تبليغاتX
روستای فطرت آباد - باران لبیک
گاه نوشتهای ادبی، فرهنگی و اجتماعی محسن حسام مظاهری

یادداشت های سفر حج ـ شهریور ۸۳ ـ ۲۳

پاسي از شب گذشته است كه مي‌رسيم به «شجره». الحق چه مسجد باشكوه و زيبايي‌ست! ساك احرامم را برمي‌دارم و با سيدعلي و محسن پا مي‌‌گذاريم به آن راه‌روي طول و دراز كه مي‌رسد به اتاقك‌ها. مي‌روم داخل يكي از آن اتاقك‌ها. رخت از تن مي‌كَنم. حوله‌هاي سفيد را از ساك بيرون مي‌آورم. يكي را به كمر مي‌بندم و آن‌ديگري را بر دوش گره مي‌زنم. چه احساس غريبي‌ست! زير اين حوله‌هاي سفيد، زير اين توده‌ي برف، يك تن عريان است. برهنه‌ي برهنه! چنان‌كه از مادر زاده‌اي!‌ برف كه بر تن همه نشست، جمع مي‌شويم در حياط مسجد. چند نخلِ سر به آسمانِ شب كشيده‌ي استوار در باغ‌چه‌ي مياني حياط اند. مي‌ايستم و مست تماشاشان مي‌شوم.

«والنخل باسقات! لها طلع نضيد!» (ق: 10)

سبك‌ام. خيلي سبك! انگار كه اسرافيل در صور دميده و ما جماعت رستاخيزشده‌گان‌ايم! برخاسته از قبر، با كفن‌هامان. مي‌انديشم كاش آن‌گاه كه زمان خيزش رسد هم چنين شاداب و سرزنده باشم!

پراكنده مي‌شويم در مسجد. و هر كس گوشه‌اي مي‌ايستد به خواندن نماز مستحبي و دعا و قرآن. خودمانيم، چه سخت است با اين لباس جديد نمازخواندن! آن‌قدر حواس‌م به اين است كه حوله كنار نرود و سنگ به بلور آبروي‌م نخورد كه اصلاً نمي‌فهمم چه مي‌گويم در نماز! موقع تشهد، دو سه بار چك مي‌كنم كه حوله خوب پاي‌م را پوشانده باشد. هولكي سلام مي‌دهم. سر مي‌چرخانم ببينم ديگران در چه حالي‌اند. از خودم خجالت مي‌كشم. بعضي بچه‌ها با يك شور و حالي قامت بسته‌اند و به دعا مشغول‌اند كه آدم حظ مي‌كند. چه برسد به خدا!

چند دقيقه‌ي بعد ندا مي‌دهند كه: جمع شويد لطفا! همه‌ي سفيدپوشان حلقه مي‌زنيم. دور حاجي‌نقويان. لحظه‌ي احرام‌بستن رسيده است. از خودم مي‌پرسم: آماده‌گي‌ش را داري؟ جوابي نمي‌آيد.

همه كه ساكت مي‌شوند، حاجي‌نقويان مي‌آغازد. نه به دعا، نه به سخن‌راني؛ كه به غزلي از خواجه. و چه به‌جا!

شاه شمشادقدان، خسرو شيرين‌دهنان

كه به مژگان شكند قلب همه صف‌شكنان

دوش بگذشت و نظر بر من مسكين انداخت

گفت اي چشم و چراغ همه شيرين‌سخنان!

تا كي از سيم و زرت كيسه تهي خواهد بود؟

بنده‌ي من شو و بر خور ز همه سيم‌تنان

صداش، آشكارا، مي‌لرزد. شانه‌هاي ما هم.

كم‌تر از ذره‌اي نه‌اي، پست مشو! مهر بورز!

تا به سرچشمه‌ي خورشيد رسي، چرخ‌زنان

ديگر تاب نمي‌آورد. صدا، مي‌شكند. و ما هم در خود مي‌شكنيم.

لبيك!

مي‌گريد و مي‌گرييم.

اللهم لبيك!

مي‌نالد و مي‌ناليم.

لبيك لا شريك لك لبيك!

زار مي‌زند و زار مي‌زنيم.

ان الحمد و النعمه لك و الملك!

به هق‌هق مي‌افتد و به هق‌هق مي‌افتيم.

لاشريك لك لبيك!

*

آسمان مي‌غرد.

رعد مي‌زند.

باران مي‌گيرد.

و ما مُحرِم مي‌شويم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387   توسط محسن حسام مظاهری  |