طرف اصلاً يه جورايي«خاص» بود. نه به اون هيكلش ـ كه مثل بزن بهادرهاي محله مون بود ـ و نه به اون ساكت بودنش كه لام تا كام با كسي حرف نميزد و فقط تو خودش بود. يه هفتهاي ميشد كه اومده بود تو گردان ما. اما تو اين مدت جز سلام عليك و «التماس دعا»، كسي چيزي از زبونش نشنيده بود. همهي كاراش هم قايمكي بود. خصوصاً موقع لباس عوض كردنش كه عجيب اصرار داشت دور از چشم همه باشد. انگار يه رازي بود كه بايد از ماها مخفي ميموند؛ و موند. * موج انفجار اونقدر شديد بود كه هيچي از بدنش باقي نگذاشته بود؛ جز يه تيكه از بازوي خالكوبي شدهاش: «توبه كردم»
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384   توسط محسن حسام مظاهری
|