نامه ای به یک رزمنده
برای مسعود دیانی عزیز
آن روز که پشت تلفن خبر ملبسشدنت را شنیدم، تا دقایقی فقط میخندیدم!
میدانی!؟ خنده، همیشه وسیلهی بروز شادی نیست؛ گاهی یک عکسالعمل است در موقعیتی که نمیدانی در آن چه باید بکنی. یک راه فرار است، در میدانی از هرسو کوچههاش منتهی به بنبست.
گاه نیز خنده، نشانهی احساس غبطه است؛ یا حتی حسادت.
خندهی آن روز از استیصال بود یا حسادت یا هردو!؟ نمیدانم.
*
این یک باور غلط نهادینهشده و عمومی ست. بارها شنیدهایمش. بارها گفتهایمش:
لباس رزم را نباید به تن کرد، تا آنگاه که به تمامی، راه و رسم جنگاوری را نیاموختهای؛ بر میدان نبرد و مختصاتش تسلط نیافتهای؛ دربارهی دشمن، ابهامات ولو اندک را برطرف نساختهای؛ و تیغ شمشیرت را به سنگ ابتلائات صیقل ندادهای.
غلبهی همین باور نانوشته است که گاه، نبرد را تا واپسین دقایق عمر فرد به تعویق میاندازد و آخر هم ناکام میگذاردش.
بسا سلحشورانی که سالها جنگاوری آموختند؛ اما آخرالامر همآغوش خاک شدند، بیکه گاه مصافشان فرا رسد. تیغهاشان در نیام بیمسئولیتی زنگار بست و لباس رزمشان بر میخ عافیت خشکید و علم به فنون رزمشان فرصت تجربه نیافت. رو در نقاب خاک نهفتند، بیکه تأمل کنند: چه بیهوده است راه و رسم شکار شیر آموختن، وقتی در قفس شیری گرسنه افتادهای و صیههی غرشش لرزه بر اندامت انداخته است و بین تو و او، بیش از یک تیغ فاصلهای نیست.
*
باز خوشا به حال تو که لااقل چشمهات، رمق دیدن قفس، و گوشهات، توان شنیدن غرش، و دستهات قدرت برکشیدن تیغ از خواب خوش نیام را داشته است.
مستدام باد این جسارت!
اما
هشدار کاینسو کمینگاه وحشت
وانسو هیولای هول است
وز هیچیک، هیچ مهری نه بر ما1
*
در افواه مشهور است. عامه، مجموعهی این چند متر پارچهی سفید یا سیاه و آن قبا و لباده را «لباس پیغمبر» مینامند. نه آن که پوشش رسولالله این کیفیت را داشته است؛ نه. این استعارهایست از همانندی مقامها.
و چه استعارهی سنگینیست؛ نه؟!
حالا دیگر تو هم لباس رسولالله را بر تن داری.
لباس چوپان یتیم و بیپناهی که برای یک زن عملگی میکرد تا قوت زندگیاش تأمین شود. کسی که با رعیت در یک کاسه غذا میخورد؛ و وقتی غریبهای وارد مسجد میشد، نمیتوانست او را از دیگران تشخیص دهد. کسی که بر الاغ مینشست ـ آنهم بدون زین ـ و گاه حتی دیگری را هم بر پشتش سوار میکرد2. کسی که در کوچه، مرکب کودکانی میشد که معترض بودند چرا او فقط به حسن و حسین سواری میدهد. ماهها میگذشت و دودی از خانهاش برنمیخاست که غذای پختنیداشتن در وسعش نبود. با همهی عقل کل بودن، اما باز با جوانان مشورت میکرد و رأی آنان را ـ حتی آنجا که میدانست اشتباه است ـ میپذیرفت و به کار میبست. کسی که تا آخر، محمد بن عبدالله باقی ماند؛ نه پیشوندی گرفت و نه پسوندی ستاند. و در اطرافش نه آیتاللهی بود و نه حاجآقایی و نه دکتری و نه مهندسی و نه سرمایهداری و نه روشنفکری. هیچ . همه علی بود و بلال حبشی و عمار و ابوذر و سلمان و... یک مشت غلام بیابانگرد و عامی و آواره از وطن. یک مشت از همین مردم کوچه و بازار.
«کان رسولالله یجلس جلوس العبد و یأکل أکل العبد و یعلم انه العبد3»
*
تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف ...
*
حالا تو هم لباس چنین کسی را بر تن داری؛ و به تبع ـ بخواهی و نخواهی ـ مخاطب خطابهای به او هم هستی. مگر میشود از کنار این همه آیات بینهی خطاب خدا به رسولش گذشت و آنها را صرفاً عشقبازی خالق با یکی از بندههاش ـ ولو برترین ایشان ـ دانست؟
*
میبینی؟! کار دارد سخت و سختتر میشود.
هرچند تازه این اول راه است.
*
بیا فقط یکی از این خطابها را با هم بخوانیم:
لقد جائکم رسولٌ من انفسکم (: آمده است رسولی از خودتان؛ از مردم، از متن مردم)
عزیزٌ علیه ما عنتم (: سخت است بر او آنچه بیازاردتان. سخن از رحمهٌ للعالمین است. همه؛ حتی آن زن یهودی که یک روز خاکستر داغ نریخت هم.)
حریصٌ علیکم (: دل بسته است به شما. دوستتان دارد. برای هدایتتان حرص میورزد؛ به همان شدت که شما خود برای گمراهیتان!)
و بالمؤمنین رئوفاً رحیماً (: و با مؤمنان رئوف است. مهربان است.)
*
همین است دیگر.
چه میشود کرد؟!
فقط...
*
دعا میکنم ـ به خلاف عرف معمول ـ این لباس برای تو وسیلهی کشتن هوس باشد، نه چراندن آن. ردای بیداری باشد، نه لباس خواب. ابزار نبرد باشد، نه تکسب و تعیش. آغاز بارش ابتلائات باشد، نه امتیازات. اسباب هیچشدن باشد، نه کسی شدن. و منشاء وصل با خلق باشد نه فصل.
*
مسعود عزیز!
بهتر از من میدانی که در این زمانهی بیتمیزی سره و ناسره، در این عصر قافیهشدن خدا و خرما، در این روزگار ذبح شرعیکردن حقیقت در مسلخ مصلحت4، در این بازارمکارهی نان شب را به نرخ روز خوردن و به نام خدا خلق را به بیراهه کشاندن و در جهل واگذاردن، در این دوران استحمار مردم با نام دین، و در این برههی همنوایی چوپان با گرگ، کار تو و روز و حالت، صعب کاری، بوالعجب روزی، پریشان حالتیست.
*
در این گلشن دو روزت خندهکاریست
مبادا غره گردی، گل بهاریست
حریف پاکبازان وفا باش
که جز سر، هرچه بازی، بدقماریست
مباشید از خواص جاه، غافل
بجنگید ای خروسان! تاجداریست
چه فقر و کو غنا !؟ عام است رحمت
ز خشک و تر مگو، یک چشمه جاریست
غبارت چون سحر گر اوج گیرد
فلکها پایمال خاکساریست
جهان، مجنون سودای نقاب است
ازین غافل که لیلی بیعماریست5
*
بیش از پیش مراقب سلامتیات باش!
اخبار را که میشنوی؟!
این روزها «وبا» بدجوری شایع شده است.
آنهم از همه نوعش!
دعا میکنم ـ به خلاف عرف معمول ـ این لباس برای تو وسیلهی کشتن هوس باشد، نه چراندن آن. ردای بیداری باشد، نه لباس خواب. ابزار نبرد باشد، نه تکسب و تعیش. آغاز بارش ابتلائات باشد، نه امتیازات. اسباب هیچشدن باشد، نه کسی شدن. و منشاء وصل با خلق باشد نه فصل.
