تبليغاتX
روستای فطرت آباد - قلندر باش برادر!
گاه نوشتهای ادبی، فرهنگی و اجتماعی محسن حسام مظاهری
 

 چندی پیش نوشته ای از محمد نوری زاد جنجالی آفرید:

http://mohammadnourizad.blogfa.com/post-38.aspx

دوست خوبم مسعود پاسخی به آن نگاشت:

http://eynolqozat.persianblog.ir/post/76/

و من هم پاسخی به او:

 

بسم الله

 

پيش‌جرعه

دردم از يار است و درمان نيز هم

دل فداي او شد و جان نيز هم

صداي بدمستي‌ا‌ت چرت‌ نيم‌شب‌ام را پاره كرد! فريادت گويا بود كه باده‌ي ناب به خوردت نداده‌اند. بيست پياله نوشاندي، اين چند جرعه را هم بنوش! بگذار به حساب «مزه‌»اش!

نوش باد!

 

جرعه‌ي اول

مسعود عزيز!

درد به نهفتن‌ش درد است. دردي كه بر سرِ بازار فريادش زنند ديگر درد نيست! هرچيز ديگر مي‌شود ناميدش اما درد نه. درد آن است كه از درون بسوزاند، آتش زند، خاكستر كند، باد در خاكستر دواند، به باد دهد، و خود دوباره شعله را بردارد و بر خرمن زند و باز آتش شعله كشد؛ و سرخيِ گونه حاصلِ سيلي مگذارد اغيار سرخيِ آتش را ببينند.

درد داري؛ مي‌دانيم؛ هم خدا، هم من، و هم بسياري ديگر كه بايد بدانند. اما بر سرِ بازار فريادزدن‌ات ديگر چيست؟ جارزدن‌ات كدام‌ست؟

دردت نهفته به ز حريفان مدعي!

 

جرعه‌ي دوم

نفس‌كش طلبيده‌اي برادر! گيرم كبريت از دست كودكي بر گليم‌ات افتاده؛ آتش كه بر خرمن‌ات نزده‌اند! توبيخ كودك به شماتت است، آرام و به نجوا؛ يا حداكثر نواختن‌اش به يك سيلي؛ نه قيصريه را به آتش‌كشاندن!

 

جرعه‌ي سوم

زدي ضربتي، ضربتي نوش كن!

ما كه غريبه نيستيم برادر! (...) آن حرف‌ها ـ چه صحيح و چه سقيم‌شان ـ به گوش كدام هم‌لباس و هم‌رزم تو غريبه بود مگر؟ نشنيده بودي؟ از اهل‌تر؟ حال چه پيش آمده كه اين‌بار شيخ ما را نيم‌شب بي‌خواب كرده‌ست؟ اگر پاي يادكردِ گذشته‌ها و تورق دفتر خاطرات شخصي وسط نبود؛ اگر سَر و سِرّ پيشين ـ كه خود در بدمستي‌ات به اشاراتي يادشان را زنده كرده‌اي ـ‌ در ميان نبود؛ باز خوابِ نيم‌شبِ شيخ آشفته مي‌شد؟

حال كه رداي قضاوت بر تن كرده‌اي، بسم الله! بگو پرونده‌ي خودت را هم بر مسند بگذارند.

 

جرعه‌ي چهارم

برادر من!

زخم خوردي، قبول. سوزش درد امان‌ات را بريد، قبول. حس انتقام‌ا‌ت به غليان درآمد، قبول. خواستي بزني، باز هم قبول. بزن! محكم‌تر بزن! بي‌امان. بي‌بيم. بي‌ترديد. با زبان روزه نزن كه لرزش بازوان‌ات را به بي‌رمقي‌ات نسبت دهند. با دستان بسته نزن كه ضربه‌ات كاري نشود. به وقت بزن! به گاه بزن! اما ... در خلوت بزن!

اين ضربت، نه ضربت علي است بر عمرو، كه اهل حق را به هيجان آرد؛ و نه ضربت ابن‌ملجم است بر علي، كه اهل باطل را. جاي چنين ضربتي در كنجِ پستو است، نه ميانه‌ي ميدان شهر. در پشت پرده است، نه بر روي سن. سّرِ‌ اين ضربت را بايد مكتوم داشت؛ تنها ضارب بداند و مضروب و خداي آن دو. (و خصوصاً آن سومي!) مي‌دانم. مي‌داني. بسا كسان‌اند در اين شهر كه پيشه‌شان چنين ضربت‌زدن‌هايي است؛ بسا كسان‌اند كه نانِ يك ضربت شهره‌شان را عمري مي‌خورند. اما من و تو را با اينان چه كار؟

شهر پُر است از وقت‌شناساني كه «درد»شان تابع تقويم است و «فرياد»شان موافقِ باد! پُر است از مطرباني كه سازشان كوك است و مي‌دانند كي موافق زنند و كي مخالف. پُر است از واعظاني كه ساعت به دست‌شان است و منبرهاشان دقيق و «طبق برنامه» است. پُر است از مستمعاني كه به زانوزدن و عقل‌سپردگي و سرسپردگي سكه مي‌اندوزند؛ و خوب مي‌دانند چه وقت بايد كرنش كنند و چه وقت بايد ژست نافرماني گيرند؛ چه وقت كفن ‌پوشند و چه وقت به در آرند؛ چه وقت به خيابان ريزند و چه وقت در كنج خانه پناه برند؛ چه وقت «در صحنه» ‌باشند و چه وقت در پشت صحنه؛ چه وقت به هوش باشند و چه وقت مدهوش؛ چه وقت بزنند و چه وقت بخورند؛ چه وقت بايستند و چه وقت بخسبند. قيام‌شان به‌جاست و قعودشان به‌جا. و درست معلوم است كه كي اسلام‌شان به باد مي‌رود!

نه هركه سر بتراشد قلندري داند!

 

جرعه‌ي پنجم

تاب از كف‌ات رفت، حساب گوش‌هاي نامحرم چه؟ گذري شلوغ‌تر از اين گذر نيافتي براي بدمستي؟ نمي‌شنوي صداي قهقهه‌ي نااهلان را؟ حريف‌ات خام است؛ تو چه؟

 

جرعه‌ي ششم

بر مسند قضا تكيه زده‌اي، عادل باش! كودكي سنگ به آينه‌ات زده است، سرش را مي‌شكني چه كار؟   شكيبا باش! افشاگري را به هم‌آن صاحبان داد و مالكان دغدغه واگذار!

 

جرعه‌ي هفتم

مرا با مخاطبِ بدمستيِ تو هيچ‌گاه سَر و سِري نبوده و نيست. مي‌داني. راست‌اش به خلاف تو، هرچه در خود مي‌جويم، نشاني از ارادت كه هيچ، از توجه هم نسبت به آن بنده‌ي خدا نمي‌بينم. و اگر پاي قضاوت به ميان افتد، او براي من از زمره‌ي هم‌آن كلوخ‌اندازاني‌ست كه كلوخ‌اندازي پيشه‌شان است. (چنان‌چه تو خود گفتي و نيك گفتي.)

اما اين را نيك مي‌دانم كه حرمت امام‌زاده، دست متولي آن است و راستي دل‌ام را مي‌سوزاند بي‌حرمتي اين روزهاي امام‌زاده!

امام‌زاده‌اي كه به ‌شيري مي‌داند پير و درمانده؛ كه هر از راه رسيده‌اي به خود جسارت مي‌دهد لگدي حواله‌ي نعش‌‌اش كند. طرفه آن‌كه لگدهاي اخير را از قضا كساني حواله كرده‌اند كه خود مدعاي بچه‌شيري دارند! پيريِ شير اگر نبود، اين ‌گربكان را سرِ جسارت‌شان نمي‌بود. قضاي روزگار را ببين؛ گربكاني كه خود از شكار موشي عاجزند، شيران پير را به جهت كوته‌دستي‌شان از صيد غزالان تيزپا تسخر مي‌زنند! خود، حد هنرداني‌شان «توفان شن» است و «يوسف پيامبر» و «چهل سرباز»؛‌ آن‌وقت به ساحت هنر طعنه مي‌زنند!

دليل اما كجاست؟ و چيست؟ امام‌زاده را چه شده است؟ كه به اين روزش نشانده است؟

پاسخ را ـ‌ بيش و كم ـ هم تو مي‌داني و هم من و هم بسياري ديگر. نپرسيدم كه پاسخ را فردا ميانه‌ي بازار جار زني. پرسيدم كه تأمل كنيم. ما؛ كه خود را «غير» از تو و ديگر دوستان هم‌لباس‌مان نمي‌دانم.

 

جرعه‌ي هشتم

تويي كه من مي‌شناسم پيشه‌ات درد نيست. از آنان نيستي كه دغدغه‌مندي را پشت قباله‌شان انداخته‌اند. از آنان نيستي كه با بي‌آبروكردن خلق‌الله كسب آبرو مي‌كنند. و تا آن‌جا كه مي‌دانم در خانه‌ات چرتكه نداشتي و نداري.

تويي كه من مي‌شناسم قلندري. قلندر باش! قلندر بمان! شمع ‌باش! بسوز! اما ... بي‌دود! خيبري‌ باش! اين بازي‌ها و هاي و هو را بگذار براي اهل‌اش!

متاع لهم و لأنعامهم!

 

دُردي

اين چند جرعه را ريختم كه خود بنوشي! اي دوست! نه آن‌كه ديگران نظاره كنند. كه رطب‌خورده را منع رطب سزا نيست.    

 

 

دوستِ هم‌دردِ‌ تو

محسن حسام

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387   توسط محسن حسام مظاهری  |