتقامگیری از این علوم.
رقیب شما اگر سر سازش با این علوم ندارد جای تعجب نیست. عصارهی علوم اجتماعی مدرن، تفکر انتقادی است. این علوم مداح نمیپرورد. زشتی را به رساتر آوایی فریاد میزند. شوخ اهل قدرت را میآرد درست در مقالب دیدگانشان. پس چه جای تعجب که اهل قدرت و حکومت از این علوم دلآزرده باشند و بدان بیمیل. اما این شما بودید که سالها نان این علوم را خوردید، سالها به نقاب زیبای این علوم چهرهی زشت پیشین خود را از اذهان زدودید. و سر سفرهی این علوم دیگران را به خود خواندید.
شما ـ به جز بخشیتان که صادقانه ردای سیاست کندند و قبای علم بر تن نمودند ـ، با علوم انسانی همان معاملتی کردید که رقیبتان سالهاست با دین میکند. علوم انسانی و اجتماعی در دستان شما جز ملعبهای برای توجیه ماندن در قدرت و چماقی برای توجیه نماندن حریفتان در قدرت چیزی نبود. و حال که گویا دیگه این ابزار به کارتان نمیآید چون تفالهای قصد کردهاید آن را به زبالهدان بیاندازید. کاتولیکتر از پاپ از لزوم انقلاب در این علوم سخن میگویید و از اینکه این علوم اساساً هیچ فایدت و خاصیتی برای ما ندارد. ضربههاتان بر تن این نهال نحیف کاریتر شده است از تبرزن.
آیا انتظار دارید ما، مای مخاطب، که نه سر پیازیم و نه ته آن، ما که فقط شاهد و ناظر این دعوا ایم، باور کنیم که این یک ماه در زندان به اندازهی تمام آن سالها که در خلوت به آموختن این علوم سرگرم بودید و به اندازهی تمام آن سالهای بعدش که از این علوم برای راندن حریف و تحکیم پایههای قدرت خود بهره گرفتید و نیز به اندازهی تمام آن سالها که از آن چماقی برای طعن و تسخرزدن بر دولت رقیبتان ساختید، بیشتر و بهتر فرصت تأملات نظری داشتهاید؟! باور کنیم آن انقلاب فکری که همهی این سالها در شما نیفتاد حال یکشبه به ندای «شاهد قدسی» کن فیکونتان کرده است و چون فضیل عیاض از ضلالت به نور هادیتان شده؟! اصلاً مگر مسألهی روشنای روز و ظلمت شب است که چنین دوقطبی و قاطع بشود داوری کرد؟ آیا اگر بازجوهای اوین از بزرگترین فیلسوفان علم و جامعهشناسان بودند و تمام این روزها را در بند به دانشآموزی و تعلم اشتغال داشتید هم اساساً چنین تحولی ممکن بود؟ اصلاً مگر ما ساکنان بینوای این محلهی محروممانده، مگر چه گناهی کردهایم که شما چندی است به ناروا در محلهمان خانه گرفتهاید و حال محتسبان به تعقیب شما به جان این محله افتادهاند؟
گیریم چنین که احبای بیرون از بندتان مدعیاند اینها اثر شکنجه باشد و طاقتفرسایی ظلم؛ چرا برای بهرحمآوردن دل حریف خشمگین پای این علوم بینوا را به میان میکشید؟ آیا جز این میتوان گمان برد که این نه سخن این روزهای شما بلکه آن راز پنهانی است که سالها در دل نهفته داشته بودید و حال مجال آن رسیده که پای دار افشایش کنید؟
میبینید. هرکدام این گمانها که باشد نتیجه یکی است. شما ناصادق اید! چه آن زمان که به این علوم چونان حقیقتی ناب و وحی منزل استناد میکردید؛ چه حالا که در مقام رد و طرد آنها از بیخ و بن برآمدهاید.
*
مسند قضا را رها کنم و بازگردم بر سر آن سخن اصلی. کار علم یک چیز است و کار ملک یک چیز. درست است که حاکمان نیازمند عالمان اند؛ اما این نیاز، یکسانی و همانندی برای ایشان نمیآورد. حاکمِ عالم و عالمِ حاکم ـ لااقل تا پیش از آمدن آن حاکم و عالم ـ هماره یک جای کارشان میلنگد. به گاه پیشآمد ایام یا باید علم وانهند و طرف قدرت گیرند، یا دست از قدرت و اقتضای آن بشویند و جانب علم را بستانند. که بسا میشود که این دو با هم سر ناسازگاری دارند. که در یک دل دو دلبر نمیگنجد. پس صواب آن که این دو را در دو منزل جا دهند. خانهی علم جای سیاستبازان و آنها که آمدهاند از علم نمدی بر کلاه قدرت خود بدوزند نیست. اهل قدرت بایسته است که دست ادب بر سینه نهاده در آستانه و پیشگاه مدرسه بایستند و عرض سوآل کنند تا عالمان زکات علمشان را از طریق رفع حاجت ایشان بپردازند. و اهل علم هم اگر از قیل و قال مدرسه حالی دلشان گرفت، بایست رخت علماندوزی و علمآموزی از تن درآرند و زنار سیاست به میان بندند.
این خیالواره تحققپذیر است آیا؟ از آشفتهبازاری که در آن میزیایم آیا به این آرمانشهر کوچهراهی هست؟
پاورقي:
* وبر، ماكس (1376). دانشمند و سياستمدار. ترجمهي احمد نقيبزاده. تهران: انتشارات دانشگاه تهران
** از جمله افاضات یکی از حضرات متهم در شوی تلویزیونی مذکور.
بازتاب:
های همسایه:
خدایا!
تو را سپاس
که آنچه از شرک خفی
سالها بود در کنج دلمان لانه کرده بود را
در این فتنهها زدودی!
تو را سپاس
که به ما
ـ مایی که توحید تو را نشناخته و فهم نکرده
سودای درک ولایت داشتم ـ
چشاندی
که خدایی مر تو را سزاست
و بس.
که قدرت مطلق از آن توست
و ولایت علیالاطلاق
تنها
بر قامت تو راست میآید
صاحباختیار تویی
و بندگی
فقط در پیشگاه کبریایی تو رواست.
خدایا!
در حال و روز ما بنگر!
و ببین برخی بندگانت
مدعیان شریعتت
پاسداران خودخواندهی دینت
چهگونه
به نام تو در پوستین خلق افتادهاند
و چهسان
به نام تو، مرام تو را لگدمال میکنند
ببین!
که چه آسان آبرو میریزند
و چه سهل بنای عزت به باد میدهند
آبرویی که از خانهات برای تو محترمتر است
ببین!
حالا که عهد ستار العیوبی توست
چهسان
این مدعیان
بر اریکهی تو تکیه زده و علام الغیوب شدهاند
چهسان
روز جزا و حشر را جلو انداختهاند
و پروندههای اعمال خلق را بیرون کشیدهاند.
خدایا!
معروفت را به من بشناس!
و ادب نهی از منکر را به من بیاموز!
تادر زمانهی ظهور منکرات بزرگ
که منکرات اهل قدرت و اهل علم و اهل دین است
ساکت منشینم
و سر به خلوت عبادت تو
بیدغدغهی خلقت
فرو نبرم.
خدایا!
تو را سپاس
که این دینشعاران هتاک را آفریدی!
تو را سپاس
که این شریعتفروشان تهمتزن را خلق کردی!
که اگر اینان نبودند
و اگر آزار زبانشان نبود
و اگر دلتنگی و دلگرفتهگی دشنامها و طعنههاشان نبود
آنسان تنها نمیشدم
که بدانم تو را دارم و بس!
که با همهی وجود لمس کنم که خدایی جز تو نیست!
پناهی جز تو نیست!
یاوری تو نیست!
خدایا!
بر ما
که دینمان
بنیادش بر تقلید بود و نه تحقیق
بر ما
که مسلم زاده شدیم
بیکه خود چنین اختیار کنیم و مسلم شویم
بر ما
که بنای لرزان اعتقاداتمان
بر ستون اشخاص ایستاده بود
این روزها
این روزهای شکستن و خردشدن ستونهای توخالی
روزهای سختی است.
ای بزرگمعمار هستی!
مگذار این بنای لرزان فرو ریزد!
مپسند این دیوار ترکخورده ویران شود!
تعمیرش کن!
بنایی که ما و آن دیگرانِ غیر تو ساختهایمش را
دیگربار خود بسازش!
خدایا!
زبان مداحی غیرت را بر من بستی
که زبانم جز به ثنای تو گشوده نشود.
طوق مطیع مسلوب الاراده و اختیار دیگران بودن را
از گردنم برداشتی
که تاج عبودیت خود را بر سرم نهی.
مرا
از این قید و بندهای خودخواسته و خودساخته
رهاندی
که آزاد باشم
بندهی آزاد تو!
و رها!
خدایا!
بیاموزم
که از صبر و نماز کمک گیرم
بیاموزم
که در روزگار عسر
چهگونه یسر ات را انتظار کشم.
بیاموزم
که تواصوا بالحق کدام است
و تواصوا بالصبر چهسان؟
خدایا!
علی را تو به من بشناس!
تا بینیاز شوم از شنیدن تفسیر نهج البلاغهی خوارج
و حسین را تو به من معرفی کن!
تا مستغنی شوم از شرح قیامش پای منبر یزیدیان!
و حجتت، مهدیات، را تو به من بنما!
تا به غلط سفیانی را انتظار نکشم!
خدایا!
بر محمد و آلش درود فرست
و معرفتشان را نصیبمان کن!
چنانکه حبشان را در دلمان انداختهای!
خدایا!
ماه ضیافت تو به پایان رسید
اما حرفهامان با تو باقیست
درهای رحمت و بخششت را برما گشوده دار
آن سان که در این ماه داشتی
خدایا!
امور فاسد را از امت رسولت
بزدای!
و عاقبت امر ما را ختم به خیر کن!
آمین
یا رب العالمین
· پس از اعترافاتام و در همان راستا، چند مطلب دیگر هم نوشته بودم که مهرورزی برخی دوستان و مراعات شرایط جوی این ایام و مقتضای کابناللبون بودن مانع انتشارشان در اینجا شد.
· به صورت اتفاقی چند روز پیش دیدم که روزنامهی «وطن امروز» مطلب «دربارهی الی و دربارهی انتخابات» را بدون اجازه و رضایت خودم و بدون هیچ هماهنگی و اطلاع منتشر ساخته. همینجا ازین اقدام و از قصد و نیتی که از آن دنبال شده اعلام برائت میکنم.
درسهاي انتخابات دهم
چند توضيح مقدماتي و ضروري:
· معتقدم دربارهي انتخاباتي که گذشت به دلايل بسيار و از جمله عدمشفافيت و غلبهي فضايي شديداً غبارآلود و مبهم و اينکه بسياري سوآلات بيپاسخ ماندهاند، هنوز حرف زيادي نميتوان زد. هنوز زود است و بايد صبر کرد. بااينحال گمان ميکنم اين چندقسمت حداقل حرفهايي است که شايد بتوان تا اين زمان زد. شايد.
· شخصاً درعين بياعتمادي شديد به متوليان امر و مسئولين طراز اول دولت کريمه(!)، و درعين اعتقاد به بيصداقتي و نااهلي رييسجمهور، و درعين باور به مشکوکبودن رفتارهاي مجموعهي دولت ـ در معناي عام خود ـ در انتخاباتي که گذشت؛ اما راستش به خلاف نظر دوستان معترض چندان به وجود تقلب گسترده باور ندارم. و به دلايلي که خواهم گفت بهگمانم رأي احمدينژاد بايد حتا بيشتر ميبود! و رأي موسوي ازقضا خيلي هم زياد است و عجيب!
· هماين اول کار خيال خود و دوستان عزيز را راحت کنم که بنده نه تنها از رأيي که دادم و انتخابي که کردم پشيمان نيستم بلکه اگر انتخابات تکرار ميشد هم باز به يکي از «اعتدال»گرايان حاضر در صحنه ـ يعني آقايان موسوي يا رضايي ـ رأي ميدادم. (با همهي انتقادات بسياري که به برخي رفتارهاي عجيب بعد از انتخاباتشان دارم.) به دلايل فراوان که پارهايشان در خلال هماين نوشته روشن خواهند شد و برخي هم به مرور زمان. عجلهاي نيست. چهارسال وقت داريم که اين دلايل را نه از زبان امثال من، که در عمل جناب رييسجمهور ببينيم. عجالتاً اولين دليل بیکفایتی و نااهلی فعلاً در هماين غايلهي مشايي روشن شد. براي موارد فراوان بعدي هم صبر زيادي لازم نيست.
· و نکتهي آخر اينکه به دوستان و مخاطبان عزيز و خصوصاً آن دسته از عزيزان که هميشهي خدا يک مشت برچسب و اتيکت در جيبشان است و در عرض چندثانيه قادرند طرف مقابلشان را از حيز انتفاع ساقط کنند و به انواع تهمتها و برچسبها بيارايند، ضمن خداقوت، عرض ميکنم اين مطالب دنبالهدار است و مکمل هم. لذا کمي شکيبايي ورزند تا فرجام سخن آشکار شود.
*
قسمت يکم ـ تهران، ايران نيست.
«دربارهي الي» را دوبار ديدم. يکبار در در «سينما فرهنگ» تهران، و يکبار در «سينما ساحل» اصفهان. و هربار يک تجربهي متفاوت داشتم از ديدنش. تجربهاي که به من و فيلم برنميگشت؛ به ديگر تماشاگران برميگشت.
دربارهي الي را بار اول فيلمي ديدم که يک سر و گردن از استاندارد سينماي ايران بالاتر است. يک فيلم واقعي، و پر از لحظههاي اضطراب و دلهره و سوآل و بيم و اميد. و همه هم بهجا و درست. فيلمي که همهچيزش سرِ جاي خود است. از اينروست که تماشاگر «سينما فرهنگ»ي را با خود همراه ميکند. در خود درگير ميکند. ميکشد، ميبرد. بهخصوص آن چند نقطهي اوج فيلم، لحظههاي اضطراب، که ميرسيد؛ مثل صحنهي بادبادک و صداي رعبآور موج، يا غرقشدن آرش و دويدنها و ترسها؛ ميديدم همه انگار که بچهي خودشان غرق شده، مضطرباند، حرص ميخورند، روي صندلي نيمخيز شدهاند، نفس در سينه حبس کردهاند، بازيگران را به سريعتر دويدن تشويق ميکنند، و... . انگار که شاهد ماجراياند و نه بينندهي يک فيلم. و فيلم هم که تمام شد، رمق همه گرفته شده بود. احساس خستهگي ميکرديم.
اما تجربهي دوم از ريشه تفاوت داشت. درست همآن صحنههاي اوج که رسيد، درست آنجا که انتظار داشتي رفتار مشابهي ببيني از ديگران، ناگهان شليک خندهي جمعيت، نه يکي دوتا، بلکه بهجرأت ميشود گفت اکثريت غالب، شوکهام کرد. با پوزخندي نشانهي تعجب به فاطمه نگاه کردم و او هم به من! اين رفتار تکرار که شد، آرام در گوشم پرسيد: «اينا چرا دارن ميخندن؟ کجاي اين صحنه خندهداره؟» و من که سالها در اصفهان زيستهام عاجز بودم از فهم آن رفتار عجيب همشهريهاي هماين چند سال پيشم. و شانه بالا انداختم. فيلم هم که تمام شدم، در کريدوري که به بيرون، به خيابان، راهنماييمان ميکرد، بسيار ميشنيدم که از صحنهها و موقعيتهاي طنز و مضحک فيلم براي هم تعريف ميکردند! حالآنکه اساساً فيلم هيچ موقعيت طنزي ندارد. و درحقيقت اين برداشت و زاويهي ديد آنها بود که با بهسخرهگرفتن صحنهها و کاراکترهاي فيلم سعي داشتند نياز به طنز خود را ارضا کنند. بماند که کم نبودند آنها که ميگفتند «چه فيلم مزخرفي بود! حيف پول!»! به خيابان که رسيديم و به سرپرده_ي سينما که نگاه کردم تعجبم افزون شد. پردهي فيلم عوض شده بود و «خروس جنگي» جاي «دربارهي الي» نشسته بود. آنهم وقتي هنوز از اکران الي در آن سينما کمتر از دوهفته ميگذشت!
*
روزها ذهنم درگير اين علامت سوآل بود تا که دريافتم فهم اين تفاوت رفتار، يکي از شاهکليدهاي فهم انتخابات اخير است. به ديگر سخن، اين تفاوت رفتار در برابر فيلمي چون دربارهي الي، درست از جنس تفاوت رفتار در برابر انتخابات دهم است. و هردو نماياي دو شکافِ ممزوج و مرتبط باهم بودند: شکاف تهران و ديگرِ ايران؛ و شکاف فرهنگ عامه و فرهنگ خواص.
*
شکاف اول: تهران، ايران نيست.
«مشکل اينه که حکومت، تمام اين سالها، تهران را بزرگ و بزرگتر کرد. تمرکزش را گذاشت روي گسترش تهران. و هماين باعث شد از يهطرف توقع تهرانيها روزبهروز بيشتر بشه. از طرف ديگه بين اين شهر با کل ايران فاصله بيفته. جوري که شهرهاي ديگر حتا با چندين سال دويدن نتوانند به گرد پاي تهران برسند. حکومت، نوک دماغش، تهران را فقط ديد و سعي کرد به نيازهاي آن پاسخ بده. ولي تهران، ايران نبود و نيست.»
اين تحليل يکي از اقوام است در مهماني چند شب پيش از وقايع اخير و تحليلي ماحصل سالها کار و تجربهي اشتغال در يکي از وزارتخانههاي محوري.
و بله حق با ايشان است.
آنها که مثل من تجربهي زندهگي در يک شهر و ولايت ديگري چون تهران را هم در توبره دارند به احتمال زياد در اين سخن با من همدلترند که تهران اساساً تافتهي جدابافته و وصلهي ناجوري است در کشور. تهران همهچيزش فرق ميکند. مسألههاش، دغدغههاش، سوآلهاش، جوابهاش، توقعاتش، و بالاخره مردمش و سبک زندهگي مردمش.
تهران شهر کار است. شهر هنر مدرن است. شهر سبک زندهگي جديد و مدرن است. خيلي چيزها فقط در تهران معني دارد. مثل تآتر (در معناي مدرن تآتر شهرياش؛ نه در معناي محلي نمايشهاي محلي برخي شهرها، مثل آقارشيد اصفهان)؛ مثل گالريرفتن، مثل پيتزا و فستفود خوردن، مثل رستورانرفتن، مثل خيلي چيزهاي ديگر. براي پرهيز از کليگويي اجازه دهيد يک مقايسهي سرانگشتي بين هماين دو شهري که خود در آنها زيستهام بکنم.
در اصفهان تا 8-9 صبح فقط محصلها و کارگرها و برخي کارمندها از خانه بيرون زدهاند. ديگران معمولا حول و حوش اين ساعت دارند صبحانه ميخورند. در شهر، در تمام روز، يک تصوير آرام و روان از زندهگي ميبيني. زندهگي درست به همآن ميزان لازم و نه بيشتر، جاري است. مثل زايندهرود. کسي نميدود، کسي پريشان و مضطرب و مستأصل نيست. کمتر صحنههاي دعوا و پرخاش ميبيني. کمتر خلقالله يقهي هم را پاره ميکنند. کاسبها، به جز سوپريها و کلهپزها و نانواها، تازه 9-10 کرکرهي مغازه را، به آرامي، بالا ميدهند. بالاشهر و پايينشهر (در تعبير بومي: اينور آب و آنور آب) اش آنقدرها توفير ندارد. خبري از مسجدهاي مجلل نيست. خبري از مدارس غيرانتفاعي بزرگ مذهبي نيست. هنوز مدارس دولتي اکثريت دارند. رقابت بين آن چند مدرسهي غيرانتفاعي مشهور هم کمابيش فقط علمي است. اصفهان کمتر از 10 سالن سينما دارد. در عوض 2تا گروه تآتر دارد که سالهاست در حال تکرار خود اند و جالب آنکه هنوز هم مشتري دارند: يکي گروه اکليلي يا همآن آقاي گرفتار و ديگري هم گروه آقارشيد. و هردو گروه هم فقط نمايشهاي طنز اجرا ميکنند (نمايش، نه تآتر). در اصفهان رستورانرفتن خانوادهگي فرهنگ نيست، مگر در بين برخي از نسل جوان. در عوض مردم خصوصاً پنجشنبه جمعه ها ديگ غذا و سماور و قوري را برميدارند و فنجان و کاسه و بشقاب و قاشق و چنگال را ميريزند توي يک سبد و حصير را ميزنند زير بغل و ميروند کنار آب، در پارکهاي ساحل زايندهرود نهار و شامشان را ميخورند، و همآنجا هم زير سايهي درختان خواب بعدازظهرشان را ميروند، و همآنجا هم بازيشان را ميکنند و عصر يا آخرشب بساط را جمع ميکنند و برميگردند خانه. بههماين سادهگي. در اصفهان دو سه تايي موزه هست، ولي موزهرفتن فقط براي گردشگران خارجي يا مسافران شهرهاي ديگر و دانشآموزان مدارس معنا دارد نه عامهي مردم خود شهر. کماآنکه از مردم شهر معمولاً کمتر کسي به قصد تماشا به ابنيهي تاريخي ميرود. اصفهانيها با آثار تاريخي شهرشان و در آنها زندهگي ميکنند. از روي سيوسهپل رد ميشوند، چون مسيرشان است. در مسجد جامع نماز ميخوانند، چون مسجد محلهشان است. ظهر جمعه به ميدان امام ميروند، چون نمازجمعه آنجا خوانده ميشود. در مدرسهي چهارباغ درس ميخوانند، چون حوزهي علميهشان است. و... . آنچه به هنر اصفهان شناخته ميشود در زندهگي مردم آن شهر کاربرد دارد. لوکس نيست. تجمل نيست. شيء موزهاي نيست. به جز چند خيابان مرکز شهر، آنهم نه هر روز و هر ساعت، در ديگر نقاط شهر ترافيک (هنوز) چندان معنا دارد. و تعداد مردهايي که ظهر ميآيند خانه و نهارشان را ميخورند و بعد احياناً سر کارشان برميگردند زيادتر است. اصفهان با همهي عظمت و بزرگياش، شهر کوچکي است. با کمتر از دهتا بنر و تابلو ميتوان کل شهر را از يک مراسم باخبر کرد. توي کوچه و خيابان خيليها باهم سلام عليک ميکنند. يعني هم را ميشناسند. و... .
تهران، اما، از 5-6 صبح بيدار است. 6 صبح صف اتوبوسها تشکيل شده. و 7-8 ترافيک صبحگاهي است. همه از همآن خروسخوان دارند ميدوند و توي پيادهروهاي مملو از جمعيت همه عجله دارند، انگار که عمري است دويدهاند و نرسيدهاند. به هم تنه ميزنند. از هم جلو ميزنند. توي خيابانها هم. ترافيک معمولاً سنگين است و طاقتفرسا. همه عصبانياند. همه غر ميزنند. همه فحش ميدهند. همه اعصابشان خرد است. اين است که به کمترين بهانه باهم دست به يقه ميشوند. سر جاي پارک، يا سبقت از هم، يا حتا بدنگاهکردن! به هم ميپرند. بسيار ميشود که هفتهها روز و شب در خيابان راه ميروي و يکنفر پيدا نميشود به اسم صدايت کند. يک نفر نيست که بشناسدت. که با صداي بلند بخواندت. همه از کنار هم ميگذرند. همه باهم غريبهاند. و تو در شهر گماي. و در اين گمبودن، آزادي هرکار دلت ميخواد بکني. براي هماين تهران شهر آزاديهاست. و اين را مهاجران و دانشجويان شهرستاني، خصوصاً دختران خوابگاهي بيشتر و بهتر درک ميکنند. خبري از نظارت نيست. کسي، چشم آشنايي، نميپايدت. خبري از خطکش و بازپرسي نيست. خبري از رسم و رسوم و سنت نيست. آلودهگي هوا همه را کلافه کرده. بازار از صبح تا شب يکسره باز است و پرمشتري. مردم هرازچندگاه بهجاي غذاي منزل غذاي بيرون ميخورند. ديدن آدمهاي مشهور، ستارههاي فوتبال، هنرپيشههاي سينما و تلويزيون، سياستمداران و مسئولين کشوري، اساتيد برجسته و نويسندهگان صاحبنام، مجريان تلويزيون و... يک امر نسبتاً معمولي و عادي است. چندين سالن سينما فعال است. چندين تالار نمايش، تآترهاي حرفهاي روي پرده ميبرند؛ و کمتر هم طنز. بعضي مسجدها از کليساي وانک هم مجللترند. هزار فرقه و دين و دسته و انشعاب در بين دينداران است. چندين مدرسهي درندشت و صاحبنام و صاحبپول عمدتاً با رويکردهاي سختگيرانه و خرافي در مذهبِ ظاهر، با امکانات عجيب و غريب مشغول کارند. تفاوت بالاشهر و پايينشهر (شمال و جنوب) کاملاً فاحش است. ماشينهاي مدل بالا، برجهاي سر به فلککشيده، رستورانهاي مجلل، فراوان است. تهران، موزهي هنرهاي معاصر دارد، گالري نقاشي و مجسمه دارد، کنسرتهاي موسيقي دارد، اکران فيلم مستند دارد، بازار کتاب دارد و خيلي چيزهاي ديگر که ديگران ندارند. و نيازي هم به داشتنشان ندارند. فکر و خيال خارجرفتن براي کار، براي ادامهي درس، براي تفريح و خوشگذراني، در تهران بيشتر است. تنوعطلبي در خوراک و پوشاک بيشتر است. «مارک» و «مُد» بيشتر معني ميدهد و اهميت دارد؛ خصوصاً مارکهاي خارجي و مشهور. تب پديدههاي ارتباطي و ديجيتالي مثل وبلاگ و فيسبوک و... داغتر است. آنچه به اسم روشنفکري ميشناسيم و اخلاق و رفتار و دغدغههاي متناظرش تنها در تهران مجال بروز مييابد. بازار و رقابت در تهران معني ديگري دارد. اساساً رقابت و ريسک در معناي مدرنش که يکسره با نمونههاي مشابه سنتياش متفاوت است، در تهران معني دارد. تقاض و عرضه هم در معناي جديد و وسيعاش خاص تهران است. تهران بيش از ديگران نياز به رسانهي مستقل دارد و از جمله به روزنامه و راديو و تليويزون خاص خود. تهران به «همشهري» نياز دارد و تنها در تهران است که همشهري ميتواند (و بايد) نيازمنديهاش بالاي 150 صفحه باشد و ظهرنشده روي دکهها تمام شده باشد.
تهران دروازهي غرب است براي ايران. دروازهي زندهگي مدرن و غربي. دروازهي مصرف و رفاه. در تهران سبک زندهگي مدرن کمابيش معني دارد. تعامل با دنياي ديگر معني دارد. تهران با فاصلهاي بسيار نزديکترين شهر ايران است به مفهوم شهر صنعتي و شهر مدرن. شهر مرفه و مجلل.
روشن است که منظورم از تهران در اينجا عمدتاً آن قشرهايي از شهروندانش است که نماياترند براي اين مفهومسازي. يعني مناطق متوسط و بالاي شهر و خصوصاً طبقهي متوسط. به ديگر سخن دراين معنا مناطق متوسط و بالايي تهران، «تهران»تر اند. اساساً در تهران است که طبقهي متوسط شهري معني دارد. و آنچه احياناً در مناطق مرفهنشين برخي کلانشهرهاي ديگر شاهديم عمدتاً چيزي بيش از يک تابلوي کپيشده و يک دستخط با سرمشق تهراني نيست.
اين تفاوتهاي فراوان و بسياري موارد ديگر، تهران و اهالياش را ـ حداقل اهالي متعلق به طبقات متوسط و بالا را ـ يکسره با ديگر ايرانيان متفاوت کرده. طبقهي متوسط تهراننشين ذايقه و مدل زندهگي و سليقهي ديگري دارد. از يکسري چيزهاي ديگر لذت ميبرد. به يکسري چيزهاي ديگر علاقه دارد. اوقات فراغت معني متفاوتي دارد برايش و آن را جور ديگري ميگذراند. هنر را جور ديگر ميشناسد و ميخواهد. (به هماين دليل رفتار او را در مقابل فيلمي چون دربارهي الي، چنانچه ذکر شد، متفاوت است با ديگران. چون اين فيلم و بسياري فيلمهاي مشابه ديگر، براي او ساخته شدهاند و اوست که ميتواند با آنها رابطه برقرار کند.) از دين و دينداري کمابيش فهم متفاوتي دارد و بهتبع رفتار دينياش فرق ميکند. خدا را جور ديگر ميشناسد. زيستن را جور ديگر ميفهمد. در مجالس و مهمانيهاش جور ديگر لباس ميپوشد و غذا ميخورد. و مُدهاش با فاصلهي زماني معنيداري به شهرستانها ميرسد. و اصلاً هماين مفهوم رايج «شهرستاني» خود بهخوبي گوياست. شهرستاني يعني غيرتهراني. يعني يک تهران است و يک غير آن، که چندان فرقي نميکند شهر بزرگ باشد يا روستاي کوچک. چون همه در اين مخاطب و پيرو تهران بودن در حد توان خود مشترکاند.
اين طبقهي متوسط تهراني، سالياني است که در سکوت و با روندي آرام دارد خودش را ميشناسد. دارد خودش را متمايز ميکند. دارد خودش را مينماياند. به ديگران و خصوصاً به حکومت. و ميگويد که ما هستيم! ما را ببين! حتا چندسالي است براي خودش صاحب رسانه شده است. جوان شمالشهرياش «چلچراغ» را دارد و جوان مذهبياش «همشهري جوان» را و زن خانهدارش «زندهگي ايدهآل» و «منزل» را. و خيلي مجلههاي ديگر که فقط تهران، فقط طبقهي متوسط تهراني، گروه هدف مخاطبشان است. (چه خودشان اذعان بکنند، چه نکنند.)
و انتخابات دهام يکي از مهمترين بزنگاهها و فرصتهايي بود که اين قشر يافت براي ابراز خود و قدرتنمايي خود.
از اين روست که موسوي در تهران رأي بيشتري دارد. چون اين ذايقه اساساً نميتواند (دقت کنيد: نميتواند، نه تنها نميخواهد) که مانندِ احمدينژاد را انتخاب کند. چون به درستي او را يک مانع و يک مزاحم ميپندارد براي خود. و اين چندان ربطي به خط و ربط هاي معمول سياسي و مذهبي هم ندارد. و باز به هماين دليل است که راهپيمايي اعتراضي ميليوني سکوت (از انقلاب تا آزادي) تنها در تهران رخ ميدهد. و اصلاً تنها تهران و شمال تهران است که معترض است، و ريسک و هزينهي به خيابان آمدن و اعتراضکردن را ميپذيرد، و شبها، هنوز هم حتا، روي پشتبام الله اکبر ميگويد.
اما اين قشر با همهي کثرتشان در برابر آن اکثريت ديگر ايران طبعاً هنوز اقليتاند. و اين واقعيتي است که به دلايلي از جمله اعتماد فراوان و ناگزيرشان به رسانهها، رسانههايي که خودشان ساختهاند يا مديريت ميکنند، گويا نميتوانند و نميخواهند باور کنند. ولي اين واقعيت است. تهران، ايران نيست. گرچه در هر شهر و روستا مقلدان و هواخواهان و شيفتهگاني داشته باشد.
به گمان من، روي ديگر ماجرا اين است که اين قشر، گرچه اين روزها سرخورده است و کمي هم مأيوس، اما ديري نميپايد که به خود خواهد آمد و به مانور قدرتي که شايد براي اولينبار در اين انتخابات از خود به نمايش گذاشت خواهد باليد و روي آن حساب خواهد کرد. اين قشر گرچه حاکم ايران نشد، اما به يک پيروزي بزرگ دست يافت و آن اينکه به قدرت، به حکومت، به دولت، نشان داد که هست. پس بايد جدي گرفتش. و ديدش. و به حسابش آورد. چه، در حال گسترش است و فزوني.
و در برابر و براي تغييرات اجتماعي بايد شکيبا بود و صبر کرد.
اين حرفها دنباله دارد.
چو پردهدار به شمشير ميزند همه را
کسي مقيمِ حريمِ حرم نخواهد ماند ...
توضيح ضروري:
اين شعر هيچ ربطي به وقايع اخير ندارد!
اين, تنها, شعري است که اين روزها مدام زيرلب ميخوانمش
و به افسوس سر تکان ميدهم.
هماين و بس.
به بهانهي فاجعهي اخير حمله به کوي دانشگاه تهران 24 خرداد 88 و ديگر غايلههاي اين روزها
بعد از اينهمهسال, تازه حالا فهميدهام که «آژانس», داستان زندگي توست حاجرسول!
فقط هنوز شک دارم که «حاجکاظم»ي يا «عباس؟» يا هردو؟ تازه حالا فهميدهام... تازه حالا که به پيشنهاد فاطمه, آژانس را براي چندمين بار ـ ديديم.
و چه مرهم خوبي بود! در اين روزها و اين شبها!
*
اولبار توي مسجد الجواد ديدمت. جلسهي هيأت امنا. چند جوان تصميم گرفته بودند آن مسجد متروک را زنده کنند. و تو پيرترين عضو جلسه بودي (و شايد هم جوانترين).
يادت آمد؟ من هماني بودم که کنار ماجد نشسته بودم. حق داري اگر بهجا نميآوري. مگر چند وقت بود که با هم آشنا شده بوديم؟ همهش روي هم شد يک هفته. از آنروز که توي حياط مسجد, ماجد ما را به هم معرفي کرد و تو خنديدي که: «خوش اومدي جوون!» و بعد دست کردي و از جيبت آن کتابچهي دعا را درآوردي و به من هديه دادي؛ تا آنروز که ماجد زنگ زد و خبر را گفت. همهش يک هفته شد. نه بيشتر؛ نه کمتر.
آشناييمان يک هفته بيشتر نبود. ولي اين دليل نميشود که دلم هوايت را نکند. که دلم نخواهد سر بگذارم به سينهي ستبرت. و بگريم. زار زار. همان سينه که ده يازدهبار شکافتندش, ولي بيفايده بود. کسي دردت را نميفهميد. حالا ميفهمم چهقدر بد است که درد بکشي و کسي حالت را نفهمد!
خوب شد. رفتي و راحت شدي. اگر بودي سينهات تاب نميآورد. خسخس امانت را ميبريد. سرفه کلافهات ميکرد. خيلي بيشتر از آن روزها. تو خيبري بودي! سوز داشتي, ولي دود نه.
اين روزها هواي شهر خيلي آلوده است حاجي! هم گرد و خاک است و هم دود. از همه نوع. هيچ ماسکي هم افاقه نميکند. توي غبار, توي دود, هيچيچيز خودش نيست. برادر, برادر را نميشناسد. مادر, فرزند را گم ميکند. دوست, دوست را وامينهد. توي غبار, توي دود, مجال راستي نيست. مجال صداقت نيست. همه چيز دودي است. همه چيز بوي دود ميدهد. حرفها, نگاهها, دردها, داروها, گريهها, خندهها, دوستيها, دشمنيها. همه. توي دود, باورکردن سخت است. ايمانآوردن سخت است. اعتمادکردن سخت است.
زندگي با اينهمه دود خيلي سخت است حاجرسول! حالا تازه دارم ميفهمم که تو چه ميکشيدي. که اين دودها با ريهات چه ميکرد. تازه ميفهمم که خفهگي يعني چي. سرفه يعني چي. دروغ چرا؟ تازه همين پريشب بود که فهميدم. توي کوي, با رضا بودم. قدم ميزديم. يکهو همه دويدند. کسی داد زد «اشکآور! اشکآور زدن.». يکهو هواي روبهرو ـ درست کنار همان رديف سروها ـ دودي شد. دود سفيد. برگشتم. پشت سرم هم پر شده بود. راه فرار نداشتم. رضا دويد. فرياد زد: «محسن بدو! فقط بدو! ازينطرف!» نديدم کدام طرف را ميگفت. چشمهام ميسوختند. خيلي. عينکم را برداشتم. سرم گُر گرفته بود. دويدم. با چشمهاي بسته. تلوتلوخوران. بيهدف. دويدم. بوي تند فلفل هوا را پُر کرده بود. داشتم خفه ميشدم. سرفه پشت سرفه. اشک پشت اشک. دوباره زدند. از پشت سر. رسيدم کنار ساختمان. هنوز چيزي نميديدم. از پنجره يکي دوتا از بچههاي بسيج دانشکده سرشان را آورده بودند بيرون و داد ميزدند «محسن بيا تو! بدو!» هرکس يکطرف ميگريخت. حمزه يک روزنامه را آتش زد و دودش را هدايت کرد طرف صورتم. کسي پرسيد «سيگار داري؟ چارهش سيگاره؟ يه وقت آب نزني که بدتر بشه!» رفتم بيرون. يکي آتش کردم. راست ميگفت. چارهش بود.
ماجد ميگفت تو هم از آن سيگاريهای تير بودي! البته قبل از والفجر. بعد از جلسه آقاعبدالله خواست سيگاري دود کند. به بهانهاي رفتي آنطرفتر. نفهميدم آقاعبدالله حواسش نبود يا اصلا خبر نداشت شيمياييبودنت را. من خبر داشتم. ماجد گفته بود. براي همين زيرچشمي که نگاه کردم فهميدم داري سرفهات را ميخوري. ولي آن شب نميشد خورد. سرفه امانم را گرفته بود. دستم را گرفتم به ديوار. داشتم ميافتادم که آن يکي دستم را يکي از بچهها در دست گرفت. چهقدر دستهات مردانه بود حاجرسول! وقتي کتابچه را دادي و دستم را گرفتي, لمس کردمشان. زبر و خشک و خشن! انگار که عمري است کشاورزي ميکني! من که قِصِر دررفتم. حبيب ميگفت. ميگفت خيلي دستهاشان خشن بود. ميگفت يکي که ميزدندت يک متر پرت ميشدي آنطرف. ميگفت سنگين بود کشيدههاشان. و سنگينتر از آنها, فحشهاشان بود. داغ ميشد گوشهات وقتي ميشنيدي. جليقهي پلنگي تنشان بود. از جنس همانها که توي عکس بالاي قبرت پوشيدهاي. نه؛ ببخش مرا. نه از آن جنس. همرنگ آن. بدل آن. کپي نامرغوب و تقلبي آن. درِ اتاق را که با لگد شکاند, يک لحظه به ذهنم آمد که لباسش آشناست. اما آنقدر ترسيده بودم که ذهنم طرف تو نيامد. زار ميزد که دزدي است. به تنش گريه ميکرد. هيکل مردانهي تو کجا و آن هيبت پنبهاي پُرباد کجا! حتا خواستم به حبيب هم که زير تخت قايم شده بود بگويم اين لباس دزدي است. اما زبانم بند آمده بود. نميدانم حالا چرا بين اينهمه لباس آمده بود سراغ لباس تو؟ شايد به خاطر مُد! شايد به خاطر چشم و همچشمي! نميدانم. آنوقت که فرصت اينجور حساب و کتابها نبود. ولي يعني حساب نکرده بود که ممکن است از بخت بد کسي که مثل من تو را ديده, ببيندش و رسوا شود؟ مثلا خواسته بود خودش را شبيه تو کند تا کسي شک نکند. ولي دم خروس بدجوري بيرون زده بود! آخر آن بازوهاي خالکوبيشده کجا و دست مردانهي تو کجا؟ آن چهرهي کريه و زشت و عصبي او کجا و صورت پُرخنده و شاد و مهربان تو کجا؟ آن فحشهاي رکيک و بددهنيهاي او کجا و آن طنين صداي آرامبخش تو کجا؟ دزد ناشي که ميگويند اين است ديگر.
ماجد گفته بود يکي دوبار خانهتان را دزد زده. و خنديده بوديم که آخر مگر توي خانهي کلنگي اجارهاي حاجرسولِ کارمند بانک چيزي هم براي دزديدن پيدا ميشود؟ حالا بعد اينهمه سال فهميدهام که بله. گويا پيدا ميشده و ما بيخبر بوديم. گفتم بانک. يادم آمد. همين دو سه هفتهي پيش اتفاقي گذرم افتاد به محل کارت. بانک صادرات اصفهان؛ شعبهي پاچنار. رفته بودم چکي را نقد کنم که قاب عکست را ديدم. زده بودند زير عکس امام و آقا. عليرضا ميگفت حتا به عکس امام روي ديوار هم رحم نکردند. همه چيز را خرد کردند و شکستند و پاره کردند. نه فقط شيشهها و تختها و کتابها را. خيلي چيزهاي ديگر را هم خرد کردند و شکستند و پاره کردند. خيلي چيزهاي ديگر را. من که فرار کردم. اما عليرضا و ابوالفضل و جواد و حامد گير افتادند. زده بودندشان. نميداني چه جور. هيچوقت نشد خاطرات اسارتت را برايم تعريف کني. يک هفته که ديگر کفاف اينهمه کار را نميداد! ميزدند. با باتوم. با چوب. با هرچه که دم دستشان بود. حامد سرش سه تا بخيه خورد. چشم راست عليرضا کور شد. امروز توي دانشکده دورهاش کرده بودند. بعضي به طعنه ميگفتند: «چشمت کور! بازم برو ازين نظام دفاع کن!» چشمش کور شده است واقعا! البته به قول عباس: «يک دانهاش! يکيش هنوز ميبينه!» پشت حامد را بايد ميديدي! يکجاي سالم نگذاشته بودند براش. کبود شده بود. سياه سياه. چشمم داشت از خستهگي سياهي ميرفت. نخوابيده بودم شب قبلش. امتحان داشتيم آن روز. به اصرار ماجد بود که آمده بودم. جلسه که تمام شد بلند خنديدي و گفتي يازهرا. وردزبانت بود هميشه. يازهراهات هميشه طعم خوبي داشت. پُر بود از اميد و ساختن. پُر بود از شادي و سرزندهگي. آدم انرژي ميگرفت ازشان. سفيد بود. خوشبو بود. ياس بود. آنها ولي يازهراشان بوي نفرت ميداد. سياهي ميباريد ازش. ميگفتند و ميشکستند. هم درِ اتاقها و هم دل ساکنانشان را. ميگفتند و سياهي ميپراکندند. يازهراشان خشن بود. زمخت بود. زشت بود. عين عربدههاشان که گوشخراش بود. عين قيافههاشان که يک ذره از آن نور چهرهي تو را نداشت. عين مغزهاشان که کهنه بود. پوسيده بود. خفه بود. تنگ بود. و چه تصادف جالبي که درست روز ولادت حضرت زهرا را براي شب حمله انتخاب کرده بودند. پشت جليقههاشان نوشته بود: پايگاه مقداد, پايگاه مالک. تو مخالف بودي. خوب يادم است. از ما اصرار بود و از تو انکار. ميگفتيم «پايگاه رونق ميدهد به مسجد. جذاب است براي نوجوانها. عضو ميگيريم, کارت صادر ميکنيم». ميگفتي «بسيجيِ مَشتي کارت ميخواد چي کار؟! مگه من کارت داشتم؟ مگه علياکبر کارت داشت؟ يا صادق؟» ميگفتيم «حاجرسول! حالا دوره زمونه عوض شده. اين چيزا مهمه.» ميگفتي «هرچي عوض بشه, قانون خدا که عوض نميشه. غيرِ خدا شِرکه. ميخواد کارت عضويت باشه, ميخواد سابقه فعاليت, ميخواد هرچي ديگه. بسيجيِ پفکي و کارتي که حساب نيس. بسيجيِ مشتي رو عشقه!» به هم نگاه ميکرديم. زيرچشمي. من و ديگر بچهها. ميدانستيم فايدهاي ندارد. حريف تو نميشديم. فهميدي که دلخوريم. خنديدي که «حالا بهجاي غمبادزدن, پاشين اون طبقه بالا رو آب و جارو کنين. اونجا رو ميکنيم کتابخونه. اگه جعفرآقا هم اگه قبول کنه يه دوره کلاس قرآن ميذاريم واسه بچهها. خوبه؟» جعفرآقا معلم قرآنمان بود. دوم خرداد که شد از مدرسه اخراجش کردند. به جرم حزباللهيبودن. اين بود که جلسههامان منتقل شده بود مرکز. تو عجله کردي. منتظر نماندي که ببيني. همان که ميخواستي شد. آن بالا را کرديم کتابخانه. جعفرآقا هم با حفظ سمت هم امامجماعت شد و هم معلم کلاس قرآن. ولي ما هنوز قانع نشده بوديم. ميگفتيم «آخه اگه پايگاه نزنيم چه جوري آموزش نظامي بديم؟ لباس فرم از کجا بياريم؟» باز خنديدي: «حالا کي گفته بسيج کلاس نظامي و فرم ميخواد؟ بسيجي باس به جاي اين حرفا مراقب باشه نمازشبش ترک نشه!» حق با تو بود. مگر خانواده و دوستها و آشناها سرِجمع چندنفر ميشدند؟ فوقِ فوقِش سينفر. بازهم ده نفر مومن کم ميآمد. اين بود که نوبت ميرسيد به جوانهاي محل. حتا به سيا که هرچي زور زديم يکبار هم پاش را نگذاشت تو مسجد. (البته اگر مراسم سالگرد تو را حساب نکنيم). حتا به اکبرآقا مغازهي بغلي که صداي اذان را ميشنيد و نميآمد نماز. (و چهقدر از دستش کفري ميشديم.) حتا به دخترهاي آن خانهي ديوار آجرسهسانتي که بدحجابهاي محله بودند. يادمان داده بودي که دوست داشته باشيم مردم را. دادمان داده بودي که بسيجي يعني اين. روم سياه! حالا ديگر خيلي وقت است که نمازشبخواندن يادمان رفته است! نمونهاش همين پريشب. نيمساعتي بيشتر به اذان نمانده بود. خواب بوديم. معلوم نبود اگر با آن سروصداها از خواب نميپريديم نماز صبحمان هم قضا نشود! آنها هم يادشان رفته بود بخوانند. نميدانم؛ شايد هم قبل از حمله خوانده بودند! ولي نه. اگر خوانده بودند, اگر هرکدامشان فقط ده تا مومن هم اضافه آورده بودند, دانشجوها که هيچ, حتا نوبت به نگهبانها و مستخدمهاي کوي هم ميرسيد! تو که نديدي. خيلي زياد بودند. (تازه من آن صدتا موتوري گارد ويژه را هم حساب نکردم). نميشود که يکي را توي نماز وترت دعا کني و يک ساعت بعد با باتوم بزني فرق سرش! بماند که فضيلت نمازشب هرچه به اذان نزديکتر باشد بيشتر است. يعني درست همان ساعتي که آمدند. سه و نيم بود. تا پنج و نيم, ساختمان به ساختمان, اتاق به اتاق رفتند. راستي! پنج و نيم که آفتاب زده است! نکند ... به من چه! به قول تو بسيجي رو چه به سرککشيدن تو زندگي خلقالله! ولي ببين چه بود که من, من که همه ميدانند خوابم چهقدر سنگين است, هم از خواب پريدم.
فرشها سنگين بودند. ولي چاره نبود. بعد از آنهمه سال بايد شسته ميشدند. خاک گرفته بودند. تو پيشنهاد کردي خودمان بشوييمشان. توي همان حياط مسجد. پاي حوض. به چه والذارياتي کشيديمشان توي حياط. زورمان نميرسيد. تو يکسرشان را ميگرفتي و ما همه سرِ ديگر را. بلند يازهرا ميگفتي و بلند ميکرديم. سخت بود, ولي شيرين. بعد از آنهمه مکافات بايد هم آن موکت پادري را ميگذاشتيم تا کسي با کفش نيايد روي فرش. مسجد کوي هم موکت پادري دارد, ولي شايد چون نيمهشب بود نديده بودند. با کفش رفته بودند توي مسجد. حتا به هادي که خواب بود هم رحم نکرده بودند. بلندش کردند, زدندش, با همان لباس راحتي, با همان پاي پياده, بردندش. درست همانطور که فرداشبش آزادش کردند. هيچ فرقي نکرده بود. جز آن لکههاي خوني که روي پيراهنش خشکيده بود و آن باندي که دور سرش بسته بود و پاش که سياه شده بود. هيچ فرقي نکرده بود. خندهاش همان خنده بود. به همان تلخي. حالا گيرم يک رد قرمز از کنار لبش جاري باشد. و مثل قبل وقتي ميخنديد گونههاش گود ميانداخت. درست مثل خندهي تو توي آن قاب عکس بالاي قبرت. اهواز بودم که ماجد زنگ زد. تعطيلات عيد را رفته بوديم جنوب. همان روز خبرم نکرد. به حساب خودش نخواسته بود سفر به کامم تلخ شود. سومت را هم گرفته بودند که زنگ زد. صداش ميلرزيد. نشنيدم چه ميگويد. توي مهماني بودم و سروصدا زياد بود. گفتم بلندتر بگو. بازهم بلندتر. ديگر داشت داد ميزد. کلماتي که لازم بود بالاخره توانستند از لابهلاي آن سروصدا راهي پيدا کنند. باورم نميشد.
ـ چي ميگي ماجد! حاجرسول که سرِپا بود!
به هقهق افتاد:
ـ نه. از تو داشت ميسوخت. ما نميفهميديم. دکترا ميگفتن خيلي طاقتش زياد بوده!
دقيقا روز اول سال. دقيقا دم سال تحويل. قبلي که آن چشمهاي ميشيات پنجاه و سومين بهار را هم ببينند.
چه شد که امشب يادت افتادهام؟ چه شد که آمدهاي سراغم بعد از اينهمه سال؟ اصلا چرا بايد امشب ـ درست همين امشب ـ فاطمه بگويد هوس کردهام باهم آژانس ببينيم. و من بگويم «دس وردار دختر! چه وقت آژانس ديدنه!» و او با اصرار و خنده بنشاندم پاي فيلمي که چندينبار ديده بودمش ولي حتا يکبار به ذهنم نخورده بود که اين داستان توست. نگو که اينها همه اتفاق است.
دلم گرفته حاجرسول! من که مثل تو نميتوانم ببينم و ساکت باشم. درد بکشم و به رو نياورم. از درون بسوزم و باز بخندم. به من اينهمه طاقت ندادهاند. اينهمه صبر نياموختهاند. نيستي حاجرسول! نيستي ببيني! و خوش به حالت! نيستي ببيني دود آن موتوريها, چهگونه دارد نه فقط عباسها و کاظمها که سلمانها و ابوذرها را هم خفه ميکند. نيستي ببيني خيل دزدان ناشي را! رفيقان نارفيق را! جماعت نقابدار را! دوستان نادان را! و دشمنان بسي دانا را! رفتي و نديدي روزگار نابرادريها را. نديدي روزگار ارزانشدن آبرو و حرمت را. نديدي روزگار لطيفهشدن اخلاص و تقوا را. نديدي روزگار ابتذال معنا و حقيقت و ارزش را. روزگار تهيشدن مفاهيم و واژهها را. روزگار تقليد تعقل را. روزگار آتشبودن ايمان در کف دست ار. روزگار «کابن اللبون»بودن را. روزگار آتشفشان فتنه و درد را.
حاجرسول! گيجم! منگم! آشفتهام!
تو بگو! بگو چه کنم با اينهمه تناقض؟ با اينهمه تضاد؟ با اينهمه جاي خالي؟ با اينهمه علامت سوآل؟
کاش ميشد آسان گذشت. کاش ميشد از دست اين بندها راحت شد. کاش ميشد آزاد بود!
دلگيرم از دستت حاجرسول! دليگريم از دست تو و رفقات که اينقدر کار را بر من دشوار کردهايد! که اگر تو نبودي, که اگر داييجواد و آقاشمس و جوهرچي نبودند, که اگر محمدتقي طاهرزاده و حسين خرازي و محمدعلي مطيع و علي نيکعهد و اکبر آقابابايي و مصطفا ردانيپور و خيليهاي ديگر نبودند, که اگر روحالله خميني نبود, چهقدر حالا تصميم براي من, براي ما آسان بود!
دلگيرم از دست همهتان!
چهقدر اين روزها سوآل دارم! چهقدر اين روزها چنتهم از پاسخ خاليتر است از هميشه. چهقدر اين روزها زبانم لکنت دارد. دلم مضطرب است. فکرم آشفته است. و دست و پام ميلرزد.
کاش ميشد کاريش کرد! کاش قصه به همين آساني بود. کاش گوشهاي نامحرم ميگذاشتند خيلي حرفهاي ديگر را هم اينجا بنويسم. کاش...
*
کتابچهي دعايت را هنوز دارم. اينروزها خيلي به کارم ميآيد.
اللهم انا نشکوا اليک فقد نبينا, صلواتک عليه و آله, و غيبه ولينا, و کثره عدونا, و قله عددنا, و شده الفتن بنا و تظاهر الزمان علينا فصل علي محمد و آله.
ياد ماه رمضانهاي مسجد الجواد به خير.
بخوان حاجرسول! بخوان! با آن نواي خوشت! بخوان که اين دل گرفته را بلکه افتتاحخواندن تو بگشايد.
پینوشت:
جانباز شيميايي, شهيد حاج عبدالرسول فولادي. تاريخ شهادت: ۱/۱/۱۳۷۸. اصفهان. شادی روحش صلوات!