تبليغاتX
روستای فطرت آباد - مشکل تويي حاج‌رسول!
گاه نوشتهای ادبی، فرهنگی و اجتماعی محسن حسام مظاهری

 

به بهانه­ي فاجعه‌ي اخير حمله به کوي دانش‌گاه تهران 24 خرداد 88 و ديگر غايله‌هاي اين روزها  

 

 

بعد از اين‌همه‌سال, تازه حالا فهميده‌ام که «آژانس», داستان زندگي توست حاج‌رسول!

فقط هنوز شک دارم که «حاج‌کاظم»ي يا «عباس؟» يا هردو؟ تازه حالا فهميده‌ام... تازه حالا که به پيش‌نهاد فاطمه, آژانس را براي چندم‌ين بار ـ ديديم.

و چه مرهم خوبي بود! در اين روزها و اين شب‌ها!

*

اول‌بار توي مسجد الجواد ديدم‌ت. جلسه‌ي هيأت امنا. چند جوان تصميم گرفته بودند آن مسجد متروک را زنده کنند. و تو پيرترين عضو جلسه بودي (و شايد هم جوان‌ترين).

يادت آمد؟ من هماني بودم که کنار ماجد نشسته بودم. حق داري اگر به‌جا نمي‌آوري. مگر چند وقت بود که با هم آشنا شده بوديم؟ همه‌ش روي هم شد يک هفته. از آن‌روز که توي حياط مسجد, ماجد ما را به هم معرفي کرد و تو خنديدي که: «خوش اومدي جوون!» و بعد دست کردي و از جيب‌ت آن کتاب‌چه‌ي دعا را درآوردي و به من هديه دادي؛ تا آن‌روز که ماجد زنگ زد و خبر را گفت. همه‌ش يک هفته شد. نه بيش‌تر؛ نه کم‌تر.

آشنايي‌مان يک هفته بيش‌تر نبود. ولي اين دليل نمي‌شود که دل‌م هواي‌ت را نکند. که دل‌م نخواهد سر بگذارم به سينه‌ي ستبرت. و بگريم. زار زار. همان سينه که ده‌ يازده‌بار شکافتندش, ولي بي‌فايده بود. کسي دردت را نمي‌فهميد. حالا مي‌فهمم چه‌قدر بد است که درد بکشي و کسي حال‌ت را نفهمد!

خوب شد. رفتي و راحت شدي. اگر بودي سينه‌ات تاب نمي‌آورد. خس‌خس امان‌ت را مي‌بريد. سرفه کلافه‌ات مي‌کرد. خيلي بيش‌تر از آن روزها. تو خيبري بودي! سوز داشتي, ولي دود نه.

اين روزها هواي شهر خيلي آلوده است حاجي! هم گرد و خاک است و هم دود. از همه نوع. هيچ ماسکي هم افاقه نمي‌کند. توي غبار, توي دود, هيچي‌چيز خودش نيست. برادر, برادر را نمي‌شناسد. مادر, فرزند را گم مي‌کند. دوست, دوست را وامي‌نهد. توي غبار, توي دود, مجال راستي نيست. مجال صداقت نيست. همه چيز دودي است. همه چيز بوي دود مي‌دهد. حرف‌ها, نگاه‌ها, دردها, داروها, گريه‌ها, خنده‌ها, دوستي‌ها, دشمني‌ها. همه. توي دود, باورکردن سخت است. ايمان‌آوردن سخت است. اعتمادکردن سخت است.  

زندگي با اين‌همه دود خيلي سخت است حاج‌رسول! حالا تازه دارم مي‌فهمم که تو چه مي‌کشيدي. که اين دودها با ريه‌ات چه مي‌کرد. تازه مي‌فهمم که خفه‌گي يعني چي. سرفه يعني چي. دروغ چرا؟ تازه همين پري‌شب بود که فهميدم. توي کوي, با رضا بودم. قدم مي‌زديم. يک‌هو همه دويدند. کسی داد زد «اشک‌‌آور! اشک‌آور زدن.». يک‌هو هواي روبه‌رو ـ درست کنار همان رديف سروها ـ دودي شد. دود سفيد. برگشتم. پشت سرم هم پر شده بود. راه فرار نداشتم. رضا دويد. فرياد زد: «محسن بدو! فقط بدو! ازين‌طرف!» نديدم کدام طرف را مي‌گفت. چشم‌هام مي‌سوختند. خيلي. عينک‌م را برداشتم. سرم گُر گرفته بود. دويدم. با چشم‌هاي بسته. تلوتلوخوران. بي‌هدف. دويدم. بوي تند فلفل هوا را پُر کرده بود. داشتم خفه مي‌شدم. سرفه پشت سرفه. اشک پشت اشک. دوباره زدند. از پشت سر. رسيدم کنار ساختمان. هنوز چيزي نمي‌ديدم. از پنجره يکي دوتا از بچه‌هاي بسيج دانش‌کده سرشان را آورده بودند بيرون و داد مي‌زدند «محسن بيا تو! بدو!» هرکس يک‌طرف مي‌گريخت. حمزه يک روزنامه را آتش زد و دودش را هدايت کرد طرف صورت‌م. کسي پرسيد «سيگار داري؟ چاره‌ش سيگاره؟ يه وقت آب نزني که بدتر بشه!» رفتم بيرون. يکي آتش کردم. راست مي‌گفت. چاره‌ش بود.

ماجد مي‌گفت تو هم از آن سيگاريهای تير بودي! البته قبل از والفجر. بعد از جلسه آقاعبدالله خواست سيگاري دود کند. به بهانه‌اي رفتي آن‌طرف‌تر. نفهميدم آقاعبدالله حواس‌ش نبود يا اصلا خبر نداشت شيميايي‌بودن‌ت را. من خبر داشتم. ماجد گفته بود. براي همين زيرچشمي که نگاه کردم فهميدم داري سرفه‌ات را مي‌خوري. ولي آن شب نمي‌شد خورد. سرفه امان‌م را گرفته بود. دست‌م را گرفتم به ديوار. داشتم مي‌افتادم که آن يکي دست‌م را يکي از بچه‌ها در دست گرفت. چه‌قدر دست‌هات مردانه بود حاج‌رسول! وقتي کتاب‌چه را دادي و دست‌م را گرفتي, لمس کردم‌شان. زبر و خشک و خشن! انگار که عمري است کشاورزي مي‌کني! من که قِصِر دررفتم. حبيب مي‌گفت. مي‌گفت خيلي دست‌هاشان خشن بود. مي‌گفت يکي که مي‌زدندت يک متر پرت مي‌شدي آن‌طرف. مي‌گفت سنگين بود کشيده‌هاشان. و سنگين‌تر از آن‌ها, فحش‌هاشان بود. داغ مي‌شد گوش‌هات وقتي مي‌شنيدي. جليقه‌ي پلنگي تن‌شان بود. از جنس همان‌ها که توي عکس بالاي قبرت پوشيده‌اي. نه؛ ببخش مرا. نه از آن جنس. هم‌رنگ آن. بدل آن. کپي نامرغوب و تقلبي آن. درِ اتاق را که با لگد شکاند, يک لحظه به ذهن‌م آمد که لباس‌ش آشناست. اما آن‌قدر ترسيده بودم که ذهن‌م طرف تو نيامد. زار مي‌زد که دزدي است. به تن‌ش گريه مي‌کرد. هيکل مردانه‌ي تو کجا و آن هيبت پنبه‌اي پُرباد کجا! حتا خواستم به حبيب هم که زير تخت قايم شده بود بگويم اين لباس دزدي است. اما زبان‌م بند آمده بود. نمي‌دانم حالا چرا بين اين‌همه لباس آمده بود سراغ لباس تو؟ شايد به خاطر مُد! شايد به خاطر چشم و هم‌چشمي! نمي‌دانم. آن‌وقت که فرصت اين‌جور حساب و کتاب‌ها نبود. ولي يعني حساب نکرده بود که ممکن است از بخت بد کسي که مثل من تو را ديده, ببيندش و رسوا شود؟ مثلا خواسته بود خودش را شبيه تو کند تا کسي شک نکند. ولي دم خروس بدجوري بيرون زده بود! آخر آن بازوهاي خال‌کوبي‌شده کجا و دست مردانه‌ي تو کجا؟ آن چهره‌ي کريه و زشت و عصبي او کجا و صورت پُرخنده و شاد و مهربان تو کجا؟ آن فحش‌هاي رکيک و بددهني‌هاي او کجا و آن طنين صداي آرام‌بخش تو کجا؟ دزد ناشي که مي‌گويند اين است ديگر.

ماجد گفته بود يکي دوبار خانه‌تان را دزد زده. و خنديده بوديم که آخر مگر توي خانه‌ي کلنگي اجاره‌اي حاج‌رسولِ کارمند بانک چيزي هم براي دزديدن پيدا مي‌شود؟ حالا بعد اين‌همه سال فهميده‌ام که بله. گويا پيدا مي‌شده و ما بي‌خبر بوديم. گفتم بانک. يادم آمد. همين دو سه هفته‌ي پيش اتفاقي گذرم افتاد به محل کارت. بانک صادرات اصفهان؛ شعبه‌ي پاچنار. رفته بودم چکي را نقد کنم که قاب عکس‌ت را ديدم. زده بودند زير عکس امام و آقا. علي‌رضا مي‌گفت حتا به عکس امام روي ديوار هم رحم نکردند. همه چيز را خرد کردند و شکستند و پاره کردند. نه فقط شيشه‌ها و تخت‌ها و کتاب‌ها را. خيلي چيزهاي ديگر را هم خرد کردند و شکستند و پاره کردند. خيلي چيزهاي ديگر را. من که فرار کردم. اما علي‌رضا و ابوالفضل و جواد و حامد گير افتادند. زده بودندشان. نمي‌داني چه جور. هيچ‌وقت نشد خاطرات اسارت‌ت را براي‌م تعريف کني. يک هفته که ديگر کفاف اين‌همه کار را نمي‌داد! مي‌زدند. با باتوم. با چوب. با هرچه که دم دست‌شان بود. حامد سرش سه تا بخيه خورد. چشم راست علي‌رضا کور شد. امروز توي دانش‌کده دوره‌اش کرده بودند. بعضي به طعنه مي‌گفتند: «چشم‌ت کور! بازم برو ازين نظام دفاع کن!» چشم‌ش کور شده است واقعا! البته به قول عباس: «يک دانه‌اش! يکي‌ش هنوز مي‌بينه!» پشت حامد را بايد مي‌ديدي! يک‌جاي سالم نگذاشته بودند برا‌ش. کبود شده بود. سياه سياه. چشم‌م داشت از خسته‌گي سياهي مي‌رفت. نخوابيده بودم شب قبل‌ش. امتحان داشتيم آن روز. به اصرار ماجد بود که آمده بودم. جلسه که تمام شد بلند خنديدي و گفتي يازهرا. وردزبان‌ت بود هميشه. يازهراهات هميشه طعم خوبي داشت. پُر بود از اميد و ساختن. پُر بود از شادي و سرزنده‌گي. آدم انرژي مي‌گرفت ازشان. سفيد بود. خوش‌بو بود. ياس بود. آن‌ها ولي يازهراشان بوي نفرت مي‌داد. سياهي مي‌باريد ازش. مي‌گفتند و مي‌شکستند. هم درِ اتاق‌ها و هم دل ساکنان‌شان را. مي‌گفتند و سياهي مي‌پراکندند. يازهراشان خشن بود. زمخت بود. زشت بود. عين عربده‌هاشان که گوش‌خراش بود. عين قيافه‌هاشان که يک ذره از آن نور چهره‌ي تو را نداشت. عين مغزهاشان که کهنه بود. پوسيده بود. خفه بود. تنگ بود. و چه تصادف جالبي که درست روز ولادت حضرت زهرا را براي شب حمله انتخاب کرده بودند. پشت جليقه‌هاشان نوشته بود: پاي‌گاه مقداد, پاي‌گاه مالک. تو مخالف بودي. خوب يادم است. از ما اصرار بود و از تو انکار. مي‌گفتيم «پاي‌گاه رونق مي‌دهد به مسجد. جذاب است براي نوجوان‌ها. عضو مي‌گيريم, کارت صادر مي‌کنيم». مي‌گفتي «بسيجيِ مَشتي کارت مي‌خواد چي کار؟! مگه من کارت داشتم؟ مگه علي‌اکبر کارت داشت؟ يا صادق؟» مي‌گفتيم «حاج‌رسول! حالا دوره زمونه عوض شده. اين چيزا مهمه.» مي‌گفتي «هرچي عوض بشه, قانون خدا که عوض نمي‌شه. غيرِ خدا شِرکه. مي‌خواد کارت عضويت باشه, مي‌خواد سابقه فعاليت, مي‌خواد هرچي ديگه. بسيجيِ پفکي و کارتي که حساب نيس. بسيجيِ مشتي رو عشقه!» به هم نگاه مي‌کرديم. زيرچشمي. من و ديگر بچه‌ها. مي‌دانستيم فايده‌اي ندارد. حريف تو نمي‌شديم. فهميدي که دل‌خوريم. خنديدي که «حالا به‌جاي غم‌بادزدن, پاشين اون طبقه بالا رو آب و جارو کنين. اون‌جا رو مي‌کنيم کتاب‌خونه. اگه جعفرآقا هم اگه قبول کنه يه دوره کلاس قرآن مي‌ذاريم واسه بچه‌ها. خوبه؟» جعفرآقا معلم قرآن‌مان بود. دوم خرداد که شد از مدرسه اخراج‌ش کردند. به جرم حزب‌اللهي‌بودن. اين بود که جلسه‌هامان منتقل شده بود مرکز. تو عجله کردي. منتظر نماندي که ببيني. همان که مي‌خواستي شد. آن بالا را کرديم کتاب‌خانه. جعفرآقا هم با حفظ سمت هم امام‌جماعت شد و هم معلم کلاس قرآن. ولي ما هنوز قانع نشده بوديم. مي‌گفتيم «آخه اگه پاي‌گاه نزنيم چه جوري آموزش نظامي بديم؟ لباس فرم از کجا بياريم؟» باز خنديدي: «حالا کي گفته بسيج کلاس نظامي و فرم مي‌خواد؟ بسيجي باس به جاي اين حرفا مراقب باشه نمازشب‌ش ترک نشه!» حق با تو بود. مگر خانواده و دوست‌ها و آشناها سرِجمع چندنفر مي‌شدند؟ فوقِ فوقِ‌ش سي‌نفر. بازهم ده نفر مومن کم مي‌آمد. اين بود که نوبت مي‌رسيد به جوان‌هاي محل. حتا به سيا که هرچي زور زديم يک‌بار هم پاش را نگذاشت تو مسجد. (البته اگر مراسم سال‌گرد تو را حساب نکنيم). حتا به اکبرآقا مغازه‌ي بغلي که صداي اذان را مي‌شنيد و نمي‌آمد نماز. (و چه‌قدر از دست‌ش کفري مي‌شديم.) حتا به دخترهاي آن خانه‌ي ديوار آجرسه‌سانتي که بدحجاب‌‌هاي محله بودند. يادمان داده بودي که دوست داشته باشيم مردم را. دادمان داده بودي که بسيجي يعني اين. روم سياه! حالا ديگر خيلي وقت است که نمازشب‌خواندن يادمان رفته است! نمونه‌اش همين پري‌شب. نيم‌ساعتي بيش‌تر به اذان نمانده بود. خواب بوديم. معلوم نبود اگر با آن سروصداها از خواب نمي‌پريديم نماز صبح‌مان هم قضا نشود! آن‌ها هم يادشان رفته بود بخوانند. نمي‌دانم؛ شايد هم قبل از حمله خوانده بودند! ولي نه. اگر خوانده بودند, اگر هرکدام‌شان فقط ده تا مومن هم اضافه آورده بودند, دانش‌جوها که هيچ, حتا نوبت به نگه‌بان‌ها و مستخدم‌هاي کوي هم مي‌رسيد! تو که نديدي. خيلي زياد بودند. (تازه من آن صدتا موتوري گارد ويژه را هم حساب نکردم). نمي‌شود که يکي را توي نماز وترت دعا کني و يک ساعت بعد با باتوم بزني فرق سرش! بماند که فضيلت نمازشب هرچه به اذان نزديک‌تر باشد بيش‌تر است. يعني درست همان ساعتي که آمدند. سه و نيم بود. تا پنج و نيم, ساختمان به ساختمان, اتاق به اتاق رفتند. راستي! پنج و نيم که آفتاب زده است! نکند ... به من چه! به قول تو بسيجي رو چه به سرک‌کشيدن تو زندگي خلق‌الله! ولي ببين چه بود که من, من که همه ميدانند خواب‌م چه‌قدر سنگين است, هم از خواب پريدم.

فرش‌ها سنگين بودند. ولي چاره نبود. بعد از آن‌همه سال بايد شسته مي‌شدند. خاک گرفته بودند. تو پيش‌نهاد کردي خودمان بشوييم‌شان. توي همان حياط مسجد. پاي حوض. به چه والذارياتي کشيديم‌شان توي حياط. زورمان نمي‌رسيد. تو يک‌سرشان را مي‌گرفتي و ما همه سرِ ديگر را. بلند يازهرا مي‌گفتي و بلند مي‌کرديم. سخت بود, ولي شيرين. بعد از آن‌همه مکافات بايد هم آن موکت پادري را مي‌گذاشتيم تا کسي با کفش نيايد روي فرش. مسجد کوي هم موکت پادري دارد, ولي شايد چون نيمه‌شب بود نديده بودند. با کفش رفته بودند توي مسجد. حتا به هادي که خواب بود هم رحم نکرده بودند. بلندش کردند, زدندش, با همان لباس راحتي, با همان پاي پياده, بردندش. درست همان‌طور که فرداشب‌ش آزادش کردند. هيچ فرقي نکرده بود. جز آن لکه‌هاي خوني که روي پيراهن‌ش خشکيده بود و آن باندي که دور سرش بسته بود و پاش که سياه شده بود. هيچ فرقي نکرده بود. خنده‌اش همان خنده بود. به همان تلخي. حالا گيرم يک رد قرمز از کنار لب‌ش جاري باشد. و مثل قبل وقتي مي‌خنديد گونه‌هاش گود مي‌انداخت. درست مثل خنده‌ي تو توي آن قاب عکس بالاي قبرت. اهواز بودم که ماجد زنگ زد. تعطيلات عيد را رفته بوديم جنوب. همان روز خبرم نکرد. به حساب خودش نخواسته بود سفر به کام‌م تلخ شود. سوم‌ت را هم گرفته بودند که زنگ زد. صداش مي‌لرزيد. نشنيدم چه مي‌گويد. توي مهماني بودم و سروصدا زياد بود. گفتم بلندتر بگو. بازهم بلندتر. ديگر داشت داد مي‌زد. کلماتي که لازم بود بالاخره توانستند از لابه‌لاي آن سروصدا راهي پيدا کنند. باورم نمي‌شد.

ـ چي مي‌گي ماجد! حاج‌رسول که سرِپا بود!

به هق‌هق افتاد:

ـ نه. از تو داشت مي‌سوخت. ما نمي‌فهميديم. دکترا مي‌گفتن خيلي طاقت‌ش زياد بوده!

دقيقا روز اول سال. دقيقا دم سال تحويل. قبلي که آن چشم‌هاي ميشي‌ات پنجاه و سوم‌ين بهار را هم ببينند.

چه شد که امشب يادت افتاده‌ام؟ چه شد که آمده‌اي سراغ‌م بعد از اين‌همه سال؟ اصلا چرا بايد امشب ـ درست همين امشب ـ فاطمه بگويد هوس کرده‌ام باهم آژانس ببينيم. و من بگويم «دس وردار دختر! چه وقت آژانس ديدنه!» و او با اصرار و خنده بنشاندم پاي فيلمي که چندين‌بار ديده بودم‌ش ولي حتا يک‌بار به ذهن‌م نخورده بود که اين داستان توست. نگو که اين‌ها همه اتفاق است.

دل‌م گرفته حاج‌رسول! من که مثل تو نمي‌توانم ببينم و ساکت باشم. درد بکشم و به رو نياورم. از درون بسوزم و باز بخندم. به من اين‌همه طاقت نداده‌اند. اين‌همه صبر نياموخته‌اند. نيستي حاج‌رسول! نيستي ببيني! و خوش به حال‌ت! نيستي ببيني دود آن موتوري‌ها, چه‌گونه دارد نه فقط عباس‌ها و کاظم‌ها که سلمان‌ها و ابوذرها را هم خفه مي‌کند. نيستي ببيني خيل دزدان ناشي را! رفيقان نارفيق را! جماعت نقاب‌دار را! دوستان نادان را! و دشمنان بسي دانا را! رفتي و نديدي روزگار نابرادري‌ها را. نديدي روزگار ارزان‌شدن آبرو و حرمت را. نديدي روزگار لطيفه‌شدن اخلاص و تقوا را. نديدي روزگار ابتذال معنا و حقيقت و ارزش را. روزگار تهي‌شدن مفاهيم و واژه‌ها را. روزگار تقليد تعقل را. روزگار آتش‌بودن ايمان در کف دست ار. روزگار «کابن اللبون»بودن را. روزگار آتشفشان فتنه و درد را.

حاج‌رسول! گيج‌م! منگ‌م! آشفته‌ام!

تو بگو! بگو چه کنم با اين‌همه تناقض؟ با اين‌همه تضاد؟ با اين‌همه جاي خالي؟ با اين‌همه علامت سوآل؟

کاش مي‌شد آسان گذشت. کاش مي‌شد از دست اين بندها راحت شد. کاش مي‌شد آزاد بود!

دل‌گيرم از دست‌ت حاج‌رسول! دليگريم از دست ‌تو و رفقات که اين‌قدر کار را بر من دشوار کرده‌ايد! که اگر تو نبودي, که اگر دايي‌جواد و آقاشمس و جوهرچي نبودند, که اگر محمدتقي طاهرزاده و حسين خرازي و محمدعلي مطيع و علي نيک‌عهد و اکبر آقابابايي و مصطفا رداني‌پور و خيلي‌هاي ديگر نبودند, که اگر روح‌الله خميني نبود, چه‌قدر حالا تصميم براي من, براي ما آسان بود!

دل‌گيرم از دست همه‌تان!

چه‌قدر اين روزها سوآل دارم! چه‌قدر اين روزها چنته‌م از پاسخ خالي‌تر است از هميشه. چه‌قدر اين روزها زبان‌م لکنت دارد. دلم مضطرب است. فکرم آشفته است. و دست و پام مي‌لرزد. 

کاش مي‌شد کاري‌ش کرد! کاش قصه به همين آساني بود. کاش گوش‌هاي نامحرم مي‌گذاشتند خيلي حرف‌هاي ديگر را هم اين‌جا بنويسم. کاش...

*

کتاب‌چه‌ي دعاي‌ت را هنوز دارم. اين‌روزها خيلي به کارم مي‌آيد.

اللهم انا نشکوا اليک فقد نبينا, صلواتک عليه و آله, و غيبه ولينا, و کثره عدونا, و قله عددنا, و شده الفتن بنا و تظاهر الزمان علينا فصل علي محمد و آله.

ياد ماه رمضانهاي مسجد الجواد به خير.

بخوان حاج‌رسول! بخوان! با آن نواي خوش‌ت! بخوان که اين دل گرفته را بل‌که افتتاح‌خواندن تو بگشايد.

 

پی‌نوشت:

جان‌باز شيميايي, شهيد حاج عبدالرسول فولادي. تاريخ شهادت: ۱/۱/۱۳۷۸. اصفهان. شادی روح‌ش صلوات!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388   توسط محسن حسام مظاهری  |